TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
673
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #155 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #154 854
#نظامی‌‌گنجوی (قسمت اوّل)

٥٣٥-٥٩٩ هجری قمری



الیاس بن یوسف بن ذکی بن مؤید متخلّص به نظامی به احتمال قوی در سال ٥٣٥ در شهر گنجه به دنیا آمده‌است،مادرش "رئیسه‌کرد" ، اسم نخستین زن محبوبش "آفاق" ،اسم پسر منحصربفردی که از همین زن داشته "محمد" بوده‌است . پس از مرگ آفاق دو زن دیگر را یکی پس از مرگ دیگری به عقد درآورده که ظاهراً هیچکدام در قلب او جای زن اولش را نگرفته‌اند . شصت‌وسه سال و کسری عمر کرده، دوران زندگیش با دوران حکومت اتابکان آذربایجان و موصل و شروانشاهان مقارن بوده و تمام عمر را به تحصیل و ریاضت و انزوا گذرانده ، قریب سی‌هزار بیت در پنج دفتر مثنوی به اسامی : مخزن‌الاسرار ،خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفتت‌پیکر ، اسکندرنامه و یک دفتر غیر مثنوی از او به یادگار مانده ، هر یک از دفاتر مثنوی خود را به امیری از امرای سابق الذکر اهداء کرده ، در حدود سال ۹۹ه در شهر گنجه بدرود زندگی گفته و در ھمان شهر مدفون شده است .

نظامی یکی از آن گویندگان سحار و جادوگر است که سحر بیان و جادوی سخن او از قرن ششم به بعد کم‌وبیش سخنوران هر عصر را مشغول یا مجذوب داشته و بیش‌وکم در ایجاد معانی و طرز بیان آنها مؤثر افتاده و حداقل آنها را به شیوه و اسلوب خاص وی متوجّه و معترف نموده است .

مختصات سخن او کم نیست ؛ به عبارت دیگر وی صاحب مکتبی است با مشخصاتی که پیوسته آنرا به مفهوم "ترجیح و تفضیل" نزدیک می‌کنند و با خصوصیاتی که همواره آنرا به مفهوم "انحراف و اعوجاج" متمایل می‌نمایند، اما رویهمرفته کمتر به نقادی فرصت می‌دهند تا در طی این نوسانها معنی "خلق و ابداع" را که به تعبیری معنی اصلی کلمهٔ "شاعر" است،از او و معنی "ممتاز" را از آثار او سلب و مجزا کند .

قطعاتی از اشعار نظامی قطعاتی از جان نظامی است و این خود یکی از خصوصیات بارز اوست که دلی پرشور و هم برخلاف بسیاری از شعرا و بخصوص مدیحه‌سرایان محض ، زبانی مُفَسِّرِ دل دارد و به عبارت دیگر توانسته‌است با دیوانهای خود آئینه‌هائی بسازد که هرکس در گذرگاه عمر و جوانی عکسی از درون خویش را "چنانکه افتد و دانی" در آنها تماشا کند. بحث او تقریباً در تمام اشعارش بحث دربارهٔ قویترین عامل مشترک حیات بشری یعنی عشق با جلوه‌ها و عوارض گوناگون آن است ، پس زبان نظامی زبان عشق است و او شاعری است بسختی شیفتهٔ جمال این جهان و سخت‌تر از این، مجذوب جمال آن جهان با دلى مالامال از علائق دنیا و پائی در زنجیر وعده‌های عقبی ، عاشق و عابد، مفتون وتارک ، خواهان و گریزان ، دلباخته و چله‌نشین ، پرشور و پرهیجان و پر احساس و درعین حال شب زنده‌دار و زاهد و منزوی ، نقطهٔ گدازان و گریزانی بر محیط که با همان شتاب که می‌گریزد نزدیک می‌شود ، صریح‌تر بگویم،پیوسته گسستنی معادل پیوستن دارد و همیشه بقصد پایمال کردن هوسها و آرزوها بر روی آنها می‌دود و بحقیقت عشرت‌گاهی را که در عالم بیرون همچون مذهب غارتگری محبوب و موعود می‌باید ، در عالم درون ،با فراغ بال و بی‌آنکه قصد طرد یا تحقیری داشته باشد ، خالی از او می‌آراید، عشق شیرین خود را به بارگاه خسرو می‌کشد. بهشت هوسهای خود را بر هفت‌گنبد بهرام طرح می‌زند. با آنکه وی در کار ساختن افسانه‌های عشقی منظوم نه مبتکر بوده‌است و نه منحصر مانده‌است ، میان او و دیگران تفاوتی است؛ آنان غالباً قصه‌هائی از عشق و هوسهائی گفته‌اند و این غالباً عشق و هوسهائی را به قصه‌هائی می‌گوید .

رویهمرفته مجموعهٔ آثار نظامی مجموعه‌ای از لطف و زیبائی و ظرافت است. که بیش‌وکم از بیرون یا درون خالی از آثار کراهتی نیست . به آخرین روزهای باشکوه بهاری شبیه است که روائح جان‌بخش آنها در پرتو خورشید گرم و سوزانی پراکنده می‌شوند و دست دلفریبی است که نقص زائده انگشت ششم را همراه دارد ؛ چشم سحرانگیزی است که پیوسته در تلألوء افسونگر آن دهشت چشم خانهٔ اسکلتی آشکار است . اختلاط یا امتزاجی از زشتی و زیبائی نیست که به آسانی قابل تجزیه و تفکیک باشد، تداخلی از آنهاست و علت این امر چند چیز است :
استادی و مهارت در سخنوری ، دقت بی‌پایان در انتخاب کلمات گوش‌نواز ، احساس شدید و قوی، قدرت و حوصلهٔ زائدالوصف در لیاقت شعر بخشیدن به مطالبی که این لیاقت را ندارند ، دلنشینی و جمال معانی ، فریب و سحر خیرگی‌بخش صنعت ، بیان غیر مأنوس و پیچیده ، اصطلاحات و تعبیرات خاص و بی‌سابقه ، استهلاک اصول در فروع. او
می‌تواند با مخلوط و ترکیب غیر معینی از چند یا تمام این اوصاف که برخی مربوط به کلام و برخی به متکلم است اشعاری چنانکه گفتیم بوجود آورد امّا در کتابهای متعدّد او قطعات بسیار میتوان یافت که از ترکیبات نامطلوب سهم اندکی دارند و منزلت خود را تا حدود شاهکار بالا می‌برند ، از اینگونه قطعات بیشتر از همه کتابهایش در شیرین و خسرو و کمتر از همه کتابهایش در اسکندرنامه است ...




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی #بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #153 533

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

#مادرم_چه_گفت


دوش بر گردون نظرها بود و گشت اخترانم

دلبریها کرد با من آسمانی اخترانم

آسمانی دختران،این اختران،این دخترانم

تاسحر خواندند بس افسانه از افسونگرانم


مرغ شب نالید و من بر ناله اش اختر فشاندم
دور از چشم شما تب داشتم گوهر فشاندم


مست گیتی بودم و مست نگار دلبر خود

مست بازیهای گردون بودم و بازیگر خود

"ارمغان ری"همی خواندم میان دفتر خود

گوهر غلطان همی کردم نثار گوهر خود


چشم من گوهر همی افشاند بر تنهائی من
دفتر من قصه ها میگفت از شیدائی من


کم کمک مهتاب رفت و کم کمک گاه سحر شد

مهر از خاور نیامد،ماه اندر باختر شد

گیتی اندر چشم من از تیرگی زیر و زبر شد

تیره شد،تاریک شد،تاریک شد،تاریکتر شد


اشکی اندر دیده بودم،عالمی در آب دیدم
خود ندانم آنچه دیدم دیده ام یا خواب دیدم


دیدم اندر تیرگی لغزید دستی بر سر من

نرم نرمک بوسه زد لعلی لب پرگوهر من

اشک چشمی غلط زد افتاد در چشم تر من

ناله ای جانکاه بر شد از کنار بستر من


گفت کای بیدادگر از عشق خویشم چند سوزی؟!
من نه شام تیره ام!چون شمع پیشم چند سوزی؟!


کور بادا دیده ام،زینگونه بیمارت نبینم!

تا سحر هرشب چو مرغ شام بیدارت نبینم!

گوهر والای من!زینسان گهربارت نبینم!

کودک زیبای من!زینگونه بیزارت نبینم!


خرمنم آتش زدی،آتش در این خرمن فکندی
مادر مجنون نیم کین آتشم بر تن فکندی


خسته کردی جان من از بس که هرشب وای کردی

سیرم از باغ جهان زین بانگ جان فرسای کردی

آخرم چون مادر مسعود گوهرزای کردی

زندگانی تیره و گیتی حصار نای کردی


آتش افتد بر تنی کین گونه میسوزد پر تو
مردی از افسون دلداری،بمیرد مادر تو!



چندخواهی خواند این آهنگ جانفرسای بر من؟!

تابکی گیتی چنین داری حصارنای بر من؟!

تا کی از عشق تو گرید چشم گوهرزای بر من؟!

چند گوئی وای بر من؟!چند خوانی وای بر من؟!


در جهان کاری بغیر از عشق لیلائی نداری؟!
گر بمیرم من تو مجنونی و پروائی نداری؟!


