پس از جنگ چهلروزه، منطقه وارد مرحلهای شده است که در آن دیگر نمیتوان تحولات را صرفاً با منطق سنتی «ائتلافها» یا «رقابت ها» توضیح داد. زیرا منطقه اکنون در حال عبور از یک نظم فرسوده به سوی آرایش تازهای از موازنههای سیال است؛ نظمی که در آن بازیگران میانی، قدرت مانور بیشتری نسبت به گذشته یافتهاند بطوریکه کشورهایی که تا دیروز در حاشیه ترتیبات امنیتی قرار داشتند، امروز میکوشند به معماران نظم جدید تبدیل شوند. در چنین فضایی، پاکستان تلاش کرده است نقش خود را از یک بازیگر واکنشی به یک بازیگر تنظیمگر ارتقا دهد؛ تغییری که بیش از همه در نحوه ورود اسلامآباد به تماسهای غیرمستقیم میان ایران و آمریکا قابل مشاهده است.
زیرا پاکستان بهخوبی دریافته که ساختار امنیتی پساجنگ، دیگر بر محور انحصاری قدرتهای سنتی منطقهای شکل نخواهد گرفت. همچنین فرسایش نسبی ظرفیت آمریکا برای مدیریت مستقیم بحرانها، همزمان با افزایش هزینههای مداخله نظامی، باعث شده واشنگتن بیش از گذشته به بازیگران واسط نیاز پیدا کند؛ اما نه واسطههایی که صرفاً حامل پیام باشند، بلکه بازیگرانی که بتوانند بحران را «مدیریت» کنند. تفاوت میان «تسهیلگر» و «میانجی» دقیقاً در همین نقطه نهفته است. تسهیلگر تنها کانال ارتباطی میسازد، اما میانجی تلاش میکند بر هندسه قدرت اثر بگذارد، سرعت تنش را تنظیم کند، مسیرهای تنفس بحران را باز یا بسته نگه دارد و حتی چارچوب ادراک طرفین از هزینه و فایده را تغییر دهد.
اسلامآباد اکنون در حال آزمودن چنین نقشی است. این تغییر صرفاً محصول اراده سیاسی پاکستان نیست، بلکه نتیجه همزمان چند تحول ساختاری در محیط پیرامونی این کشور است. نخست، موقعیت جغرافیایی پاکستان است که آن را به نقطه اتصال سه حوزه ژئوپلیتیکی حساس خلیج فارس، آسیای مرکزی و اقیانوس هند متصل می کند. دوم، روابط همزمان و نسبتاً فعال این کشور با چین، آمریکا، کشورهای عربی و حتی ایران است؛ چارچوبی که به پاکستان امکان میدهد در فضای چندقطبی، نوعی انعطاف دیپلماتیک داشته باشد. سوم، نگرانی مشترک قدرتهای منطقهای از فروغلتیدن تقابل ایران و آمریکا به سطحی غیرقابلکنترل است؛ بحرانی که میتواند مسیرهای انرژی، تجارت دریایی و امنیت مرزها را بهشدت متأثر کند.
بر این اساس پاکستان از این فرصت برای بازتعریف جایگاه خود استفاده میکند. اسلامآباد میداند که صرف نزدیکی به آمریکا دیگر برای ارتقای وزن ژئوپلیتیکی کافی نیست. همانگونه که صرف اتکا به چین نیز نمیتواند امنیت بلندمدت این کشور را تضمین کند. بنابراین راهبرد جدید پاکستان مبتنی بر تبدیلشدن به «گره ارتباطی» در معماری امنیتی منطقه است؛ کشوری که حذف آن از معادلات، هزینه تولید میکند. این دقیقاً همان منطقی است که ترکیه طی سالهای گذشته در پروندههای مختلف آزموده و قطر نیز در سطحی متفاوت دنبال کرده است. پاکستان اکنون تلاش میکند نسخه خاص خود از این الگو را در پرونده ایران و آمریکا پیاده کند.
در این چارچوب، تماسهای غیرمستقیم میان تهران و واشنگتن برای اسلامآباد تنها یک مأموریت دیپلماتیک نیست، بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیت راهبردی است. پاکستان میکوشد خود را به بازیگری تبدیل کند که بدون حضور آن، امکان تنظیم پایدار تنش وجود نداشته باشد. از همین رو، اهمیت نقش این کشور نه در انتقال پیام، بلکه در «مدیریت ریتم بحران» است. کنترل زمانبندی تماسها، تنظیم سطح تنش، جلوگیری از عبور بحران به نقطه انفجار و ایجاد کانالهای تنفس سیاسی، بخشی از همین نقش تازه است.
در سطحی عمیقتر، اسلامآباد همچنین بهدنبال آن است که از طریق این میانجیگری، چند هدف همزمان را دنبال کند. نخست، کاهش فشارهای امنیتی در مرزهای غربی خود است. بیثباتی شدید در روابط ایران و آمریکا میتواند به افزایش ناامنیهای فرامرزی، تشدید فعالیت گروههای افراطی تکفیری و بلوچ در مرزهای غربی و اختلال در پروژههای اقتصادی منطقهای منجر شود. دوم، پاکستان تلاش دارد جایگاه خود را نزد واشنگتن بازسازی کند. زیرا پس از خروج آمریکا از افغانستان، بخشی از اهمیت سنتی پاکستان برای سیاست خارجی آمریکا کاهش یافت. اکنون اسلامآباد میکوشد با ایفای نقش در یکی از حساسترین پروندههای منطقه، بار دیگر خود را بهعنوان یک ضرورت ژئوپلیتیکی معرفی کند.
سومین هدف، ایجاد توازن در برابر نفوذ فزاینده هند است. پاکستان بهخوبی آگاه است که هرگونه بازآرایی امنیتی در خاورمیانه که بدون حضور فعال اسلامآباد شکل بگیرد، میتواند فضای بیشتری بخصوص با توجه پیوندهای استراتژیک هند با اسرائیل برای نفوذ دهلینو در معادلات اقتصادی و امنیتی منطقه فراهم کند. بنابراین ورود به پرونده ایران و آمریکا، بخشی از رقابت بزرگتر پاکستان برای جلوگیری از حاشیهایشدن در نظم نوظهور منطقه ای نیز هست.
Post #379
1.42K
- 👍 11
- ❤ 2