تحولات یک سال اخیر در خاورمیانه، نه صرفاً جابهجایی چند مهره در صفحه شطرنج منطقه، بلکه بازآرایی بنیادین در منطق بازی بوده است. بطوریکه تضعیف جایگاه میدانی و سیاسی حزبالله و حماس، سقوط اسد و خروج سوریه از معادلات محور مقاومت، در کنار جنگ دوازدهروزه، محیط امنیتی منطقه را از یک وضعیت مبهم به صحنهای با خطوط تماس روشن تر اما پرریسکتر تبدیل کرده است. در چنین فضایی، مذاکرات ایران و آمریکا دیگر نه در سایه امید به مدیریت اختلافات، بلکه در زیر سایه تقابل شکل گرفته است.
در این میان مقایسه این وضعیت با مذاکرات منتهی به توافق هستهای ۲۰۱۵ نشان میدهد که پارادایم مذاکرات تغییر کرده است. زیرا در سالی که به امضا برجام انجامید، گزینه نظامی بیشتر یک ابزار فشار روانی و اهرم چانهزنی بود؛ ابزاری برای کشاندن ایران به میز مذاکره و تقویت موقعیت آمریکا در مذاکرات. اما اکنون گزینه نظامی نه در حاشیه، بلکه در متن معادله قرار گرفته است. به گونه ای که این گزینه دیگر صرفاً نه تهدیدی برای وادارسازی ایران به توافق، بلکه به چارچوبی برای مذاکرات، امکانی برای تعیین سقف و کف خواستهها و حتی فرصتی برای ترسیم افق مذاکرات بدل گشته است.
امری که بیش از هر چیر برآیند تغییر ادراک در واشنگتن و تلآویو نسبت به ایران است، بطوریکه در ارزیابی جدید، ایران نه صرفاً بازیگری در حال گسترش نفوذ منطقهای، بلکه کشوری تلقی میشود که آمادگی پذیرش سطوح بالاتری از ریسک مستقیم را دارد. این برداشت، بهویژه پس از رویاروییهای اخیر، باعث شده محاسبات آمریکا و اسرائیل از حالت غیرمستقیم و چندلایه به سمت سناریوهای تقابل محدود اما هدفمند حرکت کند. در نتیجه، تهدید نظامی اکنون بیشتر از آنکه چماقی برای گرفتن امتیاز باشد، به ابزاری برای مدیریت مسیر مذاکره و حتی تسهیل گرهگشایی از آن تبدیل شده است؛ زیرا طرف آمریکایی با اتکا به آمادگی عملیاتی، میکوشد دامنه امتیازدهی ایران را در محدودهای مشخص نگه دارد.
در این چارچوب، دیپلماسی دیگر بدیل جنگ نیست، بلکه امتداد آن است. گفتوگوها در شرایطی پیش میرود که هر دو طرف میدانند شکست مذاکرات میتواند به اقداماتی فراتر از تحریم و فشار اقتصادی منتهی شود. همین آگاهی، به شکلی پارادوکسیکال، هم انگیزه برای توافق را افزایش میدهد و هم دامنه انعطافپذیری را محدود میکند. زیرا هر امتیاز، در ذهن بازیگران، نه صرفاً امتیازی سیاسی بلکه عقبنشینی در برابر تهدیدی عینی تلقی میشود.
از سوی دیگر، تضعیف شبکههای منطقهای همسو با ایران، موازنه سنتی «فشار در برابر فشار» را تغییر داده است. اگر پیشتر تهران میتوانست در برابر فشارهای آمریکا، از اهرمهای منطقهای برای افزایش هزینههای امنیتی استفاده کند، اکنون این ظرفیت با محدودیتهای بیشتری مواجه است. این امر، دست آمریکا و اسرائیل را برای تعریف سناریوهای نظامی بازتر کرده و همزمان تهران را به بازتعریف راهبرد بازدارندگی واداشته است؛ بازتعریفی که میتواند شامل تمرکز بیشتر بر ابزارهای نامتقارن، تسریع در برخی برنامههای راهبردی یا حتی تغییر در سطح تعاملات دیپلماتیک باشد.
در چنین محیطی، جنگ دیگر گزینهای جایگزین برای شکست مذاکرات نیست، بلکه در کانون معادلات قرار دارد و بهعنوان یک امکان همواره حاضر میتواند در قالب عملیاتهای محدود، حملات هدفمند یا حتی تقابل گستردهتر بروز یابد. همین امر، مذاکرات را از فرآیندی صرفاً حقوقی و فنی به صحنهای امنیتی راهبردی تبدیل کرده است. بطوریکه تیمهای مذاکرهکننده دیگر تنها با متون حقوقی و پیوستهای فنی سر و کار ندارند، بلکه باید پیامدهای میدانی هر بند توافق را در محاسبات امنیتی لحاظ کنند.
با این حال، قرار گرفتن جنگ در مرکز معادله الزاماً به معنای حتمیت آن نیست. زیرا تاریخ روابط بینالملل نشان داده که هرچه امکان تقابل واقعیتر و پرهزینهتر شود، انگیزه برای مدیریت آن نیز افزایش مییابد. اما تفاوت امروز در این است که مدیریت تنش از مسیر «تعلیق بحران» به سمت «تنظیم بحران» حرکت کرده است. به بیان دیگر، هدف نه حذف کامل تهدید، بلکه مهار و چارچوببندی آن در سطحی قابل کنترل است.
در مجموع، مذاکرات ایران و آمریکا در دوره جدید بیش از هر زمان دیگری آینهای از توازن قوا در میدان است. دیپلماسی و قدرت سخت نه در تقابل، بلکه در همتنیدگی با یکدیگر عمل میکنند. اگر در گذشته این امید وجود داشت که توافق بتواند مسیر تقابل را ببندد، اکنون توافق احتمالی بیش از آنکه پایانی بر رقابت باشد، نوعی مدیریت موقت آن خواهد بود. در چنین شرایطی، هنر راهبردی, نه در حذف گزینه نظامی، بلکه در استفاده حسابشده از آن برای جلوگیری از لغزش به سوی جنگی است که میتواند مرزهای ژئوپلیتیکی و امنیتی منطقه را برای سالها دگرگون کند.
@katechon6
Post #359
2.85K
- 👌 31
- 👍 12
- ❤ 4