TGViewer
Channel Public Channel
کاتخون

کاتخون

@katechon6

ای کسی که از این آستانه می گذری، آرزوها را فراموش کن.
Subscribers
2.66K
Photos
32
Videos
9
Links
5

Showing posts older than #417 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #416 2.4K
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های سیاست خارجی کویت در سه دهه گذشته، پرهیز از ورود به منازعات منطقه‌ای و تلاش برای حفظ توازن در روابط با همسایگان بود. بطوریکه حتی پس از اشغال کویت توسط عراق و افزایش وابستگی امنیتی این کشور به آمریکا، رهبران کویت کوشیدند روابط متوازن با ایران را حفظ کنند. رویکردی که بیش از آنکه ناشی از همگرایی سیاسی با تهران باشد، ریشه در یک محاسبه ژئوپلیتیکی داشت؛ زیرا کویت به خوبی می‌دانست که به عنوان کشوری کوچک، امنیت و ثبات خود را نمی‌تواند بر پایه تقابل دائمی با یکی از مهم ترین قدرت‌های منطقه بنا کند. از همین جهت، در اغلب بحران‌های منطقه‌ای، از جنگ دوم عراق، اختلافات ایران و عربستان تا پرونده هسته‌ای ایران و حتی محاصره قطر، کویت تلاش می‌کرد ضمن حفظ تعهدات خود در چارچوب شورای همکاری خلیج فارس و شراکت راهبردی با آمریکا، نه تنها کانال‌های ارتباطی با تهران را حفظ کرد بلکه در بسیاری از موارد نقش میانجی را هم بر عهده گرفت. همین امر، کویت را به بازیگری متمایز در میان کشورهای عرب خلیج فارس تبدیل کرده بود؛ کشوری که امنیت خود را نه در تشدید رقابت‌های منطقه‌ای، بلکه در مدیریت آنها جست‌وجو می‌کرد.
اما با روی کار آمدن شیخ مشعل و سیاست نزدیکی با امارات، این الگوی محافظه‌کارانه بتدریج جای خود را به سیاستی داده است که در آن، ایران بیش از گذشته در قالب یک چالش امنیتی تعریف می‌شود. تغییری که می‌توان آن را در ادبیات رسمی، نحوه مواجهه با پرونده‌های اختلافی چون میدان نفتی آرش و حتی همکاری با آمریکا در حمله به ایران مشاهده کرد، در این میان، چرخش در سیاست خارجی با بازآرایی ساختار قدرت در داخل نیز همراه شده است. بطوریکه انحلال مجلس، تعلیق برخی مواد قانون اساسی، سلب تابعیت از فلسطینی تباران و شیعیان و تمرکز هرچه بیشتر اختیارات در نهاد پادشاهی، نشان می‌دهد که حکومت جدید در پی پایان دادن به الگویی است که کویت را به بازترین نظام سیاسی حوزه خلیج فارس تبدیل کرده بود. در واقع اکنون کویت، به نوعی تبدیل شده به اماراتی دیگر در بال غربی خلیج فارس، حکومتی که می خواهد همچون ابوظبی جایگاه نازل سیاسی و جغرافیایش را با قمارهای ژئوپلیتیکی ارتقا دهد، قمارهایی که در محیط بی‌ثبات منطقه، بیش از آنکه فرصت‌آفرین باشند، می‌توانند به بازی با آتش تبدیل شوند.
@Katechon6
  • 👍 30
  • ❤ 4
  • 👎 2
Post #415 2.61K
در تحلیل هر کارزار نظامی، آنچه بیش از تعداد حملات یا شدت آتش اهمیت دارد، الگوی توزیع جغرافیایی و منطق انتخاب اهداف است؛ زیرا این عناصر بیش از هر مولفه دیگری، پرده از اهداف راهبردی عملیات برمی‌دارند. از این منظر، حملات آمریکا را نمی‌توان فقط مجموعه‌ای از اقدامات تاکتیکی و پراکنده تلقی کرد؛ بلکه چینش جغرافیایی اهداف و روند پیش‌رونده آنها این فرضیه را مطرح می‌کند که عملیات بر پایه یک منطق مرحله‌ای، فرسایشی و مبتنی بر شکل‌دهی میدان طراحی شده است؛ منطقی که هدف اولیه آن، الزاما دستیابی فوری به نتیجه نهایی نیست، بلکه ایجاد شرایط عملیاتی مناسب برای مراحل بعدی است. چارچوبی که در آن تلاش می شود پیش از ورود به مرحله تعیین‌کننده، محیط نبرد از طریق تضعیف تدریجی ظرفیت‌های دفاعی، محدود کردن آزادی عمل، افزایش هزینه‌های واکنش و ايجاد اختلال در ساختار کنترل و فرماندهی بازآرایی شود ، به عبارتی در مقطع کنونی با مقدمه یک عملیات بزرگ روبرو هستیم، عملیاتی که اجرایی نشدن آن وابسته است به کیفیت پاسخ ایران به حملات فعلی‌.
@Katechon6
  • 👍 30
  • ❤ 7
  • 👎 2
  • 🤔 2
Post #413 2.72K
تحلیل سیاسی قرار است تلاشی برای کشف حقیقت باشد نه ابزاری برای ارضای کینه‌های سیاسی و اثبات لجاجت‌های شخصی. اما برخی مدت‌هاست که تحلیل را رها کرده‌اند و تنها به راویان آرزوهای خود تبدیل شده‌اند. آنها آنقدر در نفرت از یک جریان سیاسی غرق شده‌اند که دیگر میان نقد سیاست و آرزوی شکست کشور هیچ مرزی قائل نیستند. بطوریکه برای این افراد، هر بحرانی یک فرصت است، هر ناکامی مایه شعف و هر حمله ای خوراکی برای اثبات روایتی که مدتهاست با تعصب از آن دفاع کرده‌اند.
اما با این حال مشکل این افراد تعصب یا اشتباه بودن تحلیل‌هایشان نیست. زیرا همه اشتباه می‌کنند بلکه مشکل آنجاست که تحلیل برایشان مبدل به هویت شخصی شده است در چنین وضعیتی، پذیرش خطا دیگر یک اصلاح فکری نیست؛ بلکه یک شکست شخصی تلقی می‌شود. به همین دلیل حتی وقتی روندها برخلاف پیش‌بینی‌های حضرات حرکت می‌کند، باز هم حاضر نیستند یک قدم عقب بروند و در مفروضات خود تجدیدنظر کنند. بلکه در کمال وقاحت واقعیت را انکار می‌کنند تا روایتشان زنده بماند.
در این میان وجه کمیک ماجرا اینجاست که این افراد معمولا خود را واقع‌بین‌ترین و مستقل ترین صداهای عرصه سیاست می‌دانند، اما با این حال اسیر همان چیزی شده‌اند که یک تحلیلگر باید از آن بگریزد: تعصب. تعصبی که نه‌تنها قدرت تشخیص را از بین می‌برد، بلکه انسان را به جایی می‌رساند که دیگر رویدادها را بر اساس واقعیات و منافع ملی نمی‌سنجد، بلکه فقط از زاویه تعصبات شخصی نگاه می کند، نتیجه هم چیزی نیست، جز تبدیل تحلیل به تخیلی برای ارضای عقده های درونی.
@Katechon6
  • ❤ 39
  • 👍 13
  • 👌 4
  • 👎 1
Post #412 4.34K
تحولات جاری در مرزهای جنوبی کشور را نمی‌توان فقط در قالب زنجیره‌ای از حملات تحلیل کرد. زیرا آنچه در حال وقوع است، بیش از آنکه یک تقابل نظامی متعارف باشد، رقابتی برای تغییر تدریجی موازنه در منطقه است؛ رقابتی که در آن آمریکا تلاش می‌کند بدون تحمل هزینه‌های سنگین یک جنگ فراگیر، محیط راهبردی پیرامون ایران را مرحله به مرحله بازآرایی کند. در چنین الگویی، هدف اصلی در این مقطع نه فقط زیر ضربه بردن توان نظامی ایران بلکه هدف فرسایش مستمر ظرفیت‌های نفوذ، محدودسازی آزادی عمل و کاهش تدریجی عمق راهبردی ایران است. به همین علت، هر اقدام را در این چارچوب باید نه به عنوان یک رویداد مستقل، بلکه به عنوان جزئی از یک روند بلندمدت مورد ارزیابی قرار داد.

در این میان ویژگی اصلی این روند، حرکت تدریجی و کنترل‌شده آن است.  زیرا آمریکا به خوبی آگاه است که عبور ناگهانی از آستانه‌های تنش می‌تواند واکنش‌های غیرقابل پیش‌بینی ایجاد کند و منطقه را به سمت جنگی سوق دهد که نه هزینه‌های آن قابل محاسبه است و نه پایان آن. از این منظر راهبرد موثرتر از نگاه واشنگتن، گسترش تدریجی دامنه فشار و آزمودن مستمر مرزهای تحمل ایران است. در چنین شرایطی، هر تشدید تنشی بمثابه فرصتی برای ترسیم خطوط قرمز جدید ، شناخت دقیق‌تر سازوکار تصمیم‌گیری تهران و ارزیابی میزان آمادگی ایران برای پذیرش ریسک تبدیل می‌شود. به بیان دیگر، آمریکا فقط در حال اعمال فشار نیست؛ بلکه همزمان در حال مطالعه الگوی واکنش ایران نیز هست.
