در فضای پرتنش جاری میان ایران و آمریکا، آنچه گاه بیش از رخدادها جلب توجه میکند، نحوه روایت این رخدادها است. گویی که میدان اصلی، گاهی نه در خلیج فارس و ژنو، بلکه در قلمرو کلمات و قاببندیها معنایی شکل می گیرد.
قاب بندی هایی که مشخص می کنند، چگونه روایت ها بر واقعیات چیره می شوند بطوریکه نهتنها برداشت افکار عمومی، بلکه حتی شیوه تحلیل نخبگان را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. بر این اساس در چنین فضایی، مسئله دیگر فقط رقابت دولتها نیست، بلکه رقابت چارچوبهای تحلیلی است؛ رقابتی بر سر اینکه چه کسی تعریف میکند که مسئله اصلی چیست، تهدید چگونه سنجیده میشود و افقهای ممکن کدام هستند. درست در همین نقطه است که باید به درون فضای تحلیلی ایران نیز نظر انداخت.
زیرا بخشی از تحلیلهای سیاست خارجی در داخل ایران، بهجای آنکه بازتابدهنده یک دستگاه مفهومی مستقل و برآمده از میدان و منافع ملی باشد، بیش از اندازه در مدار روایتهای مسلط رسانههای خارجی میچرخند. بطوریکه مسئله فقط ارجاع به منابع خارجی نیست؛ بلکه مسئله درونیشدن چارچوبهایی است که در اتاقهای فکر و تحریریه های آنسوی مرزها ساخته و پرداخته میشود.
برای صحت این امر هم فقط کافی است نگاهی به یادداشتهای تحلیلی انداخته شود تا ردپای واژگان و گزاره های آشنایی دیده شود، گزاره هایی که در ابتدا در اکسیوس، رویترز، نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال و... صورتبندی میشوند و سپس، بیآنکه لزوماً از یک صافی انتقادی عبور کنند، در یادداشتهای داخلی بازتولید میشوند. در این چرخه، تحلیلگر ایرانی بیش از آنکه پرسشگر چارچوب باشد، مصرفکننده آن است و یا در بهترین حالت، مترجمی که واژگان را بزک میکند، بیآنکه در بنیان مفهومی آنها دست ببرد.
پدیده ای که میتوان آن را نوعی «وابستگی روایی» نامید؛ وضعیتی که در آن، دستور کار ذهنی تحلیلگر، نه از دل میدان، بلکه از اولویتبندی رسانههای خارجی یا کف توییتر استخراج میشود. به گونه ای که وقتی رسانهای در واشنگتن موضوعی را برجسته میکند، همان موضوع با فاصلهای کوتاه به اولویت تحلیلی در تهران بدل میشود یا وقتی آن رسانه از «گزینه نظامی» سخن میگوید، تحلیلهای داخلی نیز حول امکانسنجی همان گزینه شکل میگیرد؛ گویی قلم، همان قلمی است که در آنسوی آتلانتیک با آن تحلیل نوشته می شود.
وضعیتی که بیش از هر چیز، نتیجه اش محدود شدن افق تخیل تحلیلی است. در واقع چارچوبهای تحلیلی، ناخواسته در محدودهای حرکت میکنند که پیشتر توسط دیگران ترسیم شده است. بطوریکه حتی انتقاد از سیاستهای آمریکا یا نقد به راهبردهای ایران نیز در همان بستری انجام میشود که روایت مسلط تعیین کرده است. به بیان دیگر، ما با وضعیتی مواجه هستیم که تحلیگر بهجای شکستن قاب، در درون آن حرکت میکند. در چنین شرایطی، تحلیلگر بهجای آنکه فاعل تولید معنا باشد به بازتولیدکننده معنایی بدل میشود که پیشاپیش ساخته شده است.
البته رجوع به منابع خارجی، در جهانی بهم پیوسته فعلی، امری طبیعی و حتی ضروری است. زیرا هیچ تحلیلی نمیتواند خود را از جریان جهانی اطلاعات منفک کند. مسئله اما در نسبت میان «منبع» و «مرجع» است. زیرا منبع، داده میدهد اما مرجع، چارچوب مشخص می کند. تفاوتی که این روزها در بخش بزرگی از تحلیلهای سیاست خارجی در ایران نادیده گرفته میشود، بطوریکه شاهد ارتقا رسانههای خارجی از سطح منبع به مرجع هستیم؛ مراجعی که نهفقط اطلاعات، بلکه زاویه دید، اولویتها و حتی واژگان را نیز تعیین میکند.
امری که پیامدش، شکلگیری نوعی همصدایی ناخواسته است. زیرا وقتی تحلیلگران داخلی و خارجی از واژگان و مفاهیم یکسانی استفاده میکنند، تمایز میان روایتها کمرنگ میشود. بطوریکه در نهایت، مخاطب با انبوهی از تحلیلهایی روبهرو می شود که تفاوتشان بیشتر در لحن است تا در چارچوب. این همصدایی، بهویژه در بزنگاههای حساس، میتواند به تضعیف ظرفیت تولید روایت مستقل منجر شود؛ روایتی که نه از سر انکار واقعیتهای بینالمللی، بلکه از موضع تعریف دقیق منافع، اولویتهای ملی و واقعیات میدان شکل گرفته باشد.
بر همین اساس، شاید زمان آن رسیده باشد که جامعه تحلیلی کشور، بهجای تمرکز صرف بر «چه میگویند» بر «چگونه میگویند» نیز تأمل کند. زیرا بازاندیشی در مفاهیم، پرسش از پیشفرضها و حتی ساختن واژگان جدید، بخشی از فرایند استقلال فکری است. در غیر این صورت، تحلیلگر ایرانی همچنان در بهترین حالت، شارحی دقیق برای اندیشههایی خواهد بود که در جای دیگری تولید شدهاند؛ ناظری که بهجای زیستن در متن واقعیت در حاشیه ترجمه آن تنفس میکند.
@katechon6