TGViewer
Channel Public Channel
کاتخون

کاتخون

@katechon6

ای کسی که از این آستانه می گذری، آرزوها را فراموش کن.
Subscribers
2.66K
Photos
32
Videos
9
Links
5

Showing posts older than #367 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #366 3.91K
در روزهای اخیر، رسانه‌های خارجی با الگویی آشنا به سراغ ساختن «دلسی رودریگز ایران» رفته‌اند؛ الگویی که با چرخاندن قرعه میان نام‌هایی چون شمخانی، قالیباف، لاریجانی و روحانی می‌کوشد از دل گمانه‌زنی‌ها، سناریویی از «گذار کنترل‌شده» استخراج کند. در این روایت، با فرض وقوع جنگی احتمالی با آمریکا یا حتی ترور رهبری، بخشی از ساخت قدرت کنار گذاشته می‌شود تا سیستم با چهره‌ای جایگزین، دوره انتقال را مدیریت کند؛ سناریویی که آشکارا از تجربه ونزوئلا الهام گرفته است.
این چارچوب تحلیلی، در ظاهر بر منطق «حفظ سیستم با تغییر چهره» استوار است، اما در بنیان خود بر درکی ساده‌سازی‌شده از ساخت قدرت در ایران تکیه دارد. بطوریکه تصویر غالب در این تحلیل‌ها، هرمی یک‌دست و قائم به فرد است که با حذف یا جابه‌جایی رأس آن، امکان بازآرایی سریع در سطوح پایین‌تر فراهم می‌شود. حال آنکه واقعیت ساخت قدرت در ایران، بیش از آنکه هرم‌وار یا مرکز محور باشد، شبکه‌ای چندلایه و متداخل از نهادهای رسمی و غیررسمی، شوراها، نیروهای سیاسی، بازیگران امنیتی و اقتصادی و ائتلاف‌های متغیر درون‌سیستمی است؛ شبکه‌ای که تصمیمات راهبردی را نه از مسیر اراده فردی، بلکه از دل توازن و چانه‌زنی میان اجزای خود تولید می‌کند.
بر همین اساس، فرضیه «کودتای درون‌سیستمی» یا «قربانی‌سازی یک چهره برای مدیریت بهتر گذار» با منطق درونی این ساختار همخوانی ندارد. در واقع در سیستمی که بقای آن به هم‌پیوندی و وابستگی متقابل اجزایش گره خورده، هر اقدام برهم‌زننده تعادل، به‌سرعت با مقاومت سایر بخش‌ها مواجه می‌شود. به گونه ای که حتی شکاف‌های سیاسی که در مقاطعی به سطح رسانه‌ای می‌رسند، به ندرت به گسست راهبردی تبدیل می‌شوند، زیرا هزینه چنین گسستی برای همه بازیگران بالا و پیش‌بینی‌ناپذیر است. در این میان تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده که در بزنگاه‌های بحرانی، از جنگ تا تحریم‌های گسترده و اعتراضات داخلی، سازوکارهای نهادی و شبکه‌ای نظام توان جذب و هضم شوک‌ها را داشته‌اند.
از این منظر، برجسته‌سازی نام‌های مشخص بیش از آنکه نشانه وجود شکاف‌های ساختاری عمیق باشد، کارکردی روانی دارد، کارکردی از جنس القای بی‌ثباتی در هسته سخت قدرت و ارسال این پیام که تغییر ناگهانی در راه است. این روایت‌ها برای مخاطب ناآگاه جذاب‌ هستند ، زیرا سیاست را به داستانی شخص‌محور با قهرمانان و قربانیان تبدیل می‌کنند، اما در تحلیل دقیق‌تر، از فهم سازوکارهای غیررسمی، پیوندهای نهادی و منطق بقا در ساخت قدرت ایران بازمی‌مانند.
به بیان روشن‌تر، اگرچه رقابت، اختلاف و تنوع دیدگاه در درون ساخت سیاسی ایران انکارناپذیر است، اما تبدیل این واقعیت به سناریو «گذار ونزوئلایی» بیش از آنکه مبتنی بر داده‌های میدانی باشد، محصول قیاس‌های شتاب‌زده و میل به ساده‌سازی است. در مجموع ساخت قدرت در ایران نه یک هرم شکننده، بلکه سامانه‌ای پیچیده و لایه‌مند است که اگر تغییر در آن رخ دهد، عموماً تدریجی، مبتنی بر بازتوزیع توازن قوا و حاصل چانه‌زنی درونی است، نه نتیجه کودتایی ناگهانی یا حذف نمایشی یک چهره. از این رو، روایت‌های پرطمطراق از برخوردهای ضربتی و مدیریت انتقال از بالا، بیش از آنکه بازتاب واقعیت سیاسی باشند، در چارچوب عملیات روانی و تلاش برای القای نااطمینانی قابل فهم‌ است .
@katechon6
  • 👍 45
  • ❤ 9
  • 👌 6
  • 🤔 4
Post #364 11.7K
روشنفکر، در معنای اصیل کلمه، باید مزاحم عادت های فکری تثبیت شده باشد؛ باید آنجا بایستد که هیجان فروکش کرده و پرسش آغاز می‌شود. اما در تاریخ معاصر ما، نوعی روشنفکری سربرآورده که نه با پرسش، بلکه با انفجار تعریف می‌شود. ناف او را با انقلاب بریده‌اند؛ یعنی نخستین تجربه جدی حضورش در عرصه عمومی، نه با تأمل و نهادسازی، بلکه با گسست بوده است. از همان‌جا، انقلاب برایش بدل به زهدان هویت شده؛ مکانی که هر بار برای بازتولید خویش به آن بازمی‌گردد.
مسئله این روشنفکر، عدالت یا آزادی به معنای دقیق کلمه نیست؛ بلکه مسئله‌اش «شور» است. شوری از جنس نفی، خشم و انقلاب. با چنین علایقی، او در زمانه‌ای که تغییر آهسته و پیچیده پیش می‌رود، احساس بی‌معنایی می‌کند. ثبات برای او ملال‌آور است. بنابراین، بیش از آنکه به اصلاح بیندیشد، به لحظه‌ای چشم می‌دوزد که همه‌چیز در آستانه فروپاشی قرار می‌گیرد. انقلاب برای او نوعی اوج روانی است؛ تجربه‌ای شبیه ارگاسم که در آن، فرد همزمان احساس تسلط و قدرت تاریخی می‌کند.
میلی که در جوانی، به شدت در قالب طغیان علیه «سیستم» بروز می‌کند. بطوریکه نظم مستقر، اهریمنی تصویر می‌شود؛ گویی هیچ شکاف، هیچ امکان اصلاح، هیچ تنوعی در آن وجود ندارد. جهان به دو قطب ساده تقلیل می‌یابد و روشنفکر، خود را در قطب خیر مطلق مستقر می‌کند. اما این اخلاق‌گرایی مطلق، در واقع پوششی است بر ناتوانی از فهم پیچیدگی. زیرا فهم پیچیدگی مستلزم پذیرش مسئولیت است؛ مستلزم این است که بپذیری تغییر، هزینه دارد و هر گسستی می‌تواند شر تازه‌ای بیافریند.
در این میان وقتی انقلاب رخ می‌دهد و به قدرت بدل می‌شود یا وقتی شکست می‌خورد و هزینه‌هایش آشکار می‌شود، بحران دوباره آغاز می‌گردد. زیرا روشنفکری که هویتش را در نفی تعریف کرده بود، ناگهان با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که هر نفی‌ای به اثباتی تازه می‌انجامد. در چنین وضعیتی اگر نظم جدیدی مستقر شود، او دوباره با «سیستم» مواجه است و اگر فروبپاشد با خلأ و ویرانی. در هر دو حالت، به جای بازنگری در بنیان‌های فکری خود، راه آسان‌تر را انتخاب می‌کند، تغییر جبهه. دیروز چپ، امروز راست؛ دیروز انقلابی، امروز ضدانقلابی؛ اما در هر دو حال، همچنان شیفته گسست. اما آنچه تغییر نمی‌کند، نیاز به ایستادن او در مرکز بحران است.
اما در این رفت‌وآمدهای ایدئولوژیک، اصول به تدریج تهی می‌شوند. مفاهیمی چون استقلال، آزادی یا کرامت انسانی، دیگر معیار داوری نیستند، بلکه ابزار توجیه‌ می شوند، بطوریکه اگر زمانی استقلال خط قرمز بود، امروز می‌تواند به نام «رهایی» یا «نجات»، تعلیق شود. اگر زمانی خشونت محکوم می‌شد، اکنون می‌تواند در لباس «ضرورت تاریخی» بازگردد. روشنفکری که روزی هرگونه مداخله خارجی را خیانت می‌دانست، ممکن است در مرحله‌ای دیگر، فشار خارجی یا حتی جنگ علیه همان وطن را تطهیر کند، زیرا آن را کاتالیزور گسست مطلوبش می‌بیند. این نه تحول فکری، که جابه‌جایی اعتیاد است.
نکته دردناک‌تر، نسبت این تیپ روشنفکری با عمل است. بسیاری از آنان در سال‌های جوانی، در عرصه عینی چندان کنشگر نبودند؛ در حاشیه امن نظریه‌ها زیستند، در اتاق‌های بسته خشم ورزیدند و در خیال قهرمانی پیر شدند. حالتی که یادآور رخوت «آبلوموف» است، آبلوموفی متوقف در تعلیق دائمی میان اراده و اقدام. اما در سال‌های پایانی عمر، میل به جبران گذشته سر برمی‌آورد. برای بازیابی تصویری قهرمانانه از خویش، به رادیکال‌ترین صداها نزدیک می‌شوند؛ گاه مفتون الگوهایی می‌شوند که اخلاق را در پای هدف قربانی می‌کردند، چهره‌هایی در هیأت « نچایف» که ویرانی را ابزار پالایش می‌دانستند. این رادیکالیسم دیرهنگام، بیش از آنکه شجاعت باشد، تلاشی است برای فرار از اعتراف به بی‌عملی گذشته.
امری که در سطحی عمیق‌تر، به بحران خودآگاهی بازمی‌گردد. زبرا روشنفکری که انقلاب را زهدان هویت خود کرده، نمی‌تواند بپذیرد که جامعه بیش از گسست، به تداوم نیاز دارد؛ بیش از هیجان، به نهاد؛ بیش از شعار، به قانون. او از اصلاح تدریجی بیزار است، زیرا اصلاح تدریجی فاقد تراژدی است. اما تاریخ نشان داده که جوامع با تراژدی های پیاپی بالغ نمی‌شوند؛ بلکه با نهادهای پایدار بالغ می‌شوند. اما هر بار که روشنفکر به نام «نجات» جامعه را به آستانه انفجار تازه‌ای می‌برد، در واقع این امکان بلوغ را به تعویق می‌اندازد.