چشم تا برهم زدم در عاشقی بالا گرفتی

راه نالیدن بمن از چشم خونپالا گرفتی

اشک چشم من بیاد نرگس شهلا گرفتی

همسر مجنون شدی،مجنون شدی،لیلا گرفتی


فرقها دارند لیلای تو و لیلای مجنون
کین هریمن بوسد و او چشم خونپالای مجنون


کم کمک بینم ز رنج عشق جانی خسته داری!

چشم شادی از گلستان جهان بربسته داری!

چهره ای آشفته داری،خاطری وارسته داری!

دل بجائی بسته و از عالمی بگسسته داری!


زان همی ترسم که دیگر مرغ خوشخوانی نبینم!
یعنی اندر بسترت جز جسم بیجانی نبینم


تا جوان بودم ،بعشق لیلی و مجنون گرستم

داستانها خواندم و بر داستانها خون گرستم!

صبح تا شب خواندم و از دیدگان جیحون گرستم!

بر فراز قبرشان چون عاشقی مفتون گرستم!


بیخبر از آنکه در پیری رخ مجنون بشویم!
یعنی از مژگان تر چهر تو اندر خون بشویم!


مادر مجنون منم،مجنون من،بیداد کم کن!

اندکی آرامتر شو،ناله و فریاد کم کن!

قصه ی وامق مگو،اندیشه ی فرهاد کم کن!

بانگ فرهادی مزن،از عشق شیرین یاد کم کن!


ورنه فردا بر سر خاکم چو مجنون خون بریزی!
خون دل بر مدفنم چون دیده ی مجنون بریزی


حیف باشد بر کسی کین کلک گوهرزای دارد

کز پی شامی سیه چون مرغ شب آوای دارد

دختری نادلربا را دلبری ترسای دارد

گیتی زیبنده را بر خود حصار نای دارد


هرکه را خواهی رخت را بوسد و پایت ببوسد!
دفترت را بوسد و لعل گهرزایت ببوسد!


هیچ میدانی چه کرد این خامه ی افسونگر تو؟

هیچ میدانی چه میگوید لب پرگوهر تو؟

هیچ میدانی چه زهری میچشم از شکر تو؟

هیچ میدانی چه با من میکند شعر تر تو؟


از تو در پیش خدا نالم گر این دفتر نبندی!
گرچه گوهرزاست کلکت راه بر گوهر نبندی!


اشک میلغزید و می افتاد از چشم تر او

بوسه میزد بر لبان من لب چون شکر او

گوهر افشان چشم او بر چهره ی چون آذر او

چشم من گوهر فشان بر چهره ی پر گوهر او


در کنارم قصه خوان پروانه آسا بال و پر زد!
تا بدانگه کز گریبان افق خورشید سر زد!


چون سپیده تافت،یاد آن بت خونخوار کردم

قصه ی دوشینه را با دلبر عیار کردم

بوسه ای از دور بر آن لعل شکر بار کردم

اشک آخر را نثار مقدم دلدار کردم


بستم از آن پس بفرمانهای مادر دفتری را
دفتری را بستم و آسوده کردم مادری را





#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #152 853
#قاآنی (قسمت دوّم)



قصائد وی عموماً طولانی و خستگی‌بخش است و تکرار مضامین یکی در دیگری، مثل بسیاری از شعرای دیگر برای او چیزی عادّی بنظر می‌آید. این قصائد غالباً با یک تشبیت که از تشبیبات قرن پنجم طویل‌تر است شروع می‌شود و با مدح و ثنا و دعا به پایان می‌رسد.

در حقیقت چندین قصیدهٔ قاآنی تمام ديوان اوست و تمام دیوان او در چندین قصیدهٔ او خلاصه می‌شود و این خطائی است بزرگ که شعرای پیش از او و معاصر او همه مرتکب شده‌اند،یعنی همهٔ اشعار آنها یکنواخت و یک شکل است و تنوع فکر در آنها بسیار بندرت دیده می‌شود.

مفهوم کلی قصائد قاآنی از توصیف شب و روز و بهار و خزان و سختی روزگار و مدح و تاریخ بنا و مرگ و توصیفات ناپسندی از معشوق و سرزنش و وعّاظ و فتح‌نامه‌ها تجاوز نمی‌کند و گاه‌گاه نیز نقاشی‌هائی از صورت و سیرت خود در آنها کرده:

آمد از در چه دید؟ دید مرا
زار و بیمار خفته در بستر

پوستینی چو قَقْنُس اندر پشت
شب‌کلاهی چو هدهدان در سر

بینی و چانه رفته پست و بلند
سبلت و ریش گشته زیر و زبر

همچو بوزینه پوز و لب باریک
همچو چلپاسه دست و پا منکر

ناخنم همچو ناخن گربه
چانه‌ام همچو چانهٔ عنتر

و :

هر دم که مرا بیند در کوچه و بازار
چشمک زند از دور به صد طعنه و تسخر

کاین است همان شاعرک پست طمع‌کار
کاین است همان مفلسک زشت بداختر

بر بوی بت ساده روان است به هر سوی
بر یاد بط باده دوانست به هر در

شعرش همه ژاژ است و کلامش همه یاوه
نثرش همه خام است و بیانش همه ابتر

ها صورت زشتش نگر و پشت خمیده
ها هیکل نحسش نگر و روی مجدر

بی‌کارتر از این نبود در همه اقلیم
بی‌عارتر از این نبود در همه کشور

یا:

نه هست مرا طلعت زیبا که نگاری
در بزم من از میل طبیعی بنهد گام

یا:

آسمان را گفتم این زشت اختران خود بپوش
نیست قاآنی شدن صورت مجدر داشتن

یا:

شباهنگام کز انبوه اختر
جهان چون چهرهٔ من شد مجدر

و اگر این زشتی صورت با زشتی سیرت توأم نبود از قدر و مقام او نمی‌کاست ولی متأسفانه سیرتش از صورت زیباتر نیست. شاعری است بقول خودش غرق در بوالهوسی و مست باده‌پیمائی با عادات و اخلاق ناپسند دیگر که همه در اشعارش انعکاس یافته و ظاهراً فسق و فجور دربار ویرا در اینگونه مباحث فرصت بخشیده و بالنتیجه قصائدی از قبیل :

سحرگهان که ز گردون فروغ مهرمنیر
چو تیغ خسرو آفاق گشت عالمگیر

*

کوهی به قفا بسته‌ای،ای شوخ دل آزار
با خویش کشانیش به هر کوچه و بازار

*

آمد به برم دوش یکی ساده پسر بر
وز مشک فروهشته دو گیسو بقمر بر

گفته که در ضمن آنها بعضی ابیات است که واقعاً قلم از نگارش آنها شرم دارد. گذشته از اینها در پاره‌ای از اشعار خود موضوعاتی را که شعرای قبل از او بعلّت کراهت بزبان نیاورده‌اند بنام ابداع و تازگی، بیان می‌کند و مثلاً در خصوص ختنه کردن شاهزاده‌ای میگوید:

باری استاد چو شد زی پسر شاه عجم
بهر تطهیر که فرمودهٔ شاه عرب است

شاخ مرجانش چو بگرفت مطهّر در دست
به دهان برد و گمان کرد که دانهٔ رطب است

و یا در قصیدهٔ دیگر شوخ‌طبعی را باین حد می‌رساند که چنین می‌گوید:

آن سرین کان ماه دارد من اگر می‌داشتم
دادمی کزمن نباشد هیچکس اندوهگین

وقف رندان قلندر کردمی چون خانقاه
تا شوند آنجا پی دفع منی عزلت گزین

معنی عشق که در نظر بعضی از شاعران آنقدر علوی و شامخ است از زبان او بنحوی که در قصیدهٔ:

در چشم من است آنچه به رخسارتو آب است
در جسم من است آنچه به گیسوی تو تاب است

مذکور گشته، بیان می‌شود و ما در اینجا بعلّت وقاحتی که در ابیات آن است از درجشان خودداری می‌کنیم...

مدائح وی مملو از مبالغه و گزافه است و از این فن که خود فنِّ خاص و لذّت بخشی است مثل عدهٔ دیگری از شعرا بهیچوجه سردرنیاورده و هنگامیکه شروع به مدیحه‌سرائی می‌کند سپهرِجود و کانِ‌کَرم و غوث زمین و غیاث زمان و بحرِدانش و قُلزمِ‌شجاعت و ترکیبات بی‌معنای دیگری از این قبیل برای همه کس خواه وزیر باشد خواه پادشاه خواه امیر باشد خواه میرآخور از دهان او بیرون می‌ریزد و یک دقیقه به تفکّر خود اجازه و فرصت حلّاجی و بررسی در این موضوع را نمیدهد که درک کند آیا اینها که می‌گوید هیچ تناسبی با ممدوح دارد؟ بهمین سبب است که مدائح او شبیه به ذم می‌شود و از بسکه در این کار مبالغه می‌کند رویهمرفته نیز به هجوی تمام شباهت می‌یابد و درست مثل این می‌شود که به کوری از نظر استهزاء خداوندِ چشمِ شهلا خطاب کنند!
آیا این شعر که در مدح حسنعلی‌میرزا گفته شده:

یک الف ترّهٔ خشک است به خوان کرمش
هر تر و خشک که در بحر و بر آمیخته‌اند

اجر یکروزهٔ سگبان جلالش نشود
هر چه در خوان بقا ماحضر آمیخته‌اند

به تمسخر بیشتر از تعریف شبیه نیست؟...




#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار




@drmhamidi
Post #151 747
#قاآنی (قسمت اول)

١٢٧١ (هجری قمری)



با آنکه قاآنی در اکثر قصائد شاعری است درازگوی، کم اندیش،عوام پسند، و لاابالی، و چه در تشبیب‌ها و تغزل‌ها و چه در مدایح نتوانسته‌است نازک‌کاریها و ظرافت‌های لازم را رعایت کند،چه در زمان حیات و چه پس از مرگ از همهٔ شعرای عصر قاجار در شهرت و بزرگی پیش افتاده‌است و دیوان او به کرّات به چاپ رسیده‌است!

کسانی که دلباختهٔ او و قصائد اویند دوست دارند که این افسانه‌ها یا واقعیّات را دربارهٔ او بشوند و لذّت برند :

«قاآنی بامداد عیدی خمارآلود از خواب برخاست و ناگهان بیادش آمد که امروز عید است و باید به دربار برود و قصیده بخواند، در حالیکه دیشب را به باده‌گساری پرداخته و مجالی برای سرودن قصیده بدست نیاورده بود با عجله لباس پوشید و کاغذی سفید برداشت و براه افتاد.در ضمن راه مطلع قصیده‌ای را آغاز کرد و تا به دربار رسید به پایان رساند و چون مجال نوشتن نیافت بخاطر سپرد و در آنجا کاغذ سفید را طوماروار گشود و قصیده را خواند و مورد تمجید و تحسین شاه و در باریان قرار گرفت.»

«قاآنی چهار قصیده را با چهار وزن و چهار قافیه به چهار منشی میداد و به ترتیب ابیات بعدی هرکدام را به هر یک از آنها دیکته می‌کرد و در ظرف مدّت کمی چهار قصیده را باهم تمام کرده بود!»

اگر این راست و دروغ‌ها را کاملاً راست پنداریم،نه تنها چیزی از لحاظ هنر بر کار قاآنی نیفزوده‌ایم که مقدار عظیمی از معنای واقعی هنر از کار او کاسته‌ایم؛زیرا هنر آن است که با صرف جان و خرد و اندیشهٔ هنرمند بوجود آید و هر تار آن به رنج و هر پود آن به جهد از ضمیر و روان او جدا شده باشد. چیزی که بدون تفکر و تعمق وافر،و حتی بدون عامل و مؤثر قوی پا به عرصهٔ حیات گذارد هنر نیست.شعر بالبداهه و بدون اندیشه گفتن یعنی تاج سلطنت را از سر شعر برداشتن و سلطان شعر را از سریر سلطنت بر قلوب،پائین کشیدن،یعنی بی‌خردی، دیوانگی! از این دیوانگی ها در دیوان هیچ‌یک از شعرا کم نیست و در دیوان قاآنی هم بسیار است و از همین نظر عدّهٔ مخالفان او کم نیستند و در بسیاری از عیب‌ها که بر او می‌گیرند محقّ به نظر می‌آیند.

با اینهمه قاآنی خصوصیاتی دارد که ارزنده و قابل تحسین است.او در جمع و تفریق کلمات مهارتی بسزا و سحرآسا نشان می‌دهد و با همین هنر که هنر کمی هم نیست مخصوصاً شیفتگان مبتدی شعر را، هرچند سالخورد هم باشند می‌فربید.

کلام او از تعقید و ابهام خالی است، روان و فصیح است، از موسیقی خاصی بی‌نصیب نمانده است اما از لحاظ لفظ ، آن زیبائی هنرفریب را ندارد و از جهت معنی از عواطف و هیجانات بشری تهی به نظر می‌رسد و اگر بشود این اصطلاح را در اینجا بکار برد متشخص و برازنده و استادپسند نیست.

وی با آلات کثیر و ادوات بی‌حصری که دردست دارد و آن کلمه است نابالغان در شعر را چشم بندی می‌کند و در تنظیم و ترکیب این کلمات جادوئی می‌نماید،تا آنجا که با دامنی خالی از معانی،غنی بنظر می‌آید،و با نداشتن هیچگونه احساس تندوتیز که می‌باید صفت خاص و بارز شاعر شمرده شود، شاعر نخواندن او دشوار میگردد.

قدرت او دربارهٔ استعمال قرائن و مترادفات و سایر هنرهائی که مربوط به کلمه است، برای کسانی که نظری به معنای واقعی شعر ندارند حیرت‌زاست و کسیکه از دیدهٔ آنان در اشعار زیر و در شعرهای بسیاری نظیر آنها که در دیوان او فراوان است بنگرد این نکته را انکارناپذیر خواهد شمرد:

فرو بگرفته گیتی را به باغ و راغ و کوه و در
نم ابر و دم باد و تف برق و غو تندر

او خود در باب کیفیت شعر گفتن خویش گاه‌گاه اشاراتی دارد از این قبیل:

الغرض جامی دو چون خوردم قلم برداشتم
گفتم اندر یک‌دوساعت این قصیدهٔ آبدار

یا:

طبع قآنی به آنی این سخن ها آفرید
چون خلایق را بامری قدرت پروردگار

حافظهٔ او قوی است.با تاریخ و داستانها و افسانه‌ها آشنائی فراوان داشته و هنگامیکه به ذکر این گونه مطالب می‌پردازد خواننده را به حیرت می‌اندازد. مثلاً در قصیدهٔ:

صبح برآمد بکوه مهر درخشان
چرخ تهی گشت از کواکب رخشان

علاوه بر آنکه قسمت عمدهٔ داستانهای شاهنامه را نام برده به مناسبتی نام پنجاه و چند نفر از زنان تاریخی عرب و عجم را ذکر می‌کند، و در بعضی قصائد همین داستانها را مبنای مضامین خزانیّه و بهاریّه قرار می‌دهد:

رستم عید از برای چشم کاووس بهار
نوشدارو از دل دیو خزان می‌آورد

بهر دفع بیوراسب دی گلستان کاوه را
ازگل سورى درفش کاویان می‌آورد

رستم اردیبهشتی مژده نزد طوس عید
از هلاک اشکبوس مهرگان می‌آورد

بهر ناورد فرامرز حریف اینک سپهر
از کمان بهمنی تیر و سنان می‌آورد

قصائد وی عموماً طولانی و خستگی‌بخش است...




#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار




@drmhamidi
Post #150 830
#دیوانگی


دیوانگیست دل به ره دیده داشتن
تخم وفا به مزرعهٔ سینه کاشتن

با دختران ماه‌رخ دلفریب مست
پیمانه نوش کردن و پیمان نگاشتن

جان دادن است در دهن ماهیان سیم
جان را بنام بوسهٔ شیرین گذاشتن

این قصه خوانده بودم و دیدم بچشم نیز
عمری بلای دل به محبت گماشتن

با اینهمه دل از همه چیز جهان گذشت
جز عاشقی نمودن،جز دوست‌‌داشتن




#حمیدی_شیرازی
#غزلها


@drmhamidi
Post #149 743
#ادیب‌صابر



شهاب‌الدین صابر بن اسمعیل ترمذی* یکی از شعرای بنام قرن ششم است.

دوران شهرتش با سلطنت سنجر بن ملکشاه (٥١١-٥٢٢) مقارن بوده و بنابرآنچه نوشته‌اند، در اواخر زندگانی ملکشاه از ماوراءالنهر بخراسان آمده،به تحصیل ادب پارسی و تازی و حدیث و فقه و کلام مشغول شده ،یکی از امرای بزرگ خراسان موسوم به على‌ بن جعفر موسوی که مردی ادب‌پرور و بخشنده بوده،ویرا مشمول عنایات خود داشته، پس از مرگ معزی او را به‌ دربار سنجر برده و به شاه معرفی کرده، کم‌کم کارش در خدمت سنجر بالا گرفته و بجای معزی نشسته،بمرور ایام از ندمای خاص سلطان شده و پس از شکست سنجر، از گورخان ختائی،و خیال سرکشی آتسز خوارزمشاه،ظاهراً بعنوان رسالت و باطناً بسمت جاسوسی از طرف سنجر به دربار آتسز رفته،هنگامیکه آتسز دو نفر را محرمانه بکشتن سنجر مأمور کرده پادشاه را بوسائلی از مأموریت آن دو مطلع ساخته، سنجر آن دو تن را بدست آورده و بقتل رسانده ،آتسز پس از آگاهی از این خبرچینی بسیار خشمگین شده و فرمان داده است تا دست و پای ادیب صابر را بسته و او را به جیحون انداخته‌اند و این حادثه در نیمه‌شبی از شبهای سال ٥۴٧ اتفاق افتاده است.

زبان ادیب صابر در بیان معانی محدودی که موضوع اشعار اوست زبانی است بالنسبه‌ قوی و اشعار او غالباً متین و منسجم است و رویهمرفته زمینهٔ کار او از حیث لفظ و معنی و موضوع و بیان،همان زمینهٔ کار فرخی است جز آنکه در بعضی از قصائد، رديف های بلند و تقربیاً نامتناسبی دارد که بیان او را از فرخی جدا می‌کند و علاوه براین قدرت و ابتکار و لطف گفته‌های فرخی در اشعار صابر بحد کمال نیست.گاهی نیز به سبک منوچهری و عنصری و مسعود و انوری قصائدی دارد و بقول خودش در عهد وی کسی جز معزی و مسعود از حیث شاعری بروی مقدم نیست.

تعداد ابیات موجود او بالغ بر سه هزار بیت است که قسمت عمدهٔ آنها قصائد اوست.