@Katechon6
  • 👍 22
  • ❤ 4
  • 👌 4
  • 👎 1
Post #410 2.92K
در سیاست، هیچ توافق یا پروژه‌ای را نباید بمثابه یک هدف مقدس تلقی کرد؛ اما با این حال، یکی از ویژگی‌های قابل تامل در فضای تصمیم‌گیری ایران، آن است که بسیاری از پرونده‌های مهم، از برجام گرفته تا مذاکره با آمریکا و حتی جنگ، نه در قالب یک روند پویا، بلکه به‌عنوان رخدادهایی استثنایی فهم و مدیریت می‌شوند. گویی هر بار که پروژه‌ای آغاز می‌شود، تاریخ از نو آغاز شده است و تمام ظرفیت‌های سیاسی و رسانه‌ای باید صرف حفظ همان نقطه آغازین شود؛ ولو آنکه شرایط محیطی به‌طور بنیادین تغییر کرده باشد یا طرف مقابل از همان ابتدا تعهدات خود را نقض کرده باشد. نتیجه چنین نگاهی آن است که سیاست، به جای آنکه هنر انطباق با شرایط باشد، به تلاشی برای حفظ یک تصویر اولیه از واقعیت تبدیل می‌شود.
این رویکرد ریشه در نوعی فهم رخدادمحور از سیاست دارد؛ فهمی که در آن، آغاز یک فرآیند، بیش از خود فرآیند اهمیت پیدا می‌کند. در چنین چارچوبی، امضای یک توافق، آغاز یک مذاکره یا حتی ورود به یک منازعه، به‌جای آنکه مرحله‌ای از یک بازی پیچیده تلقی شود، به نمادی از هویت سیاسی بدل می‌شود. از این لحظه به بعد، تمام انرژی تصمیم گیران صرف حفاظت از همان نماد می‌شود، نه ارزیابی مستمر میزان کارآمدی آن. به همین علت، حتی زمانی که طرف مقابل قواعد بازی را تغییر می‌دهد، توافق را نقض می‌کند یا هزینه‌های ادامه مسیر به‌مراتب بیش از منافع آن می‌شود، سیستم تصمیم‌گیری همچنان می‌کوشد همان پروژه را حفظ کند؛ زیرا عقب‌نشینی از آن نه به‌ عنوان یک بازتنظیم راهبردی، بلکه به‌ منزله شکست تلقی می‌شود.
در مقابل، سیاست در معنای راهبردی، نه مجموعه‌ای از رخدادهای منفرد، بلکه فرآیندی مستمر از انطباق مداوم با محیط است. در واقع بازیگران موفق، هیچ پروژه ای را مقدس نمی‌ دانند. زیرا آنها نه به توافقات وفادار می‌مانند و نه به روندها؛ بلکه به منافع خود پایبند هستند. بطوریکه اگر توافقی دیگر منافع آنها را تامین نکند، آن را بازتعریف یا ترک می‌کنند. در چنین الگویی، ثبات در اهداف با انعطاف در ابزارها همراه است، در حالی که در رویکرد رخدادمحور، ابزارها بتدریج جای اهداف را می‌گیرند و خود به موضوع اصلی تبدیل می‌شوند.
نمونه‌های متعدد این مسئله را می‌توان در تجربه‌های چند دهه اخیر مشاهده کرد. مثلا برجام در ابتدا قرار بود ابزاری برای مدیریت پرونده هسته‌ای و کاهش فشارهای اقتصادی باشد، اما بتدریج خود توافق به موضوع اصلی تبدیل شد. بطوریکه پس از خروج آمریکا، بخش مهمی از انرژی سیاسی کشور همچنان صرف حفظ چارچوبی شد که یکی از طرف‌های اصلی آن از آن خارج شده بود. در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نبود که چگونه باید موازنه جدیدی ایجاد کرد، بلکه این بود که چگونه می‌توان توافق اولیه را، ولو به‌صورت نمادین، زنده نگه داشت. این در حالی است که در نگاه راهبردی، خروج طرف مقابل باید آغاز مرحله‌ای جدید از بازی تلقی می‌شد، نه صرفا تلاشی در مسیر حفظ توافق اولیه.
همین الگو را می‌توان در سایر پرونده‌ها نیز مشاهده کرد. به گونه ای هر بار که مذاکراتی آغاز می‌شود، فضای سیاسی چنان شکل می‌گیرد که گویی کل آینده مملکت به موفقیت یا شکست همان دور از مذاکرات وابسته است. در چنین شرایطی اگر مذاکره متوقف شود، نوعی بن‌بست ذهنی شکل می‌گیرد؛ اگر ادامه یابد، حفظ اصل مذاکره خود به هدف تبدیل می‌شود. در حالی که در منطق راهبردی، مذاکره صرفا یکی از ابزارهای مدیریت رقابت است و می‌تواند متوقف، از سر گرفته یا با ابزارهای دیگر جایگزین شود، بدون آنکه اصل راهبرد دچار اختلال شود.
در این میان حتی در مواجهه با جنگ نیز همین الگوی ذهنی قابل مشاهده است. بطوریکه جنگ که در منطق راهبردی، وضعیتی سیال است که در آن سطح درگیری، اهداف، شیوه‌های عمل و زمان‌بندی باید متناسب با تغییرات میدان تنظیم شوند. اما وقتی که جنگ به یک رخداد هویتی و جناحی تبدیل شود، باعث می شود تصمیم‌گیری از انعطاف فاصله گرفته و حفظ روایت اولیه جایگزین مدیریت وقایع می‌شود. در چنین شرایطی، نه آغاز جنگ، نه ادامه آن و نه حتی پایان آن، بر اساس تغییر موازنه‌ها تعریف نمی‌شود، بلکه هر مرحله تحت تاثیر ضرورت وفاداری به تصمیم اولیه قرار می‌گیرد.
در واقع مشکل اساسی این رویکرد، ناتوانی در تنظیم ضرب‌آهنگ سیاست با ضرب‌آهنگ تحولات است. زیرا سیاست موفق، همانند هدایت یک ارکستر، نیازمند درک دقیق ریتم تغییرات محیطی است. گاهی باید سرعت تصمیم‌گیری را افزایش داد و گاهی باید زمان خرید. گاهی لازم است امتیاز داد و گاهی باید هزینه تحمیل کرد. اما هنگامی که تصمیم اولیه به نقطه ثقل سیاست تبدیل شود، امکان همگام شدن با تحولات از میان می‌رود. در نتیجه، بازیگر به جای آنکه کنشگر باشد، به واکنشگری تبدیل می‌شود که صرفا می‌کوشد پروژه اولیه را از فروپاشی نجات دهد. نتیجه هم مشخص است، فرسایش تدریجی.
@Katechon6
  • 👍 29
  • 👌 6
  • ❤ 3
Post #407 4.76K
در این روزها در نحوه مقابله با آمریکا با دو روایت ظاهرا متضاد روبه‌رو هستیم: روایتی که بر «خویشتن‌داری» تاکید می‌ کند و روایتی دیگر که شعار «جنگ تا پیروزی» را سر می‌دهد. اما تامل در ماهیت این دو گفتمان، پرده از یک حقیقت مشترک برمی‌دارد، هر دو، اسیر نگاه خطی و تک‌بعدی به جنگ هستند و از درک ماهیت شبکه‌ای، سیال و لایه‌لایه نبرد غافل‌مانده‌اند. این دو رویکرد، درست مانند دو روی یک سکه، تصور می‌کنند که میدان نبرد، یا میدان تسلیم‌ است یا میدان جنگ بی امان؛ غافل از اینکه راهبرد هوشمندانه، نه در تداوم جنگ بی‌نتیجه و نه در عقب‌نشینی، بلکه در مدیریت هوشمندانه تنش و بازتعریف پیوسته قواعد بازی معنا می‌یابد.

در واقع در نگاه اول، یعنی خویشتن‌داری، در پوششی از عقلانیت تکنوکراتیک، تقابل با آمریکا را بمثابه یک بازی از پیش باخته می‌بیند که در آن هر گونه واکنشی به زیاده خواهی های آمریکا، هزینه‌هایی گزاف به کشور تحمیل می‌کند. از این منظر، فایده راهبردی با حداقل‌رساندن اصطکاک از طریق همراهی بی قید و شرط با واشنگتن حاصل می شود . اما اشکال اساسی این رویکرد، در کوته‌نگری ساختاری آن نهفته است؛ زیرا خویشتن‌داری بی‌ضابطه، در نظام بین‌المللی که مبتنی بر آنارشی است نه به عنوان دوراندیشی، بلکه به عنوان نماد ضعف و آمادگی برای امتیازدهی تفسیر می‌شود. زیرا ترامپ که به غلط خود را در اوج هژمونی می‌بیند، همواره به دنبال نشانه‌هایی از اراده حریف برای ایجاد فشار بیشتر است تا آن را بستری برای تعمیق نفوذ و تسلیم قرار دهد. بنابراین خویشتن‌داری یک طرفه، نه تنها فضا را برای ابتکار عمل تنگ می‌کند، بلکه بتدریج کشور را در موقعیت وادادگی محض قرار می‌دهد.

