راهبرد ایالات متحده در یک سال اخیر بخصوص با توجه به جنگ دوازده روزه و همچنین عملیات ربایش مادورو بهروشنی نشان میدهد که واشنگتن، از درگیریهای طولانیمدت و فرسایشی فاصله گرفته و به سمت «جنگهای محدود» حرکت کرده است.
جنگهایی با دامنهی عملیاتی محدود، زمان کوتاه و اهداف دقیق، اما با آوردههایی راهبردی که قرار است بدون عبور از آستانه جنگ تمامعیار، فشار حداکثری بر رقیب وارد کنند.
در این چارچوب، جنگ محدود نه جایگزین سیاست، بلکه ابزار سیاست است، ابزاری برای تحمیل هزینه، نمایش برتری اطلاعاتی نظامی و ایجاد بازدارندگی، بدون گرفتارشدن در چرخه تصاعدی یک منازعه بزرگ.
در چنین شرایطی ترورهای هدفمند، عملیاتهای ویژه، تهدیدات کنترلشده و جنگ ادراکی، همگی اجزای این راهبرد هستند؛ راهبردی که میکوشد «اثر جنگ» را بدون «هزینههای جنگ» تولید کند.
بر همین اساس، تلاش آمریکا برای بهرهبرداری از وضعیت داخلی ایران و سواستفاده از اعتراضات در امتداد همین راهبرد قابل فهم است. اعتراضات، در این نگاه، نه بهعنوان موتور تغییر ساختاری، بلکه بهمثابه بستری تاکتیکی برای تشدید فشار، مشروعسازی اقدامات خصمانه و تقویت عملیاتهای اطلاعاتی در نظر گرفته میشوند.
با این حال، این راهبرد در مواجهه با ایران با یک محدودیت اساسی روبهروست:
زیرا اعتراضات رخداده، علیرغم زخم های باز آن، بازتاب رسانهای و عملیات روانی گسترده، فاقد ظرفیت لازم برای تبدیلشدن به فشار سیستمیک و ایجاد شکاف در حاکمیت هستند. علت هم بر می گردد به نبود رهبری سیاسی مشخص و آلترناتیو اخته و ناتوانی چون رضا پهلوی، فقدان شکافهای تعیینکننده در درون ساخت قدرت، و عدم پیوند ارگانیک میان نارضایتی ها و یک پروژهی سیاسی منسجم، همین امر باعث شده این اعتراضات نتوانند به اهرمی راهبردی برای تغییر موازنه تبدیل شوند.
در نتیجه، دستکم در شرایط فعلی این اعتراضات امکان استعلا به بحران نهادی، را ندارند.
در این میان، جنگهای محدود آمریکا، هرچند ممکن است در سطح تاکتیکی آزاردهنده باشند، اما ناتوان از ایجاد فشار ساختاری و پایدار بهمنظور شکافسازی در نظام سیاسی ایران هستند. این نقطه، همان جایی است که شکاف اصلی نه در میدان عملیات، بلکه در سیستم ادراکی دو طرف شکل میگیرد.
در منطق آمریکایی، جنگ محدود یک ابزار کنترلشده و قابل مهار است؛ اما در سیستم ادراکی ایران، «جنگ محدود» ترجمانی متفاوت می گیرد، جنگ همه جانبه.
زیرا از منظر تهران، تمایز میان ضربه محدود و جنگ فراگیر، تمایزی ناپایدار و فریبنده است؛ چرا که هر اقدام نظامی یا امنیتی، بهویژه در بستر فعلی، به صورت بالقوه میتواند به تصاعدی غیرقابلکنترل منجر شود.
بر همین اساس، پاسخ ایران به جنگ محدود، لزوماً محدود باقی نمیماند. درگیری میتواند بهسرعت از سطح دوجانبه عبور کرده و کل منطقه را دربرگیرد؛ امری که نهتنها هزینههای آمریکا، بلکه هزینههای متحدانش را نیز بهطور تصاعدی افزایش میدهد.
اینجاست که محاسبات مبتنی بر نظریهی «مرد دیوانه» ترامپ که بر غیرقابلپیشبینیبودن و ارعاب روانی طرف مقابل استوار است دچار اختلال میشود.
زیرا نظریه مرد دیوانه زمانی کارآمد است که طرف مقابل، منطق تصاعد را مهارپذیر بداند. اما وقتی بازیگری مانند ایران، جنگ محدود را معادل آغاز یک جنگ بزرگ تلقی میکند، غیرقابلپیشبینیبودن نه به عامل بازدارنده، بلکه به عامل تشدیدکننده تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، تهدید محدود نه باعث عقبنشینی، بلکه به افزایش احتمال پاسخ گسترده منجر میگردد؛ پاسخی که میتواند کل معادله هزینه فایده واشنگتن را بر هم بزند.
در نتیجه، تقابل پیشرو نه صرفاً نزاعی بر سر توان نظامی، بلکه برخورد دو منطق ادراکی متفاوت است:
منطق آمریکایی که میکوشد جنگ را محدود، کوتاه و قابلکنترل نگه دارد، و منطق ایرانی که هر جنگ محدودی را سرآغاز یک تقابل همهجانبه میبیند.
نادیدهگرفتن این شکاف ادراکی، بیش از هر چیز، خطر لغزش ناخواسته به سوی یک بحران فراگیر منطقهای را در پی خواهد داشت.
@katechon6
Post #314
4.27K
- 👍 52
- ❤ 14
- 👎 8
- 👌 8