قطعاتی هم که از او مانده غالباً دلچسب و شیرین و خواندنی است.غیر از مدایح که موضوع اصلی کار اوست موضوعات دیگر از قبیل ناپایداری جهان و بلای پیری و امثال آنها بندرت در قصائد و قطعاتش مورد بحث واقع شده است.


*ترمذ : ناحیه ای بر کنار جیحون



#دکتر_مهدی_‌حمیدی‌_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #148 128

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

دل خسته‌ام محو بالاش بود
دو چشمم به دو چشم شهلاش بود


تنیده ز سیماب لرزان ماه
یکی پرده بر چهر زیباش بود


دلم رشک می‌برد بر سایه‌ام
که افتاده آن لحظه در پاش بود


برآشفته چون ربة‌النوع عشق
به بد گشتن چرخ دعواش بود


وز این مهر و ماهی که عاشق‌کش است
ز خشم درون گرم پرخاش بود


نه در دشت جز باد جنبنده بود
نه جنبنده در باد مأواش بود


وگر بود جز ما و جز بانگ ما
همان مرغ شب بود و آواش بود


در آن دورها کوه در زیر برف
به خواب گران گواراش بود


نگاهی به شب کرد و لرزنده شاخ
که از جنبش باد غوغاش بود


بپرسید از من که در خون ما
مگر نطفه‌ی بوم و خفاش بود؟!


بجز ما و جز بوم و خفاش کیست
کز آبادی و نور پرواش بود؟


دریغا که من هرچه دارم به یاد
همین کاسه بود و همین آش بود!


ز بانگش که آهنگ لرزنده داشت
مرا بود پیدا که سرماش بود


در آغوش اگر می‌فشردم تنش
چه جایی به از این؟ همین جاش بود


مرا خنده آمد از آن پرسشی
که چون شهد شیرین ز لبهاش بود


بدو گفتم ای مه ز گردون مبین
گناهی که خود ریشه از ماش بود


بدان هرچه پیش آیدت از بدی
کزان دختر مست عیاش بود


براندم در آن روز از خویشتن
که عشقی چو خورشید و مه فاش بود


بخواندم در این شب به سودای عشق
که از اختران بیم و سوداش بود


فریبنده‌شاگرد مکتب‌گریز
چه اندیشه زاستاد داناش بود؟


دریغ آن پری‌چهره کز بخت شوم
به سینه دل ناشکیباش بود


دریغ آن دو جادوی امروزبین
که چیزی که کم دید فرداش بود


مرا راند و جای من آن را نشاند
که سگ شرمگین بود اگر جاش بود


بلی آنکه از باج شاهان گریخت
به سر بار غولان صحراش بود!


در اینجا به نرمی دهانم گرفت
به دستی که عمری تمناش بود


مرا گفت خندان زهی تنگ‌چشم
که سیریش نی گرچه دنیاش بود!


ترا گر چو من گوهر از دست رفت
رسیدی بدانجا که دریاش بود


چه اندیشه می‌باید از گوهری
که بشکست و در دل گهرهاش بود


وگر این گهر بود دیگر کجا
حمیدی و طبع گهرزاش بود؟


دو معشوق گمنام؛ او بود و من
بنالیدم از دل که ای کاش بود...



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #145 590
خوش آن مرغزاری که من داشتم
به خواب آن بهاری که من داشتم

پرندوش در خواب تا گاهِ صبح
خنک روزگاری که من داشتم

میان یکی دشت گسترده‌ژرف
ز غم زینهاری که من داشتم

به دامان آن دشت گسترده‌چهر
گران کوهساری که من داشتم

فری،زآن نشیمنگه دل‌فروز
بر جویباری که من داشتم

ز لبلاب پیچنده از چشم خلق
گران پرده‌داری که من داشتم

ز مردم کناری و با فکر خویش
نشستن کناری که من داشتم

ز بید نگونسار جنبنده‌شاخ
چه جنبان‌حصاری که من داشتم

گهی بوی مشک آمد از سوی کوه
بدان کشتزاری که من داشتم

گهی بوی گل کرد بر کُه نثار
می خوش‌گواری که من داشتم

شکفته مرا گونه چون ارغوان
از آن گیر و داری که من داشتم

ز پیچیدن باد در شاخسار
چه زیبنده‌تاری که من داشتم

ز پروانه آموختم درس عشق
چه آموزگاری که من داشتم!

به افسونگری‌های گل خنده کرد
دل بختیاری که من داشتم

هنوزم دم عشق نشکفته بود
گل کامگاری که من داشتم

هنوزم سوی خویش ناخوانده بود
مه گل‌عذاری که من داشتم

جوان‌تر نمودی و زیبنده‌تر
رخ شادخواری که من داشتم

مرا مستی چشم و رخسار من
فزودی خماری که من داشتم

همی گشت چشمم به حیرت مدام
پی انتظاری که من داشتم

پریشان و درمانده ام کرده بود
دل بی‌قراری که من داشتم

چنان می‌نمودم که کوه است و دشت
ز گیتی دیاری که من داشتم

گوزنی سبک‌تاز و هامون‌نورد
ز مخلوق،یاری که من داشتم

درخشنده‌چشمان افسون‌گرش
چو آئینه داری که من داشتم

ز غم‌های گیتی بدان چشم مست
مرا غم‌گساری که من داشتم

کنونم ز کف جسته و خسته بود
روان فگاری که من داشتم

همی ریخت بر رفتنش چشم من
دُر شاه‌واری که من داشتم

به خواب‌اندرم بود با خویش جنگ
که این خود چه کاری که من داشتم

ز گیتی گوزنی و آن هم چنین؟!
عجب روزگاری که من داشتم

هنوزم به جان آتش افکنده بود
گران کارزاری که من داشتم

که دیدم سبک،زی من آید ز کوه
گریزان‌شکاری که من داشتم

فرو سود بر پای من سر به مهر
به غم دستیاری که من داشتم

ببوسیدمش چشم و در پای او
بکردم نثاری که من داشتم

ز شادی برانگیخت چشمم ز خواب
فروزان‌شراری که من داشتم

هنوزم دو گوش از زبان می‌شنید
که آید نگاری که من داشتم

١٣١٩/٢/٢

#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #144 811
#خاقانی (قسمت دوم)




خاقانی از آن گونه شاعران است که هیچ نقادی،اعم از آنکه بگفتار او اعتقادی پیدا کند یا نکند نمیتواند بی مانند بودن اورا انکار نماید.

وی با آنکه آثار بسیاری در فنون عمدهٔ نظم از قبیل قصیده و قطعه و غزل و ترکیب بند و مثنوی دارد بیشتر بقصیده سرائی مشتهر است و قسمت اعظم دیوان وی بقصائد مطول و چند مطلعی او اختصاص یافته است.در ضمن این قصائد که غالباً مثل قصائد دیگران در مدح و ثنای ملوک و امرا بنظم آمده است بحث از موضوع های تازه یا بالنسبه تازه ای است که از اهم آنها : اوصاف بیابانهای عربستان،طراحی صبح وشب صحرا، وصف حرکت کاروان حج،توصیف خانهٔ کعبه،توصیف اعرابی باده نشین، ترسيم مشهودات مؤثر،و تشریح عواطف و احساسات و هیجانهای زائری متعصب را در طی چنین مسافرتها و در هنگام چنین زیارتها میتوان شمرد.

فخر،رجز،معارضه و مجادلهٔ با اقران، شکایت از کج روی روزگار،شکوه از عذاب زندان و زندانیان،تهنیت،مرثیت، توصیف،مکاتبه های منظوم،معانی غزلی و عشقی،مفاهیم عرفانی،نقاشی مجالس طرب،و مخصوصاً تعریف صبح و صبوحی بتفصیل و تکرار، رویهمرفته موضوع هائی است که بیش و کم مورد گفتگوی خاقانی قرار گرفته و با آنکه جز بعضی از این موضوعات مخلوق و آفریدهٔ او نیست،بیان و تعبیر خاص و مشخص او به این معانی پیر و کهن سال خلعتی چندان تازه و بدیع میپوشد که کهنگی آنها را از یاد میبرد؛اما حکمیت در باب اینکه کدام یک از این جامه ها بر بالای این معانی برازنده تر است،کاری است دشوار که محکمه و میزانی جز ذوق سلیم ندارد.و با آنکه هر نقادی در این قضاوت نظری پیدا میکند که با نظر دیگری ممکن است که کاملا اختلاف داشته باشد،کدام نقاد و خواننده است که با اتکاء به ذوق سلیم،نظر خود را
صائب تر نشناسد؟

بعضی از قدما نوشته اند که خاقانی خاقان ملک سخنوری است و برخی گفته اند که جز پانصد بیت از اشعار او معنی درستی ندارد ! آنچه به حقیقت نزدیک تر است،اینکه وی سخنوری است ماهر و چیره دست و پرمایه و شاعری است حساس و خلاق و مبتکر که از جهت عشق مفرطی که به بقای معشوق دلفریب خود،یعنی شعر و سخن دارد پیوسته میکوشد که با اتکاء به دو اصل،که یکی معلومات عمیق ادبی و اطلاعات ظاهراً سطحی و گوناگون،و دیگری قریحهٔ جوشنده و استعداد آفریننده است،کاری شگفت و عظیم انجام دهد؛بدین معنی که بخیال خود دنیای نوی از معانی را در دنیای نوتری از بیان بریزد و از این روست که بسیاری از قصائد وی به معابد عظیمی شباهت می یابد که در آنجا پیوسته انبوهی از کلمات به قربانی کردن معانی مشغولند،اما این فدیه ها در ضمن تشریفاتی چنان باشکوه و در طی ترنماتی چنان دلنشین و مخصوصاً با اعتقادی چنان صادقانه داده میشود که بیننده پیش از آنکه مجال قضاوتی در نیک و بد عمل بدست آورد،مجذوب و مسحور مراسم آن شده است و چیزی که پس از این مشاهده میتواند مورد قبول یا انکار واقع شود،خوبی یا بدی قربان کردن و زشتی یا زیبائی قربانیان است،نه اصل عمل و عظمت معابد و تشریفات باشکوه و ترنمات دلنشین و آن اعتقاد صادقانه،و آیا هم اینها --عاری از هر زائدی-- کافی نیستند که حواس ناظری را بخود مفتون کنند، تا بنوعی از بیان تاحد معتنابهی معنای سحر بخشیده و بعبارت دیگر کلامی را به حد معتنابهی به تشریف شعر بیارایند؟

در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریخته
گردون هزاران نرگسه از سقف مینا ریخته

مرغ صراحی کنده پر،برداشته یک نیمه سر
وز نیم منقار دگر،یاقوت حمرا ریخته...