در این میان نقد این روشنفکری، دفاع از وضع موجود نیست؛ بلکه دفاع از مسئولیت است. زیرا انقلاب می‌تواند ضرورت تاریخی باشد، اما وقتی به اعتیاد بدل شود، قدرت تمایز را می‌رباید. روشنفکر معتاد به گسست، در نهایت از داور مستقل به بازیگر صحنه‌ای تبدیل می‌شود که خود را قهرمان آن می‌پندارد. او دیگر نمی‌پرسد «چه باید کرد؟» بلکه می‌پرسد «کجا بحران است تا در آن حاضر باشم؟»
@katechon6
  • 👌 55
  • ❤ 18
  • 👍 16
  • 👎 5
Post #359 2.85K
تحولات یک سال اخیر در خاورمیانه، نه صرفاً جابه‌جایی چند مهره در صفحه شطرنج منطقه، بلکه بازآرایی بنیادین در منطق بازی بوده است. بطوریکه تضعیف جایگاه میدانی و سیاسی حزب‌الله و حماس، سقوط اسد و خروج سوریه از معادلات محور مقاومت، در کنار جنگ دوازده‌روزه‌، محیط امنیتی منطقه را از یک وضعیت مبهم به صحنه‌ای با خطوط تماس روشن تر اما پرریسک‌تر تبدیل کرده است. در چنین فضایی، مذاکرات ایران و آمریکا دیگر نه در سایه امید به مدیریت اختلافات، بلکه در زیر سایه تقابل شکل گرفته است.
در این میان مقایسه این وضعیت با مذاکرات منتهی به توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ نشان می‌دهد که پارادایم مذاکرات تغییر کرده است. زیرا در سالی که به امضا برجام انجامید، گزینه نظامی بیشتر یک ابزار فشار روانی و اهرم چانه‌زنی بود؛ ابزاری برای کشاندن ایران به میز مذاکره و تقویت موقعیت آمریکا در مذاکرات. اما اکنون گزینه نظامی نه در حاشیه، بلکه در متن معادله قرار گرفته است. به گونه ای که این گزینه دیگر صرفاً نه تهدیدی برای وادارسازی ایران به توافق، بلکه به چارچوبی برای مذاکرات، امکانی برای تعیین سقف و کف خواسته‌ها و حتی فرصتی برای ترسیم افق مذاکرات بدل گشته است.
امری که بیش از هر چیر برآیند تغییر ادراک در واشنگتن و تل‌آویو نسبت به ایران است، بطوریکه در ارزیابی جدید، ایران نه صرفاً بازیگری در حال گسترش نفوذ منطقه‌ای، بلکه کشوری تلقی می‌شود که آمادگی پذیرش سطوح بالاتری از ریسک مستقیم را دارد. این برداشت، به‌ویژه پس از رویارویی‌های اخیر، باعث شده محاسبات آمریکا و اسرائیل از حالت غیرمستقیم و چندلایه به سمت سناریوهای تقابل محدود اما هدفمند حرکت کند. در نتیجه، تهدید نظامی اکنون بیشتر از آنکه چماقی برای گرفتن امتیاز باشد، به ابزاری برای مدیریت مسیر مذاکره و حتی تسهیل گره‌گشایی از آن تبدیل شده است؛ زیرا طرف آمریکایی با اتکا به آمادگی عملیاتی، می‌کوشد دامنه امتیازدهی ایران را در محدوده‌ای مشخص نگه دارد.
در این چارچوب، دیپلماسی دیگر بدیل جنگ نیست، بلکه امتداد آن است. گفت‌وگوها در شرایطی پیش می‌رود که هر دو طرف می‌دانند شکست مذاکرات می‌تواند به اقداماتی فراتر از تحریم و فشار اقتصادی منتهی شود. همین آگاهی، به شکلی پارادوکسیکال، هم انگیزه برای توافق را افزایش می‌دهد و هم دامنه انعطاف‌پذیری را محدود می‌کند. زیرا هر امتیاز، در ذهن بازیگران، نه صرفاً امتیازی سیاسی بلکه عقب‌نشینی در برابر تهدیدی عینی تلقی می‌شود.
از سوی دیگر، تضعیف شبکه‌های منطقه‌ای همسو با ایران، موازنه سنتی «فشار در برابر فشار» را تغییر داده است. اگر پیش‌تر تهران می‌توانست در برابر فشارهای آمریکا، از اهرم‌های منطقه‌ای برای افزایش هزینه‌های امنیتی استفاده کند، اکنون این ظرفیت با محدودیت‌های بیشتری مواجه است. این امر، دست آمریکا و اسرائیل را برای تعریف سناریوهای نظامی بازتر کرده و همزمان تهران را به بازتعریف راهبرد بازدارندگی واداشته است؛ بازتعریفی که می‌تواند شامل تمرکز بیشتر بر ابزارهای نامتقارن، تسریع در برخی برنامه‌های راهبردی یا حتی تغییر در سطح تعاملات دیپلماتیک باشد.
در چنین محیطی، جنگ دیگر گزینه‌ای جایگزین برای شکست مذاکرات نیست، بلکه در کانون معادلات قرار دارد و به‌عنوان یک امکان همواره حاضر می‌تواند در قالب عملیات‌های محدود، حملات هدفمند یا حتی تقابل گسترده‌تر بروز یابد. همین امر، مذاکرات را از فرآیندی صرفاً حقوقی و فنی به صحنه‌ای امنیتی راهبردی تبدیل کرده است. بطوریکه تیم‌های مذاکره‌کننده دیگر تنها با متون حقوقی و پیوست‌های فنی سر و کار ندارند، بلکه باید پیامدهای میدانی هر بند توافق را در محاسبات امنیتی لحاظ کنند.
با این حال، قرار گرفتن جنگ در مرکز معادله الزاماً به معنای حتمیت آن نیست. زیرا تاریخ روابط بین‌الملل نشان داده که هرچه امکان تقابل واقعی‌تر و پرهزینه‌تر شود، انگیزه برای مدیریت آن نیز افزایش می‌یابد. اما تفاوت امروز در این است که مدیریت تنش از مسیر «تعلیق بحران» به سمت «تنظیم بحران» حرکت کرده است. به بیان دیگر، هدف نه حذف کامل تهدید، بلکه مهار و چارچوب‌بندی آن در سطحی قابل کنترل است.
در مجموع، مذاکرات ایران و آمریکا در دوره جدید بیش از هر زمان دیگری آینه‌ای از توازن قوا در میدان است. دیپلماسی و قدرت سخت نه در تقابل، بلکه در هم‌تنیدگی با یکدیگر عمل می‌کنند. اگر در گذشته این امید وجود داشت که توافق بتواند مسیر تقابل را ببندد، اکنون توافق احتمالی بیش از آنکه پایانی بر رقابت باشد، نوعی مدیریت موقت آن خواهد بود. در چنین شرایطی، هنر راهبردی, نه در حذف گزینه نظامی، بلکه در استفاده حساب‌شده از آن برای جلوگیری از لغزش به سوی جنگی است که می‌تواند مرزهای ژئوپلیتیکی و امنیتی منطقه را برای سال‌ها دگرگون کند.
@katechon6
  • 👌 31
  • 👍 12
  • ❤ 4
Post #358 3.23K
ماکیاولی در فصل سیزدهم کتاب شهریار با همان صراحتی که امضای فکری اوست، می‌نویسد: «نیروهای کمکی، از مزدوران نیز خطرناک‌تر هستند؛ زیرا اگر پیروز شوند، تو اسیر آنانی و اگر شکست بخورند نابودت می‌کنند.» جمله‌ای کوتاه که در ظاهر توصیه‌ای نظامی است اما در عمق خود یکی از ماندگارترین نقدهای تاریخ اندیشه سیاسی بر «وابستگی» را صورت‌بندی می‌کند.
در واقع ماکیاولی در این جمله، فراتر از آرایش نیروها در میدان های نبرد می‌اندیشد. بطوریکه آنچه او «نیروهای کمکی» می‌نامید، استعاره‌ای است از هرگونه اتکا به بیرون برای حل بحران‌های درونی. این اتکا معمولاً عقلانی، کم‌هزینه و سریع جلوه می‌کند؛ به عبارتی همچون دوپینگ. اما با این حال، منطق قدرت به‌گونه‌ای دیگر عمل می‌کند، بطوریکه همان عاملی که در کوتاه‌مدت، پیروزی به بار می‌آورد، در بلندمدت بنیان اقتدار را سست می‌کند.
این هشدار بی‌ پایه و اساس نیست. بلکه برآیند ایتالیا قرن شانزدهم است، جغرافیایی تکه تکه و گرفتار رقابت قدرت‌های بزرگ اروپایی. که در آن دولت‌شهرهایی چون فلورانس و میلان بارها برای حل منازعات خود به فرانسه یا اسپانیا متوسل شدند. نتیجه هم اغلب یکسان بود: پیروزی‌ای که استقلال را می‌بلعید یا شکستی که ویرانی به جا می‌گذاشت. ماکیاولی که در مقام دیپلمات جمهوری فلورانس این فراز و فرودها را از نزدیک دیده بود، به تجربه دریافت که راه‌حل‌های فوری، هزینه‌های ساختاری دارند؛ هزینه‌هایی که معمولاً دیر آشکار می‌شوند.
اما با این حال همیشه منطبق بر دو سناریوی محتوم هستند. بطوریکه اگر نیروی کمکی پیروز شود، فاتح واقعی همان قدرت بیگانه است و شهریاری که به تخت دست یابد به بدهکار سیاسی تبدیل و اقتدارش وام‌دار اراده‌ای بیرونی می شود. چنین اقتداری، هرچند ظاهراً برقرار، اما از درون تهی است. زیرا مردم به‌تدریج درمی‌یابند که سرچشمه قدرت نه در توان داخلی شهریار، بلکه در حمایت خارجی نهفته است و همین ادراک، مشروعیت را فرسایش می‌دهد. از سوی دیگر، اگر نیروی کمکی شکست بخورد، کشور آسیب می‌بیند و افکار عمومی بیش از هر کس شهریار را مسئول می‌داند. در هر دو حالت، شهریار بازنده است. در چنین وضعیتی، وابستگی به بیگانه نه یک خطای تاکتیکی بلکه دامی ساختاری‌ است.
در این ساختار، «پیروزی قرضی» معنایی پارادوکسیکال پیدا می‌کند. در واقع پیروزی‌ای که بر شانه‌های دیگری بنا شود، صرفاً تعویق شکست است. تعویقی که هزینه آن، کاهش تدریجی استقلال و تحلیل رفتن مشروعیت است. در واقع حاکم برای بقا در کوتاه‌مدت، پایه‌های اقتدار بلندمدت خود را می‌فرساید. همین نگاه بلندمدت است که ماکیاولی را از بسیاری از هم‌عصرانش متمایز می‌کند؛ زیرا برخلاف تصور عامه، ماکیاولی نه شیفته تصرف قدرت، بلکه نگران تدوام آن است.
در واقع وجه انتقادی‌تر اندیشه او به مسئله مشروعیت بازمی‌گردد.زیرا حاکمی که برای کسب قدرت به بیرون متوسل می‌شود، ناخواسته اعتراف می‌کند که از بسیج ظرفیت‌های داخلی ناتوان است. این اعتراف حتی اگر هرگز به زبان نیاید در ادراک عمومی ثبت می‌شود. در واقع مشروعیت بیش از آنکه به ابزار قدرت وابسته باشد، به تصور مردم از منشأ آن وابسته است. وقتی امنیت و ثبات از بیرون تأمین شود، پرسشی گریزناپذیر شکل می‌گیرد: قدرت واقعی در دست کیست؟ همین پرسش، آغاز فرسایش اقتدار است؛ فرسایشی که هیچ نیروی کمکی قادر به مهار آن نیست.
واقع‌گرایی ماکیاولی در همین‌جا نمود پبدا می کند. زیرا او از اخلاق‌گرایی، مذمت خائن و آرمان‌های انتزاعی سخن نمی‌گوید؛ بلکه او معطوف است به منافع، توازن قوا و محاسبه هزینه و فایده. از این منظر، استقلال نه فضیلتی شاعرانه، بلکه شرط بقا است. زیرا شهریاری که شمشیرش را به دست دیگری بسپارد، دیر یا زود درمی‌یابد که اختیار سرنوشتش را نیز واگذار کرده است. بطوریکه قدرت خارجی، صرف‌نظر از نیت اولیه، منطق منافع خود را دنبال می‌کند.
در این میان پس از پنج قرن از نگارش «شهریار»، هشدار ماکیاولی همچنان زنده است، زیرا منطق قدرت تغییر چندانی نکرده است. وابستگی، حتی اگر در پوشش همکاری و حمایت ظاهر شود، همواره این خطر را در خود دارد که اقتدار را از درون تهی کند. و هنگامی که جامعه بپرسد قدرت واقعی کجاست، پاسخ به آن می‌تواند سرنوشت یک حاکم را رقم بزند، پاسخی که همیشه یک چیز است، سرنگونی تاج و تحت یا تقلیل شهریار به مترسکی که حتی کلاغ ها هم به حسابش نمی آورند.
@katechon6
  • 👍 63
  • ❤ 6
  • 👎 6
Post #355 3.48K
آنچه امروز در جهان رخ می‌دهد، بیش از آنکه یک «بحران» مقطعی باشد، نشانه‌های یک گذار عظیم تاریخی است؛ گذاری که در آن قطعیت‌های ژئوپلیتیکی پس از جنگ سرد یکی پس از دیگری فرو می‌ریزند. زیرا اگرچه فروپاشی شوروی آغاز عصر تک‌قطبی به رهبری آمریکا را رقم زد، اما امروز نشانه‌های فرسایش آن هژمونی آشکار شده است. این وضعیت نه به معنای جایگزینی قدرتی دیگر، بلکه بیانگر جابه‌جایی و تکثر مرکز ثقل نظام بین‌الملل است.
در چنین بزنگاهی، جهان نه در ثبات نظم قدیم به سر می‌برد و نه در اطمینان به نظم جدید؛ بلکه در وضعیتی از جنس جمله ای منسوب به گرامشی قرار دارد، «دنیای قدیم در حال مرگ است و دنیای جدید برای تولد مبارزه می‌کند، اکنون زمان هیولاهاست.». هیولاهایی که دیگر کابوس‌های خواب‌های آشفته نیستند، بلکه بازیگران اصلی جهان در حال گذار هستند. در این جهان، جنگ نه یک استثنا بلکه قاعده ای است که تبدیل به موتور محرکه گذار شده، زیرا تاریخ بارها نشان داده است که نظم‌های بین‌المللی نه در اتاق‌های کنفرانس، بلکه در میدان‌های نبرد شکل گرفته‌اند.
با این حال، در پس این جنگ‌ها، یک «نااطمینانی ساختاری» وجود دارد؛ نااطمینانی‌ای که محاسبات راهبردی را دشوار، پیش‌بینی‌پذیری را محدود و ریسک ها را افزایش داده است. زیرا هر بحران منطقه‌ای نه تنها می‌تواند آزمونی برای سنجش موازنه‌های جدید باشد، بلکه ممکن است نقطه عطفی در بازتعریف قواعد بین‌المللی نیز گردد؛ قواعدی که در آن دولت‌ها نه صرفاً برای پیروزی در یک نزاع، بلکه برای تثبیت جایگاه خود در نظم در حال شکل‌گیری رقابت می‌کنند.
از این منظر، جهان امروز بیش از آنکه درگیر منازعات پراکنده باشد، در حال تجربه رقابتی بنیادین بر سر «تعریف آینده» است؛ رقابتی که قدرت‌های بزرگ و بازیگران منطقه‌ای در آن نقش‌آفرینی می‌کنند. به همین دلیل گسل‌های ژئوپلیتیکی فعال‌تر از گذشته، اتحادها سیال‌تر و مفاهیم بازدارندگی با چالش‌های تازه‌ای روبه‌رو شده اند.
در مجموع، آنچه این دوره را از سایر ادوار گذار متمایز می‌کند، نه صرفاً شدت رقابت‌ها یا گستره بحران‌ها، بلکه هم‌زمانی فروپاشی قطعیت‌های قدیم و فقدان اجماع بر سر اصول نظم جدید است؛ و درست در همین خلأ است که آینده شکل می‌گیرد. آینده ای که هر چند هنوز نامی ندارد، اما بی‌تردید در آتش همین نااطمینانی‌ها و منازعات، صورت‌بندی خواهد شد.
@katechon6
  • 👍 37
  • ❤ 6
  • 👌 3
  • 👎 1
Post #354 3.16K
‏مذاکرات ایران و آمریکا نه‌تنها فراتر از یک تعامل دوجانبه است، بلکه در مرکز شبکه‌ای پیچیده از روابط منطقه‌ای و بین‌المللی قرار دارد. در این فرآیند، حتی در غیاب رسمی برخی بازیگران کلیدی، گفت‌وگوها به‌شدت تحت تأثیر آنها است؛ به‌گونه‌ای که حضورشان بر سر میز مذاکره ضرورتی ندارد، زیرا اولویت‌های امنیتی و خطوط قرمز آنان عملاً روند و دامنه تصمیم‌گیری‌ها را شکل می‌دهد.
در واقع تجربه سال‌های گذشته نشان می‌دهد که تعاملات تهران و واشنگتن هرگز در خلأ، عملیاتی نمی شود، زیرا از توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ تا بازگشت فشار حداکثری و جنگ دوازده روزه، هر گام دو طرف با توجه به واکنش بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی برداشته شده است. اکنون هم مذاکرات در چنین چارچوبی انجام می‌شود، چارچوبی که در آن بازیگران ثالث، به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر آن تأثیر می‌گذارند.
در این زمینه، اسرائیل نقش ویژه‌ای دارد؛ بطوریکه  خطوط قرمز تل‌آویو، نه تنها عملا مذاکرات را تحت‌الشعاع  خود قرار داده بلکه حتی بعضا در مقاطعی روند و دامنه تصمیم‌گیری‌های واشنگتن را محدود یا هدایت هم کرده است.
در این میان علاوه بر اسرائیل، دیگر بازیگران منطقه‌ای نیز با محوریت منافع امنیتی و اقتصادی، فشارهای مستقیم و غیرمستقیم خود را اعمال می‌کنند.  بطوریکه کشورهای منطقه بخصوص حوزه خلیج فارس، برای جلوگیری از گسترش نفوذ ایران در منطقه، تلاش می‌کنند تا مسیر مذاکرات به‌گونه‌ای شکل گیرد که منافع آنها حفظ شود.
در چنین شرایطی، مذاکرات ایران و آمریکا را نمی‌توان صرفاً یک تعامل دوجانبه تلقی کرد. زیرا هر پیشرفت یا بن‌بست، محصول تعاملات گسترده‌ای است که خطوط قرمز، اولویت‌ها و فشارهای بازیگران منطقه‌ای و جهانی بر آن سایه افکنده‌ است. همچنین این روند نشان می‌دهد که حتی غیاب یک بازیگر کلیدی به معنای بی‌تأثیری او نیست، بلکه تصمیمات در این شبکه پیچیده، همواره در چارچوبی فراتر از تهران و واشنگتن شکل می‌گیرد.
@katechon6
  • 👌 20
  • 👍 11
  • ❤ 9
Post #353 3.22K
از منظر کارل اشمیت، قانون اساسی پیش از آنکه متن باشد، «تصمیم» است؛ تصمیمی درباره اینکه چه کسی «ما» است و این «ما» چگونه می‌خواهد بمثابه یک وحدت سیاسی انسجام یاید. او در کتاب نظریه‌ اساس به صراحت می‌گوید قوه مؤسس زمانی معنا دارد که یک اراده سیاسی بالفعل، خود را صاحب اختیار بداند و بتواند درباره نوع و صورت حکومت تصمیم بگیرد. بنابراین تقدم اراده سیاسی بر تشکیل قوه مؤسس، صرفاً یک بحث نظری نیست؛ بلکه مسئله‌ای تعیین‌کننده درباره سرنوشت هر نظم جدید است. در واقع اگر اراده‌ای روشن و منسجم در کار نباشد، قوه مؤسس به توده ای پرهیاهو بدل می‌شود که توان تصمیم‌گیری بنیادین ندارد. و اگر اراده‌ای وجود داشته باشد اما از پیش به تمرکز قدرت گرایش داشته باشد، نتیجه با ظاهری حقوقی به بازتولید اقتدار می‌انجامد که در گذشته خود را در برابر آن تعریف کرده بود.
در اصل این تقدم از آن رو حیاتی است که تصمیم مؤسس فقط یک لحظه را سامان نمی‌دهد؛ بلکه میدان بازی آینده را طراحی می‌کند. قانون اساسی برآمده از یک اراده سیاسی مشخص، قواعد رقابت، حدود آزادی‌ها، نسبت نهادهای انتخابی و انتصابی و حتی شیوه مواجهه با وضعیت استثنایی و بحران‌ را مشخص می‌کند. به بیان ساده‌تر، آنچه پیش از قوه مؤسس در سطح اراده سیاسی شکل گرفته، بعدها در قالب نهاد و رویه بازتولید می‌شود. در چنین شرایطی اگر اراده پیشینی معطوف به کثرت‌گرایی، توزیع قدرت و مهار اقتدار باشد، توازن آینده نیز در همین مسیر تنظیم می‌شود. اما اگر اراده غالب، وحدت را در تمرکز اقتدار و تعریف سلسله‌مراتبی از حاکمیت و مردم ببیند، نتیجه هرقدر هم با واژگان حقوقی آراسته شود، در عمل به سمت اقتدارگرایی میل خواهد کرد.
در این چارچوب، صرف وجود اپوزیسیون یا انرژی اعتراضی، به‌معنای وجود اراده مؤسس نیست. بلکه اراده مؤسس مستلزم تصویر روشن از صورت حکومت، نحوه توزیع قدرت، جایگاه حقوق بنیادین و حدود حاکمیت است. بر این اساس جریانی که فقط در نفی وضع موجود متحد است اما درباره نظم مطلوب دچار شکاف‌های بنیادین است، فاقد آن انسجامی است که اشمیت شرط تصمیم می‌دانست. در چنین وضعی، یا فرآیند تأسیس به تعویق و تعارض کشیده می‌شود یا نیرویی که از انسجام و روایت ساده‌تری برخوردار است، میدان را در دست می‌گیرد.
اینجاست که باید با صراحت به یک واقعیت سیاسی پرداخت، بخشی بزرگی از جریان سلطنت‌طلب، با انگیزه‌هایی که پیشاپیش به نوعی نظم پیشامشروطه یا دست‌کم اقتدار متمرکز تمایل دارد، خود را به‌مثابه بدیل نظم فعلی معرفی می‌کند. اما با این حال اراده
سیاسی پیشینی این جریان، وحدت سیاسی را نه در تکثر نهادها و مهار قدرت، بلکه در بازگرداندن یک رأس اقتدار تعریف می‌کند. در واقع حتی اگر در سطح گفتمانی از انتخابات و قانون اساسی سخن گفته شود، جهت‌گیری بنیادین و شیوه سیاست ورزی این جریان، تعیین‌کننده‌تر از الفاظی است که به خدمت می گیرند. زیرا اگر اراده غالب، پیشاپیش به تمرکز اقتدار و تقسیم مردم به خودی و غیر خودی باور داشته باشد، قوه مؤسس آینده نیز در صورت تحقق به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به همین باورها بدل خواهد شد، نه عرصه‌ای برای گشودن امکان‌های دموکراتیک.
امری که از منظر اشمیت تعجب‌آور نیست. زيرا هر نظم سیاسی بر تصمیمی بنیادین استوار است و آن تصمیم، بازتاب اراده‌ای است که توان غلبه یافته است. بنابراین پرسش اصلی نه این است که «آیا قوه مؤسس وجود دارد یا نه؟» بلکه این است که «کدام اراده سیاسی پیش از آن تثبیت شده است؟» اگر اراده‌ای که توان سازمان‌دهی، روایت‌سازی و انسجام دارد، معطوف به بازسازی نظم پیشامشروطه باشد، توازن آینده نیروهای سیاسی نیز در همان مسیر شکل خواهد گرفت. در این حالت، حتی نهادهای انتخابی نیز در چارچوبی عمل خواهند کرد که سقف و کف قدرت در آنها از پیش محدود شده است.
در مجموع هر پروژه تأسیسی که بدون شفاف‌سازی اراده سیاسی پیشینی به میدان بیاید، در معرض آن است که به بازتولید اقتدارگرایی با چهره‌ای تازه ای منتهی شود. زیرا قوه مؤسس نمی‌تواند خلأ اراده دموکراتیک را جبران کند. چون اگر خواست توزیع قدرت، تضمین حقوق و مهار حاکمیت پیش از لحظه تأسیس به‌صورت منسجم و غالب شکل نگیرد، سازوکارهای حقوقی به‌تنهایی ضامن آزادی نخواهند بود. در این میان تجربه‌های تاریخی بارها نشان داده‌اند که متن قانون اساسی می‌تواند مترقی باشد، اما اراده سیاسی حاکم بر تفسیر و اجرای آن، مسیر دیگری را تحمیل کند.
بر این اساس، بحث بر سر تقدم اراده سیاسی، بحثی انتزاعی نیست؛ بلکه هشدار درباره لحظه‌ای است که در آن تقدم، توازن‌های آینده رقم می‌خورد. توازنی که اگر اراده غالب آن، پیشاپیش به اقتدار تمایل داشته باشد، قوه مؤسس برآمده از آن نه نقطه آغاز دموکراسی، بلکه آغاز دور تازه‌ای از دیکتاتوری خواهد بود.
@katechon6
  • 👌 18
  • ❤ 5
  • 👍 4
  • 👎 1
Post #352 2.15K
در عرصه روابط بین‌الملل، تصور رایج این است که دیپلمات‌ها با توانمندی‌ها و مهارت‌های شخصی خود می‌توانند سرنوشت مذاکرات را تغییر دهند. اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که توانایی فردی دیپلمات‌ها تنها بخشی از معادله است و محدوده واقعی مانور آنها بیش از هر چیز تابعی است از توازن نیروهای سیاسی داخلی و معادلات بین المللی و روندهای ژئوپلیتیکی. همچنین در بسیاری از کشورها، تصمیم‌گیری‌های کلان در حوزه سیاست خارجی و تعیین خطوط قرمز نه فقط در وزارت خارجه بلکه در یک شبکه در هم تنیده متشکل از نهادهای امنیتی و اقتصادی، احزاب و جریانات سیاسی و ...شکل می گیرد.
علاوه بر این، دیپلماسی امروز تحت تأثیر عمیق روندهای ژئوپلیتیکی و استراتژیک قرار دارد. بطوریکه تحولات منطقه‌ای و جهانی، تغییرات ائتلاف‌های بین‌المللی تا نوسانات اقتصادی و نظامی، محدودیت‌های واقعی دیپلمات‌ها را مشخص می‌کند. در واقع، دیپلمات‌ها در چارچوبی عمل می‌کنند که اغلب از کنترل آنها خارج است؛ بطوریکه هر چند آنها می‌توانند پیشنهاد دهند، گفت‌وگو کنند و راهکارهایی ارائه دهند، اما موفقیت نهایی مذاکرات تا حد زیادی وابسته است به تعاملات درونی ساخت داخلی قدرت و همچنین همخوانی معادلات فوق با روندهای استراتژیک بین المللی.
در این میان تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که حتی دیپلمات‌های برجسته و باتجربه نیز در مواجهه با بحران‌های بین المللی، چنانچه مسائل فوق با منافع و خطوط سیاست داخلی همسو نباشند، نمی‌توانند به نتایج مطلوب برسند. این موضوع به وضوح نشان می‌دهد که دیپلماسی، هرچند هنر ارتباط و نفوذ است، اما با این حال حوزه تأثیرگذاری فردی در آن آنچنان محدود است که به صورت تک نفره و حتی با وجود شخصیت هایی چون مترنیخ هم نمی توان به تنهایی سازوکاری چون کنسرت اروپا را خلق کرد.
در مجموع، روابط بین‌الملل به ما یادآوری می‌کند که هر موفقیت دیپلماتیک، نتیجه تعادل ظریف میان مهارت‌های فردی و همسویی منافع داخلی با واقعیات بین المللی است. زیرا دیپلماسی صرفاً مجموعه‌ای از ژست ها و تعارفات دیپلماتیک نیست، بلکه آینه‌ای است از واقعیت‌های قدرت و سیاست، جایی که حتی بهترین دیپلمات ها هم نمی توانند بدون همراهی و همسویی ساختارهای قدرت ( داخلی و خارجی ) به نتایج مطلوب برسند.
@katechon6
  • 👍 25
  • ❤ 8
  • 👌 3
  • 👎 1
  • 🤔 1
Post #350 3.53K
تورم، اگرچه در نگاه نخست پدیده‌ای اقتصادی به نظر می‌رسد، اما در واقع نیرویی است که بنیان‌های اخلاقی و اعتقادی جامعه را بتدریج فرسوده می‌کند. این پدیده نه با انفجار و خشونت، بلکه با حرکتی آرام و پیوسته همانند موریانه‌، ستون‌های اخلاق را می‌خورد و جای آن‌ را با تردید و اضطرار پر می‌کند. در این میان تورم، از لحظه‌ای که فرد درمی‌یابد که دیگر نمی‌تواند به ثبات فردا تکیه کند، آغاز می‌شود و این آغاز، پیش‌درآمد فروپاشی اخلاقی است.
زیرا اخلاق فردی و اجتماعی، پیش از هر چیز، بر باور به نظم و عدالت استوار است؛ بر این فرض که تلاش صادقانه بی‌ثمر نمی‌ماند، درستکاری ارزش است و وفاداری به تعهدات یک وظیفه. این باورها نه تنها توصیه‌های تربیتی، بلکه ستون‌های ثبات جامعه هستند. اما تورم مزمن این ستون‌ها را هدف قرار می‌دهد. بطوریکه فردی که سال‌ها با انضباط زندگی کرده و پس‌انداز اندوخته است، وقتی می‌بیند حاصل زحمتش در مدتی کوتاه تحلیل می‌رود، فقط با زیان مالی مواجه نخواهد بود بلکه همزمان با فروپاشی حس عدالت و اعتماد به نظم جامعه هم روبه‌رو می‌شود. در واقع رابطه میان تلاش و نتیجه، فضیلت و پاداش، دچار اختلال می‌شود و اخلاق به تدریج به توصیه‌ای بی‌پشتوانه بدل می‌شود.
این روند اضمحلال ناگهانی نیست؛ بلکه فرسایشی است. بطوریکه فرد برای زنده ماندن و بقا، معیارهای خود را تعدیل می‌کند. آنچه روزی نکوهیده بود، بتدریج قابل توجیه می‌شود. احتکار، «احتیاط» نام می‌گیرد؛ افزایش بی‌قاعده قیمت ها، «هماهنگی با شرایط» و دور زدن قوانین، «زرنگی» تلقی می‌شود. این بازتعریف مفاهیم اخلاقی نه با زور و اجبار، بلکه با تغییر قطب نمای اخلاقی فرد و‌جامعه رخ می‌دهد. در واقع وقتی که واژه‌ها جابه‌جا شوند، وجدان نیز آرام می‌گیرد و انعطاف اخلاقی بتدریج جای خود را به پذیرش ناهنجاری می‌دهد.
