اشتباه بسیاری از تحلیلگران آن است که همچنان تحولات منطقه را با معیارهای سنتی صلح و جنگ ارزیابی میکنند؛ گویی بازیگران یا باید در حال مذاکره باشند یا در حال جنگ. در حالی که واقعیت امروز منطقه چیز دیگری است. واقعیتی که در آن نه جنگ به معنای واقعی آن جریان دارد و نه دیپلماسی همچون گذشته نقش تعیینکننده ای را ایفا میکند. بلکه در این فضای بینابینی، محدوده اصلی رقابت به میدان منتقل شده است؛ جایی که بازیگران تلاش میکنند بدون ورود به جنگ فراگیر، اهداف راهبردی خود را پیش ببرند.
در چنین شرایطی، زبان اصلی ارتباط میان طرفهای درگیر دیگر صرفا زبان دیپلماتیک نیست. بلکه پیام ها در میدان رد و بدل میشوند. بر این اساس یک حمله محدود، تراکم پروازهای شناسایی یا حتی تغییر الگوی عبور کشتیها در تنگه هرمز، همگی حامل پیامهایی هستند که گاه بسیار روشنتر از مواضع رسمی سخن میگویند. در واقع میدان به بخشی از فرایند مذاکره تبدیل شده است.
در چنین چارچوبی دیگر رکود مذاکرات الزاما به معنای توقف گفتگو نیست. بلکه گفتگو همچنان ادامه دارد، اما با این حال بخش مهمی از آن از اتاقهای مذاکره به عرصههای عملیاتی منتقل شده است. بطوریکه هر طرف تلاش میکند پیش از رسیدن به هر توافق احتمالی، موقعیت خود را در میدان بهبود بخشد و با دست پرتری وارد هر فرآیند سیاسی شود. به همین دلیل است که همزمان با توقف یا کند شدن روندهای دیپلماتیک، سطح تحرکات امنیتی و نظامی افزایش پیدا میکند.
در این میان راهبرد اصلی آمریکا را در این مقطع میتوان «انباشت امتیاز بدون فروپاشی آتشبس» نامید. راهبردی که در آن واشنگتن، در پی آن نیست که آتش جنگ را دوباره شعلهور کند، بلکه تلاش میکند از وضعیت خاکستری میان جنگ و صلح حداکثر بهره را ببرد. آن هم به هدف، تغییر تدریجی موازنه از طریق فشارهای متراکم و چندلایه؛ فشارهایی که به تنهایی تعیینکننده نیستند اما در کنار یکدیگر میتوانند محیط راهبردی را دگرگون کنند.
در این الگو، ارزش هر اقدام نه در اثر فوری آن، بلکه در تاثیر انباشتی آن تعریف میشود. بطوریکه یک تحریم جدید، یک حمله محدود به جزایر، یک فشار دیپلماتیک، یا یک تحول میدانی در لبنان شاید به تنهایی تعیینکننده نباشد، اما در کنار سایر اقدامات بتدریج وزن موازنه را تغییر میدهد. در واقع واشنگتن در شرایط فعلی بیش از آنکه به دنبال پیروزی در یک نبرد بزرگ باشد، در پی فرسایش تدریجی ظرفیتهای تهران و تغییر آرام محیط راهبردی است.
از همین رو نباید تحولات لبنان، خلیج فارس، پرونده هستهای و فشارهای اقتصادی را پروندههایی مستقل تصور کرد. بلکه اینها قطعات یک پازل بزرگتر هستند. بطوريكه آنچه در لبنان رخ میدهد صرفاً به لبنان مربوط نیست؛ همانگونه که هر تحول در تنگه هرمز صرفا یک مسئله دریایی نیست. بلکه همه این صحنهها به یکدیگر متصلاند و بخشی از فرآیند مستمر اعمال فشار و تغییر موازنه محسوب میشوند.
در چنین شرایطی، خطر اصلی نه تصمیم آگاهانه برای آغاز جنگ، بلکه در انباشت کنترلنشده تنش است. زیرا هرچه بازیگران بیشتر به استفاده از ابزارهای فشار محدود عادت کنند، احتمال آنکه یکی از این فشارها واکنشی فراتر از انتظار ایجاد کند نیز افزایش مییابد. به بیان دیگر، مشکل وضعیت کنونی آن نیست که طرفها خواهان جنگ هستند؛ بلکه مشکل آن است که همه در حال بازی با آتش هستند، در حالی که تصور میکنند همچنان بر دامنه شعلهها کنترل دارند.
به همین دلیل، مهمترین ویژگی مرحله کنونی نه حرکت قطعی به سمت جنگ است و نه حرکت قطعی به سمت توافق، بلکه تلاش همزمان بازیگران برای تغییر موازنه قدرت در زیر سقف جنگ است. این همان منطقه خاکستری است که رقابت اصلی در آن جریان دارد؛ جایی که آتش باید به اندازهای روشن بماند که فشار ایجاد کند، اما نه آنقدر شعلهور شود که کل معادله را بسوزاند. مسئله اما اینجاست که تاریخ منطقه بارها نشان داده است آتشهایی که برای اعمال فشار روشن میشوند، همیشه مطابق خواست طراحان خود خاموش نمیشوند.
@katechon6
Post #393
2.69K
- 👌 24
- ❤ 7
- 👍 6