در حافظه تاریخی ایرانیان، «اشغال» فقط یک واژه نیست؛ بلکه زخمی است که هنوز با مرور سطرهای تاریخ تیر میکشد. بطوریکه روایت سقوط ساسانیان و اشغال ایران توسط اعراب، برای بسیاری نه یک بحث معمول تاریخی، که تجربهای جانگداز است. زيرا فقط کافی است کسی چند صفحه از تواریخ آن دوران را بخواند؛ تا حس بیپناهی، حس از دست رفتن اقتدار، حس فروریختن یک جهان آشنا که هنوز در کلمات موج میزند را لمس کند.
دردی، که فقط مربوط به هزار و اندی سال قبل نیست، بلکه خاطره اشغال آن هم به عناوین مختلف در دورههای بعدی نیز بر این حافظه انباشته شده است؛ از حمله مغولان گرفته تا جنگ های ایران و روس و سالهای جنگهای جهانی اول و دوم که خاک کشور عملاً به میدان رقابت قدرتهای بزرگ بدل شده بود. اشغالی که اگر حتی کوتاهمدت باشد، یک پیام پایدار دارد، سرنوشتت دیگر در دست خودت نیست. این حس، عمیقتر از هر خسارت مادی، روان جمعی را زخمی میکند.
با چنین پیشینهای، عجیب است که امروز صدایی شنیده میشود که نه تنها از تهدید خارجی هراسی ندارد، بلکه با نوعی شتابزدگی کودکانه به استقبال آن میرود. گویی بخشی از جامعه چنان از وضعیت موجود به ستوه آمده که قدرت تشخیص میان «تغییر» و «ویرانی» را از دست داده است. این همان مسخشدگی خطرناک است، تصور اینکه پالایش از مسیر آتش میگذرد، اینکه آزادی محصول بمب است، اینکه دخالت نظامی خارجی میتواند جراحی تمیزی باشد که فقط «بدها» را حذف میکند و باقی را دستنخورده باقی میگذارد.
این نگاه، سادهلوحانهتر از آن است که بخواهد خود را واقعگرایانه جا بزند. زیرا تاریخ معاصر منطقه پر است از نمونههایی که در آن مداخله خارجی، با وعده نجات آغاز شد و با هرجومرج، فروپاشی زیرساختها و شکافهای عمیق اجتماعی پایان یافت. اما مسخشدهها ترجیح میدهند چشم بر این تجربهها ببندند، چون امید بستن به نیروی بیرونی آسانتر از پذیرش پیچیدگی اصلاح درونی است. آنها فقط میخواهند یک نیروی خارجی بیاید و همهچیز را «ریست» کند؛ بیآنکه بپرسند هزینه این ریست را چه کسی با جان و زندگیاش میپردازد.
اما گزندهترین بخش ماجرا اینجاست، کسانی که با شور و هیجان از حمله احتمالی آمریکا سخن میگویند، خود را در جایگاه قاضی تاریخ مینشانند، اما از سادهترین درس تاریخ غافل هستند. زیرا جنگ، حتی اگر با شعار آزادی بیاید، منطق خودش را دارد؛ منطق امنیت و منافع مهاجم. بطوریکه هیچ نیروی خارجی برای تحقق آرزوهای رمانتیک مخالفان داخلی وارد میدان نمیشود. در واقع ویرانی زیرساخت ها، ناامنی، موج های آوارگان، فروپاشی اقتصادی و زخمهای نسلی، «عوارض جانبی» نیستند؛ بلکه ذات جنگ هستند.
در این میان انتقاد از حاکمیت، حق است. اعتراض، حق است. مطالبه تغییر، حق است. اما تبدیل شدن به مبلغ جنگ، به مشوق تجاوز یا به تماشاگری که از پشت صفحه موبایل و تلویزیون برای موشکهای دشمن کف میزند و با خون های ریخته شده خر کیف می شود، دیگر اسمش کنش سیاسی نیست بلکه نوعی بریدن از حافظه تاریخی است. گویی آن زخم کهن، برای این گروه نه هشدار، که خاطره ای فراموش شده است. یا شاید آنقدر از اکنون خستهاند که حاضرند آینده را هم بسوزانند تا فقط «وضع موجود» پایان یابد.
همچنین مسئله این نیست که گذشته را بت کنیم یا وضعیت فعلی را تطهیر کنیم. بلکه مسئله این است که درد جنگ و اشغال، در حافظه جمعی ما ثبت شده, چون تجربهای واقعی از ازدستدادن اختیار بوده است. در واقع اگر امروز عدهای در اوج حماقت، خیال میکنند آزادی از لوله تفنگ بیگانه بیرون میآید، باید با صدای بلند گفت: تاریخ، بارها نشان داده که ویرانی، پالایش نمیآورد بلکه خلأ قدرت میآورد و خلأ، میدان تاختوتاز همان نیروهایی است که هیچ تعهدی به کرامت و آینده مردمان این مرز و بوم ندارند.
در مجموع جامعهای که زخم اشغال را در حافظه دارد، اگر به استقبال جنگ برود، نه شجاع است و نه رادیکال؛ بلکه صرفاً حافظهاش را انکار کرده است. انکاری که شاید لحظهای تسکین دهد، اما بهایش را در ادامه نه فقط حامیان جنگ بلکه نسلهای بعد خواهند پرداخت، نسل هایی که تاریخ ثابت کرده، قضاتی بسیار بی رحم خواهند بود.
@katechon6
Post #368
2.89K
- ❤ 60
- 👍 39
- 👎 8