همچنین اعتماد، دومین قربانی تورم است. زیرا پول، بیش از آن که ابزار مبادله باشد، حافظه‌ جمعی و پیمان نانوشته ای مبتنی بر اعتماد میان افراد است. زیرا هر اسکناس، وعده‌ای درباره‌ فردا در خود دارد. وقتی ارزش این وعده مدام کاهش یابد، بدبینی جای اعتماد را می‌گیرد. مردم محتاط‌تر می‌شوند، همکاری‌ها محدود می‌شود و روابط انسانی رنگ احتیاط و سوءظن می‌گیرد.
در ادامه، اعتقاداتی چون عدالت نیز در معرض فرسایش قرار می‌گیرند. زیرا باور به عدالت، به معنای تلاش برای پیشرفت تدریجی و احقاق حق، همه وابسته به نوعی ثبات و اطمینان‌ هستند. وقتی تجربه زیسته، مدام خلاف این باورها را نشان دهد، تردید به دیگری جای اعتماد را می‌گیرد. تردیدی که فلسفی نیست بلکه جزیی از زندگی روزمره است، بطوریکه در گفت‌وگوها، در تصمیم‌های اقتصادی و در ارزیابی روابط اجتماعی بتدریج، جامعه به بدبینی و انحراف آرام تن می‌دهد و اخلاقی که بر افق های بلندمدت استوار بود، جای خود را به اخلاق مبتنی بر بقا می‌دهد.
در این میان،تاریخ نمونه‌های هشداردهنده‌ای از پیامدهای اخلاقی تورم ارائه می‌دهد. در دهه ۱۹۲۰، ابرتورم در آلمان فقط ارزش پول را نابود نکرد؛ بلکه طبقه متوسط را تحقیر کرد، اعتماد به نظم موجود را از بین برد و فضای روانی جامعه را برای پذیرش وعده‌های افراطی آماده ساخت. بستری که سرانجامش شد ظهور هیتلر.
در مجموع، اگر تورم مهار نشود، جامعه وارد مرحله‌ای می‌شود که انحراف نرمال می‌شود؛ آنچه دیروز خط قرمز بود، امروز «شرایط خاص» تلقی می‌شود و رذیلت رنگ فضیلت می‌گیرد. به عبارتی فضایی از جنس رمان ژولیت مارکی دوساد، رمانی که گزارشی است از جامعه ای که اصول اخلاقی و اعتقادی آن به طور سیستماتیک فرو ریخته، بطوریکه انسان‌ها برای حفظ خود، مجبور می‌شوند اصول را قربانی کنند. در چنین جامعه ای، دیگر هیچ سقفی برای فساد وجود ندارد.
@katechon6
  • 👍 39
  • ❤ 11
  • 👌 4
  • 🤔 2
  • 👎 1
Post #347 4.23K
اعتیاد به خبر در فضای تحلیلی ایران باعث شده مذاکرات میان ایران و آمریکا بیشتر از آنکه در چارچوبی راهبردی فهم شود، در سطح نوسانات لفظی و تاکتیکی دنبال شود. بطوریکه تمرکز افراطی بر اظهارات متناقض ترامپ این تصور را ایجاد کرده که هر تغییر لحن، نشانه تغییر جهت کلان در سیاست واشنگتن است، حال آنکه آنچه در عمق صحنه جریان دارد، بازآرایی موازنه قدرت است؛ بازآرایی‌ که پس از سقوط اسد، تضعیف حزب‌الله و ورود مستقیم‌ تهران و تل‌آویو به یک چرخه تقابل آشکار، شتاب گرفت.
در چنین شرایطی، مسئله صرفاً پرونده هسته‌ای یا چند دور مذاکره نیست؛ بلکه پرسش اصلی این است که ایران در معادلات جدید منطقه‌ای چه جایگاهی خواهد داشت، اما با این حال بخش قابل توجهی از تحلیل‌های داخلی همچنان درگیر رمزگشایی از سیگنال‌های لحظه‌ای واشنگتن مانده است و کمتر به این تغییر بستر توجه می کند.
در این میان، گسترش و تعمیق حضور نظامی آمریکا در منطقه، از استقرار ناوهای هواپیمابر گرفته تا سامانه‌های پدافندی، بیش از آنکه صرفاً ابزار فشار باشند، به چارچوبی برای مدیریت تنش و هدایت آن به میز مذاکره برای امتیاز گیری تبدیل شده‌ است. در واقع نمایش قدرت نظامی در دوره ترامپ، کارکردی دوگانه دارد، از یک سو ایجاد بازدارندگی و جلوگیری از گسترش منازعه ایران و اسرائیل و از سوی دیگر تعریف سقف و کف مذاکرات. به بیان دیگر، نیروی نظامی نه الزاماً برای آغاز جنگ، بلکه برای تعیین مختصات درگیری آتی ( نه جنگ تمام‌عیار )و مذاکره به کار گرفته شده است. این همان منطق فشار حداکثری با پنجره ای کوچک رو به مذاکره است.
در این میان غفلت از پیوند میان میدان و دیپلماسی، موجب شد برخی تحلیل‌ها هر تحرک نظامی آمریکا را مقدمه حمله‌ای قریب‌الوقوع بدانند و هر پیام نرم را نشانه عقب‌نشینی. در حالی که در سطح راهبردی، هدف اصلی واشنگتن تثبیت یک موازنه است؛ موازنه‌ای که نه به جنگ تمام‌عیار بیانجامد و نه به تثبیت جایگاه تهران. درک این چارچوب نشان می‌دهد که مذاکرات، امتداد میدان است و میدان، ابزار تنظیم شرایط مذاکره. در مجموع تا زمانی که تحلیل‌ها از سطح خبر عبور نکنند و این پیوستگی ساختاری را نبینند، تحلیلگران همچنان با هر نوسان لفظی یا تحرک نظامی دچار شوک خواهند شد، در حالی که روند اصلی نه در الفاظ بلکه در بازتعریف بازدارندگی و تعیین نسبت جدید قدرت میان تهران، تل‌آویو و واشنگتن در حال شکل‌گیری است.
@katechon6
  • 👍 55
  • 👌 10
  • ❤ 5
  • 👎 1
Post #346 6.66K
در عصری که در آن تصویر بر واقعیت تقدم یافته، دیگر این گزاره که «رسانه واقعیت را منعکس می‌کند» ساده‌لوحانه به نظر می‌رسد، مسئله ای که بودریار سال‌ها پیش هشدارش را داده بود، او معتقد بود که ما در عصر «بازنمایی» زندگی می‌کنیم؛ عصری که در آن نشانه‌ها نه به واقعیت، بلکه به نشانه‌های دیگر ارجاع می‌دهند. از نگاه او، رسانه دیگر آینه جهان نیست، بلکه کارخانه‌ای است که «ابرواقعیت» را تولید می‌کند؛ واقعیتی پررنگ‌تر، منسجم‌تر و دراماتیک‌تر از خود جهان. در چنین نظمی، آنچه مخاطب می‌بیند، نه بازتاب امر واقع، بلکه نسخه‌ای مهندسی‌شده آن است؛ نسخه‌ای که به تدریج جای اصل را می‌گیرد.
بودریار در کتاب Simulacra and Simulation توضیح می‌دهد که چگونه بازنمایی ها در نهایت به مرحله‌ای می‌رسند که دیگر هیچ اصلی پشتش نیست. زیرا رسانه‌های خبری، رویداد را نه پوشش، بلکه تولید می‌کنند؛ نه از طریق جعل صریح، بلکه با انتخاب، حذف، برجسته‌سازی و قاب‌بندی. بطوریکه واقعیت در اتاق‌های خبر تقطیر می‌شود، ضرب‌آهنگ می‌گیرد، چهره می‌یابد و به داستان بدل می‌شود. در چنین وضعیتی آنچه پخش می‌شود، نه رویداد بلکه روایتی است که پیشاپیش درباره آن تصمیم گرفته شده، که چه چیزی مهم است، چه کسی قربانی است و چه کسی مقصر.
در این چارچوب، می‌توان شیوه کار رسانه هایی چون ایران اینترنشنال، بی بی سی و حتی صدا و سیما را بررسی کرد؛ رسانه هایی که بیش از آنکه صرفاً گزارشگر باشند، در بسیاری از موارد نقش معمار روایت را بازی می‌کنند. در اینجا مسئله بر سر موافقت یا مخالفت سیاسی نیست، بلکه بر سر سازوکار رسانه‌ای است. چینش مهمانان، تکرار برخی واژگان کلیدی، انتخاب تصاویر خاص و برجسته‌سازی مداوم یک خط روایی مشخص، به تدریج مخاطب را در یک میدان معنایی خاص مستقر می‌کند. این همان لحظه‌ای است که واقعیت به «ابرواقعیت» بدل می‌شود؛ ابر واقعیتی که انسجامش از واقعیت بیرون بیشتر است و به همین دلیل قانع‌کننده‌تر به نظر می‌رسد.
در چنین فضایی، مخاطب نه صرفاً بیننده یا مصرف‌کننده خبر، بلکه ساکن یک اقلیم معنایی می شود. که با هر خبر، نه فقط اطلاعات، بلکه چارچوب تفسیری را دریافت می‌کند. چارچوبی که در آن نه تنها واژه‌ها پیشاپیش بارگذاری شده‌اند، بلکه تصاویر جهت‌دار و تکرار آنچنان سیستماتیک پیش می رود، که به صورت ناخودآگاه « واقعیت ساخته شده» را ملکه ذهن مخاطب می کند. در واقع وقتی یک روایت خاص بارها و بارها بازتولید می‌شود، دیگر به نظر نمی‌رسد که این فقط «یک روایت» باشد؛ بلکه به صورت خود واقعیت تجربه می‌شود. این همان کانالیزه‌شدن مخاطب است.
در اینجا تحلیل ادوارد برنیز نیز راهگشاست. برنیز در کتاب Propaganda با صراحت از «مهندسی افکار عمومی » سخن می‌گوید؛ از این ایده که افکار عمومی را می‌توان همچون ماده‌ای خام شکل داد. او معتقد بود در جوامع مدرن، اقلیتی با بهره‌گیری از رسانه‌ها، نمادها و احساسات جمعی، مسیر اندیشه توده‌ را هدایت می‌کنند. اگر بودریار از مرگ واقعیت سخن می‌گفت، برنیز از مدیریت ادراک حرف می‌زد. این دو، از دو مسیر متفاوت، به یک مقصد می‌رسند، آنچه ما واقعیت می‌پنداریم، اغلب محصول طراحی است.
ترکیب این دو نگاه، تصویر روشنی از سازوکار شبکه‌های خبری ارائه می‌دهد. رسانه هایی که با انتخاب سوژه‌هایی که بیشترین بار عاطفی را دارند، با دعوت از تحلیلگرانی که یک طیف معنایی خاص را تقویت می‌کنند، و با تکرار بی‌وقفه یک قاب تفسیری، نه فقط خبر، بلکه میدان ادراک می‌سازند. در این میان مخاطب در این میدان، احساس می‌کند آزادانه قضاوت می‌کند، حال آنکه مواد اولیه قضاوت او از پیش گزینش شده‌اند. آزادی انتخاب، در سطح گزینه‌هایی رخ می‌دهد که همگی در یک چارچوب مشترک تعریف شده‌اند.
این وضعیت حتی از «تحریف» هم فراتر است. در چنین شرایطی مسئله این نیست که رسانه دروغ می‌گوید؛ بلکه این است که مرز میان واقعیت و روایت چنان درهم می‌رود که دیگر تمایزشان ممکن نیست.
در این میان، پرسش دیگر این نیست که «چه اتفاقی افتاده است؟» بلکه این است که «چه روایتی مسلط شده است؟» رسانه در این سطح، نه پیام‌رسان، بلکه سازنده افق ادراک است؛ و مخاطب، اگرچه خود را ناظر می‌پندارد، در عمل درون صحنه‌ای ایستاده که پیش‌تر برایش طراحی شده است.
در مجموع آنچه باید نسبت به آن حساس بود، دیگر نه محتوای خبر، بلکه چارچوبی است که خبر در آن ساخته می‌شود. در واقع تنها امکان رهایی نه در جست‌وجوی حقیقت ناب، بلکه در آگاهی از سازوکار تولید روایت است؛ در مکثی انتقادی میان دیدن و باور کردن.
@katechon6
  • 👌 40
  • 👍 18
  • ❤ 9
  • 👎 1
Post #345 3.9K
اگر بخواهیم سیاست خارجی امروز عربستان را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت ریاض از «جنگ برای شکل دادن به منطقه» به «مدیریت منازعات به نفع خود» تغییر مسیر داده است. این تغییر هم نه حاصل دگرگونی ایدئولوژیک، بلکه نتیجه یک شوک راهبردی بود، حمله پهپادی سپتامبر ۲۰۱۹ به قلب صنعت نفت سعودی. در آن بامداد، چند پهپاد ارزان‌قیمت توانستند نیمی از تولید نفت عربستان را از مدار خارج کنند و هم‌زمان یک واقعیت تلخ را آشکار سازند؛ بازدارندگی ریاض نه تنها در بزنگاه ها در مقابل حریفان قدر کار نمی کند بلکه آمریکا هم به عنوان متحد امنیتی عربستان، علاقه ای برای جنگ ندارد.
تا پیش از این حمله، عربستان در اوج سیاست تهاجمی خود بود. جنگ یمن را رهبری می‌کرد، با ایران در اوج خصومت قرار داشت و در برابر محور ترکیه قطر صف‌آرایی کرده بود. ریاض می‌خواست معادلات منطقه را به نفع خود بازنویسی کند. اما هزینه‌ها انباشت شد، بطوریکه جنگ یمن فرسایشی شد، نفوذ ایران در عراق و لبنان پابرجا ماند و آمریکا نیز نشانه‌هایی از خستگی راهبردی بروز داد. در واقع حمله به بقیق آخرین قطعه این پازل بود؛ لحظه‌ای که نشان داد آسیب‌پذیری عربستان بیش از آن است که بتوان آن را با راهبرد تقابل دائمی پوشاند.
از آن پس، لحن و جهت‌گیری تغییر کرد. آشتی با قطر در العلا، مذاکره در پکن و سپس احیای روابط با ایران، بهبود مناسبات با ترکیه و تلاش برای خروج آبرومندانه از یمن، همگی نشانه‌های یک بازتنظیم بزرگ بودند. عربستان تلاش کرد به جای بازیگر خط مقدم، به بازیگر میانجی تبدیل شود، بازیگری با پیامی روشن، توسعه داخلی و ثبات اقتصادی اولویت دارد و ورود به هر درگیری تازه‌ای این مسیر را تهدید می‌کند.
اما این سیاست «تنش صفر» به معنای آرامش کامل نیست زیرا فاصله گرفتن از رویکرد تهاجمی، شکاف با امارات و تا حدی اسرائیل را آشکارتر کرده است. زیرا ابوظبی نه تنها همچنان به مداخله فعال در میدان‌هایی چون یمن باور دارد بلکه گستره جغرافیایی مداخلات خود را هم گسترش داده و اسرائیل نیز پس از ۷ اکتبر مسیر امنیتی بلند پروازانه ای را دنبال می‌کند. در این میان برای ریاض، هر تحولی که به مناطق پیرامونی از جنوب یمن تا شاخ آفریقا نزدیک شود، خط قرمز محسوب می‌شود. بنابراین عربستان می کوشد میان تنش‌زدایی و دفاع از حوزه نفوذ خود تعادل برقرار کند؛ تعادلی نه به معنای ورود به دور دیگری از ماجراجویی بلکه به معنای تلاش برای حفظ خط قرمزها.
مسئله ای که به معنای یک چرخش عمل‌گرایانه در رویکرد عربستان است. زیرا ریاض به این جمع‌بندی رسیده که در خاورمیانه‌ای بی‌ثبات و بدون هژمون مسلط، بهترین راه بقا، کاهش اصطکاک و افزایش انعطاف و همزمان با حداقلی از مداخلات است. با این حال، دوام این رویکرد به رفتار دیگران بستگی دارد. اگر رقابت‌های نیابتی شعله‌ور شود یا بازیگران منطقه‌ای مسیرهای تهاجمی‌تری برگزینند، عربستان ناچار خواهد بود دوباره میان «فاصله گرفتن از جنگ» و «ورود برای مهار آن» انتخاب کند.
در مجموع سعودی‌ها امروز بیش از گذشته محتاط‌ هستند؛ آن هم نه از سر ضعف، بلکه از سر محاسبه. آنها فهمیده‌اند که قدرت، فقط در جنگ خلاصه نمی‌شود؛ بلکه گاهی پیروزی در مدیریت منازعات معنا پیدا می‌کند.
@katechon6
  • 👌 35
  • 👍 10
  • ❤ 4
  • 👎 3
Post #344 4.84K
اگر از منظر گرامشی به ایران امروز بنگریم، بیش از آنکه با یک «بحران اقتصادی» یا حتی «بحران سیاسی» صرف روبرو باشیم، با نوعی بحران هژمونیک مواجه هستیم، بحرانی که به زعم گرامشی، لحظه‌ای است که در آن نظم پیشین دیگر توان اقناع ندارد، اما نظم بدیل هم هنوز زاده نشده است. در چنین بزنگاهی، میدان سیاست به عرصه رقابت پروژه‌های ناتمام بدل می‌شود؛ پروژه‌هایی که هر یک داعیه نمایندگی «مردم» را دارند، اما از ساختن بلوک گفتمانی منسجم برای پیوند ارگانیک اقتصاد، سیاست، فرهنگ و کسب رضایت عمومی ناتوان هستند.
نتیجه این هم‌زیستی پروژه‌های ناتمام، نوعی تعلیق مزمن است؛ وضعیتی که در آن هیچ گفتمانی قادر نیست افق مشترکی برای آینده ترسیم کند که اکثریت جامعه آن را قابل تحقق و معقول بدانند. در چنین شرایطی، سیاست بیش از آنکه میدان تولید رضایت باشد، به عرصه تنازع و نارضایتی بدل می‌شود.
پیامد چنین وضعیتی هم در اختگی میدان سیاست پدیدار می شود، اختگی که نه به تثبیت کامل نظم پیشین می‌انجامد و نه به زایش نظمی تازه. در چنین فضایی، سیاست از عرصه تولید معنا و ایجاد همبستگی، به صحنه‌ای از واکنش‌های مقطعی به بحران‌های پی‌درپی تقلیل می‌یابد. بطوریکه تصمیمات بیشتر کوتاه‌مدت و تدافعی‌ هستند تا راهبردی و آینده‌ساز. در واقع افق‌ها کوتاه مدت می‌شوند و برنامه‌های کلان جای خود را به سیاست‌ورزی روزمره می‌دهند. جامعه نیز بالتبع به جای مشارکت فعال در یک پروژه جمعی، درگیر سازوکارهای بقا، مهاجرت، انزوا یا کناره‌گیری از امر عمومی تقلیل می یابد.
در این میان، رقابت گفتمان‌ها هم به جای آنکه به حذف یکدیگر یا تثبیت دیگری منتهی شود، اغلب به فرسایش متقابل می‌انجامد. زیرا هر چند هر گفتمان برای تضعیف رقیب می‌کوشد، اما با این حال توان آن را ندارد که جای دیگری را به طور کامل پر کند. نتیجه، نوعی بی‌افقی جمعی است؛ وضعیتی که در آن جامعه از خود می‌پرسد «چه باید کرد؟» اما پاسخ‌های موجود یا بیش از حد انتزاعی‌ هستند یا بیش از حد مغشوش. در واقع در غیاب یک روایت قانع‌کننده از آینده، حال ممتد جایگزین آینده می‌شود؛ اکنونی کش‌دار که در آن تغییرات رخ می‌دهند، اما تغییر بنیادین به تعویق می‌افتد.
در این میان هر چند، چنین لحظاتی می‌توانند بستر ظهور «امر نو» باشند، اما این امر نو به خودی خود زاده نمی‌شود. زیرا نیازمند کار فکری، سازمانی و فرهنگی و نیازمند روشنفکرانی ارگانیک است که بتوانند میان تجربه زیسته مردم و یک پروژه سیاسی اقتصادی منسجم پیوند برقرار کنند. بدون چنین پیوندی، نارضایتی به آگاهی سازمان‌یافته بدل نمی‌شود و اعتراض به برنامه‌ای برای حکمرانی آینده ترجمه نخواهد شد.
همچنین بحران هژمونیک در عین حال حامل خطر نیز هست. بطوریکه گرامشی هشدار می‌دهد که در دوره‌های گذار، پدیده‌های «بیمارگونه» می‌توانند سر برآورند؛ اشکال رادیکال، پوپولیستی یا فاشیستی که از خلأ معنا و بی‌ثباتی بهره می‌برند. می توانند جامعه ای که مستعد روایت‌های ساده‌انگارانه و دوگانه‌ساز است از آن خود کنند؛ روایت‌هایی که وعده نظم فوری می‌دهند، اما با این حال ختم می شوند به یک زندان بزرگ.
در مجموع ایران امروز، در بستر این خوانش، نه صرفاً با مسئله تورم افسارگسیخته یا تنازع جریان های سیاسی، بلکه با پرسش های عمیق‌تری مواجه است، پرسش هایی چون: چگونه می‌توان دوباره نوعی پیوند ارگانیک میان ساختار قدرت و زیست‌جهان جامعه برقرار کرد؟ چگونه می‌توان از دل تکثر مطالبات، پروژه‌ای ساخت که هم اقتصادی باشد، هم فرهنگی، هم سیاسی و هم بتواند رضایت پایدار تولید کند؟ پاسخ به این پرسش ها، نه با موج سواری بر بحران ها، بلکه در بازاندیشی عمیق در نسبت دولت، جامعه و آینده نهفته است.
