جنگ چهلروزه برای ایران صرفا یک تقابل نظامی نبود؛ بلکه صحنهای بود برای بازتعریف مفهوم قدرت. در این جنگ، آنچه موازنه را تعیین میکرد فقط موشک، ناو و قدرت تخریب نبود، بلکه توانایی هر طرف در تعریف «معنای جنگ» بود. بطوریکه آمریکا تلاش میکرد جنگ را در قالب بازگرداندن نظم و مهار یک بازیگر « سرکش» روایت کند، در حالیکه ایران میکوشید همان جنگ را بهعنوان نشانهای از محدویت توان آمریکا و شکنندگی امنیت انرژی و زنجیرههای تامین بازنمایی کند. در این چارچوب، تنگه هرمز نه یک جغرافیای صرف، بلکه یک ابزار تولید معنا بود؛ گلوگاهی که تهران از طریق آن توانست جنگ را از محدوده جغرافیایی ایران به سطح اضطراب جهانی منتقل کند.
در واقع اهمیت هرمز برای ایران دقیقا در همین قابلیت نهفته بود، توانایی تبدیل یک درگیری محدود به بحرانی با پیامدهای جهانی. اما مسئله اصلی اینجاست که قدرت هرمز در «بستن کامل» آن نیست. زیرا ایران بهخوبی میداند که انسداد پایدار تنگه، در برابر برتری دریایی و هوایی آمریکا و متحدانش، نه عملیاتی واقعبینانه است و نه از نظر سیاسی قابلتداوم. بنابراین ارزش راهبردی هرمز نه در توقف کامل انرژی بلکه در ظرفیت ایجاد نااطمینانی است. زیرا جهان بیش از آنکه به واقعیت انسداد واکنش نشان دهد به احتمال اختلال واکنش نشان میدهد و همین احتمال کافی است تا هزینههای اقتصادی و سیاسی جنگ بهشدت افزایش یابد.
از این منظر، هرمز برای ایران بیش از آنکه یک ابزار بازدارندگی باشد، یک اهرم فشار است. زیرا بازدارندگی یعنی جلوگیری از آغاز حمله؛ اما هرمز عمدتا برای مرحله پس از آغاز بحران اهمیت پیدا میکند. بطوریکه این تنگه به ایران امکان میدهد هزینه ادامه جنگ را برای آمریکا و اقتصاد جهانی افزایش دهد، بدون آنکه الزاما وارد رویارویی مستقیم و فراگیر شود. در واقع تهران از هرمز بهعنوان ابزار «فرسایش تصمیم» استفاده میکند.
همین منطق هم موجب شد آمریکا در جنگ چهلروزه با نوعی ناکامی استراتژیک مواجه شود.
اما با این حال در بلند مدت استفاده بیش از حد از ظرفیت این منطق میتواند به نقطه آسیبپذیری برای ایران تبدیل شود. زیرا اگر روایتسازی درباره قدرت هرمز بیش از حد بزرگنمایی شود، همان نقطهای که امروز بهعنوان ابزار فشار عمل میکند، ممکن است در آینده به محرکی برای تشدید تنش بدل شود. زیرا وقتی یک بازیگر بهطور مداوم بر توانایی خود در تهدید شریان انرژی جهان تأکید میکند، بتدریج این تصور را در ذهن رقبایش تثبیت میکند که مسئله دیگر صرفا یک تهدید تاکتیکی و مقطعی نیست، بلکه یک خطر ساختاری و بلندمدت برای اقتصاد جهانی است. در چنین شرایطی، آمریکا و متحدانش ممکن است به این جمعبندی برسند که باید مسئله هرمز را نه مدیریت، بلکه خنثی کنند.
این همان نقطهای است که روایت میتواند علیه راوی عمل کند. زیرا تا زمانی که هرمز صرفا یک ابزار فشار کنترلشده تلقی شود، کارکرد آن افزایش هزینههای دشمن است؛ اما اگر این تصویر ایجاد شود که ایران قادر است در هر بحران، اقتصاد جهانی را گروگان بگیرد، آنگاه انگیزه برای ایجاد ائتلافهای گستردهتر ضد ایرانی، توسعه مسیرهای جایگزین انرژی، تقویت محاصره دریایی و... افزایش می یابد. به بیان دیگر، افراط در روایتسازی درباره هرمز ممکن است بهجای بازدارندگی روانی، نوعی امنیتیسازی دائمی علیه ایران ایجاد کند.
در واقع، هرمز زمانی برای ایران بیشترین کارایی را دارد که در وضعیت ابهام باقی بماند؛ یعنی تهدید آن واقعی به نظر برسد، اما قطعی و مطلق جلوه نکند. قدرت این اهرم در تعلیق است نه در قطعیت. بر همین اساس اگر تهران بیش از اندازه بر توان بستن یا فلجکردن تنگه تاکید کند، ممکن است ناخواسته رقبای خود را به سمت کاهش وابستگی راهبردی به هرمز سوق دهد؛ فرآیندی که در میانمدت میتواند ارزش ژئوپلیتیکی این ابزار را کاهش دهد. به همین دلیل، استفاده هوشمندانه از هرمز نیازمند نوعی توازن ظریف است، به عبارتی نمایش ظرفیت اختلال، بدون تبدیلشدن به تهدیدی که بازیگران جهانی را به سمت پاسخ ساختاری و بلندمدت سوق دهد.
در مجموع، اهمیت هرمز در جنگ چهلروزه بیش از آنکه در توان نظامی آن باشد، در نقش آن بهعنوان سازوکار تولید ادراک نهفته بود. ایران از این تنگه برای تغییر محاسبات دشمن استفاده کرد، اما همانطور که روایت میتواند قدرت بسازد، میتواند دام نیز ایجاد کند. بطوریکه اگر روایت تهدید از کنترل خارج شود، همان اهرمی که امروز نقطه فشار علیه آمریکا محسوب میشود، ممکن است در آینده به توجیهی برای تشدید مهار و حتی افزایش احتمال تقابل مستقیم تبدیل شود. یادمان باشد در جهان امروز، قدرت تنها در توان ایجاد ترس نیست؛ بلکه در توان مدیریت میزان ترس نیز هست.
@katechon6
Post #390
2.57K
- 👍 28
- 👌 10
- ❤ 7
- 🤔 1