روشنفکر، در معنای اصیل کلمه، باید مزاحم عادت های فکری تثبیت شده باشد؛ باید آنجا بایستد که هیجان فروکش کرده و پرسش آغاز میشود. اما در تاریخ معاصر ما، نوعی روشنفکری سربرآورده که نه با پرسش، بلکه با انفجار تعریف میشود. ناف او را با انقلاب بریدهاند؛ یعنی نخستین تجربه جدی حضورش در عرصه عمومی، نه با تأمل و نهادسازی، بلکه با گسست بوده است. از همانجا، انقلاب برایش بدل به زهدان هویت شده؛ مکانی که هر بار برای بازتولید خویش به آن بازمیگردد.
مسئله این روشنفکر، عدالت یا آزادی به معنای دقیق کلمه نیست؛ بلکه مسئلهاش «شور» است. شوری از جنس نفی، خشم و انقلاب. با چنین علایقی، او در زمانهای که تغییر آهسته و پیچیده پیش میرود، احساس بیمعنایی میکند. ثبات برای او ملالآور است. بنابراین، بیش از آنکه به اصلاح بیندیشد، به لحظهای چشم میدوزد که همهچیز در آستانه فروپاشی قرار میگیرد. انقلاب برای او نوعی اوج روانی است؛ تجربهای شبیه ارگاسم که در آن، فرد همزمان احساس تسلط و قدرت تاریخی میکند.
میلی که در جوانی، به شدت در قالب طغیان علیه «سیستم» بروز میکند. بطوریکه نظم مستقر، اهریمنی تصویر میشود؛ گویی هیچ شکاف، هیچ امکان اصلاح، هیچ تنوعی در آن وجود ندارد. جهان به دو قطب ساده تقلیل مییابد و روشنفکر، خود را در قطب خیر مطلق مستقر میکند. اما این اخلاقگرایی مطلق، در واقع پوششی است بر ناتوانی از فهم پیچیدگی. زیرا فهم پیچیدگی مستلزم پذیرش مسئولیت است؛ مستلزم این است که بپذیری تغییر، هزینه دارد و هر گسستی میتواند شر تازهای بیافریند.
در این میان وقتی انقلاب رخ میدهد و به قدرت بدل میشود یا وقتی شکست میخورد و هزینههایش آشکار میشود، بحران دوباره آغاز میگردد. زیرا روشنفکری که هویتش را در نفی تعریف کرده بود، ناگهان با این واقعیت روبهرو میشود که هر نفیای به اثباتی تازه میانجامد. در چنین وضعیتی اگر نظم جدیدی مستقر شود، او دوباره با «سیستم» مواجه است و اگر فروبپاشد با خلأ و ویرانی. در هر دو حالت، به جای بازنگری در بنیانهای فکری خود، راه آسانتر را انتخاب میکند، تغییر جبهه. دیروز چپ، امروز راست؛ دیروز انقلابی، امروز ضدانقلابی؛ اما در هر دو حال، همچنان شیفته گسست. اما آنچه تغییر نمیکند، نیاز به ایستادن او در مرکز بحران است.
اما در این رفتوآمدهای ایدئولوژیک، اصول به تدریج تهی میشوند. مفاهیمی چون استقلال، آزادی یا کرامت انسانی، دیگر معیار داوری نیستند، بلکه ابزار توجیه می شوند، بطوریکه اگر زمانی استقلال خط قرمز بود، امروز میتواند به نام «رهایی» یا «نجات»، تعلیق شود. اگر زمانی خشونت محکوم میشد، اکنون میتواند در لباس «ضرورت تاریخی» بازگردد. روشنفکری که روزی هرگونه مداخله خارجی را خیانت میدانست، ممکن است در مرحلهای دیگر، فشار خارجی یا حتی جنگ علیه همان وطن را تطهیر کند، زیرا آن را کاتالیزور گسست مطلوبش میبیند. این نه تحول فکری، که جابهجایی اعتیاد است.
نکته دردناکتر، نسبت این تیپ روشنفکری با عمل است. بسیاری از آنان در سالهای جوانی، در عرصه عینی چندان کنشگر نبودند؛ در حاشیه امن نظریهها زیستند، در اتاقهای بسته خشم ورزیدند و در خیال قهرمانی پیر شدند. حالتی که یادآور رخوت «آبلوموف» است، آبلوموفی متوقف در تعلیق دائمی میان اراده و اقدام. اما در سالهای پایانی عمر، میل به جبران گذشته سر برمیآورد. برای بازیابی تصویری قهرمانانه از خویش، به رادیکالترین صداها نزدیک میشوند؛ گاه مفتون الگوهایی میشوند که اخلاق را در پای هدف قربانی میکردند، چهرههایی در هیأت « نچایف» که ویرانی را ابزار پالایش میدانستند. این رادیکالیسم دیرهنگام، بیش از آنکه شجاعت باشد، تلاشی است برای فرار از اعتراف به بیعملی گذشته.
امری که در سطحی عمیقتر، به بحران خودآگاهی بازمیگردد. زبرا روشنفکری که انقلاب را زهدان هویت خود کرده، نمیتواند بپذیرد که جامعه بیش از گسست، به تداوم نیاز دارد؛ بیش از هیجان، به نهاد؛ بیش از شعار، به قانون. او از اصلاح تدریجی بیزار است، زیرا اصلاح تدریجی فاقد تراژدی است. اما تاریخ نشان داده که جوامع با تراژدی های پیاپی بالغ نمیشوند؛ بلکه با نهادهای پایدار بالغ میشوند. اما هر بار که روشنفکر به نام «نجات» جامعه را به آستانه انفجار تازهای میبرد، در واقع این امکان بلوغ را به تعویق میاندازد.
در این میان نقد این روشنفکری، دفاع از وضع موجود نیست؛ بلکه دفاع از مسئولیت است. زیرا انقلاب میتواند ضرورت تاریخی باشد، اما وقتی به اعتیاد بدل شود، قدرت تمایز را میرباید. روشنفکر معتاد به گسست، در نهایت از داور مستقل به بازیگر صحنهای تبدیل میشود که خود را قهرمان آن میپندارد. او دیگر نمیپرسد «چه باید کرد؟» بلکه میپرسد «کجا بحران است تا در آن حاضر باشم؟»
@katechon6
Post #364
11.7K
- 👌 55
- ❤ 18
- 👍 16
- 👎 5