@katechon6
  • 👌 56
  • 👍 14
  • ❤ 9
  • 👎 2
  • 🔥 1
Post #343 11.7K
اگر جستار «فاشیسم ابدی» امبرتو اکو را نه به‌عنوان یک متن تئوریک، بلکه به مثابه یک کتابچه راهنما بخوانیم، ناگهان بسیاری از صداها و تصاویر امروز معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. مقاله ای که در آن اکو بارها تأکید می‌کند که فاشیسم بیش از آن‌که یک ایدئولوژی منسجم باشد، مجموعه‌ای از عادت‌ها است، عادت به ساده‌سازی، به اطاعت و به نفرت. از این جهت، سلطنت‌طلبی مسلط در فضای امروز رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی ایران، نه صرفاً نوستالژی یک نظام سیاسی، بلکه بازتولید همان عادت‌ها است؛ عاد‌ت‌هایی که آرام و تدریجی پیش می‌روند، اما رد پایشان را نمی‌شود نادیده گرفت.
گفتمانی که نقطه عزیمت آن، گذشته است؛ گذشته‌ای که نه موضوع تاریخ، بلکه معطوف به ایمان است. ایمانی که اکو در مقاله‌اش با تعبیر «کیش سنت» از آن سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن گذشته نه برای فهم، بلکه برای فرمان‌دادن احضار می‌شود. سلطنت‌طلبی دقیقاً در همین نقطه می‌ایستد. بطوریکه روایت از دوره پهلوی به داستانی یکدست از نظم، توسعه و شکوه ملی استعلا می‌یابد و هر ترک در این تصویر، نه نقد، بلکه خیانت تلقی می‌شود. در واقع تاریخ به جای آن‌که میدان پرسش باشد، به سلاح تبدیل می‌شود؛ سلاحی برای خاموش‌کردن هر صدای ناهمخوان.
اما شاید مهم‌ترین نشانه، همان چیزی باشد که اکو آن را نیاز دائمی فاشیسم به دشمن می‌نامد. سلطنت‌طلبی امروز بیش از آن‌که با برنامه سیاسی تعریف شود، با دشمن تعریف می‌شود. این دشمن چهره‌ای ثابت ندارد؛ گاهی جمهوری‌خواه است، گاهی چپ، گاهی فعال مدنی، گاهی شهروند مذهبی و گاهی حتی سلطنت‌طلب منتقد. در این وضعیت، مهم نه این است که «آنها» چه می‌گویند، بلکه این است که چرا «آنها» وجود دارند؟. در این چارچوب سیاست به‌جای فضایی برای رقابت ایده‌ها، به صحنه شناسایی و حذف دشمن بدل می‌شود. در چنین فضایی، مخالفت یک حق نیست، بلکه یک جرم نابخشودنی است.
اما با این حال این دشمن‌سازی کارکردی دوگانه دارد. از یک‌سو، انسجام درونی می‌سازد؛ «ما»یی که خود را محاصره‌شده، مظلوم و در عین حال برحق می‌بیند. از سوی دیگر، هر نیازی به پاسخ‌گویی را از میان برمی‌دارد. وقتی همه‌چیز به توطئه دشمن فروکاسته شود، دیگر برنامه و پاسخ به پرسش‌های واقعی موضوعیت ندارند. اکو دقیقاً به همین سازوکار اشاره می‌کند، سازوکاری که در آن، فاشیسم با ساده‌کردن جهان، پیچیدگی سیاست را حذف می‌کند تا اطاعت جای اندیشیدن را بگیرد.
این منطق در زبان سلطنت‌طلبی به‌وضوح دیده می‌شود. زبانی خشن، دوگانه و تهی از ظرافت. واژه‌ها یا تقدیس می‌کنند یا حذف. شبکه‌های اجتماعی به میدان تولید این زبان بدل شده‌اند؛ زبانی که، به تعبیر اکو، «فقیر» است، چون واژگانش کم است و کارکردش نه توضیح، بلکه تحریک است. وقتی زبان چنین می‌شود، تفکر انتقادی نفس‌تنگی می‌گیرد و خشم کور به سرمایه سیاسی بدل می‌شود.
در این چارچوب، مفهوم «مردم» نیز معنای خاصی پیدا می‌کند. اکو از پوپولیسمی سخن می‌گوید که در آن مردم نه فاعل سیاسی، بلکه یک توده انتزاعی‌ هستند که فقط باید تأیید کنند. در گفتمان سلطنت‌طلبی، «ملت» همان جمع خاموشی است که همیشه حق با او است، اما به شرط آن‌که همان چیزی را بگوید که ترامپ، نتانیاهو و شازده می‌خواهند. در غیر این صورت هر صدای متفاوتی به‌سرعت خفه می‌شود. در واقع مردم به دکور تبدیل می‌شوند و سیاست به نمایش.
هم‌زمان در این ایدئولوژی مریض، بی‌اعتمادی عمیق به فرآیندهای دموکراتیک به چشم می‌خورد. بی اعتمادی که به تعبیر اکو همچون بی‌حوصلگی بیمارگونه نسبت به دموکراسی است. زیرا در این منطق، گفت‌وگو اتلاف وقت است، سازش ضعف و «قاطعیت» فضیلت نهایی. بر این اساس سیاست نه هنر اداره اختلاف، بلکه هنر حذف، تصویر می‌شود. نتیجه هم چیزی نیست، جز خاموشی یا مرگ.
@katechon6
  • 👍 70
  • ❤ 23
  • 👎 6
  • 👌 4
Post #340 4.12K
اگر مذاکرات ایران و آمریکا را در چارچوب معما امنیت بازخوانی کنیم، تصویر منسجم‌تری از چرایی بن‌بست‌ها و نوسان‌های مداوم آن به دست می‌آید. در این چارچوب، مسئله اصلی نه فقدان حسن نيت است و نه لزوماً خصومت ذاتی طرفین، بلکه مسئله گرفتار بودن دو طرف در چرخه‌ای است که هر کنش معطوف به امنیت، ناخواسته ناامنی طرف مقابل را تشدید می‌کند و او را به واکنش متقابل سوق می دهد.
زیرا از سویی ایران خود را در محیطی می‌بیند که از نظر تاریخی و ژئوپلیتیکی ناامن است، بطوریکه تجربه جنگ، تحریم‌های گسترده، تهدیدات مکرر نظامی و مشاهده سرنوشت دولت‌هایی که فاقد بازدارندگی بودند، باعث شده برنامه هسته‌ای غیر نظامی برای تهران تضمین کننده یک امنیت نسبی باشد، اما همین امر از منظر آمریکا به‌عنوان نزدیک شدن به آستانه تسلیحاتی تعبیر می‌شود؛ یعنی همان نقطه‌ای که نیت‌ها نامرئی‌ می شوند و تنها توانمندی‌ها دیده شوند.
در سوی دیگر، آمریکا نیز سیاست فشار، تحریم و مهار را بخشی از راهبرد امنیتی خود می‌داند، اما این سیاست‌ها در تهران نه به‌عنوان ابزار مدیریت تهدید، بلکه به‌مثابه تلاشی برای تضعیف ساختاری و حتی تغییر حکومت تعبیر می‌شوند. به این ترتیب، هرچه واشنگتن فشار را افزایش می‌دهد تا احساس امنیت بیشتری کند، ایران احساس ناامنی بیشتری می‌کند و به اقداماتی روی می‌آورد که خود به تشدید نگرانی آمریکا می‌انجامد.
و مذاکرات دقیقاً در دل این چرخه شکل می‌گیرند و به همین دلیل هم ذاتاً شکننده‌ است. زیرا مسئله محوری، بحران «تعهد معتبر» است. بطوریکه ایران با تجربه خروج آمریکا از برجام، توافق را بدون تضمین پایدار بی‌معنا می‌داند. آمریکا نیز نگران است که هرگونه کاهش فشار، به تثبیت توانمندی‌هایی تهران ختم شود، همین بی‌اعتمادی دوطرفه هم باعث شده هر امتیاز، نه به‌عنوان گام اعتمادساز، بلکه به‌عنوان ریسک امنیتی دیده شود.
در نتیجه، مذاکرات بیش از آنکه معطوف به حل نهایی اختلاف باشند، به ابزاری برای مدیریت موقت بحران تبدیل شده‌اند. هدف ضمنی، نه رسیدن به آشتی راهبردی، بلکه جلوگیری از تشدید تنش، خرید زمان و کاهش احتمال خطای محاسباتی است. از این منظر، توافق‌های احتمالی ذاتاً محدود، مشروط و ناپایدار هستند، زیرا هیچ‌یک از طرفین حاضر نیست ابزارهای اصلی امنیتی خود را واگذار کند.
در مجموع وضعیت فعلی بیش از آنکه محصول بدخواهی طرفین باشد، نتیجه ساختاری است که در آن هر دو طرف برای افزایش امنیت خود، ناخواسته به ناامن‌تر شدن محیط مشترک کمک می‌کنند. تا زمانی که این ساختار بی‌اعتمادی تغییر نکند، مذاکرات نه راه خروج از بحران، بلکه صرفاً خرید وقت خواهد بود.
@katechon6
  • 👍 37
  • ❤ 13
  • 👎 3
Post #339 4.23K
اگر به تقابل ایران و آمریکا از زاویه‌ای متفاوت نگاه کنیم، مسئله نه «احتمال جنگ»، بلکه «ناتوانی جنگ در حل مسئله» است. زیرا جنگ تمام عیار ( نه جنگ محدود) زمانی به گزینه‌ای واقعی تبدیل می‌شود که بتواند واقعیات میدانی یا معادله قدرت را به‌طور معنادار تغییر دهد؛ در این لحظه خاص، چنین قابلیتی عملاً وجود ندارد. به همین دلیل، «جنگ» هر چند همواره در گفتار سیاسی و رسانه‌ای حاضر است، اما در عمل به آستانه تصمیم نمی‌رسد.

در واقع آمریکا در برابر ایران با یک تناقض ساختاری مواجه است. زیرا از یک‌سو، برای حفظ هژمونی خود ایجاب می‌کند که در برابر ایران واکنش نشان دهد؛ اما از سوی دیگر، هر واکنش شدید، واشنگتن را وارد منازعه‌ای می‌کند که با منطق «هزینه محدود و دستاورد مشخص» همخوانی ندارد. چون ایران نه کشوری است که بتوان آن را اشغال کرد و نه با تغییر رژیم، پرونده‌اش را بست. بنابراین، جنگ به‌جای آنکه ابزار اعمال اراده باشد، به عامل فرسایش قدرت آمریکا تبدیل می‌شود؛ چیزی که برای واشنگتن یک خط قرمز راهبردی است.

در سوی مقابل، ایران نیز با وجود تاکید بر مقاومت، به‌خوبی از توانایی و محدودیت‌های خود آگاه است. بطوریکه جنگ تمام عیار با آمریکا، حتی اگر با ضربه‌زنی متقابل همراه باشد، می‌تواند فشارها را از سطح قابل‌مدیریت به سطح بحرانی منتقل کند. به همین علت، جنگ برای تهران آخرین گزینه است. برای همین ایران تلاش می‌کند بدون عقب‌نشینی رسمی، از ورود به وضعیتی که بقای آن را تهدید کند، پرهیز کند.

اما پیش‌بینی‌ناپذیری این تقابل از آنجا ناشی می‌شود که هر دو طرف به‌جای حل ریشه‌ای اختلافات، آن‌ را به وضعت فرسایشی منتقل کرده‌اند. وضعیتی که بطور ناخواسته فضای بحران دائمی ایجاد کرده است؛ بحرانی که نه فروکش می‌کند و نه به نقطه انفجار می‌رسد. اما چنین وضعیتی ذاتاً مستعد شوک است. به گونه ای که یک حادثه در دریا، یک حمله محدود یا تصمیم یک بازیگر ثالث( اسرائیل )می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌ها را فعال کند که کنترل آن از دست تصمیم‌گیران خارج شود، همین امر باعث شده، تا اطلاع ثانوی همه گزینه ها برای طرفین روی میز باشد، وضعیتی برزخی که حداقل تا میان مدت راهی نمی توان برای خروج از آن، متصور شد.
@katechon6
  • 👍 63
  • ❤ 5
  • 👎 5
Post #338 3.4K
در جهان داستایفسکی، تحقیر یک اتفاق نیست؛ بلکه بمثابه یک مسیر است. مسیری خزنده و خاموش که از یک بی‌اعتنایی ساده آغاز می‌شود اما به ویرانگرترین شکل عصیان ختم شود. در این میان رمان «یادداشت‌های زیرزمینی» روایت همین مسیر است؛ روایتی از انسانی که تحقیر را نه فقط تجربه می‌کند، بلکه آن را در خود می‌پروراند و به بخشی از هویت خویش بدل می‌سازد. داستایفسکی با دقتی روانکاوانه نشان می‌دهد که چگونه اگر تحقیر التیام نیابد، می تواند بتدریج تغییر ماهیت داده و به کینه‌ای آگاهانه تبدیل می‌شود.
بر این اساس راوی یادداشت‌های زیرزمینی، هر چند در ظاهر، انسانی منفعل است و مدام از ناتوانی در تصمیم گیری سخن می‌گوید. اما این انفعال، پوچی یا بی‌حسی به دیگری نیست. بلک انفعال انباشت تحقیرهایی است که از سوی جامعه، همکاران و.. به او تحمیل شده، اما این تحمیل، در انباشت متوقف نمی ماند ،بلکه در ذهنش حل می‌شود و هر بار با وسواسی بیمارگونه به اشکال مختلف بازسازی می‌ شود. به گونه ای که هر خاطره، هر نگاه، هر سکوت، به سندی تازه برای اثبات حقارتش تبدیل می‌شود. در این چرخه بیمارگونه، تحقیر از بیرون به درون منتقل می‌شود و از یک زخم اجتماعی به یک وضعیت دائمی بدل می‌گردد.
در همین نقطه است که کینه متولد می‌شود. نه کینه‌ای آشکار، بلکه کینه‌ای سرد، حسابگر و درونی. راوی نه توان انتقام دارد و نه میل به آشتی؛ پس کینه‌اش شکل پیچیده‌تری می‌یابد. او تحقیر خود را به ابزاری برای برتری اخلاقی بدل می‌کند، به این توهم دل می‌بندد که آگاهی از این مسئله، او را از دیگران متمایز و برتر کرده است. اینجاست که اخلاق نیز آرام‌آرام فرو می‌ریزد. ارزش‌هایی که زمانی معنا داشتند، در نظر او چیزی جز قراردادهایی برای سلطه نیستند. زیرا انسانی که مدام تحقیر شده، دیگر دلیلی برای وفاداری به قواعدی نمی‌بیند که هرگز از او محافظت نکرده‌اند.
این فروپاشی اخلاقی، بذر عصیان را می‌کارد؛ عصیانی که در «یادداشت‌های زیرزمینی» هنوز بالقوه است. عصیانی فکری و خودویرانگر که در خیال و کلام می‌جوشد اما به عمل نمی‌رسد. داستایفسکی اما به این مرحله بسنده نمی‌کند. او در «برادران کارامازوف» نشان می‌دهد که این مسیر، اگر ادامه یابد، چگونه می‌تواند به کنشی واقعی و بی‌رحمانه ختم شود. اسمردیاکف همان انسانی است که تحقیر را تا انتها زیسته است؛ تحقیر طبقاتی، خانوادگی و وجودی. او نیز سال‌ها خاموش است، مطیع در سایه، اما این سکوت نشانه پذیرش و تسلیم نیست، بلکه نشانه ذخیره‌سازی برای انفجار است.
در واقع اسمردیاکف تجسم نهایی همان منطق یادداشت های زیرزمینی است؛ جایی که کینه دیگر فقط یک وضعیت روانی نیست، بلکه به نیروی عمل بدل می‌شود. بطوریکه وقتی بزنگاه فرا می‌رسد، عصیان او نه هیجانی است و نه آنی؛ بلکه عصیانی است که پیش‌تر، در خلوت ذهن، همه چیز را توجیه کرده است. زیرا مرزهای اخلاقی پیش از آن فرو ریخته‌اند، و جنایت فقط آخرین حلقه زنجیره‌ای است که سال‌ها پیش با تحقیر آغاز شده بود.
داستایفسکی در این دو اثر، هشداری عمیق می‌دهد، تحقیر اگر نادیده گرفته شود، اگر صرفاً به ضعف فردی و به شکست های معمول اجتماعی تقلیل یابد، خاموش نمی‌شود. بلکه در زیر پوست جامعه و در انزوا به حیات خود ادامه می‌ دهد تا در بزنگاه به عصیان بدل شود، عصیانی که نه با اخلاق و مذهب مهار می شود و نه با داغ و درفش.
@katechon6
  • 👍 29
  • ❤ 14
  • 👌 4
Post #337 2.79K
در آستانه دور تازه‌ای از مذاکرات بین ایران و آمریکا، بعضی از اخبار حاکی از آن است که دستور کار شروع مذاکرات پیش از هر چیز حول یک مطالبه امنیتی شکل گرفته است، مطالبه ای از سوی تهران برای تضمین صریح درباره عدم توسل واشنگتن به گزینه نظامی در جریان مذاکرات، مطالبه ای که بازتابی است از تجربه ایران از مذاکرات پیش از جنگ دوازده روزه.
اما در نگاه ترامپ، تهدید به توسل به گزینه نظامی نه یک گزینه نهایی بلکه بخشی از سازوکار مذاکره است.
زیرا او از این طریق فضایی از عدم قطعیت می سازد که در آن طرف مقابل ناچار است هزینه تصمیم‌گیری را در سایه بدترین سناریو محاسبه کند. از این منظر، تهدید نظامی برای واشنگتن فقط ابزار فشار نیست، بلکه چارچوبی است که کل مذاکره در درون آن شکل می‌گیرد. به همین دلیل، ارائه تضمین امنیتی به ایران به معنای فروپاشی این چارچوب و از دست رفتن یک مزیت ساختاری برای واشنگتن است.
بر همین اساس، آمریکا تضمین عدم جنگ را نه نقطه آغاز گفت‌وگو، بلکه کالایی قابل معامله می‌داند. بطوریکه هرگونه تعهد امنیتی، از دید واشنگتن، باید در برابر امتیازاتی مشخص انجام شود؛ امتیازاتی که بتواند موازنه فشار را به نفع آمریکا حفظ کند. اما در سوی مقابل، طرح این مطالبه از سوی تهران حامل یک دوگانگی راهبردی است. زیرا از یک‌سو، نشانه‌ای است از تمایل به فریز کردن بحران و جلوگیری از لغزش ناخواسته به سمت جنگ و از سوی دیگر، می‌تواند به‌عنوان علامتی از ضعف تلقی گردد، به گونه ای که انگیزه آمریکا برای افزایش فشار را تقویت کند. در چنین شرایطی، تضمین امنیتی از یک ابزار بازدارنده بالقوه، به متغیری آسیب‌ زننده تبدیل می‌شود.
@katechon6
  • 👍 30
  • ❤ 6
  • 👌 3
Post #335 2.97K
در راهبرد آمریکا، دیپلماسی تنها زمانی معنا دارد که واشنگتن کنترل میدان را در دست داشته باشد و طرف مقابل پیشاپیش هزینه مقاومت را حس کرده باشد. در چنین شرایطی حمله به پهپادها از منظر آمریکا نه انحراف از مذاکره، بلکه اقدامی هدفمند برای شکل‌دهی به محیط راهبردی مذاکرات است؛ در واقع واشنگتن بزعم خود با این عملیات قواعد بازی را پیشاپیش تعیین کرده است، امری که نشان می‌دهد مذاکره از نظر آمریکا نه بر پایه اعتماد، بلکه در سایه فشار و با تحمیل هزینه‌ پیش می‌رود.
@katechon6
  • 👍 41
  • 👌 4
  • ❤ 3
  • 👎 2
  • 🔥 1
Post #334 3.21K
نقش میانجی‌گران در مذاکرات ایران و آمریکا صرفاً تسهیل‌گرانه نیست، بلکه در عمل به عاملی تعیین‌کننده در شکل‌دهی به معادلات منطقه‌ای تبدیل شده است. بطوریکه هرچه روند مذاکرات وابسته‌تر به بازیگران ثالث باشد، این بازیگران از موقعیت پیش آمده برای بازتعریف و ارتقا جایگاه سیاسی و امنیتی خود در منطقه بهره‌برداری می‌کنند. در چنین وضعیتی، مذاکره دیگر صرفاً صحنه تعامل تهران و واشنگتن نیست، بلکه به میدانی چندلایه بدل می‌شود که در آن منافع، محاسبات و اولویت‌های میانجی‌ها نیز بر دستور کار و نتایج اثر می‌گذارد.
@katechon6
  • 👌 30
  • 👍 14
  • ❤ 4
  • 🤔 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →