اگر از منظر گرامشی به ایران امروز بنگریم، بیش از آنکه با یک «بحران اقتصادی» یا حتی «بحران سیاسی» صرف روبرو باشیم، با نوعی بحران هژمونیک مواجه هستیم، بحرانی که به زعم گرامشی، لحظهای است که در آن نظم پیشین دیگر توان اقناع ندارد، اما نظم بدیل هم هنوز زاده نشده است. در چنین بزنگاهی، میدان سیاست به عرصه رقابت پروژههای ناتمام بدل میشود؛ پروژههایی که هر یک داعیه نمایندگی «مردم» را دارند، اما از ساختن بلوک گفتمانی منسجم برای پیوند ارگانیک اقتصاد، سیاست، فرهنگ و کسب رضایت عمومی ناتوان هستند.
نتیجه این همزیستی پروژههای ناتمام، نوعی تعلیق مزمن است؛ وضعیتی که در آن هیچ گفتمانی قادر نیست افق مشترکی برای آینده ترسیم کند که اکثریت جامعه آن را قابل تحقق و معقول بدانند. در چنین شرایطی، سیاست بیش از آنکه میدان تولید رضایت باشد، به عرصه تنازع و نارضایتی بدل میشود.
پیامد چنین وضعیتی هم در اختگی میدان سیاست پدیدار می شود، اختگی که نه به تثبیت کامل نظم پیشین میانجامد و نه به زایش نظمی تازه. در چنین فضایی، سیاست از عرصه تولید معنا و ایجاد همبستگی، به صحنهای از واکنشهای مقطعی به بحرانهای پیدرپی تقلیل مییابد. بطوریکه تصمیمات بیشتر کوتاهمدت و تدافعی هستند تا راهبردی و آیندهساز. در واقع افقها کوتاه مدت میشوند و برنامههای کلان جای خود را به سیاستورزی روزمره میدهند. جامعه نیز بالتبع به جای مشارکت فعال در یک پروژه جمعی، درگیر سازوکارهای بقا، مهاجرت، انزوا یا کنارهگیری از امر عمومی تقلیل می یابد.
در این میان، رقابت گفتمانها هم به جای آنکه به حذف یکدیگر یا تثبیت دیگری منتهی شود، اغلب به فرسایش متقابل میانجامد. زیرا هر چند هر گفتمان برای تضعیف رقیب میکوشد، اما با این حال توان آن را ندارد که جای دیگری را به طور کامل پر کند. نتیجه، نوعی بیافقی جمعی است؛ وضعیتی که در آن جامعه از خود میپرسد «چه باید کرد؟» اما پاسخهای موجود یا بیش از حد انتزاعی هستند یا بیش از حد مغشوش. در واقع در غیاب یک روایت قانعکننده از آینده، حال ممتد جایگزین آینده میشود؛ اکنونی کشدار که در آن تغییرات رخ میدهند، اما تغییر بنیادین به تعویق میافتد.
در این میان هر چند، چنین لحظاتی میتوانند بستر ظهور «امر نو» باشند، اما این امر نو به خودی خود زاده نمیشود. زیرا نیازمند کار فکری، سازمانی و فرهنگی و نیازمند روشنفکرانی ارگانیک است که بتوانند میان تجربه زیسته مردم و یک پروژه سیاسی اقتصادی منسجم پیوند برقرار کنند. بدون چنین پیوندی، نارضایتی به آگاهی سازمانیافته بدل نمیشود و اعتراض به برنامهای برای حکمرانی آینده ترجمه نخواهد شد.
همچنین بحران هژمونیک در عین حال حامل خطر نیز هست. بطوریکه گرامشی هشدار میدهد که در دورههای گذار، پدیدههای «بیمارگونه» میتوانند سر برآورند؛ اشکال رادیکال، پوپولیستی یا فاشیستی که از خلأ معنا و بیثباتی بهره میبرند. می توانند جامعه ای که مستعد روایتهای سادهانگارانه و دوگانهساز است از آن خود کنند؛ روایتهایی که وعده نظم فوری میدهند، اما با این حال ختم می شوند به یک زندان بزرگ.
در مجموع ایران امروز، در بستر این خوانش، نه صرفاً با مسئله تورم افسارگسیخته یا تنازع جریان های سیاسی، بلکه با پرسش های عمیقتری مواجه است، پرسش هایی چون: چگونه میتوان دوباره نوعی پیوند ارگانیک میان ساختار قدرت و زیستجهان جامعه برقرار کرد؟ چگونه میتوان از دل تکثر مطالبات، پروژهای ساخت که هم اقتصادی باشد، هم فرهنگی، هم سیاسی و هم بتواند رضایت پایدار تولید کند؟ پاسخ به این پرسش ها، نه با موج سواری بر بحران ها، بلکه در بازاندیشی عمیق در نسبت دولت، جامعه و آینده نهفته است.
@katechon6
Post #344
4.84K
- 👌 56
- 👍 14
- ❤ 9
- 👎 2
- 🔥 1