اما درس آخر و ماندگار اشمیت این است که سیاست را نمیتوان حذف، انکار یا به فراموشی سپرد، زیرا همواره بازمیگردد؛ و هنگامی که پس از انکار بازمیگردد، با خشونتی بیشتر ظهور میکند. لیبرالیسم کوشید امر سیاسی را در اقتصاد حل و به رویههای مکانیکی، حقوقی و به انتزاعات انساندوستانه فروبکاهد. اما حاصل این تلاش نه صلح و ثبات، بلکه شکنندگی بود. دولتها توان دفاع از خود را از دست دادند، پارلمانها به بیربطی فروغلتیده شدند، و ملتها دیگر به تداوم وجود خویش باور نداشتند. اشمیت با کنارزدن توهمات بیطرفی و پیشرفت، ما را وا می دارد که ببینیم که منازعه هرگز ناپدید نمیشود و حاکمیت را نمیتوان به فرمولها تقلیل داد، و اینکه جامعهای که اصل پیونددهندهٔ خود را رها میکند، زمینهٔ فروپاشی خویش را فراهم خواهد ساخت.
خواندن او در زمانه ما، رویارویی با همان توهمهایی است که مدتهاست که ما را از درون فرسوده است؛ توهمهایی که هنوز نیز فعال هستند. بطوریکه با وعدههای رفاه همگانی و صلح ابدی بنیانهای نظم را میفرسایند. همان امتناع از نامبردن دشمن و یا نجات دهنده قلمداد کردن دشمنان قسم خورده این آب و خاک، همان هایی که میدان را به روی گروههایی میگشایند که به اسم آزادی و با شور و حدت بسیار بیشتری دست به ویرانی و کشتار می زنند. اشمیت به ما یادآوری میکند که بقا نه به رویاها و شعارها، بلکه بر تصمیم و وحدت استوار است، و اینکه هر ملتی باید آماده باشد از هستی خود در برابر کسانی که در پی نابودی آن هستند دفاع کند. این است معیار حاکمیت، و این حقیقتی است که هیچ جامعهای راه گریزی از آن ندارد.
@katechon6
Post #310
3.23K
- 👌 19
- ❤ 6
- 🔥 3
- 👍 1