در عصری که در آن تصویر بر واقعیت تقدم یافته، دیگر این گزاره که «رسانه واقعیت را منعکس میکند» سادهلوحانه به نظر میرسد، مسئله ای که بودریار سالها پیش هشدارش را داده بود، او معتقد بود که ما در عصر «بازنمایی» زندگی میکنیم؛ عصری که در آن نشانهها نه به واقعیت، بلکه به نشانههای دیگر ارجاع میدهند. از نگاه او، رسانه دیگر آینه جهان نیست، بلکه کارخانهای است که «ابرواقعیت» را تولید میکند؛ واقعیتی پررنگتر، منسجمتر و دراماتیکتر از خود جهان. در چنین نظمی، آنچه مخاطب میبیند، نه بازتاب امر واقع، بلکه نسخهای مهندسیشده آن است؛ نسخهای که به تدریج جای اصل را میگیرد.
بودریار در کتاب Simulacra and Simulation توضیح میدهد که چگونه بازنمایی ها در نهایت به مرحلهای میرسند که دیگر هیچ اصلی پشتش نیست. زیرا رسانههای خبری، رویداد را نه پوشش، بلکه تولید میکنند؛ نه از طریق جعل صریح، بلکه با انتخاب، حذف، برجستهسازی و قاببندی. بطوریکه واقعیت در اتاقهای خبر تقطیر میشود، ضربآهنگ میگیرد، چهره مییابد و به داستان بدل میشود. در چنین وضعیتی آنچه پخش میشود، نه رویداد بلکه روایتی است که پیشاپیش درباره آن تصمیم گرفته شده، که چه چیزی مهم است، چه کسی قربانی است و چه کسی مقصر.
در این چارچوب، میتوان شیوه کار رسانه هایی چون ایران اینترنشنال، بی بی سی و حتی صدا و سیما را بررسی کرد؛ رسانه هایی که بیش از آنکه صرفاً گزارشگر باشند، در بسیاری از موارد نقش معمار روایت را بازی میکنند. در اینجا مسئله بر سر موافقت یا مخالفت سیاسی نیست، بلکه بر سر سازوکار رسانهای است. چینش مهمانان، تکرار برخی واژگان کلیدی، انتخاب تصاویر خاص و برجستهسازی مداوم یک خط روایی مشخص، به تدریج مخاطب را در یک میدان معنایی خاص مستقر میکند. این همان لحظهای است که واقعیت به «ابرواقعیت» بدل میشود؛ ابر واقعیتی که انسجامش از واقعیت بیرون بیشتر است و به همین دلیل قانعکنندهتر به نظر میرسد.
در چنین فضایی، مخاطب نه صرفاً بیننده یا مصرفکننده خبر، بلکه ساکن یک اقلیم معنایی می شود. که با هر خبر، نه فقط اطلاعات، بلکه چارچوب تفسیری را دریافت میکند. چارچوبی که در آن نه تنها واژهها پیشاپیش بارگذاری شدهاند، بلکه تصاویر جهتدار و تکرار آنچنان سیستماتیک پیش می رود، که به صورت ناخودآگاه « واقعیت ساخته شده» را ملکه ذهن مخاطب می کند. در واقع وقتی یک روایت خاص بارها و بارها بازتولید میشود، دیگر به نظر نمیرسد که این فقط «یک روایت» باشد؛ بلکه به صورت خود واقعیت تجربه میشود. این همان کانالیزهشدن مخاطب است.
در اینجا تحلیل ادوارد برنیز نیز راهگشاست. برنیز در کتاب Propaganda با صراحت از «مهندسی افکار عمومی » سخن میگوید؛ از این ایده که افکار عمومی را میتوان همچون مادهای خام شکل داد. او معتقد بود در جوامع مدرن، اقلیتی با بهرهگیری از رسانهها، نمادها و احساسات جمعی، مسیر اندیشه توده را هدایت میکنند. اگر بودریار از مرگ واقعیت سخن میگفت، برنیز از مدیریت ادراک حرف میزد. این دو، از دو مسیر متفاوت، به یک مقصد میرسند، آنچه ما واقعیت میپنداریم، اغلب محصول طراحی است.
ترکیب این دو نگاه، تصویر روشنی از سازوکار شبکههای خبری ارائه میدهد. رسانه هایی که با انتخاب سوژههایی که بیشترین بار عاطفی را دارند، با دعوت از تحلیلگرانی که یک طیف معنایی خاص را تقویت میکنند، و با تکرار بیوقفه یک قاب تفسیری، نه فقط خبر، بلکه میدان ادراک میسازند. در این میان مخاطب در این میدان، احساس میکند آزادانه قضاوت میکند، حال آنکه مواد اولیه قضاوت او از پیش گزینش شدهاند. آزادی انتخاب، در سطح گزینههایی رخ میدهد که همگی در یک چارچوب مشترک تعریف شدهاند.
این وضعیت حتی از «تحریف» هم فراتر است. در چنین شرایطی مسئله این نیست که رسانه دروغ میگوید؛ بلکه این است که مرز میان واقعیت و روایت چنان درهم میرود که دیگر تمایزشان ممکن نیست.
در این میان، پرسش دیگر این نیست که «چه اتفاقی افتاده است؟» بلکه این است که «چه روایتی مسلط شده است؟» رسانه در این سطح، نه پیامرسان، بلکه سازنده افق ادراک است؛ و مخاطب، اگرچه خود را ناظر میپندارد، در عمل درون صحنهای ایستاده که پیشتر برایش طراحی شده است.
در مجموع آنچه باید نسبت به آن حساس بود، دیگر نه محتوای خبر، بلکه چارچوبی است که خبر در آن ساخته میشود. در واقع تنها امکان رهایی نه در جستوجوی حقیقت ناب، بلکه در آگاهی از سازوکار تولید روایت است؛ در مکثی انتقادی میان دیدن و باور کردن.
@katechon6
Post #346
6.66K
- 👌 40
- 👍 18
- ❤ 9
- 👎 1