خوش آن مرغزاری که من داشتم
به خواب آن بهاری که من داشتم
پرندوش در خواب تا گاهِ صبح
خنک روزگاری که من داشتم
میان یکی دشت گستردهژرف
ز غم زینهاری که من داشتم
به دامان آن دشت گستردهچهر
گران کوهساری که من داشتم
فری،زآن نشیمنگه دلفروز
بر جویباری که من داشتم
ز لبلاب پیچنده از چشم خلق
گران پردهداری که من داشتم
ز مردم کناری و با فکر خویش
نشستن کناری که من داشتم
ز بید نگونسار جنبندهشاخ
چه جنبانحصاری که من داشتم
گهی بوی مشک آمد از سوی کوه
بدان کشتزاری که من داشتم
گهی بوی گل کرد بر کُه نثار
می خوشگواری که من داشتم
شکفته مرا گونه چون ارغوان
از آن گیر و داری که من داشتم
ز پیچیدن باد در شاخسار
چه زیبندهتاری که من داشتم
ز پروانه آموختم درس عشق
چه آموزگاری که من داشتم!
به افسونگریهای گل خنده کرد
دل بختیاری که من داشتم
هنوزم دم عشق نشکفته بود
گل کامگاری که من داشتم
هنوزم سوی خویش ناخوانده بود
مه گلعذاری که من داشتم
جوانتر نمودی و زیبندهتر
رخ شادخواری که من داشتم
مرا مستی چشم و رخسار من
فزودی خماری که من داشتم
همی گشت چشمم به حیرت مدام
پی انتظاری که من داشتم
پریشان و درمانده ام کرده بود
دل بیقراری که من داشتم
چنان مینمودم که کوه است و دشت
ز گیتی دیاری که من داشتم
گوزنی سبکتاز و هاموننورد
ز مخلوق،یاری که من داشتم
درخشندهچشمان افسونگرش
چو آئینه داری که من داشتم
ز غمهای گیتی بدان چشم مست
مرا غمگساری که من داشتم
کنونم ز کف جسته و خسته بود
روان فگاری که من داشتم
همی ریخت بر رفتنش چشم من
دُر شاهواری که من داشتم
به خواباندرم بود با خویش جنگ
که این خود چه کاری که من داشتم
ز گیتی گوزنی و آن هم چنین؟!
عجب روزگاری که من داشتم
هنوزم به جان آتش افکنده بود
گران کارزاری که من داشتم
که دیدم سبک،زی من آید ز کوه
گریزانشکاری که من داشتم
فرو سود بر پای من سر به مهر
به غم دستیاری که من داشتم
ببوسیدمش چشم و در پای او
بکردم نثاری که من داشتم
ز شادی برانگیخت چشمم ز خواب
فروزانشراری که من داشتم
هنوزم دو گوش از زبان میشنید
که آید نگاری که من داشتم
١٣١٩/٢/٢
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
Post #145
590