پس از جنگ چهلروزه، آنچه میان ایران و آمریکا در جریان است بیش از آنکه یک روند پایدار صلحساز باشد، نوعی مدیریت موقت بحران در دل یک تقابل عمیق راهبردی است. بطوریکه همزمانی خبرهای مربوط به ادامه تماسها و برنامهریزی برای دور جدید مذاکرات با فضای بیاعتمادی و آمادهباش میدانی، نشان میدهد که منطقه هنوز وارد مرحله «پساجنگ» نشده، بلکه تنها از فاز درگیری آشکار به مرحلهای پیچیدهتر از رقابت منتقل شده است. در این میان تجربه یک سال اخیر نیز بارها ثابت کرده که در پرونده ایران و آمریکا، فاصله میان اعلام پیشرفت دیپلماتیک و شروع به جنگ، گاه تنها چند ساعت است. به همین دلیل، هرگونه خوشبینی شتابزده نسبت به مذاکرات باید با احتیاطی راهبردی همراه باشد؛ زیرا واقعیتهای میدانی، بازیگران ثالث و منطق توازن قوا میتوانند در کوتاهترین زمان، مسیر تحولات را تغییر دهند.
علت هم بر می گردد به نوع تلقی واشنگتن از دیپلماسی، زیرا دیپلماسی برای واشنگتن هر چند در ظاهر ابزاری جهت جلوگیری از جنگ معرفی میشود، اما در عمل، مذاکره بخشی از معماری جنگ مدرن آمریکا است. در واقع آمریکا دیپلماسی را نه در نقطه مقابل فشار، بلکه در امتداد آن تعریف میکند. تحریم، عملیات روانی، فشار اقتصادی، حملات نظامی، جنگ اطلاعاتی و مذاکره، اجزای یک راهبرد واحد هستند که هدف آن تغییر رفتار راهبردی ایران بدون ورود به یک جنگ پرهزینه و فرسایشی دیگر است. از این منظر، مذاکره برای آمریکا یک ابزار تاکتیکی جهت خرید زمان، کنترل میدان، کاهش هزینههای رویارویی و حفظ ابتکار عمل است، نه الزاماً مسیری برای رسیدن به تفاهمی پایدار و متوازن. در چنین شرایطی واشنگتن میکوشد با حفظ اهرمهای فشار، تهران را وارد فرآیندی کند که در آن امتیازدهی تدریجی جایگزین مقاومت فرسایشی شود.
در مقابل، نگاه ایران به مذاکره ماهیتی متفاوت دارد. تهران دیپلماسی را ابزاری برای تثبیت بقا، کاهش فشار اقتصادی و حفظ ظرفیتهای راهبردی خود میبیند. برای ایران، توافق زمانی معنا دارد که بتواند بخشی از فشار تحریمها را رفع کرده و همزمان ساختار قدرت و بازدارندگی منطقهای کشور را حفظ کند. همین تفاوت بنیادین در تعریف «توافق مطلوب» باعث شده انتظارات دو طرف فاصلهای عمیق و گاه غیرقابلپرکردن داشته باشد. زیرا آمریکا به دنبال توافقی گستردهتر، دائمیتر و محدودکنندهتر است؛ توافقی که نه فقط برنامه هستهای، بلکه نفوذ منطقهای، توان موشکی و حتی رفتار امنیتی ایران را دربر گیرد. در حالیکه ایران اساساً مذاکره را محدود به رفع تحریمها و پرونده هستهای میداند و ورود به سایر حوزهها را عبور از خطوط قرمز امنیت ملی تلقی میکند.
این شکاف انتظارات، شکنندگی آتشبس موجود را نیز توضیح میدهد. آتشبس فعلی نه محصول حل اختلافات، بلکه نتیجه خستگی موقت طرفها، نگرانی از گسترش جنگ و نیاز به بازتنظیم توان است. در چنین وضعیتی، هر تغییر در فضای سیاسی داخلی آمریکا میتواند تعادل شکننده کنونی را بر هم بزند. بازیگران ثالث نیز در این میان نقش تعیینکنندهای دارند. اسرائیل اساساً نگاه امنیتی متفاوتی نسبت به مذاکره دارد و هرگونه توافقی را که به تثبیت ظرفیتهای ایران منجر شود، تهدیدی بلندمدت تلقی میکند. از سوی دیگر، برخی جریانهای داخلی در آمریکا نیز دیپلماسی را صرفاً ابزاری برای مدیریت بحران تا رسیدن به شرایط مناسبتر جهت فشار بیشتر میدانند.
زیرا واقعیت این است که دیپلماسی هرگز خطر رویارویی را از بین نمیبرد؛ تنها شکل آن را تغییر میدهد. جنگ و صلح در جهان امروز مرز قطعی ندارند. آنچه وجود دارد، تداوم مبارزه با ابزارهایی متفاوت است. در سیاست میتوان روایت ساخت، افکار عمومی را مدیریت کرد و حتی حقایق را بازآفرینی نمود، اما در میدان، این واقعیت قدرت است که خود را تحمیل میکند. به همین دلیل، مذاکرات اخیر را نباید صرفاً از دریچه ادبیات رسمی یا بیانیههای خوشبینانه تحلیل کرد. آنچه تعیینکننده است، نسبت واقعی قدرت، ظرفیت تحمل فشار و اراده طرفین برای ادامه تقابل یا مدیریت آن است.
@katechon6
Post #376
1.73K
- 👍 27
- 👌 3
- ❤ 2
- 🤔 1