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #143 799
#شوخی_با_رهی



عاجز شدم زدست تو دیوانه ای رهی
راهی به من نشان ده و فکر نجات کن


یک شب خلاف عادت،در وعده‌گاه باش
"کردار خویش را علم معجزات کن"


سرخاب و شانه نیستی آخر عزیز من
خود را دمی جدا ز بنین و بنات کن


احوال حافظان وفا را شبی بپرس
یعنی شبی کرشمهٔ شاخ نبات کن


القصه یا وفا کن و یاران خود ببین
یا این امید از ایشان بستان : وفات کن



#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها



@drmhamidi
Post #142 731
#خاقانی (قسمت اول)




افضل الدین،بدیل بن علی،خاقانی شروانی یکی از شعرای بزرگ ایران است که زمان شهرتش بادوران سلطنت خاقان اکبر منوچهر بن فریدون شروانشاه (563-...) و خاقان کبیر اخستان بن منوچهر (563 تا 597) و سلاطین و حکمرانان معاصر آنها از قبیل علاءالدین اتسز خوارزمشاه (551-521) و قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز (587-581) فرمانروای آذربایجان و رکن الدین ارسلان بن طغرل (571-555) و سلطان محمدسلجوقی از سلاجقهٔ عراق عجم (554-547) و کیالواشیر فرمانروای طبرستان مقارن بوده است.

از آنچه دربارهٔ او نوشته اند و هم از اشعارش برمیآید مادرش یکی از اسرای عیسوی رومی بوده که پس از استقرار در ایران به دین اسلام در آمده و پدرش از اهالی شروان بوده و در همان شهر شغل نجاری داشته است. خاقانی در اشعار خود نسبت به مادر اظهار علاقه میکند و از پدر که او را به آموختن پیشهٔ خود مجبور میکرده است اظهار نفرت مینماید.

دوران کودکى وقسمت نخستین از جوانی را در پرتو تربیت عموی دانشمند و فاضلش، عمر بن عثمان،ملقب به کافی الدین که مردی حکیم و فیلسوف و ریاضیدان بوده است بسر میرساند و از خرمن دانش او خوشه ها میچیند و صرف ونحو و لغت و مقدمات هیئت و ریاضی و نجوم و فلسفه را تا سن 25 سالگی که وی حیات داشته است از او میآموزد و سپس با تأسف بیکران از مرگ او برای تکمیل تحصیلات خود بخدمت استادان دیگر میرود که از این جمله یکی ابوالعلاء گنجوی بوده است که فن شعر و ادب را با کمال میل و اشتیاق به او یاد میدهد و "زبان او را در شاعری برمیگشاید".و " چون شاعر میشود. او را بنزد خاقان(منوچهر بن فریدون شروانشاه)میبرد و لقب خاقانی را برای او میگیرد" و نیز دختر خود را بزنی به او میدهد.اما پس از مدتی ترقی و تقرب روز افزون او در دربار خاقان دیگ حسد همهٔ اقران و بخصوص ابوالعلاء را بجوش میآورد و او را بگفتن هجاهای تلخ و تند وامی دارد و خاقانی نیز حق استادی و خدمت و نسبت را بفراموشی میسپارد و از پاسخ های شدید و شنیع خودداری نمیکند.و با آنکه این نکته مصرح نیست،جسته جسته از اشعار خاقانی چنین برمیآید که با آن طبع وقاد و معلومات عمیق که از خود سراغ دارد،از شعرا و دانشمندان شروان کسى را بچیزی نمیگیرد.و چون پیوسته از فصاحت و بلاغت و فضل و کمال خود مینازد و فی المثل معزی و جاحظ را به پیشکاری و دوات داری خود میخواند و عنصری و رودکی را ریزه خور خوان معانی خود معرفی میکند،دشمنان و حسودان او هرروز بیشتر میشوند و با وسائلی که بدست میآورند خاقان را به او بدبین و شروان را بر او تنگ و تاریک مینمایند.وی ناچار بقصد خدمت سنجر از راه ری عازم خراسان میشود و از بخت بد آب هوای ری با مزاج او نمیسازد و اورا دردمند و بیمار میکند. و نیز در ضمن این احوال خبر شوم شکست سنجر از طایفهٔ غز و به حبس افتادن او بوسیلهٔ ایشان،و بدنبال آن قصهٔ خفه شدن امام محمد یحیی بدست آنان بگوش او میرسد و بفسخ عزیمت ناچار میشود و با اکراه و هراس به موطن بازمیگردد و با بیم و امید بخدمت شروانشاه میآید و باز بشغل سابق که مدح و ثنای او بوده است میپردازد و پس از مدتی ظاهراً بسال 551 عازم مکه میشود و در عراق عجم بخدمت سلطان محمد سلجوقی از سلجوقیان عراق میرسد و بهنگام مراجعت از مکه در شهر موصل جمال الدین محمدبن علی اصفهانی،وزیر قطب الدین صاحب موصل را ملاقات میکند و مدح میگوید و با معرفی او در بغداد به دربار خلیفهٔ عباسی الامقتفی لامرالله میرود و این خلیفه مقدم او را گرامی میشمارد و اورا بماندن در بغداد و پذیرفتن شغل دبیری دعوت میکند اما او نمیپذیرد و به موطن اصلی باز میگردد.باز حسودان دست از وی بر نمیدارند و پیوسته از او سعایت میکنند و با مدایحی که در طی این مسافرت دربارهٔ امرای معاصر و همجوار شروانشاه از او در دست داشته اند خشمگین کردن پادشاه کار دشواری نبوده است.بفکر کناره گیری از خدمت دیوانی میافتد؛ شاه قبول نمیکند و بقصد فرار از شروان خارج میشود،در راه مأموران او را میگیرند و نزدیک یکسال زندانی میشود و عاقبت بشفاعت عزالدوله خلاصی مییابد.پس از مدتی باز بقصد سفر حج ترک وطن میگوید وظاهراً بسال 569 از این مسافرت به شروان باز میگردد.ازحوادث مهمی که از این سال ببعد برای او پیش میآید، یکی مرگ فرزند عزیز بیست ساله اش، رشیدالدین و دیگر مرگ مادر او بر اثر همین داغ و پس از آن مرگ دختر و پسر خردسال دیگری که داشته است قابل ذکر است*...



*بیشتر مطالبی که تا اینجاست،از "سخن و سخنوران" اقتباس شده است.دکترحمیدی.




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #139 715
#داوری (قسمت دوم)



سبک سخن سرائی داوری - موضوعات اشعار او از موضوعات اشعار محمودخان و قآنی قائم مقام متنوع تر و دیوان او محتوی تغزلات، تشبیبات،شکوائیه ها و مدایح و مناقب انبیاء و مراثی ائمه و بعضی موضوع های خاص دیگر است؛و بنظر نگارنده وجه امتیاز داوری بر دیگران همین موضوعات خاصی است که در این اشعار،بحقیقت معنای شعر بدرجات از معاصرین خود نزدیکتر شده و در بعضی از آنها داد فصاحت را داده است.در این اشعار است که با قبر پدرش سخن میگوید،از مسافرت و فراق برادرانش حرف میزند،از دست کسانی که با او می ستیزند بلحن جانسوزی گله میکندبرادران به هند رفتهٔ خود را با لطف بیانی به شیراز و رکناباد میخواند، نشستن کنیزک سیاه خود را در بستر سفید بهنگام خواب ترسیم مینماید، چیزهائی که دیگران از ذکر آنها عجز داشته یا بخیال ذکر آنها نیفتاده اند بنظم میآورد ،نقش پندارها و آرزوها و تأثرات را مینماید و چشم خواننده روشن میگردد که بعد از سالهای سال شاعری پیدا شده که برخلاف دیگران معلوم است دلی در سینه اش میطپد و قلبی در نهادش میخروشد. متأثر میشود،شکوه میکند،خوشحال میشود ،فریاد شادی میکشد،سریع التأثیر است ،زودمیرنجد، کسانی را که بر پدرش خرده میگیرند بزندگی و زبان آوری خود تهدید میکند، عرق حمیتی دارد،بوی محبت و الفتی از گفتار او بمشام میرسد،گرمی حرارت خانوادگی که در دواوین ديگر محل تجلى نیافته،در دیوان وی آشکار شده و قلب افسرده را گرم و روشن میکند،و این نکات مجموعاً نشان میدهد که داوری را موجب و باعثی بر سخن گفتن بوده است و کلمات را عبث و بی محرکی باطنی پشت سرهم ننشانده و غیر از هوس و حرص راهنمائی داشته.
پاکی،مناعت،صدق،وفا و خلوص از اشعار وی میتراود،از انتقادهای شدید پروا نمیکند و باین دلائل است که نگارنده معتقد است در این قرن کسی بالفطره از داوری شاعرتر نیست و برخی از اشعار اوست که دل خواننده را تکان میدهد و شنونده را در جذبه و خلسه ای فرو میبرد.از این لحاظ داوری یکی از بزرگترین شعرای این عصر محسوب میشود و بعضی از قصائد او از قصائد طراز اول فارسی محسوب میگردد.
امّا در طرز ادای مطالب یعنی در آنجا که فکر برای نمایش خود بقالب کلمات نیازمند است شاعری است در اغلب اشعار،با دقت و استاد ولی در مدیحه سرائی،بحکم مجاورت و مصاحبت،گاه گاه زیر نفوذ گفتار قاآنی قرار گرفته و متأسفانه مدایحی شبیه به مدایح او گفته است.با اینهمه در قدرت فکر وابداع معانی و شور و هیجانی که خاص شاعر است برهمهٔ معاصرین خود پیشی گرفته و بیشتر از دیگران،شعر را وسیلهٔ ابراز احساسات لطیف و عواطف و تأثرات انسانی قرار داده.بعد از وفات یکی از برادرانش موسوم به حکیم برادر دیگر خود وقار را که بمسافرت رفته و او را تنها گذاشته است مخاطب ساخته و چنین میگوید :

تو در سفر غریبی و من در وطن غریب
ما هر دو آشنا تو غریبی و من غریب...

و بر سر قبر پدرش که در اواخر عمر از کثرت نگارش کور شده و با دیدگان نابینا بخاک رفته چنین مرثیه خوانی میکند:

پدر جان!چگونه است بی جسم جانت
که باد آفرین خدا بر روانت

ز بیماری آسوده ای هیچ یا خود
همان رنج دارد تن ناتوانت

تن لاغرت فربی و ساز گشته
و یا همچنان است زار و نوانت...




#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار




@drmhamidi
Post #138 704
#داوری (قسمت اول)

1283 ه . ق


داوری - محمد داوری سومین فرزند وصال در سال ۱۲۳۸ در خانه ای که کانون انواع و اقسام هنرهای متداول آن قرن بود بعرصهٔ ظهور رسید.همینکه سنین کودکی را بپایان رساند در محضر پدر بکسب فضیلت و دانش پرداخت.در ظرف مدت بالنسبه قلیلی وارث بیشتر از هنرهای پدر گردید.چنانکه نوشته اند در نگارش هفت خط بی بدیل گشت.در چهره نگاری و نقاشی شهرتی بسزا یافت. زبان و ادبیات فارسی و عربی را در نزد پدر و زبان و ادبیات ترکی را در خدمت حاج اسدالله که از فضلای آن عهد بود با غور و تعمق فرا گرفت و بقول تذکره نویسان فرهنگ بزرگی هم در این زبان تدوین کرد.
اشعار ملمعی که به هر سه زبان سروده امروز در دست است و در دیوان او ضبط شده.صاحب طرائق دربارهٔ او مینویسد: "در علوم ادبیّه و عربیّه رنجی برده و حظی موفور حاصل آورده،در خطوط نیز قدرتی دارد و شکسته نستعلیق را خوش مینگارد و در علوم نقاشی مهارتی حاصل کرده.کتاب شاهنامهٔ حکیم فردوسی را برحسب خواهشی مرحوم ایلخانی فارسی محمّد قلیخان بن جانی خان ایلخانی نوشته است و مصور شده و حقیقهٔ اعجاز نموده و از جمله جواهر بی قیمت است و آن کتاب بوسایط عدیده امروزه بدست فتح الله خان بیگلربیگی افتاده کمصحف فی بیت زندیق."

اشعار داوری -تعداد ابیاتی که در کلیات او موجود است بین سه تا چهار هزار است ولی مینویسند که علاوه بر این مقدار اشعاری بسبک شاهنامهٔ فردوسی دارد که در تاریخ دورهٔ مغول گفته شده" این تاریخ را بنا به تشویق و ترغیب مؤیدالدّوله طهماسب میرزا شروع کرده و شرح آنرا چنین ذکر میکنند که طهماسب میرزا که مردی دانشمند بود به پسران وصال که همه شاعر بودند پیشنهاد کرد تاریخ ایران را از آنجا که فردوسی قطع کرده است شروع کنند و هرکدام از آنها قسمتی از آنرا برحسب ذوق خود برگزینند داوری چون در ادبیات و زبان ترکی دست داشت از آغاز حکومت مغول تا انجام سلطنت صفویه را برای خود انتخاب کرد.در اثنای سرودن این تاریخ زندگی بدرود گفت و برادران وی بعلت سوگواری او پریشان خاطر شده دست از کار نظم آن تاریخ برداشتند و تاریخ مزبور ناتمام ماند.نگارنده از این اشعار یک بیت هم ندیده ام.آنچه از داوری امروز در دست من است دیوانی است خطی که چندین هزار بیت در آن مندرج است.

سبک سخن سرائی داوری - داوری گل سرسبد خانوادهٔ وصال است و با آنکه زود ازدنیا رفته یک دنیا ذوق و لطف از خود بیادگار گذاشته.سبک اصلی او را از اینجهت قصیده سرائی میتوان گفت که این نوع شعر در دیوان او بیشتر از سایر انواع شعر یافت میشود و الا در اقسام سخن بیش و کم مهارت و هنرمندی داشته،اکثر مسمط های او که بسبک و شیوهٔ مسمطات منوچهری پرداخته شده از جهت لفظ و معنی بهترین مسمط های زبان فارسی است.اشعاری که به بحر متقارب از او دیده ام و آن مقدمه ای است که بر شاهنامهٔ فردوسی گفته شده شعرهای تمام عیاری است که با اشعار خوب فردوسی برابری میکند.ترجیع بندها و ترکیب بندها و سایر اقسام شعری که از او باقیمانده غالبا خواندنی و لذت بخش و بر ذوق سرشار و لطف بیان وی شاهدی حی و حاضر است...




#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار




@drmhamidi
Post #137 708
#دیباچه


قرنی که اوراق این رساله تنها کم و کیف شمه ای از آثار منظوم آنرا تعهد کرده است،یکی از قرون برجسته و ممتاز ادبیات فارسی بشمار میرود.امتیاز و برجستگی این قرن از آنجهت است که در اثنای آن تغییر و تحول فاحش و مطلوبی در نظم و نثر آشکار شده و سخن فارسی از مذلت انحطاط و خطر زوال رهائی يافته است.
این تغییر و تحول که باعتقاد بسیاری از تذکره نویسان از اواخر قرن دوازدهم بوسیلهٔ مشتاق و عاشق و معاصرین آنها آغاز شده است از اوایل قرن سیزدهم کم کم در سخنان فارسی آشکار میگردد و هر چه عمر این قرن بجلو میرود قوی تر و محسوس تر و زیباتر جلوه میکند،تا آنجا که چنین بنظر میآید که اگر هم این نهال در نیمهٔ دوم قرن دوازدهم بدست مشتاق و رفقای او غرس شده است براثر مقتضی نبودن قرن و محیط و اجتماع، پیش از آنکه بثمر رسد خشکیده و نابود شده،و هرچه هست این درخت برومند که در عهد فتعلیشاه غرق شکوفه میشود و در زمان ناصرالدین شاه میوه های شاداب و شیرین و رسیدهٔ خود را باطراف میریزد با آن شاخهٔ ضعیف و بیجان که وجودش از عدم چندان متمایز نیست آنقدرها ارتباطی ندارد؛بدین معنی که اگر مشتاق و عاشق اصلاً بدنیا نیامده بودند قاآنی و سروش و داوری و محمودخان،همینطور قصیده میگفتند که گفته اند.زیرا ایشان میخواستند اشعار خود را در دربارهائی که حداقل شباهتی ظاهری بدربارهای محمود و مسعود و سنجر داشت عرضه کنند و ناچار به اشعاری که در آن دربارها و نظائر آنها خوانده شده بود بیشتر متوجه میشدند و بالطبع پیشی از آنکه بمشتاق و عاشق بنگرند بفرخی و منوچهری و فردوسی و رودکی و غضائری و انوری و معزی و خاقانی و امثال آنان مینگریستند و شاید هم اساسی ترین علت این تحول همین نکته باشد و بس.
کسانی که با شعر سر و کار داشته باشند میدانند که شاعر شاهدی است که به عرضه کردن زیبائی معنوی خویش تشنه است و عرضه گاه زیبائی او و سلیقهٔ خریداران این متاع در سخنان وی تأثیر بی پایان دارد از اینرو لازم است که همیشه همچنانکه بگوینده ای مینگرند به هدف و معرض و خریدار سخن وی توجه کنند.خریداران عمدهٔ بازار شعر در ایران تقریباً در تمام قرون دربارها بوده اند.روزیکه در در بار ایران فقها و علما براثر توجه پادشاهان صفوی به اصول مذهبی عرصه را بر سخن و سخنوران تنگ کردند،کسانیکه صاحب این فضیلت بودند متوجه دربارهای هند شدند زیرا متاع خود را در آن بازار پر بهاتر و رایج تر مییافتند.
مردمی،که در هندوستان نشو و نما میکنند بر اثر آب و هوا و محیط چنانند که به باریکی و دقت مفاهیم،هر چند موهوم و بی اساس هم باشد علاقه و توجه خاصی دارند و از مضامین دقیق و معانی پیچیده لذت میبرند و مانند گل میشکفند.این مضامین در هر قالب و لباسی که باشد آنها را خوش میآید.در بارهای هند چون از محیط فارسی زبانان دور بود بفصاحت و اصالت الفاظ و چگونگی ترکیب و تلفیق کلمات که در حقیقت کالبد و مظهر معانی است توجهی نداشت و رویهمرفته زشتی و زیبائی آنرا نمیتوانست چنانکه باید تشخیص دهد.
قدرت تشخیص زشت و زیبای کلام و روانی و فصاحت کلمه موهبتی است که ویژهٔ نقادان همان زبان است و به همین دلیل است که بسیاری از کلمات عربی که در زبان ما به آسانی میگردد در نزد فصحای آن قوم ناپسند میآید و بسیاری از ترکیبات آنها که در لهجه ما ثقیل و گران است بر زبان آنها آسان و روان جاری میشود.
این گویندگان همینکه بازار جدید و خریداران تازهٔ متاع خود را شناختند وظیفهٔ خود را دانستند.خلاصهٔ این وظیفه دو کلمه بود : مضمون بافتن.برای نیل باین مقصود بدنبال حافظ که راهی به باریکی موی،میان بهشت و دوزخ کشیده است براه افتادند و غافل از مفهوم این غزل که گفت :

نه هر درخت تحمّل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد بپای قدح هر که شش درم دارد

زجیب خرقهٔ حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

به طرف بستن از جیب خرقهٔ او مشغول شدند و ناچار فی المثل کار نرگسی را که در این بیت مستانه شش درم به پای قدح گذاشته،بجائی کشاندند که براثر مقابله با چشم معشوق،باد صبا را بخشم آورد و از آن مشت که بر دهان او خورد دندان درد گرفت و در حالیکه با قلم آب میآشامید بدین مفلوکی در این بیت نشست :

نرگس از چشم تو دم زد در دهانش زد صبا
درد دندان دارد اکنون میخورد آب از قلم

در قرن سیزدهم بعلل بسیار من جمله رواج بازار سخن در دربار پادشاهان ایران و تبدیل مشتریان هندی به ایرانی سبک فارسی و خراسانی و عراقی یعنی روش فردوسی و فرخی و سعدی و حافظ و خاقانی و نظامی بجای سبک هندی نشست و نظم و نثر که در هر زمانی مظهر ذوق و اندیشهٔ زمان خویش است از مذلت فقر و آوارگی و خطر ضلالت و بی خانمانی نجات یافت...



#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار




@drmhamidi
Post #134 764
#به_چه_میاندیشم


رفت بر من بوالعجب سال و مهی
طرفه عمری با درازی کوتهی

پنجهی بگذاشتم کوته چو پنج
یا که پنجی ديرپا چون پنجهی

سال و ماهی درنوشتم ای شگفت
هر مهی سالی و هر سالی مهی

تاء تمت خواند بر من دور چرخ
من نگفته بائی از بسم اللهی

گاه جان را دلخوشی بخشم بمرگ
دلخوشی هائی که بخشد ابلهی :

قطره گردد جوی و جو دریا شود
هر هزاری نیست خالی از دهی

چون بمیرم زنده گردم،کز خدای
مرگ را آمد چنین بادافرهی

گاه گویم روبهی را شیر خورد
پس براز شیر گردد روبهی؟!

پشه ای،بر یال اسبی،روز جنگ
هست جزء لشکر شاهنشهی؟!

بحر دریا موج را پروا بود
گر بلغزد پاره ریگی در تهی؟!

موری از کوهی بکوهی لانه برد
کاست کوهی؟یافت افزایش کهی؟!

صد هزاران سال نوری مرد و رفت
برنیامد کاری از کار آگهی

صوفی بیچاره پندارد به زهد
اصل اول گشت،بر صوفی زهی!

ره نمی دادند در دہ مرد را
خانهٔ دهدار جستی هرگهی

من خدایم زیر جبهٔ من خداست
خواجه خوش لنگی و خوش دریاجهی

دیدی از پشت کسان کاین مهر و ماه
روز و شب بستند زرین خرگهی

از پی ما بس برآید،ای دریغ
صبحدم مهری،شبانگاهان مهی

جنبش افتد بر گیاهی،لاغری
چون بجنبد پاره ابری،فربهی

آسمان در پیش ابر و آفتاب
در کمان از رنگ ها تابد زهی

وز شکوفه برگ و برگ لاله ها
دشت ها پوشند رنگین دیبهی

مرگ ما را خورده،ماخورده شده
نه کهی چون خود،نه چون یزدان مهی

نه مهین فرماندهی فرمان بری
نه کهین فرمان بری فرمان دهی

این سؤال از قعر چاه عمر خاست
گاه خیزد بانگ از قعر چهی :

گرگ اگر یوسف خورد او یوسف است
یا که یوسف اوست؟پیدا کن رهی

کاش بالای سیاهی رنگ بود
کاش بود آنسوی عبادان دهی



43/4/23 تهران



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #133 659
جای تأسف و موجب شرمساری است که ما ناچاریم ارزش ادبی اغلب گویندگان و شاعران خود را با کیفیت تملق گوئی های آنان تعیین کنیم.

این کتاب را بعاشقان دلداه شعر فارسی تقدیم میکنم.


هفتم اسفند 1363 تهران


#دکتر_مهدی_حمیدی
#شعر_در_عصر_قاجار



@drmhamidi
Post #132 726
#خیام (قسمت دوم)



با استناد به نسخ معتبر میتوان گفت که اندیشهٔ خیام - برخلاف آنچه مشهور است و در بادی امر بنظر میآید - متکی بر دو اصل است : بزرگی خالق و ناچیزی مخلوق - توجه به عیش،اغتنام فرصت، گرویدن بمستی و بیخودی،بی اعتنائی به "تفویض"،اعتقاد به "جبر"،تحیر و سرگردانی و نگرانی دردناک از فنای صرف که موضوع غالب رباعیهای او هستند همه فروع آن دو اصل بنظر میآیند.بعبارت دیگر از اصول مذهب جز به "توحيد" و آنهم بنحو و تعبیری خاص معتقد نیست.به "نبوت" و "معاد" مطلقاً ایمانی ندارد.هیچکس را رسول واقعی از اسرار جهان و مقاصد خداوند نمیداند و هر گفتگوئی را در این مقوله عبث و افسانه میپندارد و بحقیقت بشر را بسیار حقیرتر از آن میبیند که بار دیگر در پیشگاه گرداننده این عالم عظيم لیاقت و توفیق درنگ يابد.اگرچه این درنگ برای رسیدگی به نیک و بد اعمال وی باشد؛پس از "امید رحم" و "بیم عذاب" با کمال نگرانی "فارغ" است.و "فارغ بودن از کفر و دین دین اوست"، "دوزخ را شرری از رنج بیهوده و فردوس را دمی از وقت آسوده میشمارد" و هزار بار میگوید که "لاله ای که پژمرد نخواهد.شکفت" و "بازآمدی در کار نیست،همینکه رفتی رفته ای" و "این نقد را به امید آن نسیه از دست مده که آواز دهل از دور شنیدنی است" و "مردم واقف از اسرار خداوند را از عمل کشتن چنین تخمی در اندرون خود" مبرا میداند،و همچنانکه ما فی المثل برای کیفر و پاداش اعمال حشرات روز محاکمه ای را منتظر نیستیم برای نوع بشر که در برابر عظمت آن نیروی خلاق چیزی بالاتر از حشره ای ضعیف نیست انتظار روز محاکمه ای را ندارد و از اینجهت،بگفتهٔ کسانی که خود را واقف اسرار الهی مینمایند با دیدهٔ استهزاء مینگرد واز سر وجود خویش سر در نمیآورد.
دیروز و فردا برای او تاریک است و حاصل حیات خود را همان دقیقهٔ موجود میداند و برای رهائی از رنج تحیر میخواهد که این دقیقه را با بیخودی و غفلت با خوشی و مستی بگذراند،پس تمایل او به عیش نه از باب درک لذت و مسرت بلکه از جهت گریز از حیرت و دهشت است و رغبت بشیرین کامی او بر اثر تلخ کامی محض است.

مضامین اشعار خیام نه تنها مضامین بیرون از حیطهٔ تصور و تخیل آدمی نیست بلکه ملایم ترین اندیشه هائی است که با وجود بشر بوجود آمده و با بقای او هم باقی خواهد بود.
بیان خیام بیان اسرار و معانی ناگفته و بر زبان نیامدهٔ بنی آدم است و بزرگی و عظمت خیام در این است که اولین کسی است که دلپسندترین راه تعبیر این اسرار و معانی را کشف کرده است و به همین دلیل است که هر خواننده ای آنچه را که در وجود خود گم کرده در گفته های خیام پیدا میکند و آنچه را که از زبان او می شنود معانی گم شده در ضمیر خود میداند و مؤثرترین موجب محبوبیت بین المللی و شهرت جهانی خیام همین نکته است.البته کوتاهی کالبد سخن، سادگی و روانی کلام و خالی بودن شعر از هرگونه سالوس و ریا و تکلف،و پر بودن آن از صدق و صفا وخلوص و شهامت نکات دیگری است که در این شهرت و محبوبیت تأثیر فراوان دارد.

نگفته نگذریم که مضامین برخی از رباعیات خیام درزبان فارسی پیش از او
نیز بقالب شعر آمده است،اما آنچنان که او آنها را بر زبان میآورد تازه است و همین طرز بیان و تعبیر است که قدرت نفوذ و رسوخ حاد و خارق العاده ای به اندیشه های او میبخشد،همچنانکه ذره بین پرتو خورشید را به آتش سوزنده ای تبدیل میکند.

این راهم بگوئیم که خیام در ادبیات ما بزرگترین شاعر رباعی ساز است.اگرچه در ادبیات جهان یکی از شعرای بزرگی بشمار میرود.

وفات او در حدود سال 530 اتفاق افتاده و مقبرهٔ او در امامزاده محروق،نیم فرستگی نیشابور است.




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #131 637
#خیام (قسمت اول)



ابوالفتح عمر بن خیام نیشابوری،یکی از معروفترین شعرای ایران است که دورهٔ زندگی او با دوران سلطنت ملکشاه سلجوقی (485--465) و پسرش سلطان سنجر (552--511) مقارن بوده و از آنچه دربارهٔ او نوشته اند چنین بر میآید که سرآمد ریاضی دانها و منجمان و حکما و اطبای عصر خود بشمار میآمده،مرض آبلهٔ سنجر بن ملکشاه را معالجه کرده،در تأسیس رصدخانهٔ جلالی باشش نفر دیگر از منجمان بنام آن عصر همکاری داشته، رساله های متعددی در هندسه و طبیعی و فلسفه و جبر و مقابله از او باقی مانده است.

نظامی عروضی،نویسندهٔ همزمان وی که خود را از شاگردان وی معرفی میکند،در صحت احکام نجومی و درستی پیشگوئی های او دو حکایت دارد که یکی راجع باختیار روزهای آفتابی است، جهت شکار سلطان در زمستان سال 508 و دیگری در باب یافتن گور اوست در زیر برگهای گل و شکوفه با همان کیفیات که از وی شنیده بود در سال 530 و در ضمن این دو حکایت عباراتی از قبیل «خواجه امام عمر خیامی» و «حجة الحق عمر» و «دانستم که چنوئی گزاف نگوید» و «آن بزرگوار روی در نقاب خالی کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده» و «او را بر من حق استادی بود» و «گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیج جای نظیری نمیدیدم» و «سلطان کس فرستاد به خواجهٔ بزرگ صدرالدین محمد بن مظفر،که خواجه امام عمر را بگوی تا اختیاری کند که بشکار رویم» و امثال اینها بکار رفته است که احترام شاه و دانشمندان و بزرگان را نسبت به خیام در دورهٔ زندگانیش بخوبی آشکار مینماید و نیز از این نوشته و هم از نوشته های نزدیک به عهد او چنین استنباط میشود که بنای اهمیت و شهرت خیام در آن دوران براساس علم وحکمت او استوار بوده نه بر رباعیات او،و چه بسا که رباعیات او را دلیل برگمراهی و الحاد وی شمرده و آنها را وسیلهٔ تحقیر و تکفیر او قرار داده اند،اما امروز کار صورت دیگری دارد؛زیرا بنای عظمت و شهرت جهانی خیام بر شالودهٔ همان رباعیات استوار است که تقریباً به همهٔ زبانهای زنده ترجمه شده و او را در عداد یکی از شعرای بزرگ جهان آورده است.

با اینکه این نوع شعر پیش از خیام در ادبیات فارسی نمونه های عالی و کاملی داشته است،رغبت خیام به این نوع و طلوع اندیشه های او در این کالبد،آنرا ابزار مصنوع و مخلوق و مختص و منحصر به وی نموده،تا آنجا که بمرور ایام هر رباعی ممتاز و برجسته ای راهم که از پیش از خیام یا بعد از او بدست آمده و صاحب مشخصی هم نداشته است،به خیام نسبت داده اند و به همین دلیل امروز در نسخه های مختلف رباعیات او دو نسخه نیست که از حیث تعداد رباعی با هم برابر باشد.




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #130 3.28K
#پل_تجریش



هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد
تجریش،نوبهار به شهریور آورد

نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز
شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد

موج پرند و جنبش دریای پرنیان
از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد

سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق
واز شور عشق تفتگی آذر آورد

بر شانه های عریان لرزد شکنج موی
بلور پاک،خرمن مشک تر آورد

وان شانه های عریان در حلقه های مشک
روز دگر ز پشت شب دیگر آورد

شب،جادوئی شود که زمان تا زمان به سحر
خورشید ها زدامن مغرب در آورد

جنبد نسیم و ریزد برروی عاشقان
آن سوزشی که ریختن اخگر آورد

پیچد بعمد و ناز بدامان دلبران
بالا کشیده دامن،بالاتر آورد

ویشان بناز و عمد سپارند دامنش
تا کام عشق از تن سیمین،بر آورد

بر زانوان برهنه،جنبیدن پرند
شاهد به بیگناهی اسکندر آورد

برساقهای سیمین لغزنده پرنیان
لفظی شود که معنی افسونگر آورد

گردد به دیده مردمک چشم در بدر
یک جان به ارمغان کدام اختر آورد

سوسن اگر شود تن و گردد همه زبان
وصف کدام لاله و سیسنبر آورد

دل بال و پر بهم زند و لرزد از نشاط
چون جوجه ای که لرزه بر مادر آورد

بیچاره آنکسی که ندانسته شامگاه
دیوانه وار روی بدین لشکر آورد

نازم نسیم را که در این گیر و دار حسن
گفتارهای شیرین از شکر آورد

وز اشکها و عشوه گریها و خنده ها
پیغامهای تازهٔ جانپرور آورد

گه بوسه ای رباید دزدانه از لبی
وآن بوسه را به تحفه بر دلبر آورد

گه با فریب دزدد اشکی ز مژه ای
تا چون رسد به باغ گلی گوهر آورد

دلها به سینه ها بتپد چون کبوتران
هرگه که باد بوی گل از معبر آورد

فرخنده آن دلى كه بدو جنبش نسیم
راز و نیاز پاک از آن منظر آورد

خواند ز شور طرفه گلی داستان وصل
جانی از آن حدیث بشور و شر آورد

لیکن بگوش جان من از آنزمان که مرد
پیغامهای عشق از آن دختر آورد

من نرم نرم سوزم و سازم به انتظار
تا صبح،مژده زآمدن محشر آورد



1324/5/12 تهران



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها




@drmhamidi
Post #129 620
#ظهیر_فاریابی


طاهر بن محمد،متخلص به "ظهیر" از اهالی فاریاب بلخ بوده و مانند غالب شعرای معاصر خود،در زبان فارسی و تازی تبحر و تسلط داشته،از علوم متداول زمان خویش نصیب و بهرهٔ کامل گرفته،کمترین هنر خود را شاعری میداند.

فن اصلیش در شعر،قصیده سرائی است.در حدود نیمی از دیوانش قصیده و نیمهٔ دیگر،قطعه و غزل و رباعی است.و اشعار او رویهمرفته قریب چهار هزار و پانصد بیت میشود.

قصائد او باهمان خصوصيات سابق الذکر و بیشتر در مدح حکام نقاط مختلف ایران،از قبیل نیشابور و مازندران و آذربایجان،مانند طغانشاه و اردشیر باوندی و محمد بن ایلدگز و قزل ارسلان و نصرت الدین ابوبکر است.

در دیوان کوچک و چند هزار بیتی او به نسبت دیگران قصائد خواندنی کم نیست و زبان او از جهت تعبیر و بیان میتواند رابطه "سبک خراسانی" با "سبک فارسی" شمرده شود؛زیرا بیان وی در مدایح تقریباً همان بیان انوری است که تاحدی جزالت و فشردگی و استحکام آن،کاسته شده و در تغزل و پند،همان زبان سعدی است که بدان حد از لطف و ظرافت و جمال نرسیده،بنابراین قصائد وی اگرچه طمطراق وطنطنه و شکوه قصائد "خراسانی" را ندارد از نرمی و لطافتی که بتواند منشاء و مبداء غزلهای جذاب و دلنشین "فارسی" شود خالی نیست و عجب در این است که با این حال غزلهای خود او بکلی از دقایق غزلی بی نصیب است.

قطعات او نیز مانند اکثر قصائدش،وقف بر مدح و ثناست و درمیان آنها چندین قطعهٔ بالنسبه خوب پیدامیشود.رباعیانش از غزالیانش کم ارزش تر است.

چیز دیگری که در باره وی باید گفت این است که وی در تنظیم و تنسیق کلمات و ایراد معانی،بسیار نازک اندیش بوده و در اشعار او مخصوصاً در مدایح و تغزلات مضامین بکر موجود است.

وفات او در شهر تبریز اتفاق افتاده و سال وفاتش تقریبا 598 بوده است.




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →