توماس شلینگ برنده نوبل اقتصاد زمانی نوشته بود: که خشونت میتواند ادامه دیپلماسی با ابزارهایی دیگر باشد؛ گزارهای که امروز بیش از هر زمان دیگری در روابط ایران و آمریکا مصداق پیدا میکند. بطوریکه مذاکره میان دو کشور نه در فضای اعتماد، بلکه زیر سایه جنگ و تهدید جریان دارد؛ جایی که زور نه نقطه مقابل دیپلماسی، بلکه بخشی از منطق آن شده است.
در این چارچوب، نگاه ترامپ به مذاکره بیش از آنکه معطوف به توافقی برد برد باشد، بر اعمال فشار و تعیین ضربالاجل استوار است. زیرا برای او، مذاکره بیشتر ابزار دیکته کردن شروط است تا فرآیندی برای همگرایی تدریجی طرفین. از این رو، هر نشانهای از نگاه تاکتیکی به مذاکره برای خرید وقت، بیشتر بمثابه وقتکشی تفسیر میشود و میتواند طرف مقابل را به استفاده از زور ترغیب کند.
در واقع، چرایی جنگ دوازدهروزه در همین منطق قابل فهم است. زیرا برای آمریکا، این جنگ نه وقفهای در دیپلماسی، بلکه پیشران دور دیگری از مذاکرات بود. به گونه ای که اکنون واشنگتن با اتکا به نتایج میدانی و روانی جنگ، مذاکرات را از آنچه مطلوب خود بوده آغاز کرده است؛ مطلوبی که در آن خطوط قرمز با زور ترسیم شده و مذاکره صرفاً درباره چگونگی تثبیت آن است.
در چنین شرایطی ایران در برابر این وضعیت با انتخابی ساده مواجه نیست. زیرا پذیرش مذاکره در سایه جنگ میتواند به معنای پذیرش منطق فشار تلقی شود و رد آن نیز خطر تشدید تقابل را به همراه دارد. آنچه بیش از این دوگانه اهمیت دارد، درک تغییر ماهیت مذاکره است، توافق در چنین فضایی نه محصول اعتمادسازی، بلکه برآیند موازنه قدرت ادراکشده است.
بر این اساس پرسش نهایی درباره نتیجه مذاکره همان پرسشی است که شلینگ پیش میکشید، آیا میتوان تهدید را مهار کرد و آن را در خدمت دیپلماسی نگه داشت، یا منطق اولتیماتوم و جنگ، مذاکره را به امری تشریفاتی تقلیل داده است؟ پاسخ به این پرسش، سرنوشت مذاکرات ایران و آمریکا و آینده منطقه را رقم خواهد زد.
@katechon6
Post #331
5.45K
- 👍 32
- ❤ 7