در نقطه مقابل، گفتمان «جنگ تا پیروزی» با زبانی رادیکال و ظاهرا قاطع، وعده شکست قریب‌الوقوع دشمن را می‌دهد. این نگاه، برخاسته از یک آرمان‌گرایی ساده‌انگارانه است که تصور می‌کند با انباشت فشار و تشدید تقابل، می‌توان دشمن را به زانو درآورد. اما این رویکرد نیز از همان نقص بنیادین رنج می‌برد، که چیزی نیست جز نادیده گرفتن ماهیت پیچیده قدرت در عصر کنونی. در واقع جنگ امروز، میدان فتح‌الفتوح های جمشید هاشم پور در فیلم‌های دهه شصت و هفتادش نیست؛ بلکه ترکیبی از نبرد نظامی،اقتصادی، شناختی، سایبری، دیپلماتیک و اطلاعاتی است که هر یک از آنها، افق زمانی و ابزارهای خاص خود را می‌طلبد. در چنین شرایطی شعار جنگ تا پیروزی، در غیاب درک درست از میدان و تعریف دقیق از پیروزی و نقطه پایان، به سرعت به سرخوردگی، فرسایش منابع و انزوای هر چه بیشتر می‌انجامد. در این میان این رویکرد، همچون رویکرد خویشتن‌داری، اسیر ظاهرنگری است؛ زیرا پیروزی را نه در یک فرایند، بلکه در یک پایان کارتوتی جستجو می‌کند که در ساختار فعلی جهان، نه تنها دست‌نیافتنی، بلکه خودعاملی برای تشدید فرسایش است.
در مجموع آسیب‌شناسی عمیق‌تر این دو گفتمان، ما را به این نتیجه می‌رساند که ریشه دوگانگی آنها اختلاف بر سر نحوه خوانش واقعیت است. بطوریکه گفتمان خویشتن‌داری، واقعیت را از منظر قدرت هژمونیک آمریکا در دهه نود میلادی می‌بیند و ایران را بازیگری حاشیه‌ای فرض می‌کند که چاره‌ای جز همراهی با واشنگتن ندارد. در مقابل، گفتمان جنگ تا پیروزی، واقعیت را از منظر اراده محض بازنمایی می‌کند و بر این باور است که می‌توان با نادیده گرفتن محدودیت‌های مادی و بین‌المللی، به طور معجزه‌آسایی توازن را برهم زد. اما هر دو، از یک حقیقت غفلت می‌کنند، آمریکا، با تمام توانمندی‌هایش، امروز بیش از هر زمان دیگری درگیر محدودیت‌های ساختاری است. اما این وضعیت، نه فرصتی برای تسلیم است و نه بهانه‌ای برای رودررویی بی پایان؛ بلکه بستری برای «دیپلماسی هوشمندانه » و «جنگ نامتقارن» فراهم می‌کند، به عبارتی تا نبود یک افق روشن برای توافق، بازیگر در فضایی حرکت می کند که در آن ضرب‌آهنگ رویداد ها مسیر را مشخص می کند، فضایی که در آن نه تنش غیر قابل کنترل است و نه وضعیت گل و بلبل؛ بلکه میدان مانور بازیگری‌ است که قواعد را می‌شناسد، بی‌آنکه اسیر آنها شود؛ فشار را تا حد امکان تحمل می‌کند بدون آنکه بشکند یا از واقعیات فرار کند، مذاکره را تا پیدا کردن نقطه بهینه ادامه می دهد بی آنکه سند تسلیم را امضا کند و می جنگد بدون آنکه از عِده و عُده خود و دشمن غافل شود. در واقع نه سریع القلمی به منازعه می اندیشد و نه ثابتی طور به نبرد می نگرد.
@katechon6
  • ❤ 24
  • 👌 13
  • 👍 8
  • 👎 3
Post #406 2.18K
انتقام در سیاست، برخلاف معنای متعارف آن در روابط فردی، نه یک واکنش احساسی و نه تلاشی برای ارضای انگیزه‌های شخصی، بلکه ابزاری برای مدیریت موازنه و بازآرایی محیط راهبردی است. در واقع  در عرصه سیاست، کنش‌ها نه بر اساس نیت کنشگر، بلکه بر مبنای پیامدهایی که بر رفتار و محاسبات بازیگران بر جا می‌گذارند ارزیابی می‌شوند. ازاین‌ منظر ارزش هر اقدام تلافی‌جویانه نه در میزان خسارت واردشده یا اهمیت هدف، بلکه در توانایی آن برای تغییر ادراکات، اصلاح محاسبات و جهت‌دهی به رفتار طرف مقابل وابسته است. در این چارچوب، انتقام زمانی ماهیتی راهبردی می‌یابد که از منطق واکنش به یک رخداد یا صرف مجازات فاصله گرفته و به ابزاری برای مهندسی محیط امنیتی و بازتعریف قواعد تعامل میان بازیگران تبدیل شود. چنین اقدامی در پی آن نیست که صرفا هزینه‌ای تحمیل کند، بلکه می‌کوشد با ایجاد بازدارندگی، افزایش عدم‌قطعیت، تغییر برداشت رقیب از نسبت هزینه و فایده و واداشتن او به بازنگری در محاسبات، معادلات را به نفع کنشگر دگرگون سازد. از این منظر، موفقیت انتقام نه با شدت تخریب، بلکه با میزان تاثیر آن بر تغییر رفتار و محدود کردن گزینه‌های راهبردی طرف مقابل سنجیده می‌شود؛ زیرا در سیاست، هدف نهایی، نه تلافی یا جبران گذشته بلکه تغییر آینده است.
@katechon6
  • 👍 27
  • 👎 3
  • ❤ 1
  • 👌 1
Post #405 2.32K
تفاهم میان ایران و آمریکا را نباید پایان جنگ یا آغاز یک روند پایدار صلح تلقی کرد؛ زیرا این تفاهم نه حاصل حل‌وفصل اختلافات بنیادین، بلکه محصول همگرایی موقت ضرورت‌های تاکتیکی دو طرف برای مهار چرخه تشدید تنش است. از این منظر، آنچه شکل گرفته بیش از آنکه یک توافق راهبردی باشد، سازوکاری موقت برای مدیریت بحران و کنترل هزینه‌های تقابل است؛ سازوکاری که از ابتدا بر موازنه‌ای شکننده استوار بوده و اکنون نیز بیش از تثبیت، در معرض فرسایش قرار دارد.
ریشه این شکنندگی را هم باید در ماهیت رقابت ایران و آمریکا جست‌وجو کرد. رقابتی که صرفا به پرونده هسته‌ای یا موضوعاتی مانند تنگه هرمز محدود نمی‌شود، بلکه به تعارضی عمیق‌تر بر سر نظم امنیتی خاورمیانه، موازنه قدرت و تعریف نقش بازیگران اصلی منطقه بازمی‌گردد. در چنین شرایطی، پرونده‌های مورد مناقشه، میدان‌های بروز یک رقابت ساختاری هستند و تا زمانی که این تعارض پابرجا باشد، هر توافقی بیشتر به مدیریت بحران می‌انجامد تا حل آن.
همچنین در این چارچوب، هدف اصلی آمریکا الزاما حرکت مستقیم به سمت جنگ تمام‌عیار نیست، بلکه حفظ تقابل در زیر آستانه جنگ و مدیریت یک وضعیت فرسایشی است؛ وضعیتی که در آن با استفاده از فشارهای مرحله‌ای، اقدامات محدود و تشدیدهای کنترل‌شده، امکان اعمال هزینه بر ایران بدون ورود به یک رویارویی گسترده حفظ شود. این راهبرد می‌تواند با ایجاد یک وضعیت آسیب‌پذیری دائمی، توان بازیابی اقتصادی، امنیتی و منطقه‌ای ایران را محدود کرده و تهران را در شرایطی قرار دهد که همواره میان هزینه مقاومت و پذیرش محدودیت‌های بیشتر در نوسان باشد.
این رویکرد با منطق سیاست خارجی ترامپ نیز همخوان است؛ جایی که دیپلماسی نه جایگزین فشار، بلکه ابزاری برای تثبیت دستاوردهای جنگ و محدود کردن گزینه‌های طرف مقابل تلقی می‌شود. بنابراین، تفاهم موجود را باید بخشی از روند رقابت دانست، نه خروج از آن؛ مرحله‌ای که در آن ابزارهای تقابل تغییر کرده‌اند، اما اهداف راهبردی طرفین همچنان پابرجاست. در این چارچوب، دیپلماسی، فشار اقتصادی، محاصره دریایی عملیات محدود اما پله ای و اقدامات اطلاعاتی و امنیتی، اجزای یک راهبرد واحد برای مدیریت رقابت هستند.
در مجموع با توجه به وضعیت فعلی, محتمل‌ترین مسیر، نه حرکت تدریجی به سوی توافقی جامع، بلکه تداوم رقابت در قالب‌های جدید اما در زیر آستانه جنگ تمام عیار است، نبردی که هر چند نامش جنگ نیست اما تبعاتش در بلند مدت کمتر از جنگ نخواهد بود.
@katechon6
  • 👍 25
  • 👌 7
  • 👎 1
Post #403 2.87K
انتقال قدرت در هر نظام سیاسی، لحظه‌ای است که در آن نه تنها افراد، بلکه مناسبات، ائتلاف‌ها و موازنه‌های قدرت نیز دستخوش بازتعریف می‌شوند. به همین دلیل، این دوره‌ها معمولا از جنس وضعیت‌های استثنایی‌ هستند؛ دوره‌هایی که در آنها نه تنها حال دیگر قادر به حفظ نظم پیشین نیست بلکه آینده نیز هنوز قواعد و بازیگران مسلط خود را پیدا نکرده است. در چنین شرایطی، آنچه بیش از هر چیز کاهش می‌یابد، قطعیت است.
در چنین فضایی، سوظن به یکی از مهمترین عناصر سیاست تبدیل می‌شود. بطوریکه ائتلاف‌ها شکننده‌تر می‌شوند، اعتماد میان نیروهای سیاسی کاهش می‌یابد و زبان رقابت سیاسی جای خود را به زبان تهدید می‌دهد. به گونه ای که مفاهیمی چون «حذف»، «نفوذ»، «تصفیه» و «کودتا» بیش از هر زمان دیگری در ادبیات سیاسی حضور پیدا می‌کنند، زیرا هر جریان سیاسی بیم آن دارد که رقیب از وضعیت سیال و مبهم انتقال برای تثبیت موقعیت خود و کنار زدن دیگران بهره ببرد. در این شرایط، رقابت بر سر سیاست‌ها و برنامه‌ها بتدریج به رقابتی بر سر بقا تبدیل می‌شود و هر طرف، پیروزی رقیب را نه بخشی از گردش طبیعی قدرت، بلکه مقدمه حذف خود تلقی می‌کند.
اما بزرگترین خطر این وضعیت آن است که همه بازیگران، فارغ از پیروزی‌ و شکست‌، در نهایت بازنده خواهند بود. زیرا نظام‌های سیاسی از رقابت آسیب نمی‌بینند بلکه آنچه آنها را فرسوده می‌کند، تبدیل رقابت به نفی متقابل و تبدیل اختلاف به تردید در قواعد بازی است. در واقع هنگامی که مهمترین نیروهای سیاسی یک کشور یکدیگر را به کودتا متهم می‌کنند، این پیام به جامعه منتقل می‌شود که نهادهای موجود دیگر توانایی تنظیم مناسبات قدرت و مدیریت اختلافات را ندارند. نتیجه چنین وضعیتی، چیزی نیست جز فرسایش اعتماد عمومی، تضعیف سرمایه سیاسی و کاهش ظرفیت نظام برای مواجهه با بحران‌های وجودی چون جنگ.

@katechon6
  • 👌 23
  • 👍 13
  • ❤ 4
Post #402 4.77K
از منظر کارل اشمیت، امر سیاسی زمانی آغاز می‌شود که یک جامعه بتواند میان دوست و دشمن تمایز قائل شود. از نگاه او، سیاست نه امتداد اخلاق است و نه شاخه‌ای از اقتصاد و حقوق، بلکه حوزه‌ای مستقل است که در لحظه‌های بحران، خود را در تشخیص دشمن سیاسی آشکار می‌کند. ژولین فروند نیز با بسط همین ایده، استدلال می‌کرد که سیاست بدون امکان تعارض و بدون پذیرش واقعیت دشمنی به اخلاق‌گرایی انتزاعی و خیال‌پردازی آرمان‌شهری فرو می‌غلتد. دشمن، در این تلقی، الزاما موجودی شرور یا اهریمنی نیست بلکه یک دیگری سیاسی است که امکان رویارویی و تعارض با او وجود دارد و نادیده گرفتن این واقعیت، نه صلح می‌آفریند و نه امنیت، بلکه جامعه را برای مواجهه با بحران‌ها ناآماده می‌کند.
در این میان اگر این چارچوب نظری را بر بخشی از روشنفکران و تحلیلگران سیاسی همیشه در صحنه این روزهای ایران منطبق کنیم، می‌توان نوعی ناتوانی یا امتناع در شناسایی دشمن را مشاهده کرد. به گونه ای که این جریان، علی‌رغم تجربه‌های مکرر منازعه و جنگ، همچنان جهان را بر اساس مفروضات هالیوودی تفسیر می‌کند؛ جهانی که در آن تجارت جای ژئوپلیتیک را گرفته، نهادهای بین‌المللی منازعات را حل می کنند و لیبرال‌دموکراسی به افق نهایی تاریخ تبدیل شده است. در چنین تصویری، دشمن خارجی نه یک واقعیت سیاسی، بلکه برآمده از دعواهای داخلی یا سوتفاهمی قابل رفع از طریق گفت‌وگو تلقی می‌شود.
اما از منظر اشمیت، مشکل دقیقا از همین نقطه آغاز می‌شود. زیرا جامعه‌ای که تصور می‌کند از سیاست عبور کرده و وارد قلمرو پسا سیاسی شده است، در واقع سیاست را حذف نکرده، بلکه آن را به دیگران واگذار کرده است؛ وضعیتی که در آن یک طرف دشمن خود را می‌شناسد و طرف دیگر حتی از به رسمیت شناختن وجود دشمن امتناع می‌کند.
در این میان تجربه جنگ‌های دوازده روزه و چهل روزه، در ظاهر باید این توهم را از میان می‌برد اما با این حال، به نظر می‌رسد این جریان این تجارب را نه بمثابه بازگشت به امر سیاسی، بلکه به عنوان استثنایی تاریخی تفسیر کردند گویی که هر جنگ جدید صرفا به عنوان انحرافی موقتی از مسیر اجتناب‌ناپذیر نظم جهانی فهمیده می‌شود تا نشانه‌ای از بازگشت دائمی منطق قدرت.
اما برخلاف این توهمات، ژولین فروند معتقد بود کسی که از وجود دشمن سخن نمی‌گوید، دشمن را حذف نکرده است بلکه تنها حق تعریف دشمن را به طرف مقابل واگذار کرده است. از این منظر، مشکل اصلی نه دشمنی، بلکه ناتوانی در فهم آن است. در مجموع جامعه‌ای که از ترس متهم شدن به جنگ‌طلبی، درباره امکان تعارض سخن نمی‌گوید، در لحظه بحران, ناگهان خود را در برابر واقعیتی می‌یابد که فاقد زبان مفهومی برای توضیح آن است. در چنین وضعی، هر جنگ غافلگیرکننده توصیف می شود هر خصومت غیرمنتظره جلوه می‌کند و هر تعارضی به سوتفاهمی تقلیل می‌یابد که گویا می‌توانست با مذاکرات بیشتر از میان برود.

@katechon6
  • 👌 29
  • ❤ 8
  • 👍 5
  • 🤔 1
Post #401 4.48K
جنگ‌ها معمولا ظرفیت‌های پنهان جغرافیا را آشکار می‌کنند، اما با این حال کشوری که جغرافیا را صرفا به عنوان یک سلاح تعریف کند، دیر یا زود دیگران را به خنثی‌سازی آن سلاح وادار خواهد کرد اما در مقابل، کشوری که بتواند همان جغرافیا را به بخشی از شبکه منافع مشترک تبدیل کند، هزینه حذف خود از معادلات منطقه‌ای و بین‌المللی را افزایش داده است.
بر این اساس قدرت هرمز در بسته شدن آن نیست؛ بلکه قدرت آن در این واقعیت نهفته است که هیچ بازیگری نمی‌تواند نسبت به احتمال بسته شدن آن بی‌تفاوت باشد. همین ظرفیت است که نه تنها به ایران قدرت بازدارندگی می‌دهد بلکه می‌تواند به اهرم چانه‌زنی تبدیل شود. ولی این اهرم تنها زمانی کارآمد باقی می‌ماند که در سطح «امکان» باقی بماند و به سیاست دائمی و روزمره تبدیل نشود. زیرا در لحظه‌ای که تهدید به انسداد یا نظامی‌سازی هرمز به یک وضعیت پایدار بدل شود، منطق ژئوپلیتیک به سرعت واکنش نشان خواهد داد بطوریکه بازیگران دیگر به جای سازگاری با آن، به دنبال بی‌اثر کردن آن خواهند رفت، در نتیجه هدف راهبردی ایران در بلند مدت نباید صرفا معطوف به ایجاد اختلال در تنگه باشد، بلکه باید تثبیت این گزاره در ذهن بازیگران منطقه‌ای و جهانی باشد که امنیت انرژی بدون مشارکت ایران امکان‌پذیر نیست. تفاوت این دو رویکرد، تفاوت میان قدرت سلبی و قدرت ایجابی است؛ اولی بر توانایی ایجاد هزینه برای دیگران استوار است و دومی بر توانایی تولید منفعت مشترک. در این میان تاریخ نشان داده قدرت‌های ایجابی نه تنها ماندگارتر هستند، بلکه ظرفیت بسیار بیشتری برای تبدیل نفوذ به امتیازات سیاسی و اقتصادی دارند.
@katechon6
  • 👍 44
  • 👌 5
  • ❤ 3
  • 👎 1
  • 🔥 1
Post #400 3.74K
از منظر ژولین فروند، هر راهبرد سیاسی که بر فرض امکان حذف کامل دشمن بنا شود، محکوم به شکست است؛ زیرا دشمن نه محصول سوتفاهم‌ یا تعارضات معمول، بلکه یکی از عناصر ساختاری زندگی سیاسی است. در واقع سیاست از لحظه‌ای آغاز می‌شود که یک جامعه یا دولت میان خود و دیگری تمایز قائل می‌شود و آماده دفاع از این تمایز می‌گردد. بنابراین، راهبرد سیاسی واقع‌بینانه نه بر نابودی کامل دشمن، بلکه بر مدیریت، مهار و تنظیم مناسبات با او استوار می‌شود. در این چارچوب، امنیت نه نتیجه حذف تهدیدات، بلکه حاصل توانایی یک نظام سیاسی در کنترل و جهت‌دهی به تعارضات است.
@katechon6
  • 👌 33
  • ❤ 6
  • 👍 4
  • 👎 1
  • 🤔 1
Post #399 4.01K
در تحلیل تحولات ژئوپلیتیکی، خطای رایج آن است که توافقات و بحران‌ها را به‌عنوان نقاط پایان یا آغاز تلقی شوند، حال آنکه در واقعیت، آنها اغلب صرفا مقاطع مختلف یک رقابت ممتد و ساختاری هستند. بر همین اساس، برجام را نیز می‌توان بیش از آنکه یک سند فنی و حقوقی در حوزه هسته‌ای دانست، بمثابه سازوکاری برای مدیریت زمان و کنترل موقت شدت منازعه میان تهران و واشنگتن تحلیل کرد. زیرا در آن مقطع، نه ایران آمادگی ورود به یک تقابل فراگیر و فرسایشی را داشت و نه آمریکا تمایلی به گشودن جبهه‌ای جدید نشان می‌داد. بنابراین، آنچه شکل گرفت، بیش از آنکه مکانیسمی برای حل اختلاف باشد، تعلیق موقت اختلافات بود؛ در واقع نوعی توقف تاکتیکی که برای هر دو طرف امکان بازتنظیم اولویت‌ها، بازیابی ظرفیت‌ها و بازآرایی قدرت را فراهم می‌کرد.
اما با این حال ارزش راهبردی هر توقف، نه در خود توقف، بلکه در کیفیت استفاده از زمانی است که ایجاد می‌کند. بطوریکه تاریخ رقابت‌های بین‌المللی نشان می‌دهد کشورهایی که موفق شده‌اند دوره‌های کاهش تنش را به افزایش قدرت اقتصادی، اصلاح ساختارهای حکمرانی و تقویت توان بازدارندگی تبدیل کنند، در مرحله بعدی رقابت با دست برتر وارد میدان شده‌اند. اما در مقابل، کشورهایی که زمان خریداری‌شده را در منازعات داخلی و فرسایش سرمایه اجتماعی از دست داده‌اند، عملا تنها موعد رویارویی بعدی را به تعویق انداخته‌اند، آن هم بی‌آنکه تغییری در موازنه قدرت ایجاد کرده باشند.
از این منظر، تفاهم فعلی میان ایران و آمریکا نیز الزاما به معنای پایان رقابت‌های ژئوپلیتیکی یا حل ریشه‌ای اختلافات نخواهد بود. زیرا تضاد منافع در معماری امنیتی خاورمیانه، موازنه قدرت و پرونده هسته‌ای همچنان پابرجاست و همین امر سبب می‌شود که توافق‌های مقطعی بیشتر در قالب مدیریت بحران و کنترل هزینه‌های تقابل معنا پیدا کنند تا چارچوبی برای آشتی راهبردی و صلح پایدار. در چنین شرایطی، توافق نه جایگزین رقابت، بلکه ابزاری است برای تنظیم سرعت و دامنه منازعه نه خاتمه آن.
در این میان در محیط امنیتی خاورمیانه، بازیگران موفق معمولا جنگ و صلح را دو وضعیت کاملا مجزا تلقی نمی‌کنند، بلکه هر دو را اشکال متفاوتی از استمرار رقابت می‌دانند. بطوریکه گاهی این رقابت در قالب فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک ظاهر می‌شود، گاهی در عرصه اطلاعاتی و فناوری و گاهی نیز به سطح رویارویی نظامی ارتقا می‌یابد. بر همین اساس، دوره‌های کاهش تنش را باید بخشی از چرخه رقابت دانست؛ دوره‌هایی که در آنها بازیگران تلاش می‌کنند ظرفیت‌های خود را بازسازی کرده و برای مرحله بعدی آماده شوند.
در چنین فضایی، مهمترین دارایی راهبردی هر کشور نه صرفا تاب آوری یا توان نظامی، بلکه توانایی خرید زمان و تبدیل زمان به قدرت است. زیرا زمان، اگر صرف بازسازی اقتصادی، ارتقای فناوری، افزایش انسجام اجتماعی، تقویت سرمایه انسانی و بهبود کیفیت حکمرانی شود، می‌تواند موازنه‌های آینده را دگرگون کند. اما اگر این فرصت در کشمکش‌های داخلی و منازعات فرساینده سیاسی مستهلک شود، توقف تاکتیکی تنها به معنای تعویق بحران خواهد بود، نه عبور از آن.
از این منظر، مسئله اصلی برای هر کشوری که در یک محیط امنیتی پرتنش و رقابتی قرار دارد، نه صرفا دستیابی به توافق است و نه الزاما آمادگی برای تقابل، بلکه توان بهره‌برداری از فاصله میان این دو است. بخصوص که در جهان امروز، فاصله میان جنگ و صلح، خود به میدان اصلی رقابت تبدیل شده است و کشورهایی که بتوانند این فاصله را به فرصتی برای انباشت قدرت ملی تبدیل کنند، در تحولات آینده نقش تعیین‌کننده‌تری خواهند داشت. در مجموع توافق‌ها می‌آیند و می‌روند، اما آنچه سرنوشت کشورها را تعیین می‌کند، نحوه استفاده آنها از زمانی است که این توافق‌ها در اختیارشان قرار می‌دهد.
@katechon6
  • 👍 31
  • 👎 8
  • ❤ 4
  • 👌 3
Post #397 5.13K
رابرت جرویس معتقد بود بزرگترین خطاهای راهبردی زمانی رخ می‌دهند که نخبگان سیاسی اسیر ادراکات خود شوند. از نگاه او، خطر اصلی برای دولت‌ها نه در کمبود اطلاعات بلکه لحظه‌ای است که اطلاعات جدید دیگر قادر به اصلاح مفروضات قدیمی نیستند. بطوریکه در این نقطه، سیاستگذار به جای آنکه واقعیت را مبنای تحلیل قرار دهد، واقعیت را با عینک باورهای پیشین خود تفسیر می‌کند. نتیجه: شکل‌گیری نوعی کوری راهبردی؛ وضعیتی که در آن کشورها نه به دلیل توانایی دشمنان، بلکه به دلیل خطا در فهم محیط پیرامون دچار اشتباه می‌شوند.
در این میان خطر این وضعیت زمانی چند برابر می‌شود که سیاست خارجی در سیاست داخلی حل شود. در چنین شرایطی، تحولات بین‌المللی دیگر از منظر منافع ملی ارزیابی نمی‌شوند بلکه به مواد خام رقابت‌های سیاسی داخلی تبدیل می‌شوند. به گونه ای که یک بحران، یک جنگ یا مذاکره، پیش از آنکه به عنوان یک مسئله راهبردی فهم شود، به عنوان یک موضوع جناحی تفسیر می‌شود. در نتیجه، ارزش یک تحول، دیگر نه با تاثیر آن بر قدرت ملی، بلکه با تاثیر آن بر موازنه‌های سیاسی داخلی سنجیده می‌شود.
و این این همان مرحله‌ای است که از آن به عنوان خطرناک‌ترین شکل سو ادراک یاد می شود، لحظه‌ای که جهان تغییر کرده است، اما ذهن بازیگران همچنان مشغول جنگ با جهان دیروز و آسیاب های بادی است.
@katechon6
  • 👌 37
  • 👍 17
  • ❤ 6
  • 👎 2
Post #396 3.3K
مهمترين ویژگی مرحله کنونی نه حرکت قطعی به سمت جنگ است و نه حرکت به سمت توافق، بلکه تلاش همزمان بازیگران برای تغییر موازنه قدرت در زیر سقف جنگ است و این همان منطقه خاکستری است که رقابت اصلی در آن جریان دارد؛ جایی که بازیگران تلاش می‌کنند بدون ورود به رویارویی تمام‌عیار، هزینه‌های راهبردی بر یکدیگر تحمیل کنند و قواعد حاکم بر بازدارندگی را به نفع خود بازنویسی نمایند. از این منظر، واکنش ایران به حمله اسرائیل به ضاحیه را باید نه به عنوان یک پاسخ صرفا نظامی، بلکه به عنوان بخشی از نبرد بزرگ‌تر بر سر مدیریت موازنه منطقه‌ای و حفظ بازدارندگی تحلیل کرد.
زیرا ضاحیه در معادلات امنیتی تنها یک محدوده جغرافیایی نیست بلکه این منطقه به یکی از مهمترین نمادهای پیوند میان اضلاع محور مقاومت تبدیل شده است. به همین علت، هرگونه حمله به این منطقه فراتر از ارزش‌های تاکتیکی یا عملیاتی، حامل پیام های سیاسی مشخصی است. زیرا اسرائیل از طریق چنین اقداماتی صرفا در پی حذف یک هدف یا وارد کردن خسارت میدانی نیست، بلکه تلاش می‌کند این تصور را ایجاد کند که قادر است دامنه عمل خود را گسترش دهد. در واقع، هدف اصلی در چنین عملیات‌هایی بیش از آنکه تخریب فیزیکی یک جغرافیای محدود باشد، تاثيرگذاری بر ادراکات راهبردی طرف مقابل است.
در چنین شرایطی، مسئله اصلی برای ایران نه فقط پاسخ به یک حمله، بلکه جلوگیری از تغییر موازنه ناشی از آن بود. زیرا در منطق بازدارندگی، آنچه اهمیت دارد تنها میزان قدرت نظامی نیست، بلکه تصویری است که از اراده استفاده کننده در ذهن رقبا شکل می‌گیرد. بر این اساس اگر حمله‌ای با این سطح از اهمیت بدون پاسخ باقی می ماند، این خطر وجود داشت که طرف مقابل آن را به عنوان نشانه‌ای از محدودیت اراده یا کاهش هزینه‌های اقدام خود تفسیر کند. از این جهت، واکنش ایران را می‌توان تلاشی برای جلوگیری از فرسایش بازدارندگی و تثبیت این پیام دانست که هرگونه تغییر در قواعد درگیری با هزینه همراه خواهد بود.
@katechon6
  • 👌 24
  • 👍 7
  • ❤ 5
  • 🔥 4
  • 👎 1
Post #395 3.46K
تحولات بزرگ در عرصه راهبردی معمولا زمانی رخ می‌دهند که یک رویداد بزرگ، ناکارآمدی برخی از مفروضات پیشین را آشکار و ضرورت بازتعریف الگوهای موجود را اجتناب‌ناپذیر کند. در این راستا جنگ چهل‌روزه را می‌توان از همین منظر مورد توجه قرار داد؛ رخدادی که فراتر از یک منازعه نظامی، نشانه‌ای از تغییر ماهیت جنگ و تحول محیط امنیتی بود. به همین علت پیامدهای این جنگ صرفا به تغییر موازنه‌های میدانی محدود نماند، بطوریکه بسیاری از بازیگران منطقه‌ای را وادار کرد تا در مبانی فکری و دکترین‌های دفاعی خود بازنگری کنند. در این میان، ایران نیز با ارزیابی دقیق تحولات بخصوص با توجه به تحولات میدانی پس از آتش بس بتدریج در مسیر بازتعریف برخی از مولفه‌های راهبرد بازدارندگی خود قرار گرفته است؛ مسیری که از تاکید انحصاری بر «دفاع پیشرو» فاصله گرفته و به سوی نوعی «دکترین تهاجمی فعال» حرکت می‌کند.
در واقع در سه دهه گذشته، دفاع پیشرو ستون اصلی راهبرد امنیت ملی ایران به شمار می‌رفت. این رویکرد بر این فرض استوار بود که تهدیدات باید پیش از رسیدن به مرزهای کشور و در عمق محیط پیرامونی ایران مهار شوند. بر همین اساس، ایجاد عمق راهبردی، توسعه شبکه‌های همسو در منطقه، گسترش نفوذ ژئوپلیتیکی و انتقال میدان تقابل به خارج از مرزهای ملی به عنوان مهمترین ابزارهای تامین امنیت تلقی می‌شدند. هدف اصلی این راهبرد آن بود که هرگونه درگیری احتمالی با دشمنان منطقه‌ای یا فرامنطقه‌ای در فاصله‌ای امن از جغرافیای ایران مدیریت شود و هزینه‌های جنگ و ناامنی به داخل کشور منتقل نگردد. این الگو در مقاطع مختلف توانست بخشی از تهدیدات را مهار کرده و برای ایران فرصت مانور راهبردی ایجاد کند.
با این حال، تحولات سال‌های اخیر و به‌ویژه تجربیات حاصل از جنگ چهل‌روزه نشان داد که مفهوم فاصله جغرافیایی دیگر به تنهایی قادر به تامین امنیت نیست. زیرا پیشرفت چشمگیر فناوری‌های اطلاعاتی، گسترش سامانه‌های شناسایی، توسعه پهپادهای دوربرد، افزایش دقت موشک‌ها و شکل‌گیری جنگ‌های شبکه‌محور باعث شده است که بازیگران متخاصم بتوانند بدون حضور فیزیکی در نزدیکی مرزها، اهداف راهبردی را در عمق سرزمینی کشورها مورد تهدید قرار دهند. در چنین شرایطی، اتکای صرف به عمق راهبردی و مدیریت تهدیدات در خارج از مرزها دیگر برای حفظ بازدارندگی کافی به نظر نمی‌رسد. از این رو، ضرورت ایجاد سازوکاری که بتواند هرگونه اقدام خصمانه را با پاسخی سریع، مستقیم و پرهزینه مواجه کند، بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است.
برآیند این تحول، شکل‌گیری تدریجی الگویی جدید در تفکر نظامی ایران است که می‌توان از آن با عنوان «دکترین تهاجمی فعال» یاد کرد. در این چارچوب، بازدارندگی دیگر صرفا به معنای جلوگیری از حمله دشمن از طریق تهدید به پاسخ نیست بلکه بر ایجاد این باور در ذهن طرف مقابل استوار است که هرگونه اقدام علیه ایران یا منافع راهبردی آن، با واکنشی مستقیم، آشکار و دارای هزینه‌های سنگین مواجه خواهد شد. در واقع، اگر دفاع پیشرو بر مدیریت تهدید در بیرون از مرزها تاکید داشت، دکترین جدید بر توانایی شکل‌دهی فعال به محیط امنیتی و تحمیل هزینه به دشمن متمرکز است.
@katechon6
  • 👍 38
  • ❤ 4
  • 🔥 1
Post #394 3.51K
در سنت سیاسی و نظامی اسرائیل، نامگذاری عملیات‌های جنگی صرفا یک انتخاب تبلیغاتی یا رسانه‌ای نیست، بلکه در بسیاری از موارد بخشی از یک دستگاه معنایی عمیق‌تر است که حافظه دینی و اهداف راهبردی را به یکدیگر پیوند می‌دهد. دستگاهی که در آن، جنگ دیگر نه یک ضرورت امنیتی، بلکه نبردی الهی تلقی می‌شود
نبردهایی که یکی از گویا‌ترین نمونه های آن را می توان در نامگذاری جنگ چهل روزه علیه ایران مشاهده کرد«شیر غران»، نامی برگرفته از دومین نبوت بلعام در کتاب اعداد، که در آن اسرائیل به شیری تشبیه می‌شود که برمی‌خیزد و تا زمانی که شکار خود را ندرد و از خون کشته‌شدگان ننوشد، آرام نمی‌گیرد. تصویری که در بستر الهیات یهودی، نه تنها صرفا توصیفی شاعرانه از قدرت نظامی نیست بلکه بیانی از اراده شکست‌ناپذیر قومی است که خود را تحت حمایت یهوه/ خدا می‌بیند و همچنین بیانگر فرآیند عمیقی است که از خروج از مصر، فتح کنعان، نبردهای داوود و پادشاهان اسرائیل آغاز شده و تا زمان حاضر امتداد یافته است، امتدادی که محصول آن استعلا جنگهای متعارف به جنگ های توراتی است، گویی دشمنان هر چند نام و جغرافیای آنها متفاوت است اما با این حال، تکرار دوباره، مدیان، عمالیق و... هستند.
در چنین چارچوبی زبان تورات دیگر نه یک متن الهیاتی بلکه به ابزاری برای تفسیر اهداف ژئوپلیتیکی اسرائیل تبدیل می‌شود بطوریکه دیگر نمی توان اهداف راهبردی اسرائیل را جدا از این بستر معنایی فهمید. زیرا هنگامی که این اهداف به زبان نمادهای مقدس بیان می‌شوند، ماهیتی فراتر از محاسبات صرف امنیتی می‌یابند. به گونه ای که تهدیدات امنیتی در قالب دشمنان تاریخی بازخوانی می‌شوند و اقدامات نظامی در قالب ماموریتی الهی معنا پیدا می‌کنند، ماموریتی که در آن از نیل تا فرات دیگر نه یک آرزوی مدفون در اسفار بلکه مبدل به یک نقشه راه می شود، نقشه راهی که بزرگترین مانع آن، کسی نیست جز ایران.
@katechon6
  • 👍 39
  • 👌 6
  • ❤ 3
  • 👎 1
Post #393 2.69K
اشتباه بسیاری از تحلیلگران آن است که همچنان تحولات منطقه را با معیارهای سنتی صلح و جنگ ارزیابی می‌کنند؛ گویی بازیگران یا باید در حال مذاکره باشند یا در حال جنگ. در حالی که واقعیت امروز منطقه چیز دیگری است. واقعیتی که در آن نه جنگ به معنای واقعی آن جریان دارد و نه دیپلماسی همچون گذشته نقش تعیین‌کننده‌ ای را ایفا می‌کند. بلکه در این فضای بینابینی، محدوده اصلی رقابت به میدان منتقل شده است؛ جایی که بازیگران تلاش می‌کنند بدون ورود به جنگ فراگیر، اهداف راهبردی خود را پیش ببرند.
در چنین شرایطی، زبان اصلی ارتباط میان طرفهای درگیر دیگر صرفا زبان دیپلماتیک نیست. بلکه پیام ها در میدان رد و بدل می‌شوند. بر این اساس یک حمله محدود، تراکم پروازهای شناسایی یا حتی تغییر الگوی عبور کشتی‌ها در تنگه هرمز، همگی حامل پیام‌هایی هستند که گاه بسیار روشن‌تر از مواضع رسمی سخن می‌گویند. در واقع میدان به بخشی از فرایند مذاکره تبدیل شده است.
در چنین چارچوبی دیگر رکود مذاکرات الزاما به معنای توقف گفتگو نیست. بلکه گفتگو همچنان ادامه دارد، اما با این حال بخش مهمی از آن از اتاق‌های مذاکره به عرصه‌های عملیاتی منتقل شده است. بطوریکه هر طرف تلاش می‌کند پیش از رسیدن به هر توافق احتمالی، موقعیت خود را در میدان بهبود بخشد و با دست پرتری وارد هر فرآیند سیاسی شود. به همین دلیل است که همزمان با توقف یا کند شدن روندهای دیپلماتیک، سطح تحرکات امنیتی و نظامی افزایش پیدا می‌کند.
در این میان راهبرد اصلی آمریکا را در این مقطع می‌توان «انباشت امتیاز بدون فروپاشی آتش‌بس» نامید. راهبردی که در آن واشنگتن، در پی آن نیست که آتش جنگ را دوباره شعله‌ور کند، بلکه تلاش می‌کند از وضعیت خاکستری میان جنگ و صلح حداکثر بهره را ببرد. آن هم به هدف، تغییر تدریجی موازنه‌ از طریق فشارهای متراکم و چندلایه؛ فشارهایی که به تنهایی تعیین‌کننده نیستند اما در کنار یکدیگر می‌توانند محیط راهبردی را دگرگون کنند.
در این الگو، ارزش هر اقدام نه در اثر فوری آن، بلکه در تاثیر انباشتی آن تعریف می‌شود. بطوریکه یک تحریم جدید، یک حمله محدود به جزایر، یک فشار دیپلماتیک، یا یک تحول میدانی در لبنان شاید به تنهایی تعیین‌کننده نباشد، اما در کنار سایر اقدامات بتدریج وزن موازنه را تغییر می‌دهد. در واقع واشنگتن در شرایط فعلی بیش از آنکه به دنبال پیروزی در یک نبرد بزرگ باشد، در پی فرسایش تدریجی ظرفیت‌های تهران و تغییر آرام محیط راهبردی است.
از همین رو نباید تحولات لبنان، خلیج فارس، پرونده هسته‌ای و فشارهای اقتصادی را پرونده‌هایی مستقل تصور کرد. بلکه اینها قطعات یک پازل بزرگ‌تر هستند. بطوريكه آنچه در لبنان رخ می‌دهد صرفاً به لبنان مربوط نیست؛ همان‌گونه که هر تحول در تنگه هرمز صرفا یک مسئله دریایی نیست. بلکه همه این صحنه‌ها به یکدیگر متصل‌اند و بخشی از فرآیند مستمر اعمال فشار و تغییر موازنه محسوب می‌شوند.
در چنین شرایطی، خطر اصلی نه تصمیم آگاهانه برای آغاز جنگ، بلکه در انباشت کنترل‌نشده تنش است. زیرا هرچه بازیگران بیشتر به استفاده از ابزارهای فشار محدود عادت کنند، احتمال آنکه یکی از این فشارها واکنشی فراتر از انتظار ایجاد کند نیز افزایش می‌یابد. به بیان دیگر، مشکل وضعیت کنونی آن نیست که طرف‌ها خواهان جنگ هستند؛ بلکه مشکل آن است که همه در حال بازی با آتش‌ هستند، در حالی که تصور می‌کنند همچنان بر دامنه شعله‌ها کنترل دارند.
به همین دلیل، مهم‌ترین ویژگی مرحله کنونی نه حرکت قطعی به سمت جنگ است و نه حرکت قطعی به سمت توافق، بلکه تلاش همزمان بازیگران برای تغییر موازنه قدرت در زیر سقف جنگ است. این همان منطقه خاکستری است که رقابت اصلی در آن جریان دارد؛ جایی که آتش باید به اندازه‌ای روشن بماند که فشار ایجاد کند، اما نه آنقدر شعله‌ور شود که کل معادله را بسوزاند. مسئله اما اینجاست که تاریخ منطقه بارها نشان داده است آتش‌هایی که برای اعمال فشار روشن می‌شوند، همیشه مطابق خواست طراحان خود خاموش نمی‌شوند.
@katechon6
  • 👌 24
  • ❤ 7
  • 👍 6
Post #392 2.27K
آتش‌بس‌ها در خاورمیانه همواره بیش از آنکه پایان جنگ باشند، بخشی از منطق جنگ محسوب می‌شوند. زیرا در این منطقه، توقف موقت درگیری‌ الزاما به معنای کاهش خصومت یا حرکت به سوی صلح نیست، بلکه اغلب فرصتی برای بازآرایی نیروها، بازتوزیع منابع و تغییر اولویت‌های راهبردی بازیگران درگیر است. از همین منظر، آتش‌بس فعلی را فقط نمی‌توان محصول نگرانی از گسترش بحران یا تلاشی برای جلوگیری از جنگی فراگیر دانست. بلکه این آتش‌بس در عمل شرایطی را فراهم کرده که اسرائیل بتواند از فشار ناشی از جنگ همزمان در چند جبهه خارج شده و تمرکز خود را بر نزدیکترین میدان نبرد ، یعنی جنوب لبنان، معطوف سازد.
زیرا در ماه‌های گذشته، اسرائیل با واقعیتی مواجه بود که همواره از آن گریزان بوده است؛ آن هم چیزی نبود جز مواجهه همزمان‌ با چند کانون تهدید فعال. بطوریکه جنگ با ایران، در کنار تداوم درگیری با حزب‌الله در شمال، موجب شد بخش قابل توجهی از ظرفیت نظامی، اطلاعاتی و سیاسی اسرائیل میان جبهه‌های مختلف تقسیم شود. این وضعیت نه‌تنها توان عملیاتی ارتش اسرائیل را تحت فشار قرار داد، بلکه با گسترش دامنه تهدیدات به عمق سرزمین‌های اشغالی، هزینه‌های امنیتی، اقتصادی و روانی قابل توجهی را بر جامعه اسرائیل تحمیل کرد. در چنین شرایطی، هرگونه کاهش تنش در جبهه ایران به معنای آزاد شدن بخشی از ظرفیت‌های راهبردی اسرائیل برای تمرکز بر جبهه لبنان بود.
در چنین بستری، نقش مذاکرات و ابتکارات دیپلماتیک نیازمند بازخوانی انتقادی است. بطوریکه هر چند روایت رسمی معمولا مذاکرات را مسیری برای مدیریت بحران و جلوگیری از تشدید تنش معرفی می‌کند، اما تجربه تحولات منطقه نشان داده است که دیپلماسی در بسیاری از موارد کارکردی فراتر از حل‌وفصل اختلافات پیدا می‌کند. زیرا هنگامی که مذاکرات بدون دستیابی به توافقات مؤثر ادامه می‌یابد و همزمان تحولات میدانی به سود یکی از طرف‌ها در جریان است، این پرسش مطرح می‌شود که آیا مذاکره به ابزاری برای حل بحران تبدیل شده یا به مکانیزمی برای مدیریت زمان؟
بخصوص که نشانه‌های موجود حاکی از آن است که بخش مهمی از تحرکات دیپلماتیک، بیش از آنکه در خدمت توقف جنگ باشد، در جهت کنترل سرعت تحولات و فراهم کردن فرصت برای تحقق اهداف میدانی اسرائیل عمل می‌کند. در این چارچوب، تعویق رویارویی مجدد با ایران را نیز می‌توان بخشی از همین منطق دانست. زیرا تا زمانی که اهداف اسرائیل در لبنان به نقطه مطلوب نرسیده باشد، گشوده شدن دوباره جبهه‌ای فعال با ایران می‌تواند تمرکز راهبردی تل‌آویو را مختل کند. بنابراین حفظ وضعیتی میان جنگ و صلح که نه آنقدر آرام که فشارها از بین برود و نه آنقدر بحرانی که به جنگی فراگیر منجر شود، مطلوب‌ترین سناریو برای مدیریت اولویت‌های اسرائیل به نظر می‌رسد.
واقعیت آن است که اسرائیل در راهبرد کلان خود از جنگ هم‌زمان در چند جبهه اجتناب می‌کند. این رژیم ترجیح می‌دهد همه جبهه‌ها را در سطحی از التهاب نگه دارد، اما توان اصلی خود را در هر مقطع زمانی بر یک میدان متمرکز سازد. در چنین الگویی، آتش‌بس نه نشانه پایان بحران، بلکه ابزاری برای انتقال تمرکز از یک جبهه به جبهه دیگر است و مذاکره نیز نه مسیر حل منازعه، بلکه امکانی برای خرید زمان و شکل‌دهی به واقعیت‌های جدید میدانی است.
بر این اساس، آنچه امروز در قالب آتش بس، مذاکرات و تلاش‌های میانجی‌گرانه مشاهده می‌شود، لزوما به معنای حرکت به سوی ثبات نیست. بلکه در بسیاری موارد، این فرآیندها به بستری برای فرسایش تدریجی قدرت رقبای اسرائیل و فراهم شدن فرصت لازم جهت تثبیت دستاوردهای میدانی تبدیل شده‌اند. در این میان اگر این روند ادامه یابد، خطر آن وجود دارد که دیپلماسی از ابزار مدیریت بحران به پوششی برای تغییر ژئوپلیتیک منطقه بدل شود؛ تغییری که نه پشت میز مذاکره، بلکه بر زمین و از طریق ایجاد مناطق حائل، تغییر موازنه‌های جمعیتی و تثبیت واقعیت‌های جدید امنیتی شکل می‌گیرد. در چنین شرایطی، درک رابطه میان مذاکره و میدان به یکی از مهم‌ترین الزامات تحلیل تحولات خاورمیانه تبدیل شده است؛ زیرا آنچه در ظاهر آتش بس نامیده می‌شود، ممکن است در عمل بخشی از فرآیند بازآرایی قدرت در منطقه باشد.
@katechon6
  • 👍 18
  • 👌 4
  • ❤ 1
Post #390 2.57K
جنگ چهل‌روزه برای ایران صرفا یک تقابل نظامی نبود؛ بلکه صحنه‌ای بود برای بازتعریف مفهوم قدرت. در این جنگ، آنچه موازنه را تعیین می‌کرد فقط موشک، ناو و قدرت تخریب نبود، بلکه توانایی هر طرف در تعریف «معنای جنگ» بود. بطوریکه آمریکا تلاش می‌کرد جنگ را در قالب بازگرداندن نظم و مهار یک بازیگر « سرکش» روایت کند، در حالی‌که ایران می‌کوشید همان جنگ را به‌عنوان نشانه‌ای از محدویت توان آمریکا و شکنندگی امنیت انرژی و زنجیره‌های تامین بازنمایی کند. در این چارچوب، تنگه هرمز نه یک جغرافیای صرف، بلکه یک ابزار تولید معنا بود؛ گلوگاهی که تهران از طریق آن توانست جنگ را از محدوده جغرافیایی ایران به سطح اضطراب جهانی منتقل کند.
در واقع اهمیت هرمز برای ایران دقیقا در همین قابلیت نهفته بود، توانایی تبدیل یک درگیری محدود به بحرانی با پیامدهای جهانی. اما مسئله اصلی اینجاست که قدرت هرمز در «بستن کامل» آن نیست. زیرا ایران به‌خوبی می‌داند که انسداد پایدار تنگه، در برابر برتری دریایی و هوایی آمریکا و متحدانش، نه عملیاتی واقع‌بینانه است و نه از نظر سیاسی قابل‌تداوم. بنابراین ارزش راهبردی هرمز نه در توقف کامل انرژی بلکه در ظرفیت ایجاد نااطمینانی است. زیرا جهان بیش از آن‌که به واقعیت انسداد واکنش نشان دهد به احتمال اختلال واکنش نشان می‌دهد و همین احتمال کافی است تا هزینه‌های اقتصادی و سیاسی جنگ به‌شدت افزایش یابد.
از این منظر، هرمز برای ایران بیش از آن‌که یک ابزار بازدارندگی باشد، یک اهرم فشار است. زیرا بازدارندگی یعنی جلوگیری از آغاز حمله؛ اما هرمز عمدتا برای مرحله پس از آغاز بحران اهمیت پیدا می‌کند. بطوریکه این تنگه به ایران امکان می‌دهد هزینه ادامه جنگ را برای آمریکا و اقتصاد جهانی افزایش دهد، بدون آن‌که الزاما وارد رویارویی مستقیم و فراگیر شود. در واقع تهران از هرمز به‌عنوان ابزار «فرسایش تصمیم» استفاده می‌کند.
همین منطق هم موجب شد آمریکا در جنگ چهل‌روزه با نوعی ناکامی استراتژیک مواجه شود.
اما با این حال در بلند مدت استفاده بیش از حد از ظرفیت این منطق می‌تواند به نقطه آسیب‌پذیری برای ایران تبدیل شود. زیرا اگر روایت‌سازی درباره قدرت هرمز بیش از حد بزرگ‌نمایی شود، همان نقطه‌ای که امروز به‌عنوان ابزار فشار عمل می‌کند، ممکن است در آینده به محرکی برای تشدید تنش بدل شود. زیرا وقتی یک بازیگر به‌طور مداوم بر توانایی خود در تهدید شریان انرژی جهان تأکید می‌کند، بتدریج این تصور را در ذهن رقبایش تثبیت می‌کند که مسئله دیگر صرفا یک تهدید تاکتیکی و مقطعی نیست، بلکه یک خطر ساختاری و بلندمدت برای اقتصاد جهانی است. در چنین شرایطی، آمریکا و متحدانش ممکن است به این جمع‌بندی برسند که باید مسئله هرمز را نه مدیریت، بلکه خنثی کنند.
این همان نقطه‌ای است که روایت می‌تواند علیه راوی عمل کند. زیرا تا زمانی که هرمز صرفا یک ابزار فشار کنترل‌شده تلقی شود، کارکرد آن افزایش هزینه‌های دشمن است؛ اما اگر این تصویر ایجاد شود که ایران قادر است در هر بحران، اقتصاد جهانی را گروگان بگیرد، آنگاه انگیزه برای ایجاد ائتلاف‌های گسترده‌تر ضد ایرانی، توسعه مسیرهای جایگزین انرژی، تقویت محاصره دریایی و... افزایش می یابد. به بیان دیگر، افراط در روایت‌سازی درباره هرمز ممکن است به‌جای بازدارندگی روانی، نوعی امنیتی‌سازی دائمی علیه ایران ایجاد کند.
در واقع، هرمز زمانی برای ایران بیشترین کارایی را دارد که در وضعیت ابهام باقی بماند؛ یعنی تهدید آن واقعی به نظر برسد، اما قطعی و مطلق جلوه نکند. قدرت این اهرم در تعلیق است نه در قطعیت. بر همین اساس اگر تهران بیش از اندازه بر توان بستن یا فلج‌کردن تنگه تاکید کند، ممکن است ناخواسته رقبای خود را به سمت کاهش وابستگی راهبردی به هرمز سوق دهد؛ فرآیندی که در میان‌مدت می‌تواند ارزش ژئوپلیتیکی این ابزار را کاهش دهد. به همین دلیل، استفاده هوشمندانه از هرمز نیازمند نوعی توازن ظریف است، به عبارتی نمایش ظرفیت اختلال، بدون تبدیل‌شدن به تهدیدی که بازیگران جهانی را به سمت پاسخ ساختاری و بلندمدت سوق دهد.
در مجموع، اهمیت هرمز در جنگ چهل‌روزه بیش از آن‌که در توان نظامی آن باشد، در نقش آن به‌عنوان سازوکار تولید ادراک نهفته بود. ایران از این تنگه برای تغییر محاسبات دشمن استفاده کرد، اما همان‌طور که روایت می‌تواند قدرت بسازد، می‌تواند دام نیز ایجاد کند. بطوریکه اگر روایت تهدید از کنترل خارج شود، همان اهرمی که امروز نقطه فشار علیه آمریکا محسوب می‌شود، ممکن است در آینده به توجیهی برای تشدید مهار و حتی افزایش احتمال تقابل مستقیم تبدیل شود. یادمان باشد در جهان امروز، قدرت تنها در توان ایجاد ترس نیست؛ بلکه در توان مدیریت میزان ترس نیز هست.
@katechon6
  • 👍 28
  • 👌 10
  • ❤ 7
  • 🤔 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →