TGViewer
Channel Public Channel
کاتخون

کاتخون

@katechon6

ای کسی که از این آستانه می گذری، آرزوها را فراموش کن.
Subscribers
2.67K
Photos
32
Videos
9
Links
5

Showing posts older than #334 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #332 4.2K
مذاکره از منظر ترامپ را نمی‌توان در چارچوب کلاسیک دیپلماسی، یعنی گفتگوهایی مبتنی بر اعتمادسازی و منافع مشترک، فهم کرد. بلکه این نوع مذاکره بیش از آنکه فرآیندی سیاسی و حقوقی باشد، صحنه‌ای از تقابل اراده‌ها و سنجش موازنه قدرت است؛ صحنه‌ای که در آن تهدید، فشار و نمایش قدرت نقش محوری دارند. در واقع ترامپ اساساً مذاکره را نه به عنوان ابزاری برای کاهش تنش، بلکه سازوکاری برای تحمیل خواسته‌ها می‌داند. از این رو، او از «زور» به‌عنوان زبان مکمل یا حتی جایگزین برای دیپلماسی استفاده کند.
زیرا در منطق ترامپ، جنگ لزوماً به‌معنای ورود قطعی به یک درگیری تمام‌عیار نیست، بلکه ابزاری است برای تغییر محاسبات طرف مقابل. بطوریکه، افزایش حضور نیروها، تهدید نظامی و تشدید فضای نااطمینانی، همگی اجزای یک راهبرد واحد هستند که هدف آن شکستن بن‌بست‌های مذاکراتی از طریق بالا بردن هزینه مقاومت است. به همین دلیل، فشار نظامی در راهبرد او نه یک گزینه حاشیه‌ای، بلکه یکی از ابزارهای اصلی برای پیشبرد مذاکره به شمار می‌آید؛ ابزاری که دائماً باید «باورپذیر» نگه داشته شود.
در مقابل، ایران نیز با درک همین منطق، وارد مسیری مبتنی بر اعتماد نشده است. تجربه خروج ترامپ از برجام، بی‌ثباتی در ساختار تصمیم‌گیری واشنگتن و جنگ دوازده روزه، تهران را به این جمع‌بندی رسانده که اتکا به تعهدات لفظی یا ضمانت‌های سیاسی کافی نیست. از این رو، منطق ایران در مذاکره بر بازدارندگی، افزایش هزینه تقابل برای طرف مقابل و حفظ اهرم‌های نظامی استوار شده است. در چنین فضایی، هرگونه مذاکره نه نشانه تمایل به مصالحه، بلکه بخشی از یک بازی پیچیده قدرت تلقی می‌شود.
نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری مذاکراتی است که در آن، جنگ و صلح دو سر یک طیف‌ هستند و مرز روشنی میانشان وجود ندارد. بطوریکه جنگ در چنین شرایطی نه یک انتخاب دور از ذهن، بلکه سناریویی است که همواره در پس‌زمینه مذاکرات حضور دارد و به‌عنوان اهرم فشار عمل می‌کند. در واقع هرچه گفت‌وگوها به بن‌بست نزدیک‌تر می‌شوند، این سایه پررنگ‌تر می‌شود و نقش آن در محاسبات طرفین افزایش می‌یابد.
در مجموع، مذاکرات ایران و آمریکا را باید محصول تلاقی دو رویکرد دانست: رویکردی تهاجمی و مبتنی بر فشار حداکثری از سوی آمریکا، و رویکردی دفاعی از سوی ایران. در این چارچوب، مذاکره نه مسیر اعتمادسازی، بلکه میدان مدیریت تهدید است. آینده این روند نیز نه به حسن نیت طرفین، بلکه به میزان تحمل هزینه‌ها و توان هر یک در حفظ موازنه قدرت وابسته خواهد بود؛ موازنه‌ای که اگر برهم بخورد، می‌تواند دیپلماسی را به‌سرعت به حاشیه براند و میدان را به گزینه‌های سخت‌تر بسپارد.
@katechon6
  • 👍 44
  • ❤ 6
  • 👌 1
Post #331 5.45K
توماس شلینگ برنده نوبل اقتصاد زمانی نوشته بود: که خشونت می‌تواند ادامه دیپلماسی با ابزارهایی دیگر باشد؛ گزاره‌ای که امروز بیش از هر زمان دیگری در روابط ایران و آمریکا مصداق پیدا می‌کند. بطوریکه مذاکره میان دو کشور نه در فضای اعتماد، بلکه زیر سایه جنگ و تهدید جریان دارد؛ جایی که زور نه نقطه مقابل دیپلماسی، بلکه بخشی از منطق آن شده است.
در این چارچوب، نگاه ترامپ به مذاکره بیش از آنکه معطوف به توافقی برد برد باشد، بر اعمال فشار و تعیین ضرب‌الاجل استوار است. زیرا برای او، مذاکره بیشتر ابزار دیکته کردن شروط است تا فرآیندی برای همگرایی تدریجی طرفین. از این رو، هر نشانه‌ای از نگاه تاکتیکی به مذاکره برای خرید وقت، بیشتر بمثابه وقت‌کشی تفسیر می‌شود و می‌تواند طرف مقابل را به استفاده از زور ترغیب کند.
در واقع، چرایی جنگ دوازده‌روزه در همین منطق قابل فهم است. زیرا برای آمریکا، این جنگ نه وقفه‌ای در دیپلماسی، بلکه پیشران دور دیگری از مذاکرات بود. به گونه ای که اکنون واشنگتن با اتکا به نتایج میدانی و روانی جنگ، مذاکرات را از آنچه مطلوب خود بوده آغاز کرده است؛ مطلوبی که در آن خطوط قرمز با زور ترسیم شده و مذاکره صرفاً درباره چگونگی تثبیت آن است.
در چنین شرایطی ایران در برابر این وضعیت با انتخابی ساده مواجه نیست. زیرا پذیرش مذاکره در سایه جنگ می‌تواند به معنای پذیرش منطق فشار تلقی شود و رد آن نیز خطر تشدید تقابل را به همراه دارد. آنچه بیش از این دوگانه اهمیت دارد، درک تغییر ماهیت مذاکره است، توافق در چنین فضایی نه محصول اعتمادسازی، بلکه برآیند موازنه قدرت ادراک‌شده است.
بر این اساس پرسش نهایی درباره نتیجه مذاکره همان پرسشی است که شلینگ پیش می‌کشید، آیا می‌توان تهدید را مهار کرد و آن را در خدمت دیپلماسی نگه داشت، یا منطق اولتیماتوم و جنگ‌، مذاکره را به امری تشریفاتی تقلیل داده است؟ پاسخ به این پرسش، سرنوشت مذاکرات ایران و آمریکا و آینده منطقه را رقم خواهد زد.
@katechon6
  • 👍 32
  • ❤ 7
Post #330 3.19K
در تقابل جاری ایران با آمریکا و اسرائیل، در این مرحله، میدان اصلی جنگ نه دریا است و نه آسمان؛ بلکه منطقه عملیاتی سیستم ادراکی جامعه است. در واقع اگر جنگ سخت، نبرد بر سر زمین و توان نظامی باشد، در جنگ شناختی نبرد بر سر معنا، احساس و تفسیر واقعیت است. در این الگو، پیروزی با تصرف سرزمین سنجیده نمی‌شود، بلکه با فرسایش و مدیریت ادراکی جامعه هدف حاصل می‌گردد.
عملیات روانی در این چارچوب، ستون فقرات نبرد محسوب می‌شود. عملیاتی متمرکز بر ناامن‌سازی ادراکی و القای بی‌ثباتی بدون الزام به اجرای تهدید عینی، فرآیندی که به آمریکا و اسرائیل امکان می‌دهد جامعه ایران را در وضعیت «اضطراب مزمن» نگه دارند. در چنین فرآیندی برجسته‌سازی مداوم سناریوهای جنگ، اغراق در بحران‌ها و القای شکست های امنیتی، گزاره‌های عملیاتی شناخته‌شده جنگ شناختی محسوب می شوند، و هدف هم چیزی نیست جز کاهش تاب‌آوری روانی و تضعیف اعتماد به آینده.
اما با این حال جنگ شناختی صرفاً به تأثیرگذاری بسنده نمی‌کند؛ بلکه این جنگ همزمان یک فرآیند شناسایی هم است. زیرا هر موج خبری و هر بحران ادراکی، بمثابه فرصتی برای استخراج الگوهای واکنشی، شناسایی گسل‌های اجتماعی و امنیتی و همچنین تفکیک کنشگران فعال از توده منفعل است. در واقع شبکه‌های اجتماعی در این میدان، به آزمایشگاه های جنگ شناختی تبدیل شده‌اند؛ جایی که جامعه، ناآگاهانه داده‌های رفتاری و روانی خود را در اختیار دشمن قرار می‌دهد.
در چنین وضعیتی خطر اصلی این نبرد، فروپاشی روانی نیست؛ بلکه عادی‌شدن ناامنی و شکل‌گیری واکنش‌های هیجانی و پیش‌بینی‌پذیر است. و جامعه‌ و سیستمی که (بخصوص با توجه به گسل ها، واگرایی های سیاسی و رسانه اخته و بعضا مخربی چون صداوسیما) این میدان را نشناسد، ممکن است بدون شلیک حتی یک گلوله، هزینه‌ای سنگین بپردازد؛ زیرا در جنگ شناختی، شکست پیش از آن‌که دیده شود، در ذهن تثبیت می‌شود.
@katechon6
  • 👍 46
  • 👎 6
  • ❤ 5
  • 👌 2
Post #329 3.26K
در برتری نظامی آمریکا در برابر ایران از نظر کمی و کیفی تردیدی وجود ندارد. بطوریکه توان هوایی، دریایی و برتری اطلاعاتی، واشنگتن را قادر ساخته در صورت تصمیم به استفاده از زور، ضرباتی سریع و گسترده وارد کند. اما با این حال، چالش اصلی آمریکا نه در آغاز جنگ، بلکه در پایان دادن به آن نهفته است. در واقع مشکل اساسی آمریکا، فقدان هدف سیاسی روشن و قابل تحقق است؛ این‌که آیا جنگ برای تغییر حکومت است یا تغییر رفتار ایران یا تضعیف توان هسته ای، موشکی یا ایجاد بازدارندگی بلندمدت؟
در این میان تجربه جنگ‌های گذشته نشان داده است که برتری نظامی، در غیاب هدف سیاسی مشخص، می‌تواند به فرسایش راهبردی منجر شود. در واقع ضربات نظامی لزوماً به تغییر محاسبات طرف مقابل نمی‌انجامد و چه‌بسا منطق تقابل را تشدید هم کند. افزون بر این، جنگی که به سرعت پایان نیابد، به‌تدریج به مسئله‌ای پرهزینه در سیاست داخلی آمریکا تبدیل می‌شود و تاب‌آوری تصمیم‌گیران را کاهش می‌دهد.
در سوی دیگر، ایران هم با محدودیت‌های جدی در یک رویارویی کلاسیک مواجه است. اما با این حال، مزیت راهبردی ایران در تعریف متفاوت از پیروزی نهفته است. زیرا هدف تهران نه شکست نظامی آمریکا، بلکه جلوگیری از برتری سریع و کم‌هزینه واشنگتن است.
در واقع اتکا به راهبرد فرسایشی، گسترش جغرافیای درگیری، بهره‌گیری از عدم قطعیت های میدانی و اتکای نسبی به تاب‌آوری نهادی، به ایران امکان می‌دهد هزینه‌های سیاسی و امنیتی جنگ را افزایش دهد و محاسبات طرف مقابل را پیچیده کند. در چنین شرایطی تقابل احتمالی میان آمریکا و ایران بیش از آنکه نبردی برای پیروزی نظامی باشد، آزمونی برای تحمیل منطق راهبردی است؛ آزمونی که پایان آن به‌مراتب دشوارتر از آغازش خواهد بود.
@katechon6
  • 👍 65
  • ❤ 7
  • 🔥 3
Post #328 3.14K
«از خون جوانان وطن لاله دمیده» تصنیفی است که سال‌های مدیدی است در حافظه جمعی ما تکرار می‌شود؛ تصنیفی که بیش از آن‌که گزارشی از واقعیت باشد، بمثابه سازوکاری برای تاب‌آوردن امر تحمل‌ناپذیر عمل می‌کند. زیرا انسان، هنگامی که با فقدانی روبه‌رو می‌شود که عقل از درک آن ناتوان است، به معنا پناه می‌برد و شعر یکی از نخستین پناهگاه‌های معنا است. در واقع، ما رنج را شاعرانه می‌کنیم تا بتوانیم با آن هم‌زیستی کنیم؛ نه از آن‌رو که حقیقت شاعرانه است، بلکه چون حقیقت، در عریانی و سردی خود، غیرقابل زیستن است.
اما اگر لحظه‌ای پرده شعر را کنار بزنیم، واقعیت بی‌رحم‌تر از آن است که در وزن و قافیه مهار شود. زيرا خون، وقتی ریخته می‌شود، نشانه نمی‌سازد بلکه صرفاً غیاب می‌آفریند. زمین حافظه‌ای اخلاقی ندارد و تاریخ، بی‌آنکه لزوماً عدالت‌محور باشد، از کنار فقدان عبور می‌کند. در این میان جان‌هایی که از دست رفته‌اند، نه در نمادها ادامه می‌یابند و نه در استعاره‌ها جاودانه می‌شوند؛ آنها به‌سادگی نیست می‌شوند. و شاید مسئولیت ما دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: مسئولیتی نه در ستایش مرگ و زیبا کردن فاجعه، بلکه در امتناع از عادی‌شدن و عدم تکرار آن.
@katechon6
  • ❤ 45
  • 👍 18
  • 👎 3
  • 👌 2
  • 🔥 1
Post #327
کاتخون pinned «چرا کاتخون؟ در اندیشه‌ کارل اشمیت، سیاست نه عرصه‌ تحقق آرمان‌ها، بلکه میدان مواجهه‌ دائمی با خطر فروپاشی و جنگ‌های بی‌پایان است. او متفکری است که از دل تجربه‌ قرنی آکنده از جنگ، انقلاب و بی‌ثباتی سخن می‌گوید؛ قرنی که در آن وعده‌های پیشرفت و عقلانیت بارها به…»
Post #326 3.93K
چرا کاتخون؟
در اندیشه‌ کارل اشمیت، سیاست نه عرصه‌ تحقق آرمان‌ها، بلکه میدان مواجهه‌ دائمی با خطر فروپاشی و جنگ‌های بی‌پایان است. او متفکری است که از دل تجربه‌ قرنی آکنده از جنگ، انقلاب و بی‌ثباتی سخن می‌گوید؛ قرنی که در آن وعده‌های پیشرفت و عقلانیت بارها به خشونتی افسارگسیخته ختم گردید. در چنین زمینه‌ای است که مفهوم «کاتخون» در آثار او اهمیتی محوری می‌یابد؛ مفهومی که نه وعده‌ رستگاری می‌دهد و نه نوید صلحی ابدی، بلکه تنها بر وظیفه‌ای حداقلی اما حیاتی تأکید دارد: به تأخیر انداختن فاجعه.
کاتخون واژه‌ای است برگرفته از الهیات مسیحی و به نیرویی اشاره دارد که مانع فرارسیدن آشوب نهایی می‌شود. در سنت دینی، این نیرو جهان را نجات نمی‌دهد، بلکه آن را از سقوطی زودهنگام بازمی‌دارد. اشمیت با انتقال این مفهوم به حوزه‌ سیاست، آن را از چارچوب ایمان مذهبی بیرون می‌کشد و به ابزاری برای فهم تاریخ و نظم جهانی بدل می‌سازد. از نظر او، تاریخ نه مسیری خطی به سوی صلح و عقلانیت، بلکه عرصه‌ کشمکشی دائمی میان نظم و هرج‌ومرج است؛ و آنچه جهان را سر پا نگه می‌دارد، نه تحقق عدالت کامل، بلکه وجود نیروهایی است که فروپاشی را به تعویق می‌اندازند.
در این چارچوب، خطر اصلی زمانی پدیدار می‌شود که جنگ از حالت محدود و سیاسی خود خارج گردد و به نبردی تمام‌عیار بدل شود. در چنین وضعیتی، دشمن دیگر صرفاً رقیبی سیاسی نیست، بلکه به «شر مطلق» تبدیل می‌شود؛ و جنگ، به همین دلیل، پایانی نخواهد داشت. تجربه‌ جنگ‌های ایدئولوژیک قرن بیستم که اشمیت شاهد آنها بود، نشان داد که اخلاقی‌سازی جنگ چگونه آن را نامحدود می‌کند و راه هرگونه صلح را می‌بندد. وقتی جنگ به نام انسانیت، اخلاق یا حقوق بشر توجیه شود، دیگر هیچ حد و مرزی برای آن باقی نمی‌ماند.
در برابر این منطق معیوب، کاتخون نقش نیرویی بازدارنده را ایفا می‌کند. کارکرد آن نه حذف جنگ یا نه پاک‌کردن خشونت از سیاست بلکه مهار آن و جلوگیری از انفجار بی‌مرز آن است. در واقع کاتخون یادآور این واقعیت تلخ است که سیاست، اگرچه قادر به نجات جهان نیست، اما هنوز می‌تواند مانع فروپاشی کامل آن شود. از این منظر، اهمیت کاتخون نه در وعده‌ آینده‌ای بهتر، بلکه در حفظ اکنونی شکننده نهفته است؛ اکنونی که تنها با تعلیق مداوم فاجعه می‌تواند امید به فردایی بهتر را زنده نگه دارد.
@katechon6
  • ❤ 44
  • 👍 20
Post #323 3.37K
تروریستی اعلام کردن سپاه از سوی اروپا را باید در صدر یک معادله ژئوپلیتیکی قرار داد که بیش از آن‌که از اراده‌ای تهاجمی یا چرخشی بنیادین در سیاست اروپا حکایت کند، بازتاب‌دهنده محدودیت‌های ساختاری اروپا در مواجهه با ایران است. در واقع هر چند این تصمیم، اقدامی تند و بی‌سابقه به نظر می‌رسد، اما در لایه‌های عمیق‌تر، نشانه‌ای از تلاش برای مدیریت یک بن‌بست راهبردی است؛ بن‌بستی که در آن نه جنگ گزینه‌ای در دسترس است و نه تغییر حکومت چشم‌اندازی قابل اتکا.
همچنین این اقدام، بیشتر کارکردی نمادین برای بازسازی انسجام آتلانتیکی دارد. زیرا اروپا پس از جنگ اوکراین نه تنها با شکاف‌های فزاینده‌ای در درون خود درگیر است بلکه حتی تعارضات عمیقی هم با آمریکا در حوزه های مختلفی چون تعرفه ها، روسیه و چین پیدا کرده؛ در چنین شرایطی، همراهی با واشنگتن در پرونده ایران به ابزاری برای نمایش وحدت بدل می‌شود. در واقع ایران، به موضوعی «کم‌هزینه‌تر» برای اجماع‌سازی تبدیل شده است؛ پرونده‌ای که هم‌صدایی بر سر آن ساده‌تر از هماهنگی درباره چین یا بازتعریف نقش اروپا در نظام بین‌الملل است. به همین علت تروریستی اعلام کردن سپاه، بیش از آن‌که پیامی مستقیم به تهران باشد، سیگنالی به درون جبهه غرب است، بطوریکه اروپا هنوز بخشی از نظم آتلانتیکی است و می‌خواهد این تعلق را علناً به نمایش بگذارد.
با این حال، همین انتخاب نمادین، محدودیت‌های اروپا را نیز عیان می‌کند. اتحادیه اروپا نه از توان نظامی لازم برای ورود به یک تقابل سخت فرا منطقه ای برخوردار است و نه ظرفیت سیاسی و اقتصادی تحمل پیامدهای یک جنگ گسترده با ایران را دارد. زیرا هرگونه درگیری مستقیم می‌تواند به بی‌ثباتی در خاورمیانه، اختلال در مسیرهای انرژی، افزایش ناامنی دریایی و موج‌های جدید مهاجرت منجر شود؛ سناریویی که برای اروپا عملاً غیرقابل مدیریت است. از سوی دیگر، تغییر حکومت نیز گزینه‌ای است که نه ابزار اجرایی روشنی برای آن وجود دارد و نه تضمینی که پیامدهایش قابل کنترل باشد.
در چنین چارچوبی، تروریستی اعلام کردن سپاه به ابزاری برای اعمال فشار بدون ورود به فاز تقابل سخت تبدیل می‌شود. بطوریکه این تصمیم امکان تشدید فشارهای حقوقی، سیاسی و اقتصادی را فراهم می‌کند، بی‌آن‌که اروپا را وارد تعهدات راهبردی پرریسک کند. به عبارتی هدف اصلی، نه پایان دادن به بحران، بلکه مهار آن و افزایش هزینه‌های رفتار ایران است؛ راهبردی که بر فرسایش تدریجی بنا شده نه بر ضربه نهایی.
@katechon6
  • 👍 53
  • ❤ 10
  • 👌 10
Post #322 4.02K
در ایران، هم‌زمان با تشدید بحران‌های سیاسی، ایده « تدوین قانون اساسی جدید» بیش از پیش در قالب‌هایی چون «رفراندوم» و «مجلس موسسان» مطرح می‌شود. این گفتار، در ظاهر، رادیکال‌تر از دعوت به بازگشت به قانون اساسی موجود است، اما در واقع از نظر ساختاری، تفاوت چندانی با آن ندارد. در واقع در هر دو، یک فرض مشترک پنهان است: اینکه می‌توان بحران قدرت را با یک عمل حقوقی حل کرد؛ گویی رفراندوم یا مجلس موسسان، خودبه‌خود تولیدکننده سیاست‌ هستند. این دقیقا همان توهمی است که کارل اشمیت تمام پروژه خود را علیه آن بنا می‌کند.
زیرا از منظر اشمیت، قانون اساسی نه از رای‌گیری زاده می‌شود و نه از آیین‌های حقوقی. بلکه قانون اساسی تثبیت یک تصمیم سیاسی بنیادین است؛ تصمیمی که پیش از هر متن، هر نهاد و هر سازوکار حقوقی اتخاذ می‌شود. قوه موسس، در این معنا، نه «مردم رای‌دهنده»، بلکه نیرویی سیاسی است که قادر است تصمیم بگیرد، مرز بگذارد و آن تصمیم را بر واقعیت تحمیل کند. در این میان رفراندوم، اگر قرار باشد چیزی را «تاسیس» کند، خود نیازمند چنین تصمیمی است؛ در غیر این صورت، صرفا شکلی حقوقی است بدون محتوای سیاسی.
همچنین در گفتار مرسوم در فضای سیاسی ایران ، رفراندوم به‌عنوان لحظه‌ای ناب و دموکراتیک تصویر می‌شود؛ لحظه‌ای که در آن، سیاست تعلیق می‌شود و «اراده مردم» بی‌واسطه سخن می‌گوید. اما در منطق اشمیتی، چنین لحظه‌ای وجود ندارد. زیرا هر رفراندومی پیشاپیش درون یک توازن قدرت تعریف می‌شود، توازنی مبتنی بر اینکه چه چیزی موضوع رای است، چه کسی رای می‌دهد، چه چیزی بیرون از رای قرار می‌گیرد و در آخر چگونه تفسیر می‌شود، همگی تصمیم‌هایی سیاسی‌ هستند که پیش از صندوق رای گرفته شده‌اند. در چنین وضعیتی رفراندوم، به‌جای آنکه قوه موسس را خلق کند، معمولا آن را پنهان می‌کند.
در واقع ایده «ایجاد قانون اساسی جدید» اغلب با این تصور همراه است که می‌توان با نوشتن متنی تازه، نظم سیاسی تازه‌ای آفرید. اما از منظر مرحوم اشمیت، متن همواره دیر می‌رسد. زیرا قانون اساسی نه آغاز سیاست، بلکه صورت‌بندی حقوقی نظمی است که پیش‌تر، در سطح واقعی قدرت، تثبیت شده است. بطوریکه اگر توازن نیروهای سیاسی تغییر نکرده یا منبطق بر ایده های مدنظر نباشد، قانون اساسی جدید چیزی جز ترجمه حقوقی همان نظم پیشین یا یک متن عقیم اما بزک شده نخواهد بود.
به همین علت، مجلس موسسان هم عصایی جادویی نیست. زیرا بدون قوه موسس بالفعل، مجلس موسسان نه محل تصمیم، بلکه صحنه نمایش تصمیم است. تصمیم واقعی جای دیگری گرفته می‌شود و مجلس، صرفا آن را به زبان قانون بازنویسی می‌کند. برای همین اشمیت به صراحت می گوید: هیچ نهاد تاسیسی‌، بدون اراده سیاسی قادر به تصمیم نیست.
بنابراین مسئله این نیست که قانون اساسی جدید نوشته شود یا قدیم اصلاح گردد؛ بلکه مسئله این است که چه نیرویی قادر است تصمیم بگیرد که این متن قانون اساسی باشد. بدون پاسخ به این پرسش، رفراندوم نه لحظه رهایی، بلکه لحظه پناه بردن به توهم است؛ لحظه‌ای که در آن، سیاست در قالب حقوق منجمد می‌شود و سراب جای حقیقت را می گیرد.
( برای اطلاع بیشتر از این مسائل می توانید به کتاب ارزنده درآمدی بر حقوق اساسی نانوشته در ایران، اثر جناب سید ناصر سلطانی مراجعه کنید، کتابی مهم اما مغفول)
@katechon6
  • 👌 36
  • 👍 12
  • ❤ 8
Post #321 3.86K
شناخت نوع ادراک کشورهای منطقه از نتایج جنگ دوازده‌روزه، بیش از آنکه یک بحث صرفا نظری یا رسانه‌ای باشد، به‌مثابه نقشه راهی برای فهم رویکرد آتی آنها در قبال ایران است. این ادراک نه الزاما از زبان مقامات رسمی و در قالب بیانیه‌های دیپلماتیک، بلکه عمدتاً از سوی کارشناسان و تحلیلگرانی بیان می‌شود که به ساختار قدرت نزدیک‌ هستند؛ افرادی که بعضا نه فقط سخنگویان غیررسمی، بلکه بازیگران مؤثر در فرآیندهای تصمیم‌سازی دولت‌های متبوع خود به‌شمار می‌روند.
در این چارچوب، تحلیل چند ماه قبل سالم الکتبی، تحلیلگر اماراتی نزدیک به شورای عالی فدرال امارات، که در روزنامه اورشلیم‌پست اسرائیل منتشر شد، واجد اهمیتی فراتر از یک یادداشت ژورنالیستی است. مقاله او را می‌توان همچون امکانی دانست برای پیش‌بینی رویکرد آینده ابوظبی در قبال ایران؛ امکانی که از خلال آن، دستگاه ادراکی امارات نسبت به تحولات اخیر منطقه‌ای قابل رصد است.
الکتبی جنگ دوازده‌روزه را نه یک درگیری محدود، بلکه «پیشرانی برای بازتعریف معادلات قدرت در خاورمیانه» می‌دانست؛ بازتعریفی که در آن، اسرائیل «از طریق مشارکت‌های هوشمندانه با کشورهای حوزه خلیج فارس و بهره‌گیری از قابلیت‌های پیشرفته»، توانسته بود مفهوم سنتی قدرت نظامی را دگرگون کند. ارمغان این تحول، از نگاه نویسنده، چیزی جز «شکست ایران» نبود؛ شکستی که به ادعای او صرفاً نظامی نبوده، بلکه آغازی است برای «فروپاشی تمدنی ایران».
اهمیت این روایت دقیقا در همین نقطه آشکار می‌شود. پیوند زدن یک شکست نظامی مفروض به فروپاشی تمدنی، و سپس ترجمه آن به سناریوهایی چون تجزیه ایران یا حتی طرح ادعاهایی درباره تصاحب جزایر خلیج فارس توسط امارات، امری که نه صرفاً حاصل اغراق‌های ژورنالیستی، بلکه بازتاب‌دهنده یک محاسبه ژئوپلیتیکی در ذهن بخشی از نخبگان حاکم بر جنوب خلیج فارس است. در این دستگاه ادراکی، تضعیف ایران به‌منزله گشوده شدن یک «پنجره تاریخی» برای بازنویسی نظم منطقه‌ای تلقی می‌شود؛ نظمی که در آن، ایران بازیگری تکه تکه و فرسوده و اسرائیل به‌همراه اعراب، محور جدید قدرت تعریف می‌شوند.
این تحلیل زمانی معنادارتر می‌شود که آن را در بستر وضعیت اخیر میان ایران و آمریکا قرار دهیم. کشورهای عرب خلیج فارس، به‌ویژه امارات، در سطح اعلامی همچنان بر کاهش تنش، گفت‌وگو و ثبات منطقه‌ای تأکید دارند و حتی در مقاطعی نقش میانجی میان تهران و واشنگتن را ایفا می‌کنند. اما در سطح اعمالی و محاسبات راهبردی، نه‌تنها مخالف جنگ نیستند، بلکه خواهان شکل‌گیری جنگی «کنترل‌شده» با کمترین تبعات مستقیم برای خود هستند؛ جنگی که هزینه‌های اصلی آن را دیگران بپردازند و در عین حال، موازنه قوا به سود آنان تغییر کند. از این منظر، آنها شرکای عملی آمریکا و اسرائیل در پروژه تغییر موازنه منطقه‌ای محسوب می‌شوند، هرچند این همراهی در پوشش گفتمان ثبات و میانجی‌گری پنهان می‌شود.
در چنین شرایطی، مقاله الکتبی را باید بیش از آنکه گزارشی از واقعیت‌های میدانی جنگ دوازده‌روزه دانست، نوعی اعتراف ناخواسته به رؤیای ژئوپلیتیکی امارات تلقی کرد؛ رؤیایی که در آن، ابوظبی می‌کوشد خود را به‌عنوان بازیگر مسلط امنیتی و ژئوپلیتیکی خلیج فارس تثبیت کند، حتی اگر این مسیر از دل تضعیف ساختاری ایران و به چالش کشیدن تمامیت ارضی آن بگذرد.
در نهایت، جنگ دوازده‌روزه فارغ از نتایج واقعی آن به یک «ابزار ادراکی» در ذهن نخبگان منطقه بدل شده است؛ ابزاری برای آزمودن سناریوها، عادی‌سازی ایده‌های رادیکال و آماده‌سازی افکار عمومی برای سیاست‌هایی که هنوز در سطح رسمی بیان نمی‌شوند. فهم این ادراک، همان نقشه راهی است که نشان می‌دهد چالش ایران با همسایگان جنوبی‌، نه صرفا دیپلماتیک یا امنیتی ، بلکه ریشه در رقابتی عمیق، بلندمدت با ماهیتی تمدنی و ژئوپلیتیکی دارد.
@katechon6
  • 👍 51
  • ❤ 8
  • 👌 7
  • 👎 1
Post #320 2.92K
جاده‌هایی هستند که نباید در آنها قدم گذاشت، لشکرهایی وجود دارند که نباید بر آنها تاخت و شهرهایی که نباید بر سرشان نزاع و مخاصمه کرد. این توصیفات، بیش از هر چیز، ماهیت خودویرانگر تقابلات ژئوپلیتیکی را آشکار می‌کنند؛ تقابل‌ها و منازعاتی پرریسک که فقدان شناخت و آمادگی کافی برای ورود به آنها، مترادف است با پذیرش ضربات سهمگین و غیر قابل جبران.
تقابل ایران و آمریکا دقیقاً در چنین مختصاتی قابل تحلیل است؛ منازعه‌ای به‌شدت پیچیده و مستعد انفجارهای ناخواسته، امری که نه صرفاً یک اختلاف دوجانبه یا رویارویی بر سر یک پرونده خاص همچون پرونده هسته ای یا پروژه موشکی بلکه بیشتر باید آن را در سطح ژئوپلیتیکی تحلیل کرد، جایی که ایران خود را بازیگری قدرتمند در نظم منطقه‌ای می‌بیند و ایالات متحده این استقلال راهبردی را چالشی برای معماری امنیتی مطلوب خود تلقی می‌کند
در این چنین شرایطی، هر حرکت، هر پیام و هر تصمیم، واجد بار نمادین و راهبردی است. بطوریکه حضور نظامی آمریکا در پیرامون جغرافیای ایران و تهدید ترامپ به جنگ و همزمان واکنش سخت ایران به تهدیدات، همگی اجزای یک بازی بزرگ‌تر هستند؛ بازی‌ای که قواعد آن نه صرفاً در توییت ها و بیانیه ها، بلکه در میدان قدرت و تقابل اراده ها تعریف می‌شود.
اما با این حال تقابل اراده ها در هر دو طرف در معرض یک خطر مشترک قرار می‌گیرند: فرسایش تدریجی قدرت در اثر تقابل مستمر، آن هم بدون چشم‌انداز روشن برای دستیابی به پیروزی نهایی. این فرسایش هم لزوماً به شکل شکست ناگهانی بروز نمی‌کند، بلکه در قالب کاهش گزینه‌های خروج، افزایش هزینه‌ها و محدود شدن دامنه مانور راهبردی خود را نشان می‌دهد.
در واقع در منازعات ژئوپلیتیکی، شناخت حریف نه یک مزیت، بلکه شرط بقاست. آمریکا صرفاً یک قدرت نظامی نیست، بلکه شبکه‌ای پیچیده از ائتلاف‌ها، روایت‌سازی های رسانه‌ای، سازوکارهای حقوقی و سیاسی و ابزارهای اقتصادی را در اختیار دارد. در مقابل، ایران نیز صرفاً یک بازیگر منطقه‌ای محدود نیست، بلکه کنشگری است با عمق راهبردی، تجربه تاریخی مقاومت در برابر فشار خارجی و توانایی اثرگذاری نامتقارن در محیط پیرامونی خود. نادیده گرفتن این واقعیت‌ها به معنای حرکت در تاریکی و تصمیم‌گیری بر پایه تصورات ساده‌انگارانه است.
بر این اساس هر راهبردی که بر فرض ضعف مطلق یا فروپاشی قریب‌الوقوع طرف مقابل بنا شود، دیر یا زود با واقعیت‌های سخت میدان اصلاح خواهد شد؛ اصلاحی که معمولاً با هزینه‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی غیر قابل جبران همراه است. از همین رو، پیش‌آمادگی راهبردی نه به معنای تشدید تقابل، بلکه به معنای مدیریت هوشمند آن است؛ مدیریتی که تنها در صورتی موفق خواهد بود که بازدارندگی با کنترل تنش و پرهیز از درگیری‌های ناخواسته همراه شود.
@katechon6
  • 👍 61
  • 👎 7
  • 👌 5
  • ❤ 3
Post #319 3.69K
تورم در ایران فقط یک عدد در گزارش‌های رسمی یا یک مسئله اقتصادی نیست؛ بلکه تورم مبدل شده به تجربه‌ای روزمره و به زبانی مشترک میان مردم. زبانی که با آن درباره آینده حرف می‌زنند، تصمیم می‌گیرند و به وعده‌ها اعتماد ندارند. از این زاویه، تورم را باید نه فقط یک پدیده پولی، بلکه یک بحران اعتماد دانست؛ بحرانی که آرام‌آرام از اقتصاد عبور و به سیاست سرایت کرده است.
در این میان در تحلیل‌های کلاسیک فیلیپ کیگان درباره ابر تورم، نکته‌ای وجود دارد که برای فهم وضعیت ایران کلیدی است، او معتقد بود پول پیش از آنکه ابزار مبادله باشد، یک قرارداد مبتنی بر اعتماد است. زیرا مردم پول را نگه می‌دارند چون باور دارند فردا تقریباً همان ارزشی را دارد که امروز داشته. وقتی این باور از بین می‌رود، حتی بدون انفجار در چاپ پول، تورم می‌تواند شتاب بگیرد و در این اثنا آنچه فرو می‌ریزد، نه فقط ارزش پول، بلکه اعتبار سیاست‌گذار است.
در ایران، تورم مزمن طی سال‌ها این پیام را به جامعه منتقل کرده که ثبات، یک استثناست نه قاعده. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی عقلانیت مبتنی بر سوظن در رفتار اقتصادی مردم بوده است، بطوریکه نه تنها ریال نگه داشته نمی‌شود، بلکه به واسطه نااطمینانی به آینده، تصمیم‌ها کوتاه‌مدت و پر ريسک تر می‌شوند.
اما اثر تورم به همین‌جا ختم نمی‌شود. زیرا وقتی سیاست‌گذار بارها وعده مهار تورم می‌دهد و نتیجه‌ای دیده نمی‌شود، مسئله از ناکارآمدی فنی فراتر می‌رود و به بی‌اعتمادی نهادی تبدیل می‌شود. در چنین فضایی، حتی سیاست‌های درست هم شنیده نمی‌شوند، چون جامعه دیگر به نیت و توان اجرای آن‌ها باور ندارد. شکاف میان دولت و جامعه نه با بحران‌های ناگهانی، بلکه با فرسایش تدریجی اعتماد عمیق‌تر می‌شود.
تورم همچنین احساس بی‌عدالتی را تشدید می‌کند. زیرا برای بخش بزرگی از جامعه، تورم به معنای نوعی مالیات پنهان است؛ مالیاتی که بدون تصویب رسمی و بدون شفافیت، از درآمد و پس‌انداز مردم کاسته می‌شود. وقتی افراد احساس می‌کنند حاصل کارشان به‌طور سیستماتیک بی‌ارزش می‌شود، نارضایتی اقتصادی به‌سرعت رنگ سیاسی می‌گیرد. اعتراض دیگر فقط به قیمت‌ها نیست، بلکه به سازوکار تصمیم‌گیری و توزیع هزینه‌ها است.
در نتیجه از منظر امنیت اجتماعی، تورم مزمن نوعی ناامنی دائمی ایجاد می‌کند؛ ناامنی‌ای که نه فقط معیشت امروز، بلکه امکان تصور فردا را از بین می‌برد. در چنین شرایطی، سرمایه‌گذاری بلندمدت جای خود را به سفته‌بازی می‌دهد، مهاجرت به گزینه‌ای عقلانی تبدیل می‌شود و انسجام اجتماعی تضعیف می‌گردد. جامعه‌ای که افق زمانی‌اش کوتاه شده، مستعد تنش، بی‌ثباتی و واکنش‌های ناگهانی است.
آنچه نظریه کیگان به‌خوبی نشان می‌دهد، چرخه معیوب میان تورم و بی‌ثباتی است. تورم، بی‌اعتمادی می‌آورد؛ بی‌اعتمادی، انتظارات تورمی را تشدید می‌کند؛ و انتظارات تورمی، دوباره تورم را بالا می‌برد. در سطح سیاسی، این چرخه می‌تواند به فشار اجتماعی، بحران مشروعیت و افزایش ریسک‌های امنیتی منجر شود. در این معنا، تورم دیگر صرفاً پیامد بحران نیست، بلکه خود به یکی از عوامل تولید بحران تبدیل می‌شود.
مسئله اصلی اینجاست که مهار تورم فقط با ابزارهای کوتاه‌مدت یا دستکاری متغیرهای پولی ممکن نیست. زیرا تا زمانی که اعتماد عمومی بازسازی نشود و مردم باور نکنند که سیاست‌گذار هم توان و هم اراده کنترل پایدار تورم را دارد، هر سیاستی شکننده خواهد بود. تجربه ایران، در کنار تحلیل‌هایی مانند کیگان، نشان می‌دهد که تورم پیش از آنکه مسئله‌ای اقتصادی باشد، مسئله‌ای سیاسی نهادی است؛ و اگر به این بعد آن توجه نشود، هزینه‌های آن فراتر از اقتصاد، کل جامعه را درگیر خواهد کرد.
@katechon6
  • 👍 46
  • ❤ 13
  • 👌 7
  • 🔥 1
Post #318 3.16K
کتاب تاریخ جنگ‌های پلوپونزی نوشته توسیدید، نه‌تنها گزارشی دقیق از یکی از مهم‌ترین جنگ‌های یونان باستان است، بلکه اثری عمیق در تحلیل ماهیت قدرت و سیاست به شمار می‌آید؛ اثری که در میان شخصیت‌های متعدد آن، الکبیادس به‌مثابه یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین چهره‌ها نمود پیدا می‌کند. توسیدید در این کتاب، الکبیادس را نه صرفاً به‌عنوان یک سیاستمدار، بلکه به‌مثابه نمونه‌ای روشن از فقدان اصول اخلاقی پایدار در سیاست ترسیم می‌کند؛ شخصیتی که جاه‌طلبی‌اش بر هرگونه وفاداری سیاسی یا تعهد اخلاقی غلبه داشت. و دقیقاً از همین نقطه است که روایت توسیدید از الکبیادس از سطح توصیف یک فرد فراتر می‌رود و به نقدی بنیادین از سیاست رهاشده از اصول بدل می‌شود.
زیرا الکبیادس در این روایت، سیاست را نه عرصه‌ای برای رشد و بقای پولیس، بلکه همچون میدانی برای تحقق منافع شخصی خود می‌ دانست. در چنین چارچوبی، تصمیمات و مواضع او نه بر پایه خیر جمعی، بلکه بر اساس مصلحت لحظه‌ای و سود فردی شکل می‌گرفتند.
این مسئله آنگاه به‌روشنی آشکار می‌شود که الکبیادس برای حفظ موقعیت خویش، مرز وفاداری به وطن را پشت سر می‌گذارد و همکاری با دشمن خارجی را به امری قابل توجیه بدل می‌کند. خیانتی که توسیدید آن را نه به‌عنوان لغزشی فردی، خطای سیاسی یا واکنشی اضطراری، بلکه به‌مثابه پیامد منطقی و اجتناب‌ناپذیر سیاستمداری معرفی می کند، که سیاست را به بازی‌ای صرفاً شخصی و فاقد هرگونه تکیه‌گاه اخلاقی تبدیل کرده بود.

اما پایان این مسیر برای الکبیادس نه تاج و تخت آتن بلکه ناکامی و تباهی بود. الکبیادس که زمانی سپاهیان آتن را رهبری می‌کرد و بر مجلس اسپارت تأثیر می‌نهاد، در واپسین روزهای زندگی خود، به بازیچه‌ای تبدیل شده بود که همگان از او بیزار بودند. توسیدید با ژرف‌بینی ویژه‌اش، مرگ او را نه به عنوان یک رویداد تصادفی، بلکه به عنوان فرجام اجتناب‌ناپذیر چنین زندگی‌ روایت می‌کند، مرگی خفت‌بار در تبعید، به دست کسانی که زمانی از متحدانش بودند. مردی که می‌خواست بر تاریخ چنگ بیندازد، سرانجامش شد گوری بی نام و نشان در حاشیه یکی از جاده های متروک آسیای صغیر.
@katechon6
  • 👌 34
  • ❤ 10
  • 👍 7
  • 👎 6
Post #317 3.57K
در رسانه‌های رسمی، تحلیل وقایع تلخ دو هفته گذشته عمدتاً در چارچوبی امنیتی صورت‌بندی شده است؛ به‌گونه‌ای که رخدادهای اخیر به‌مثابه بخشی از «نقشه‌ای خارجی برای برهم‌زدن امنیت کشور و‌ ثبات‌ سیستم» بازنمایی می‌شوند. هرچند این روایت می‌تواند بخشی از واقعیت را توضیح دهد، اما نمایانگر همه ماجرا نیست. بلکه مسئله اصلی آنجاست که در این خوانش، بسترهای اجتماعی، اقتصادی و نهادی مولد بحران، به‌صورت آگاهانه نادیده گرفته می‌شوند؛ بسترهایی که پیش‌تر در وقایع ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ خود را نشان داده‌اند، اما هر بار با این فرض که «پروژه‌ای امنیتی و تمام‌شده» بوده‌اند، از دستور کار تحلیل و اصلاح خارج شده‌اند.
با این حال از منظر جامعه‌شناسی بحران، آنچه امروز با آن مواجهیم نه مجموعه‌ای از اعتراضات مقطعی، بلکه محصول انباشت و هم‌زمانی چند گسل فعال است: گسل اقتصادی، شکاف‌های نسلی و هویتی، بحران نمایندگی سیاسی، فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد به کارآمدی نهادهای رسمی. در این میان نکته کلیدی اینجاست که این گسل‌ها نه‌تنها خاموش نشده‌اند، بلکه به‌مرور دچار درهم‌تنیدگی ساختاری هم شده‌اند؛ وضعیتی که در ادبیات بحران از آن به‌عنوان عبور از «مرحله نارضایتی مزمن» به «وضعیت انفجاری» یاد می‌شود. وضعیتی که دقیقاً در همین نقطه وقایع اخیر را قابل فهم می کند، آن هم چیزی نیست جز انفجار ناشی از هم‌افزایی بحران‌ها، نه خلق ناگهانی یک بحران جدید.
در چنین شرایطی، تصور اینکه با برخورد امنیتی، حضور خیابانی طرفداران و مدیریت رسانه‌ای بتوان پرونده بحران را بست، «خیال خام» است. زیرا تجربه‌های پیشین نشان داده‌اند که این شیوه نه‌تنها بحران را خاتمه نمی‌دهد، بلکه آن را به سطحی پیچیده‌تر و رادیکال‌تر منتقل می‌کند. به همین دلیل، باید گفت وقایع اخیر نه نقطه پایان، بلکه آستانه‌ای برای ورود به مرحله‌ای شدیدتر از مواجهه اجتماعی و امنیتی هستند؛ مرحله‌ای که اگر همچنان با همان منطق پیشین تحلیل و مدیریت شود، می تواند برخوردهای آینده را از حیث دامنه، شدت و پیامد، فراتر از وقایع دو هفته گذشته ببرد.
@katechon6
  • 👍 68
  • ❤ 9
  • 🔥 2
  • 👌 1
Post #316 3.95K
ایوان تورگنیف در رمان «پدران و پسران»، تضاد میان نسل‌ها و ایدئولوژی‌ها را در روسیه قرن نوزدهم به تصویر می‌کشد. رمانی که در مرکز آن، شخصیت بازارف جلوه می کند، شخصیتی که نماد نسل نو و انقلابی است؛ فردی که باور دارد با نابودی بنیادهای جامعه می‌توان راهی به سوی آزادی یافت. او به نیهیلیسم روسی معتقد بود، ایدئولوژی بمثابه نفی همه ارزش‌های گذشته و اتکا صرف به عقل و علم.
تورگنیف هشدار می‌دهد که چنین نگاهی ساده‌انگارانه و خطرناک است. زیرا جامعه، بر خلاف تصور بازارف، نه یک ساختار قابل مهندسی بلکه باز و متکثر است که ریشه‌هایش در سنت‌ها، تاریخ و تجربه جمعی مردم است؛ بطوریکه نادیده گرفتن این ریشه‌ها نه تنها آزادی نمی‌آورد، بلکه می‌تواند به ویرانی و آشفتگی اجتماعی و سرخوردگی فردی منجر شود. در چنین شرایطی بازارف، با تمام جذابیت و شجاعت فکری‌اش، نماد خطایی است که بسیاری مرتکب شده‌اند: تصور اینکه می‌توان با نابود کردن گذشته و حال، آینده را خلق کرد.
این خطای فکری امروز در تحولات ایران نیز قابل مشاهده است. در وضعیت کنونی، چه مخالفان حکومت و چه موافقان آن، گاه در دام همان توهم خطرناک گرفتار شده‌اند: تصور اینکه با حذف کامل دیگری می‌توان به پیروزی و رهایی رسید. مخالفان، گاه جامعه را چنان می‌بینند که گویی با فروپاشی همه ساختارهای موجود، آزادی به‌طور خودکار حاصل خواهد شد؛ و موافقان، با همان منطق، حفظ نظم را در حذف دیگری و طرد کامل صداهای معترض جست‌وجو می‌کنند. هر دو نگاه، به‌شیوه‌ای بازارفی، جامعه را نه یک موجود زنده و پیچیده، بلکه ابژه‌ای قابل تخریب یا مهندسی می‌پندارند.
اما جامعه ایران، همچون هر جامعه ای از لایه‌های متکثر هویتی شکل گرفته است. بر این اساس حذف یک‌سویه چه به نام انقلاب، چه به نام ثبات‌ و امنیت نه به آزادی می‌انجامد و نه به آرامش، بلکه صرفاً چرخه‌ای از ویرانی و کینه را بازتولید می‌کند.

@katechon6
  • 👍 59
  • ❤ 12
  • 👎 2
  • 🤔 2
  • 👌 2
  • 🔥 1
Post #314 4.27K
راهبرد ایالات متحده در یک سال اخیر بخصوص با توجه به جنگ دوازده روزه و همچنین عملیات ربایش مادورو به‌روشنی نشان می‌دهد که واشنگتن، از درگیری‌های طولانی‌مدت و فرسایشی فاصله گرفته و به سمت «جنگ‌های محدود» حرکت کرده است.
جنگ‌هایی با دامنه‌ی عملیاتی محدود، زمان کوتاه و اهداف دقیق، اما با آورده‌هایی راهبردی که قرار است بدون عبور از آستانه‌ جنگ تمام‌عیار، فشار حداکثری بر رقیب وارد کنند.
در این چارچوب، جنگ محدود نه جایگزین سیاست، بلکه ابزار سیاست است، ابزاری برای تحمیل هزینه، نمایش برتری اطلاعاتی نظامی و ایجاد بازدارندگی، بدون گرفتارشدن در چرخه‌ تصاعدی یک منازعه‌ بزرگ.
در چنین شرایطی ترورهای هدفمند، عملیات‌های ویژه، تهدیدات کنترل‌شده و جنگ ادراکی، همگی اجزای این راهبرد هستند؛ راهبردی که می‌کوشد «اثر جنگ» را بدون «هزینه‌های جنگ» تولید کند.

بر همین اساس، تلاش آمریکا برای بهره‌برداری از وضعیت داخلی ایران و سواستفاده از اعتراضات در امتداد همین راهبرد قابل فهم است. اعتراضات، در این نگاه، نه به‌عنوان موتور تغییر ساختاری، بلکه به‌مثابه‌ بستری تاکتیکی برای تشدید فشار، مشروع‌سازی اقدامات خصمانه و تقویت عملیات‌های اطلاعاتی در نظر گرفته می‌شوند.

با این حال، این راهبرد در مواجهه با ایران با یک محدودیت اساسی روبه‌روست:
زیرا اعتراضات رخ‌داده، علی‌رغم زخم های باز آن، بازتاب رسانه‌ای و عملیات روانی گسترده، فاقد ظرفیت لازم برای تبدیل‌شدن به فشار سیستمیک و ایجاد شکاف در حاکمیت هستند. علت هم بر می گردد به نبود رهبری سیاسی مشخص و آلترناتیو اخته و ناتوانی چون رضا پهلوی، فقدان شکاف‌های تعیین‌کننده در درون ساخت قدرت، و عدم پیوند ارگانیک میان نارضایتی ها و یک پروژه‌ی سیاسی منسجم، همین امر باعث شده این اعتراضات نتوانند به اهرمی راهبردی برای تغییر موازنه تبدیل شوند.
در نتیجه، دست‌کم در شرایط فعلی این اعتراضات امکان استعلا به بحران نهادی، را ندارند.
در این میان، جنگ‌های محدود آمریکا، هرچند ممکن است در سطح تاکتیکی آزاردهنده باشند، اما ناتوان از ایجاد فشار ساختاری و پایدار به‌منظور شکاف‌سازی در نظام سیاسی ایران‌ هستند. این نقطه، همان جایی است که شکاف اصلی نه در میدان عملیات، بلکه در سیستم ادراکی دو طرف شکل می‌گیرد.
در منطق آمریکایی، جنگ محدود یک ابزار کنترل‌شده و قابل مهار است؛ اما در سیستم ادراکی ایران، «جنگ محدود» ترجمانی متفاوت می گیرد، جنگ همه جانبه.

زیرا از منظر تهران، تمایز میان ضربه‌ محدود و جنگ فراگیر، تمایزی ناپایدار و فریبنده است؛ چرا که هر اقدام نظامی یا امنیتی، به‌ویژه در بستر فعلی، به صورت بالقوه می‌تواند به تصاعدی غیرقابل‌کنترل منجر شود.
بر همین اساس، پاسخ ایران به جنگ محدود، لزوماً محدود باقی نمی‌ماند. درگیری می‌تواند به‌سرعت از سطح دوجانبه عبور کرده و کل منطقه را دربرگیرد؛ امری که نه‌تنها هزینه‌های آمریکا، بلکه هزینه‌های متحدانش را نیز به‌طور تصاعدی افزایش می‌دهد.
اینجاست که محاسبات مبتنی بر نظریه‌ی «مرد دیوانه» ترامپ که بر غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن و ارعاب روانی طرف مقابل استوار است دچار اختلال می‌شود.
زیرا نظریه‌ مرد دیوانه زمانی کارآمد است که طرف مقابل، منطق تصاعد را مهارپذیر بداند. اما وقتی بازیگری مانند ایران، جنگ محدود را معادل آغاز یک جنگ بزرگ تلقی می‌کند، غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن نه به عامل بازدارنده، بلکه به عامل تشدیدکننده تبدیل می‌شود.
در چنین شرایطی، تهدید محدود نه باعث عقب‌نشینی، بلکه به افزایش احتمال پاسخ گسترده منجر می‌گردد؛ پاسخی که می‌تواند کل معادله‌ هزینه فایده‌ واشنگتن را بر هم بزند.
در نتیجه، تقابل پیش‌رو نه صرفاً نزاعی بر سر توان نظامی، بلکه برخورد دو منطق ادراکی متفاوت است:
منطق آمریکایی که می‌کوشد جنگ را محدود، کوتاه و قابل‌کنترل نگه دارد، و منطق ایرانی که هر جنگ محدودی را سرآغاز یک تقابل همه‌جانبه می‌بیند.
نادیده‌گرفتن این شکاف ادراکی، بیش از هر چیز، خطر لغزش ناخواسته به سوی یک بحران فراگیر منطقه‌ای را در پی خواهد داشت.
@katechon6
  • 👍 52
  • ❤ 14
  • 👎 8
  • 👌 8
Post #312 3.63K
اعتراضات هر چند از نظر جغرافیایی و عمق جمعیتی در حال گسترش و چالش برانگیز برای سیستم است، اما با این حال، نه تنها برای سیستم غیر قابل پیش‌بینی نبوده بلکه حتی از نظر الگویی، هنجاری، پیشران ها و سیر روند تفاوت چندانی با اعتراضات در ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ ندارد، بلکه حتی بعضا شاهد تکرار روندهای گذشته اما با تکینگی بیشتر هستیم.

در این میان آنچه روند فعلی را از گذشته متمايز کرده، هزینه های بالای سیاسی و امنیتی برای گذر از شرایط فعلی و تاثیر گذاری متغیر ترامپ و اسرائیل بر تحولات و امکان استفاده آنها از ظرفیت اعتراضات برای تکمیل پروژه های ناتمام جنگ دوازده روزه است، همین امر هم باعث شده اعتراضات فوق، دچار یک درهم تنیدگی با روندهای ژئوپلیتیکی جاری در منطقه شود، اما با این حال، درهم تنیدگی فوق هر چند مهم و تاثیرگذار، اما در کوتاه مدت نه تنها فاقد پویایی های لازم برای ایجاد شکاف یا برهم زدن ساخت نهادی سیستم است، بلکه حتی می تواند با برجسته شدن متغیر بقا باعث انسجام هر چه بیشتر ساختار و شبکه های مرتبط هم شود.

در واقع کنترل روند فوق، هر چند برای سیستم سخت است، اما غیر قابل مدیریت هم نیست، اما آنچه در میان مدت مهم است، نه مدیریت تحولات و سیر وقایع بلکه زخم بجا مانده است که داستان دیگری است، داستانی حتی چالش برانگیز تر از شرایط فعلی.
@katechon6
  • 👍 65
  • 👌 11
  • 🤔 4
  • ❤ 3
  • 👎 2
Post #311 3.65K
جن زدگان داستایفسکی، بیشتر از آنکه رمان باشد، پیشگویی است، پیشگویی یک واقعیت زیسته که از فرط تکرار، فراموش می شود، کتابی که با شور و شعف استپان تروفوفیویچ، روشنفکری متوسط الحال و از جنس آدمهای زیادی تورگنیف و ساکن در یک شهر کوچک و در ظاهر آرام روسیه عصر تزاری اما در باطن پوسیده و دچار خمودگی، شروع می شود.

مردی که تصور می کند جهانی در انتظار ایده های نو و درخشانش برای ساختن فردای بهتر است اما با این حال داستان از آن او نیست بلکه برای استاووگین است، اشراف زاده ای بسان منجی با ظاهری جذاب و الهام بخش اما با ذهنی بیمار و تهی از هرگونه شفقت که تصور می کند ساختن فردا در گرو ویرانی امروز و گسستن از ریشه ها است.

اما استاووگین خود نیز به آنچه می‌گوید ایمان ندارد؛ او نه پیامبر است و نه انقلابی، بلکه خلا مجسم است. نیروی ویرانگرش نه از یقین، بلکه از بی‌تفاوتی مطلق می‌آید. او می‌تواند الهام‌بخش باشد، چون چیزی برای از دست دادن ندارد؛ نه حقیقت، نه اخلاق، نه حتی میل به نجات. همین تهی‌بودگی است که دیگران را مسحور می‌کند. داستایفسکی با او نشان می‌دهد که خطرناک‌ترین انسان، نه مؤمن متعصب، بلکه انسان بی‌اعتقاد است.

در سایه‌ استاووگین، پیوتر ورخوونسکی قد می‌کشد؛ نه به‌عنوان متفکر، بلکه به‌مثابه تکنسین قدرت. او ایده ندارد، اما ایده‌ها را خوب می‌شناسد و می‌داند چگونه آنها را به ابزار سلطه بدل کند. پیوتر انقلاب را نه برای رهایی، بلکه برای انضباط، ترس و اطاعت می‌خواهد. او انسان‌ها را با جنایت به هم گره می‌زند، چون می‌داند خون، محکم‌ترین پیوند است.

داستایفسکی در این‌جا آینده را می‌بیند، انقلابی که فرزندانش را باج می‌گیرد و رهبرانی که از هرج‌ومرج، نظم جهنمی می‌سازند.

و در میانه‌ این هیاهو، شاتوف ایستاده است؛ فردی که نیهیلیسم را زیسته و از آن عبور کرده و اکنون بازگشته به ریشه. اما جهان «جن‌زده» بازگشت را تاب نمی‌آورد. کسی که از ایده جدا شود، خائن است، و خیانت در جهان ایدئولوژی تنها یک پاسخ دارد، حذف. مرگ شاتوف، مرگ یک فرد نیست؛ مرگ امکان توبه است.

«جن‌زدگان» از همین‌جا دیگر صرفاً رمان نیست. گزارش یک چرخه‌ تکرارشونده است, روشنفکران سبک‌سر، ایده‌های عقیم، اشراف‌زادگان پوچ، تکنسین‌های قدرت، و مردمی که میان همه‌ اینها له می‌شوند. داستایفسکی نشان می‌دهد که فاجعه نه ناگهانی، بلکه تدریجی است؛ آن‌قدر تکرار می‌شود تا عادی شود و آن‌قدر عادی می‌شود تا فراموش گردد.
@katechon6
  • ❤ 29
  • 👍 16
  • 👌 3
  • 🔥 1
Post #310 3.23K
اما درس آخر و ماندگار اشمیت این است که سیاست را نمی‌توان حذف، انکار یا به فراموشی سپرد، زیرا همواره بازمی‌گردد؛ و هنگامی که پس از انکار بازمی‌گردد، با خشونتی بیشتر ظهور می‌کند. لیبرالیسم کوشید امر سیاسی را در اقتصاد حل و به رویه‌های مکانیکی، حقوقی و به انتزاعات انسان‌دوستانه فروبکاهد. اما حاصل این تلاش نه صلح و ثبات، بلکه شکنندگی بود. دولت‌ها توان دفاع از خود را از دست دادند، پارلمان‌ها به بی‌ربطی فروغلتیده شدند، و ملت‌ها دیگر به تداوم وجود خویش باور نداشتند. اشمیت با کنارزدن توهمات بی‌طرفی و پیشرفت، ما را وا می دارد که ببینیم که منازعه هرگز ناپدید نمی‌شود و حاکمیت را نمی‌توان به فرمول‌ها تقلیل داد، و اینکه جامعه‌ای که اصل پیونددهندهٔ خود را رها می‌کند، زمینهٔ فروپاشی خویش را فراهم خواهد ساخت.
خواندن او در زمانه ما، رویارویی با همان توهم‌هایی است که مدت‌هاست که ما را از درون فرسوده است؛ توهم‌هایی که هنوز نیز فعال‌ هستند. بطوریکه با وعده‌های رفاه همگانی و صلح ابدی بنیان‌های نظم را می‌فرسایند. همان امتناع از نام‌بردن دشمن و یا نجات دهنده قلمداد کردن دشمنان قسم خورده این آب و خاک، همان هایی که میدان را به روی گروه‌هایی می‌گشایند که به اسم آزادی و با شور و حدت بسیار بیشتری دست به ویرانی و کشتار می زنند. اشمیت به ما یادآوری می‌کند که بقا نه به رویاها و شعارها، بلکه بر تصمیم و وحدت استوار است، و اینکه هر ملتی باید آماده باشد از هستی خود در برابر کسانی که در پی نابودی آن‌ هستند دفاع کند. این است معیار حاکمیت، و این حقیقتی است که هیچ جامعه‌ای راه گریزی از آن ندارد.
@katechon6
  • 👌 19
  • ❤ 6
  • 🔥 3
  • 👍 1
Post #309 3.09K
حکومت در چشم انداز مدنظر کارل اشمیت برای داوری میان ترجیحات مصرف‌کنندگان یا به حداکثر رساندن آسایش نیست. بلکه والاترین وظیفه حکومت تجسم‌بخشیدن به وحدت یک ملت است؛ بطوریکه در درون خود ارزش‌ها و سنت‌هایی را حمل کند که انسان‌ها حاضر باشند برای آن فداکاری کنند. هنگامی که حکومت از این نقش کناره می‌ گیرد، سیاست از میان نمی‌رود، بلکه به حوزه‌های دیگر نفوذ می‌کند، به جناح‌ها، جنبش‌ها یا گروه‌هایی که در غیاب صدای حاکم، حق تعریف دوست و دشمن را به دست می‌گیرند. از همین رو بود که اشمیت بی‌طرفی و ژست های اخلاقی را فریبی بیش نمی‌دانست، زیرا امتناع از نام‌بردن دشمن، تنها میدان را برای دیگران باز می‌گذارد تا این کار را انجام دهند، آن هم اغلب با پیامدهایی به‌مراتب ویرانگرتر.
او همچنین دریافته بود که هیچ جامعه‌ای صرفاً با محاسبهٔ عقلانی پایدار نمی‌ماند. زیرا فراتر از قانون و بروکراسی، باید نیرویی پیونددهنده وجود داشته باشد؛ اسطوره‌ای که تخیل را برانگیزد و ایمان ایجاد کند. امری که جوامع فعلی، با توجه به نسبی‌گرایی بی‌پایانشان، قادر به فراهم‌کردن آن نیستند. بطوریکه خطابه های آنان دربارهٔ «انسانیت» چیزی جز نقابی برای استثمار نیست و فراخوان‌هایشان به صلح جهانی، تنها پیش‌درآمدی است بر جنگ‌هایی بی‌رحمانه‌تر از گذشته. در این میان هر چند اسطوره ملی هرگز به‌طور کامل محقق نمی شود اما حداقل مردم را به تاریخ، سرزمین و سرنوشتشان پیوند می‌دهد. بر این اساس اشمیت دریافته بود که بدون چنین اصل وحدت‌بخشی، هیچ نظمی نمی‌تواند در برابر فروپاشی مقاومت کند.
@katechon6
  • 👍 23
  • 👌 4
  • ❤ 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →