TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
673
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #129 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #128 786
#نامه_ای_به_فریدون_توللی



آتشین کلک ای فریدون ای هزار آوای من
گر تورا هم روزگار افکند از پا،وای من

نامهٔ تو،شعر تو،نثر تو،هرگه میرسد
بوی جنت میدمد از دوزخ مأوای من

قطعهٔ شعر توام این بار سر تا پا بسوخت
گرچه در آتش سراپا بود،سر تا پای مین

سنگر امن و پناه من تو بودی ای دریغ
رای تواین است و دانی نیست جز این
رای من

راست گفتی،در بلاها جان دلبند تو بود
آن که پروا داشت از خمیدن بالای من

دانم از دلداری گرم تو می آید برون
نغمه های رنگ رنگ گونه گون از نای من

روز بیماری دل،کردی پرستاری مرا
و اینک از درد تو پر از خون،دل دروای من

پشتبان من تو بودی،پشت من بر کوه بود
سینهٔ گرم تو بیشک سینهٔ سینای من

پندی از من خواستی،افسوس کآب از سر گذشت
پند اگر خواهی بخواه از دیگری الای من

نی غلط گفتم که گر با چشم عبرت بنگری
پندها گیری ز محنتهای جان فرسای من

این دو بیت دلنشین از کلک خاقانی شنو
تا بدانی نیک،معنای خود و معنای من

"نافه را کیمخت رنگین سرزنشها کرد و گفت
نیک بد رنگی،نداری صورت زیبای من

نافه گفتش یافه کم گو،کآیت معنی مراست
وینت اینک صحبت گویا،دم بویای من"

کلک تو بر دعوى تو،شـــاهد دعواى تو
کلک من بر دعوی من،شاهد دعوای من

پشت من چون بید میلرزد که بنویسم تورا
عاقبت دزدید گردون گوهر دریای من

یعنی آخر مردم چشم مرا کندند و ماند
جسم بیجان من و این چشم نابینای من

گر ز مژگان خون بریزم،ور هزار افسون کنم
چون برآید صبح روشن،زین شب یلدای من

کیستم اکنون؟یکی رنجور خشماگین که هست
آرزویم دیدن امروز بی فردای من



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #125 644
#سنائی (قسمت دوم)




اشعارمثنوی های سنائی،غالباً بی آنکه ترکیبی تازه یا لغتی مهجور یا معنائی دقیق و غیرقابل درک داشته باشد،ثقيل و سنگین و زبان او داراى معانى بیش از حد ممسک و بخیل است.لحن او آمرانه و خشن،قیاسات او اکثراً نادرست و استدلالهای او معمولا مبتنی بر "ارائهٔ غیر دلیل بجای دلیل" و تعریفهای او بیشتر از جنسی "صرف ادعا"ست.بعبارت دیگر مقدمات قضایای مورد بحث او بی آنکه متکی بر اصول بدیهی یا عقلی و حتی ذوقی یا اشراقی باشد،از آنها نتایج مسلم و قطعی میخواهد وگاه گاه برای اثبات و تحکیم نظر خود به تمثیل هائی متشبث میشود که اگرچه جز بعضی از آنها قبیح و رکیک نیستند،غالباً از نظر قیاس و استقراء واستنتاج علیل و ضعیف وسقیم بنظر میآیند و در هر حال خود برای زیست بمحمل و متکائی قوی نیازمندند.

در گفته های سنائی کم و بیش میتوان
تمثیل ها و قطعاتی شیرین بمفهوم واقعی شعر پیدا کرد،اما رویهمرفته زبان او زبانی است تند و تلخ و نادلنشین که بیشتر شیوهٔ وعاظ ریاکار و نامتعظ است،و پیوسته در بیان معانی که وظیفهٔ منحصر آن بنظر میآید بمبالغه و اطناب مشغول است،و آن معنی منحصر "امر بمعروف و نهی از منکر است." ماحصل کتابهای مثنوی عرفانی او همین است.خود او اشعار خود را "شرح شرع و دین" میخواند و بحقیقت میان غالب اشعار او،همان قرب و بعدی است که میان دو کلمهٔ "شرع" و "شعر" است.

برای آنکه مسیر اشعار سنائی و دوری آنها از مفاهیم شعری معلوم شود،بد نیست مباحث اصلی اشعار عرفانی او را که سرآمد آنها "حدیقه" است یادآور شویم،و این کتابی است مثنوی،و شامل ده هزار بيت،و در ده باب از این قرار :
باب اول در توحید و تقدیس و تمجید،باب دوم در نعت نبی،باب سوم در صفت عقل،باب چهارم در فضيلت علم باب پنجم در غفلت،باب ششم در صفت افلاك و بروج،باب هفتم در حکمت و امثال،باب هشتم در عشق و محبت،باب نهم در حسب حال و بیان احوال و بیان بزرگی و عظمت کتاب نسبت بکتب متقدمان و متأخران،باب دهم در مدح سلطان بهرام شاه و وزرا و قضات. موضوعهای خاصی که در ضمن این ابواب برشتهٔ نظم آمده موضوعاتی است فی المثل از قبیل :
مضار غفلت از خداوند و حفظ مراقبت و توکل و هدایت و تقدیس و تجرید و مجاهده و سلوک طریق آخرت و مضرات شراب و فوائد مناجات و اتحاد و مودت و معایب حسد و بخل و لذت توبه و شوق و ذکر اسرار قرآن و تفسیر برخی از آیات آن،آمیخته با تمثیلها و حکایاتی که--چنانکه گفتیم-- برخی از آنها شاعرانه و شیرین است.این کتاب در آذر ماه پانصد و بیست و چهار شروع شده و در دی ماه پانصد و بیست و پنج باتمام
رسیده.

مثنوی دیگر او "طریق التحقیق" است، تقریباً در همین موضوع ها،که تعداد ابیات آن هزار و سال پایان آن 528 است و مثنوی دیگر "سیرالعباد" که قریب به پانصد بیت است،در اوصاف روح و عقل و امثال آنها.--غیر از این ها "عقل نامه" و "عشق نامه" ای هم باو نسبت داده اند که از بین رفته است--

دیگر کتابی است بنام "کارنامهٔ بلخ" که اخیراً بطبع رسیده و محتوی اشعاری است در مدح و قدح این و آن،با همان ثقالت بیان که خاص سنائی است و از نظر شعر مطلقاً واجد اهمیت و امتیازی نیست.

دیگر از آثار او کليات اوست که مخلوطی است از،اشعار غیر مثنوی،عرفانی و غیر عرفانی،و در حدود بیست هزار بیت است.اشعار این کتاب نیز در هر نوع غالبا مطول و بی روح و خستگی بخش،با ابیاتی پیچیده و نامفهوم است.

سال وفات سنائی باحتمال قوی سال 545 بوده است.




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن





@drmhamidi
Post #124 615
#سنائی (قسمت اول)


ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی یکی از شعرای معروف ایران است که دوران زندگیش با حکمرانی مسعود بن ابراهیم غزنوی و بهرام شاه بن مسعودبن ابراهیم (547--512) و سنجر بن ملکشاه سلجوقی (552--511) مقارن بوده است.

از آنچه در باب وی نوشته اند چنین بر میآید که در اوایل عمر بمداحی و تمتع از دنیا سرگرم بوده و سپس براثر مجالست با عرفا و متصوفان طریق زندگانیش عوض شده،دست از همه چیز شسته،سفری بحج رفته و بقیهٔ عمر را به انزوا گذرانده.

قسمت اعظم کلیات او که شامل قصائد، قطعات،رباعیات و غزلیات است،محصول دورهٔ اول عمر او،و پاره ای از این کلیات که در مباحث دینی است،با غالب مثنویهای او که در چند دفتر گرد آمده و معروف ترین آنها "حدیقه" و "طریق التحقیق" و "سیرالعباد" است نتیجهٔ قسمت دوم عمر اوست.و مجموعه ابیاتی که از او باقی مانده است سی هزار بیت است.

سنائی از آن گویندگانی است که در زمان حیات شهرتی یافته و بعد از مرگ نیز مبلغان بنام و مشهوری از قبیل عطار و مولوی،و حتی نظامی و خاقانی،با رغبتی که بآثار او نشان داده اند این شهرت را مخلد و جاویدان ساخته اند،و ظاهراً آنچه از اشعار وی مورد توجه آنان قرار گرفته،اشعار دینی و عرفانی و مبتنی بر پند و نصایح او بوده است؛زیرا در بقیه اشعار،نه میتوان او را مبدع و مبتکر شناخت،و نه حتی مقلدی زبردست و بی نظیر دانست.

رویهمرفته میتوان گفت اهمیت سنائی از جهت لطف و تأثیر بیان او نیست،و حتی در موضوع های مزبور هم که مبنای شهرت اوست،کلامی آنقدرها مؤثر و نافذ،که موجب تحول یا انقلابی درونی شود ندارد و راهی که او میرود،اگر چه ممکن است بقصد تفنن رفتنی باشد،نه راه کمال شاعر است و نه طریق وصول عارف،بخصوص که در ضمن این راه آثاری از آن گذرنده مانده است،که با زهد و تقوای محض چندان سازگاری ندارد،و بعارت دیگر جای پاهائی از او بچشم میآید،که جهتی جز کعبهٔ مقصود "فناءفی الله" را نشان میدهد و همین امر،خواننده را در بمقصد رسیدن او به شبهه میاندازد و از تعاقب و پیروی او سرد میکند و دمبدم بر سر این سؤال میآورد که : "عارف وارسته را بخوب و بد جهانیان و تمجید و تقبیح آنان
چه کار؟"
پس باید گفت بیشتر اهمیت سنائی صرفا از جهت تازگی کار اوست نه از باب تأثیر و کیفیت آن؛اوست که توانسته است دوازده سیزده هزار بیت را وقف بر موضوع هایی کند که تا آنزمان کسی نکرده است،و شالودهٔ تازه ای بگذارد که تا آن عهده کسی نگذاشته است،و بزبان دیگر شعر را در مضایق وتنگناھائی بگرداند که پیش از او کسی نگردانده است،و بکاری وادارد که دیگری وانداشته است،و در جائی و بنحوی بنشاند که نه جای آن بوده است و نه در خور آن...




#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن






@drmhamidi
Post #123
Channel photo updated
Post #122 778
#نامه_ای_به_مادرم



ای دم سرد خزان ای نفس مشکینا
ای کمر بسته بتاراج گل و نسرینا

گر روی جانب شیراز من و خانهٔ عشق
ارمغان بر زمن این چامهٔ مشک آگینا

پر کن از بوی دلاویزش با جنبش خویش
خانهٔ سرخ گل و حجلهٔ فروردینا

نیک دانی که ابانماه چو آنجا برسد
بردمد از همه سو زیب و فر و آذینا

چرخ پر شعبده از بهر سبک رفتن عمر
هر سحرگاه دگرگونه نهد آئينا

تا تو آنجا برسی ابر زده خیمه بکوه
سیل پیچنده بصحرا شده چون تنینا*

باد پائیز،چو طفلان سبکسر بچمن
سر نهاده ز پی برگ رز زرینا

لاله بشکسته بر جوی دو صد جام نبید نسترن ریخته هر سوی،مه و پروینا

باغبان رفته و گل خفته و بلبل خاموش
آب چون زلف عروسان شده چین در چینا

گلبن سرخ،ز لالایی آهستهٔ بید
کرده برطرف چمن خواب خوش سنگینا

مهر تابنده بهنگام غروب از پس ابر
سرفرو برده بآتشکدهٔ برزینا

کوه تا کوه بخواب است و هوا خنیاگر
پای تا سر همه صحرا غزلی شیرینا

آسمان بر سر آن جلگه فرو ریزد ناز
خسته را زمزمهٔ جوی دهد تسکینا

جای من سبز،که آنجا شنوم ازلب عشق
داستانهای بهاری که بر او نفرینا

خوانم از هر ورق زردی اسرار گلی
بنگرم در بر هر غنچه دلی خونینا

شهر شیراز،مرا خانهٔ عشق است و امید
عشقها کرده بمن مهر و مهش تلقینا

هر کجا باشم اندیشه همانجاست که بود
خسرو آنجاست که آنجا گذرد شیرینا

لیک با اینهمه آن شهر مرا زندانی است
کو بیاد آوردم حادثهٔ گرگینا

هرچه بایست بلا بینم وانده،دیدم
دیده و دل نبرد بار بلا چندینا

رفتم و رفتم و در خانه تهی ماندم جای
چند چون شمع بسوزم بر یک بالینا؟!

بلبل نغمه سرا نکبت سرما نکشد
بیش از این جان نکند در قفسی شاهینا


***

مهربان مادر من!چون بتو این نامه رسید
ازغم ھجرم مده با گهرش تزیینا

هیچ مگری،که کنی روح من آزرده ز خویش
گر بشوئی بگهر مژهٔ چون زوبینا

با غروری که مرا هست،از این بیش مخواه
که کنم در بر هر بوالهوسی تمکینا

شاهبازم،چه نهی بند نیازم بر پای؟
آسمانم،چه کشی بیهده ام پائینا؟

چند آمیزم با راهزن و دزدانی
که نه پابند خدایند و نه مرد دینا

تا بکی بیهده بر خویش بپیچم چون مار
تلخ بر خویش کنم خواب خوش نوشینا

این گروهی که بظاهر همه یاران منند
در لبان خنده نهادند و به دلها کینا

حیله بازند و دو روی و دغل و مردمخوار پرورش یافته چون کرمان در سرگینا

الغرض جان و دل از دیدنشان بیزار است
دیو طبع اند و نمایند چنین مسکینا

من دگر آرزوی خانهٔ خود در دل خویش کشته و خوانده بر آن فاتحه و یاسینا

گر ترا مهر من است،آنچه که دارم بفروش
بار بربند و پر از خواسته کن خورجینا

دست ناهید مرا گیر و چو خورشید در آی
تا چه زاید پس از این گشت مه و پروینا


1323/8/3 تهران

*تنین : اژدها



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #119 874

#ناصرخسرو

(481-394 هجری قمری)


ناصرخسرو قبادیانی بلخى یکى از شعرای نیمه دوم قرن پنجم است که زمان شهرتش مقارن با حکومت سلجوقیان بوده و بطوریکه نوشته اند در عنفوان جوانى سمت دبیری چغری بیگ پسر میکائیل بن سلجوق را داشته و در همان دوره هم بفضل و دانش و سخنوری معروف بوده.چنانکه خود مکرر اشاره می کند این دوره از عمر را بلهو و لعب عیش و نوش گذرانده و مثل همه شعرای عصر بمدح پادشاهان پرداخته اما از اشعاری که در این دوره گفته است چیزی در دیوان او پیدا نمیشود،؛شاید بعد از تحول معنوی که برای او پیش آمده آنها را قابل بقا ندانسته و از بین برده است.
این تحول معنوی برای او در چهل و سه سالگی بر اثر خوابی پیش آمده.پس از آن،دست از همه تعلقات شسته و بعزم حج بمسافرت پرداخته.مسافرت او هفت سال طول کشیده،در این هفت سال چهار بار به زیارت خانه خدا رفته.در ضمن این مدت به سیر آفاق و تحقیق ادیان مشغول بوه تا گذارش بمصر افتاده.در آنجا بمذهب اسمعیلی داخل شده.از مراحل مستجیب و مأذون و داعی گذشته و بمرتبهٔ حجتی رسیده.آنوقت از طرف المستنصربالله،هشتمین خلیفه فاطمی مصر،برای ترویج مذهب اسمعیلی در خراسان مأموریت یافته. بزادگاه خود آمده و بنای دعوت را گذاشته.علمای مذهب تسنن ویرا تکفیر کردہ و مردم را بر او شورانده اند،ناچار به یمگان گریخته و برای نشر عقاید و انجام مأموریت خود تا آخرین روزهای زندگی مجاهده کرده است.

ناصر خسرو در فن قصیده سرائی استادی مسلم است و در مثنوی هم دستی قوی دارد،اما بیشتر عظمت و شهرت او مبتنی بر قصائد پر طنطنه و باشکوهی است که از او باقی مانده است.بحقیقت باید گفت که وی به انبوهی از کلمات فارسی که در حول و حوش اقلیمی از معانی دلخواه و مفاهیم محبوب و مطلوب او یافت میشوند سلطنت میکند و در سراسر این خطه سرکش ترین اوزان و توسن ترین قوانی را چنان منکوب و مسخر میراند که خواننده پیوسته مصداق واقعی این بیت منوچهری را پیش چشم مجسم می بیند :

گر بجنبانی بجنبد ور بفرمائی رود
بر طراز عنکبوت و حلقهٔ ناخن ربای

سعی ناصرخسرو بر این است که حتی المقدور قصائد خود را،هم از جهت بحور و قوافی،و ھم از نظر مفاهیم و معانی،از قصائد دیگران متمایز نماید و در این کار تا آن حد توقیق یافته است که با آشنائی مختصری به ادبیات منظوم فارسی میتوان اشعار او را از دیگران جدا کرد.

اشعار او نه مولود احساسات و عواطف خالص است و نه متوجه بعواطف و احساسات خالص؛مبداء آنها تعقل و ادراك است و ناچار مقصد آنها هم ادراک و تعقل است.از این بابت تقریباً سیر آنها در جهتی مخالف مسیر معمولی شعر است یا دست کم منحرف از آن.بعبارت دیگر هیجانهائی که موجد این اشعارند هیجانهای طبیعی و غریزی نیستند و بهمین دلیل نمیتوانند موجب هیجانهای غریزی و طبیعی باشند.

قصائد ناصرخسرو غالباً خطبه های بلیغ و غرائی هستند که بدنبال یک ریاضت طولانی،بر زشت نمودن غالب زیبائیهای مادی و بمنظور جدا کردن آدمی از آنچه جدائی ناپذیر بنظر میآید ایراد شده اند. برای ناصر اگر زندگی هیچ اھمیتی دارد از جهت مرگ است.او همیشه میخواهد این معنی را تلقین کند که "این نقد مگیر و دست از آن نسیه مدار." --صحت و سقم این عقیده مورد بحث ما نیست--قالب بیان قالبی است که سخن شناس نمیتواند با اعجاب و حیرت بدان ننگرد.

در قصائد او تغزل و تشبیب نیست.از خلال اشعار او هرگز آفتاب دلفریب بهاری طلوع نمیکند.از پشت پردهٔ کلمات او هیچوقت چهرهٔ تابندهٔ معشوقی آشکار نمیشود.نگاه او بجهان نگاه محکوم بقتل بیگناه و با ایمانی است که در اعماق آن نقشی از بهشت تصویر شده.گفته های او تغنیات روح خسته از کالبدی است که در آرزوی پرواز است.تعصب شدید و اعتقاد مذهبی کامل،برای او --برخلاف خیام و پیروانش-- هیچ جای شبهه و تردیدی نسبت به "فردا" نگذاشته است.با آنکه حافظ قرآن و وارث جمیع معلومات پیشینیان خود بوده سعهٔ صدر و افق بینائیش زیاد و بیکران نیست.جز پیروان مذهب اسمعیلی--مگر بندرت و در چند شعر-- کسی را بندهٔ رستگار خداوند نمیداند،باینجهت با حدت و خشونت مردم را به پیروی از خود دعوت میکند و غالباً آنهارا بكلمات "خر" و "بقر" و امثال آنها میخواند.

در قصائد اوغث و سمین نیست.اصلا در دیوان او قصیدهٔ درجهٔ سوم پیدا نمیشود.قصائد او را فقط بدو دسته میتوان تقسیم کرد : خوب و خوب تر.

آثار او بقول خودش از ستارگان بیشتر بوده،اما همهٔ آنها بما نرسیده.معروفترین آثار منظوم او یکی دیوان قصائد اوست، دیگر مقطعات او،دیگر مثنوی روشنائی نامه،دیگر مثنوی سعادتنامه و از آثار منثور او مشهورتر از همه سفرنامهٔ اوست و دیگر رساله ای در جواب نودویک فقره اسئلهٔ فلسفی و منطقی و طبیعی و نحوی و دینی و تأویلی که در آخر دیوانش چاپ شده و دیگر زادالمسافرین.
سال وفاتش 481 و مدفنش یمگان است.



#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #118 773

برای نامزدم


#بازگشته_من



سوی من بازآمدی ای حلقهٔ انگشتری
خوب کردی در بر دیوان نمی پاید پری

حلقهٔ عشق تو از انگشت دیوان تنگ بود درخور انگشت باید حلقهٔ انگشتری

پرنیان بر پیکر نادلربا زیبنده نیست
نیست کیمخت سیه درخورد تیغ جوهری

مشتریها داشتی دیدند همچون آفتاب
این ثریا بود،آن یک زهره،آن یک مشتری

خواب خرگوشیم دادند آنقدر تا روز رفت زانکه در شب تیزتر گردد دم افسونگرى

عشق رفت و ناز رفت و خانهٔ امید رفت
کور شد از گریه کردن نرگسان عبهری

عشق من دیوانه شد،معشوق من دیوانه دید
کرد از دیوانگی هائی بدیوان همسرى

چون بدست دیو آمد دلبرم انگشترم بازگرداندند اکنون حلقهٔ انگشتری

راستی نامردمی کردند و این کردارها
ننگ دیوان بود و ننگ مردمان بربری

ای بت نادلربا این رسم دلداری نبود
من بقربان تو کردم سوز عشقی آزری

با تو ای نادان اگر نابسته پیمان بودمی
کی چو شیران کرد معشوقم چنین عاشق دری؟

کشتی بشکسته گفتم ناز بر دریا مکن
ویژه بر جنبنده دریائی بدین پهناوری

چون کنیزی دیده بودم چهر زیبای تو را
تا نپنداری دلم بردی به نیکومنظری

گر سر وصلت نبود آخر درنگت از چه بود؟
وز چه بود از اولت زانگونه رای دلبری؟

از چه پذرفتی زمن انگشتر چون زهره را
وز چه گشتی از نخستین زهره ام را مشتری؟

بارها گفتم ترا من عاشقم،من عاشقم
هست با معشوق دلبندم سر همبستری

گر ترا چون من نمی زیبد رها کن دامنم
تا که بی پروا ببوسم آن لبان شکری

بازیم دادی و جان وامقی را سوختی سوخت عذرائی ز سوز من بعشق دختری

نام این کردارها در دفتر معنی چه بود؟
هر چه گشتم نیست،الا معنی بدگوهری

تا نپنداری که جائی داشتی در عشق من
بالله از عشق تو جان و دل بری دارم،بری

آشیان زند خوانان جای بوم تیره نیست
زاغ را همسر نگردد هیچگه کبک دری

زشت باشد ناز لکلک در بر طاوس مست
پیش بلبل نعره های گاو زاید از خری

مرغکان خانگی را بال و پر کوتاه شد
بشکند بال و پر کوتاه از بالا پری

***

حلقهٔ زیبای من جای تو هر انگشت نیست
صد هنر باید به هر انگشت،الا دلبرى

خلق میدانند و من مهر ویم در دل نبود زانچه شد،این نکته روشن شد چو مهر خاوری

حلقهٔ عشق سلیمانی نه اندر خورد دیو دیو،دیو است ارچه دارد خرگه اسکندری

کرد روزی مهر من جای ترا انگشت ديو
مهر کرد آری،نه مهر یار،مهر مادری

مهر مادر گفت تا بوسم شبی دستی پلید بوسه برسنگ سیه زد چشمه ساری کوثری

هر که چون من بشنود از مادر داننده پند
بایدش زینگونه کیفر دیدن از فرمانبری

ای زمرد زانچه پیش آمد تو را غمگین مباش
لب فروبند از سخن تا وارهم از داوری

گر بماندم زیور انگشت ماهی دارمت
کش کنیز تیره باشد مهر از سیمین بری



1319/4/3شیراز


#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #116 670
#فردوسی



ابوالقاسم حسن بن اسحق فردوسی شاعر حماسه سرای بزرگی است که در فن خود تا کنون نظیر و همتائی نداشته است.

اثر جاوید او شاهنامه است که بقول خودش در سال چهارصد هجری بپایان رسیده و چون در چند جای آن بزحمت سی یا سی و پنج سالهٔ خود در آن کار اشاره میکند پس در سال 365 یا 370 یعنی بیست و چهار سال،یا نورده سال پیش از سلطنت محمود غزنوی (421-389) شروع شده،باین دلیل افسانهٔ قرارداد فردوسی و محمود علاوه بر آنکه موافق با عقل نیست،مخالف با تاریخ است.آنچه میتوان احتمال داد این است که فردوسی در اواخر کار خود بعلل بسیاری بدربار محدود رفته و از او امید کمک داشته،اما سعایت درباریان شاه را بر وی غضبناک نموده و ناچار شاعر پیر از بیم پادشاه تا سال 416 بدربدری و سرگردانی افتاده،در این سال مرگ فرا رسیده و او را از خشم محمود رهائی داده است.

فردوسی علاوه بر آنکه شاعر بلیغ و چیره دستی است،داستانسرای ماهر و هنرمندی است و همین شخصیت مضاعف است که دیگران را با او مجال برابری نمیدهد.

شاهنامه فردوسی بگفتهٔ خودش بالغ بر شصت هزار بیت بوده و اکنون در حدود پنجاه هزار بیت آن باقی است و در این پنجاه هزار بیت با آنکه اشعار سست و متوسط هم پیدا میشود قطعات پرمغز و ابیات جزیل و استوار وداستانهای جاندار و بی نظیر بسیار است و شاهنامه یکی از امهات کتب فارسی بشمار میآید.

داستانهای ایرج - سهراب - خون سیاوش - کیخسرو - اسفندیار،از عالیترین داستانهای شاهنامه است و بعضی از قسمتهای بزم انوشیروان،از برجسته ترین قسمتهای حکیمانهٔ آن کتاب است و بر هر فارسی زبانی فرض است که این قسمتها را بدقت مطالعه کند.



#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن (شعرای قرن پنجم هجری قمری)



@drmhamidi
Post #115 1.77K
تقدیم به دوست و استادم دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی



غلطیدم ای حمیدی و غلطیدنم به درد
درهم شکست سنگر امن و پناه تو

رازت چو دانه در دل من بود و این زمان
در کام صد شکنجه تبه شد گیاه تو

اندرزگوی جان تو بودم به روز و شب
اینک خود از بلا شده اندرزخواه تو

ما هردو سوختیم به خاشاک این تنور
گر آه من گرفت در او یا که آه تو

دیگر تنی نمانده که خواهد قبای من
دیگر سری نمانده که جوید کلاه تو

در ملک ما دو خط موازی بهم رسد
گیرم که راه من دگر آمد ز راه تو

صد کار نیک اگر ز تو سر زد کسی ندید
تا چشم کوردل نگرد اشتباه تو

تا زنده‌ای به مرده‌پرستان زنده‌سوز
بیگانه‌ای و جمله به انکار جاه تو

پیشینه‌تاز عرصه تویی وین سیه‌دلان
بیغاره‌گوی اسب سپید و سیاه تو

مرد آن بود که یکتنه کوبد به هر سپاه
ای جان فدای فتح خوش بی ‌سپاه تو

با من مگو که بی‌ تو چها میکشم ز درد
ای آرزوی جان فریدون رفاه تو

دور از تو حال روز و شبم این زمان یکیست
مهر از تو بود و روشنی از چهر ماه تو

درویش رنجه در غم پیرم که دست چرخ
گویی بریده پای من از خانقاه تو



#فریدون_توللی



@drmhamidi
Post #114 1.9K
(برای #فریدون_توللی)


#دریای_گوهر



ای فریدون تا تو زادی بی‌گمان
شهر من دریایی از گوهر بزاد

با تو از ملک سخن در نظم و نثر
آفتاب از پشت دوپیکر بزاد

دهر را سحار زان خواند خرد
کآنچه ناید عقل را باور بزاد

ای بس آتشپاره‌ی هستی‌فروز
کز دل قرنی چو خاکستر بزاد

بت‌شکن از پشت بتگر شد پدید
دانی ابراهیم از آزر بزاد

پس عجب ناید که از قحط وفا
مهرورزی چون تو نام‌آور بزاد

گر نه من ماندم نه صورتگر چه باک
گر سرآمد عمر نی شکر بزاد

صبح صادق گر بشد در باختر
پرتو خورشید از خاور بزاد

رو بخوان در وصف خود با حکم عقل
آنچه از آن کلک افسونگر بزاد

"چون زمان عهد سنائی درنوشت
آسمان چون من سخن‌گستر بزاد

اول شب بوحنیفه درگذشت
شافعی آخرشب از مادر بزاد"


#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
(دو بیت آخر از #خاقانی است)




@drmhamidi
Post #113 682
#ماه_اسفند


پدید آمد اسفند بهمن گرفته
گل و سبزه در زیر دامن گرفته

ببرگ پرندین بشکوفه تر
تن شاخ عریان بهمن گرفته

به بادام بن ها ستاره فشانده
بسر شاخه ها نجم پرون گرفته

به ابر سیه آتش افکنده عمدا
بعمداش آتش بخرمن گرفته

بتاریکی و روشنی خو نموده
جهان را به تاریک و روشن گرفته

ز آب مژه گیسوی بید شسته
ز خوناب دل گرد لادن گرفته

بگوهر سر تاج نرگس شخوده*
بخمل زبابن های سوسن گرفته

قلمها فروکرده در خون بهمن
سراپای صحرا بروین گرفته

زمین و هوا را بهم خوی داده
نتاج عنین و سترون گرفته

گشوده دهان کبک را خند خندان
به زاغ سیه راه شیون گرفته

به بستان ز گل زلف سنبل شکسته
به صحرا ز گل جای پازن گرفته

گهی گیسوی بید بن شانه کرده
گهی از تن آب جوشن گرفته

گهی اشک بر روی صحرا فشانده
گهی بوسه از روی گلشن گرفته

گرفته ز روی بتان بوسه چندان
که خسرو ز دلدار ارمن گرفته

درآورده با بوسه خونها ز گلها
بدین گونه خونها بگردن گرفته

خوشا آنکه زینگونه خونها بگردن
به کوری چشمان دشمن گرفته

گرفته گهی ماهروئی بدامان
گهی گوش بر بانگ ارغن گرفته

بتی را بطنازی و عشوه سازی
بر شاخه ای سایه افکن گرفته

بلعل لبی بوسه دزدانه داده
تذروی بصد حیله و فن گرفته

نه چون من که هرشب ز دیوانگیها
به بخت سیه چاه بیژن گرفته

چو مرغ شباهنگ زآه پیاپی
شراری به هر کوی و برزن گرفته

جفا دیده،خون خورده،بیدار مانده
جهان را یکی تیره گلخن گرفته

به شیراز مانده چو ناصر به یمگان
به سمجی شبه گون نشیمن گرفته

چو مسعود پیوسته در نای خفته
دل چرخ را چشم سوزن گرفته

نجنبیده از جا چو باز شکاری
به پای سفر سنگ صدمن گرفته

ز مکر بتی شوم خمیده گشته
ز خمیدگی کیفر از زن گرفته

به اهریمنی تیره دل پنجه کرده
به سرپنجه خون هریمن گرفته

فغان بلاها به گردون رسانده
ز طبع روان جان دشمن گرفته

قلم را به خون کرده آغشته چندان
که خون دل دزد ریمن گرفته

بر تیر دلدوز بهتان مردم
سپرها ز پولاد و آهن گرفته

سخنهاش را پادشاهان دانش
چو لعل و گهر زیب گرزن* گرفته

متاع جوانی هبا کرده آسان
بسختی سر راه رهزن گرفته

چو زال سپهرش بدین گونه دیده
تنش زیر تیر تهمتن گرفته

ندانسته کاین کودک نیزه افکن
بسا نیزه از دست قارن* گرفته

فرو کرده دستی است در نای دشمن
به دست دگر دست ذوالمن گرفته


1320/1/4


#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها

1-شخوده : خراشیده،ریش کرده به ناخن یا به دندان.

2-گرزن : تاج مرصع که در قدیم بالای سر پادشاهان آویختندی

3-قارن :نام پهلوانی است،لغتنامه دهخدا




@drmhamidi
Post #112 459
#مقدمه

کتابهائی که از این ببعد زیر عنوان #بهشت_سخن انتشار می یابد شامل گزیده ی آثار و شرح احوال و توضیح سبک و روش گویندگان و نویسندگانی است که در ظرف این سیزده قرن نوشته ها یا گفته های با ارزشی از خود بزبان فارسی برجای گذاشته اند.

سعی من در این کتاب بر این است که زحمت خوانندگان حتی المقدور کم،و منفعت آنها حتی المکان زیاد باشد.

روش من در تمام این کتابها،روشی است که در همین کتاب اتخاذ شده است؛مقدمات کوتاه،خالی از زوائد، و تا آنجا که میسر بوده است واجد مزایای تفصیل-قطعات و نمونه های گزیده ى متعدد-

بنای حکمیت من در مقدمه ها،بر آثار است نه بر اقوال و اساس کار من در انتخاب بر کاوش است نه بر اتفاق.

بد نیست که برای اطلاع بعرض خوانندگان برسانم که همین کتاب کوچکی که در دست دارند از میان یکصد و چند هزار بیت با دقت انتخاب شده است،و برای چنین انتخابی،یکبار مطالعه کافی نیست.


1334/8/1تهران



#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن




@drmhamidi
Post #111 784
#گنجشکها ...


گنجشکها که فتنه و غوغا همی کنند
خواب مرا بشعبده یغما همی کنند

من،ظهر خسته آمده و در هوای خواب
آنها زخواب جسته و دعوا همی کنند

فرصت نمیدهند که سر بر زمین نهم
هر دم هزار شعبده برپا همی کنند

از پشت جام شیشه،لب حوض و روی بام
جان مرا اسیر تماشا همی کنند

زآن جستن و پریدن و پرشستن و شنا
از خواب،دیدگان مرا وا همی کنند

چندان بعجز و عشق زهم می کشند ناز
کز ناز رخنه در دل خارا همی کنند

چندان بناز بر پر هم میکشند روی
تا مهر خویش در دل هم جا همی کنند

جان مرا ز جذبه ی آن عشق لایزال
فارغ ز جور مردم دنیا همی کنند

یک لمحه میکشندم از این زندگی برون
با من سفر بعالم بالا همی کنند

شیرینی گذشته بآینده میزنند
وین لحظه های تلخ گوارا همی کنند

در چشمهای خسته ی من صحن خانه را
صحن بهشت و صحنه ی رؤیا همی کنند

با فکر من بجستن گمگشته میپرند
آن را که در من است هویدا همی کنند

پر میزنند،از زبر محو گشته ها
وان کشته های پنهان،پیدا همی کنند

وآنجا که پر بسوزد،از بال و پرزدن
همراه من ترانه و آوا همی کنند

وآن نغمه های پاک تر از شعر و عشق را
خورشید من،بسر سویدا همی کنند

با غمزه میبرندم،تا زیر آسمان
همسایه ام ببام ثریا همی کنند

وز قبرهای خاطره های عزیز عمر
این خاطر بلا زده،شیدا همی کنند

هرجا مزار لحظه ی عشقی و الفتی است
آنجا درنگ بیش،بعمدا همی کنند

هرجا گلی زدست من افتاد روی خاک
هر گفتگو که هست،همانجا همی کنند

عمدا بروی هر چمنی جای پای اوست
می ایستند و حل معما همی کنند

هرجا که او نشسته و خوانده است شعر من
در وصف هم چکامه ی شیوا همی کنند

با حیله میکشند مرا تا کنار بحر
دیوانه ام ز جنبش دریا همی کنند

چون سایه ها بلند شد و ظهر جان سپرد
پر میزنند و بیم ز تن ها همی کنند

وین رهرو پریده ی ناکرده خواب را
در زیر ابر یکه و تنها همی کنند

من خسته،تا از آن سفر بیکران رسم
مردم،بساط عصر مهیا همی کنند

وز من بریشخندی اسرار این سفر
بی آنکه بشنوند تمنا همی کنند

من چشم میگشایم و این اشکهای نغز
در پیش مردمانم،رسوا همی کنند

در گوش من،زمین و زمان،جفت و همصدا
اوصاف عشق آدم و حوا همی کنند

در پیش دیدگانم اشباح پر هراس
وصف شکوه قیصر و کسرا همی کنند

می بینم آنکه مرد منم!ورنه مهر و ماه
رقص کهن،بپرده ی دیبا همی کنند

خون میخورم که از پس من نیز عشوه ها
بر خاک من چو شاهد رعنا همی کنند

غوغای من گذشته و گنجشکها هنور
هنگام ظهر فتنه و غوغا همی کنند

خرم زیاد خاطر ایشان که ساعتی
عیش مرا بدیع و مهنا همی کنند



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drmhamidi
Post #109 3.56K
#آیاهنوزهم ...؟!


دیدم ترا و چشم بدت دور،جانیا
در دلبری هنوز گل و ارغوانیا

اول که دیدمت نتوانستمت شناخت
زیرا ندیده ام گل رویت زمانیا

آن روزها که عشق تو میسوخت جان من
بودی گلی نخورده نهیب خزانیا

بگذشته با کرشمه ز سر حد کودکی
آهسته میشدی که نمائی جوانیا

می ریخت چون بدوش تو آن رشته های ناز
بیننده ای نبود که یابد امانیا

بودی فرشته ای ز لطافت که عقل من
باور نداشت اینکه پذیری مکانیا

بشکفته داشتی دو رخ تازه چون دو گل
افراشته ز مژه بر آن سایبانیا

وان ساق و زانوان چه فسونها که ساختند
در زیر موجهای تنک پرنیانیا

این نکته کس نداند و پیش تو روشن است
گر داشتم زعشق تو شور و فغانیا

***

امروز سالها شده زان عهد،نازنین
ما گشته ایم و بر سر ما آسمانیا

بگذشته فرودین ها زان فرودین عمر
کم کم بگل وزید دم مهرگانیا

نشناختم گرت به نخستین نگاه خویش
حق ناشناس مردم پستم ندانیا

تا گرم شد دلم ز همان آتشین نظر
یاد آمدم که ای گل زیبا همانیا

خواندم از آن نگاه،که کردی سوال تو
دادم جواب،اگر بتوانی بخوانیا

فریاد از آن دو چشم که پرسد ز حال من
فرخ لبی که بسته و دارد بیانیا

ای آفتاب عمر من،ای ماه نازنین
با جانشین بلبل گویا چسانیا؟

من با گلی که جای تو بشکفت خوشدلم
زآن پس که کشت غیر تو ام پهلوانیا

تو نیز اگر چه هیچ نماندی بکام من
ای مهربان بکام دل خود بمانیا

با آنکه روزگار به تاراج حسن توست
بینم همان بهار و همان بوستانیا

هرچند دلبری و دل آرا هنوز هم

لیکن بگو که با من...

آیا...؟!

هنوز هم...؟!



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#اشک_معشوق


@drmhamidi
Post #107 522
دختران را اگر دعا كنید یا نفرین گوئید برایشان یكی است!از بس كه مغرور و خود پرستند.یك وقت نقاشی زیبا در برابر دختری پریوش ایستاده بود و با او حرف میزد چنانكه پروانه ی ظریف با گل دلفروز مصاحبه كند.نسیمی از روی گلهای قشنگ و صحراهای سبز برخاست و راز و نیازهای آنها را بگوش من رساند،می گفت:دوشیزه عزیز و قشنگ،الهه عشق و جمال،درست است كه چهره تو در زیبایی و لطافت مثل برگ گل است اما ضرورت دارد كه تو خود هر ساعت آنرا بستائی؟دختر گفت:نقاش بزرگوار،هنرمند عالی مقام،درست است كه تو در قلم سیاه و رنگی نظیر و همتا نداری اما ضرورت هم دارد كه تو خود پیوسته این ادعا را داشته باشی؟
نقاش جواب داد:پروانه لطیف،من در مقابل كسانیكه به تابلو های نقاشیم ایراد می گیرند این ادعا را می كنم و در عوض در پیش كسانیكه از من تعریف و توصیف می كنند فروتنی می نمایم اما تو در وجاهت منكری نداری،ازهمه اینها گذشته هر چه كه تو قشنگ تر شوی برای من بهتر است،خدا كند قشنگترین دختران روی زمین باشی،دختر عصبانی شد و گفت:تر؟ترین؟ قشنگترین باشم ؟مگر نیستم؟مگر تو می توانی از من قشنگتر یا قشنگترین هم تصور كنی؟ این بگفت و نقاش را رها كرد.این نمونه كوچكی است از ساده لوحی دختران.به حقیقت ایشان خوب و بد را در نمی یابند،ایشان در عالم به هیچ وجه نمی ارزند بیش ازهمه چیز شیفته ظواهرند،ظواهری بی مغز و سهل،بقدر جواهر برای ایشان قیمت دارد،بدلیل آنكه جواهر را می دهند و آنها را می گیرند رقص و انواع حركت های آن كه یاد گرفتنش كاری سهل و ساده است و به علاوه جز تحریك شهوت هم كاری نمی كند،برای ایشان از معجزات است.آب دهان خود را به هنگام ادای این كلمه آنطور قوت می دهند و پشت چشمها را نازك می كنند كه بیا و ببین.
اگر بگوئید فلان دوشیزه خانم فلان جسم شیمیایی مجهول را كشف كرده بنظرشان اهمیت ندارد،اما اگر بگوئید فلان دختر آنقدر خوب می رقصید كه انسان را مات میكند خون در بدنشان بجوش می آید و با دیده تاسف مثل بره خیره خیره نگاه می كنند! این نگاه معنی این جمله را می دهد كاش من به جای او بودم . بعضی از این موجودات بقدری خوشرو و مهربانند كه وسط خیابان ها و جلو مردها آئینه را از كیف در میارند و لبها را غرق ماتیك می كنند...


1321/02/28


#فرشتگان_زمین
#آدمیزاد (دکترحمیدی)


@drhamidi
Post #106 697
#سقراط


گفتند گاه مرگ بسقراط کای حکیم
ای پادشاه شومی فرخنده داشتن

وی معنی خرد،که بزرگی ترا سزد
یعنی خدای را،زتوئی بنده داشتن

بس معجزا که از تو بجا ماند و زآن یکی
مردن ولیک برتری از زنده داشتن

پاینده ای و دانی نوعی خدائی است
پای برهنه،هستی پاینده داشتن

وین مشکل دگر بگشا زآنکه سهل نیست
دردست جام زهر و بلب خنده داشتن

با ما بگو ترا چه بدینجا رسانده است
یعنی بدین شکوه برازنده داشتن

گفت اول از گذشته نماندن خطی سیاه
دوّم امید ژرف بآینده داشتن



#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها



@drhamidi
Post #105 704
هیچ موجودی از دختر لجوج تر و كینه كش تر نیست.
هیچ جنبنده ای از دختر مغرورتر و هواپرست تر خلق نشده.قلب یك دختر جوان را اگر بشكافید و بزرگترین آرزوهای نهانی او را بپرسید بدون شبهه این است كه مردی و حتی مردانی را در دام عشوه و طنازی خویش اسیر ببیند.دختران عموما به كمند عشق انداختن جوانان را فتحی بزرگ می دانند.این فتح ناچیز بزرگ ترین فتوحات دوران جوانی و شادمانی آنها شمرده می شود.اهمیت خود را بسته به تعداد عشاق می شمارند.دختری كه فقط یك عاشق دارد،خود را از دختری كه هیچ عاشق ندارد بسیار بزرگ تر می داند ولی در برابر دختریكه فقط دو عاشق داشته باشد بالطبع كرنش و احترام می كند و این هر دو در مقابل دوشیزه ای كه سه عاشق داشته باشد و همین طور الی آخر خود را كوچك می شمارند.این موجودات ضعیف العقل با این عمل به جهانیان می فهمانند كه اهمیت آنها از این حیث هم بسته به وجود مردان است.زیرا مردان و عشق مردان است كه ایشان را نخوت و بزرگی و برتری می بخشد.بزرگترین و كشنده ترین همس ایشان این است كه شبیه ستارگان سینما باشند.هر دختری عده ای از اسامی مردان قشنگ و زنان دلفریب را كه ستارگان سینما هستند می داند.هیچ دختری نیست كه بحد بلوغ رسیده باشد و دانیل داربو را نشناسد و از ژست های او كم و بیش تقلید نكند.دختران به سینما نمی روند مگر برای اینكه طرز ژست و حركات و صحبت آكترها را ببیند و از همان سالن سینما شروع به تقلید كنند و آنها را بخاطر بسپارند.ایشان خود دریافته اند كه جز از لحاظ وجاهت از طریق دیگری نمی توانند بر مردان پیشی گیرند و تعجب در این است كه بیشتر هم در عاشقی بر مردان سبقت می جویند و پیش از آنكه مردی بدام آنها بیفتد آنها بدام او می افتند.همین كه بدام افتادند اسلحه زیبایی را هر شب تیارتر و آماده تر می كنند و چون تنها وسیله ی ابراز عشق ایشان عشوه است انواع و اقسام عشوه ها را در مقابل آئینه می آیند و هر كدام را یا هر كدامها را كه رباینده تر یافتند در موقع دیدن محبوب خود بكار می برند.این است كه آئینه برای یك دختر از یك كتاب بسیار نفیس،بیشتر ارزش دارد.هنگامی كه دسترسی به آئینه نداشته باشند،مثل وسط خیابان ها،به بهانه خریدن اشیاء، در شیشه های مغازه ها،اندام خویش را برانداز می كنند.آب اگرچه به قول معروف آئینه ی دراز گوش است گاهی هم متاسفانه آئینه ی سر با نمای این موجودات لطیف می شود.هنگامیكه در جلوی مردم خجالت می كشند كه بر اندام و چهره خویش بنگرند،در لبه های ورشو و شفاف كیف های دستی خود و در هر چیز درخشنده دیگری از قبیل تیغه چاقو هنگامیكه سر میز باشند.سر شیرینی خوری ورشو و غیره خیره می شوند.با همه اینها اگر شب در عشق جوانی تا صبح بسوزند و تصادفا صبح جوانك هم پاسخ گردش چشم ها و التماس و تضرع دلها كه از سرخی صورت و گونه و غیره هویدا می شود به خواستگاری ایشان فرستد از شادی در نهان جیغ می كشند ولی بظاهر می گویند : وای كی؟فلانی؟جگرش پایین بیاید من زن او نمی شوم.همین كه احساس كردند معشوق ایشان عاشق آنها شده است عشقشان سرد می شود و در پی به دام انداختن دیگری می افتند زیرا خود پرستان سبك مغز،عظمت عشق را در برابر كثرت عشاق،به هیچ می انگارند و این است كه هر دختری یك لیست از اسامی عشاق خود تهیه كرده و آنرا از نام دوازده امام بهتر از بردارد.تا گفتید خانم سلام علیكم بنده را به چاكری و نوكری بپذیرید.این لیست را برای شما می فرستد.من چون مكرر این لیست ها را از دست معشوقه ای گرفته ام شمه ای از آن را برای شما می نگارم....
در فلان تاریخ آقای سیاه خان كه از وجاهت صوری هم بی بهره نبود به خواستگاری آمد زن او نشدم.
بعد از ان آقای حاكم كشن آمد جواب دادم.كدخدای كره آمد قبول نكردم.سرهنگ فلان به توسط همشیره اش پیغام داد نپذیرفتم من اصولا زن اینجور آدم ها نمی شوم.در این اواخر دختران پكر وپخت كخه ده سال در یك كلاس می مانند و الف را از با نمی شناسند این حرف را یاد گرفته و در جواب خواستگاران می گویند من هنوز تحصیلاتم تمام نشده و پس از اتمام تحصیلات در ایران خیال مسافرت به اروپا را دارم.بعضی ها لوس می شوند و اظهار لطفی نسبت به صنایع و هنرها می كنند و می گویند آرزو دارند زن فلان ویولونیست یا فلان مخترع باشند.به فلان نویسنده بی علاقه نیستند و از فلان شاعر خوششان می آید در صورتیكه به جان همه شان قسم دروغ می گویند و هیچ كدام از این چیزها را نمی فهمند فقط می خواهند خود را دانشمند جلوه دهند و به صنایع و هنرها شیفته وانمود كنند.اما حقیقت را از من بپرسید كار از كار افتاده بیاموزید.بزرگترین چیزی كه نظریك دختر را جلب می كند اتومبیل است.امسال41 و سال بعد 42.دختری را دیدم كه آرزو داشت هر دو چشمش كور شود و یك شوهر اتومبیل دار داشته باشد.می دانستم می رنجد ولی نتوانسم جلوی خود را بگیرم گفتم خانم زن یك شوفر كچل بشوید.

1321/02/28


#فرشتگان_زمین
#آدمیزاد (دکتر حمیدی)


@drhamidi
Post #104 717
#شاعر_عشق


در بین شاعران عصر یک نادره ی کم‌نظیر ـ اما جوان و فوق‌العاده جسور و مغرورـ هم بودکه قریحه ی مبدع و طرز بیان موثر و تقریباً خالی از ایرادی داشت،‌اما قدرش بالنسبه مجهول ماند و به شهرتی که شایسته آن بود نرسید :

مهدی #حمیدی_شیرازی

او در بین مجموعه‌های شعرش ( #اشک_معشوق، #سالهای_سیاه، #طلسم_شکسته و #ده‌فرمان ) قریحه فوق العاده ی یک شاعر رمانتیک عصر جدید ایران،( و شاعری )از نسل ادبی ویکتور هوگو، الفردوموسه، لامارتین و‌هاینریش‌هاینه را با تمام لطایف و ظرایف سنتهای شعر قدیم فارسی نشان می‌دهد.
حمیدی که مخصوصاً شاعر عشق است،عشق را با نوعی انتقام‌جویی،کینه‌توزی و عصیان تلخ و پرشور در می‌آمیز که مجنون بادیه را هم از خود بازپس می‌گذارد و به هر حال با وجود علاقه‌ای که در کار قافیه‌سنجی،به رعایت سنتهای قدما دارد،از سنت تسلیم و تواضع عاشقانه که رسم شعرهای سنتی است به طور وحشت‌انگیزی فاصله می‌گیرد.
حمیدی شاعر عشق است، اما غزلسرا نیست؛غزلش را در #قصیده‌ها ی محکم و با زبان ناصر خسرو و مسعود سعد و خاقانی می‌سراید،یا #ترکیب_بندها ی معمول فرخی و مسعود را به کار می‌گیرد و احیاناً در حالی که مثل‌هاینریش‌هاینه معشوق را تهدید و نفرین می‌کند،از قالب #چارپاره_‌ها یی که در آن ایام تازه معمول شده بود ـ و بهار و صورتگر و یاسمی و خانلری و دیگران بدان علاقه نشان می‌دادندـ استفاده می‌نماید.در #مثنوی دو منظومه ی « #ابراهیم »و« #ده_فرمان »، اوج تعالی کلام شاعرانه را نشان می‌دهد؛ اما برخلاف انتظار، هیچ گونه تفسیر و تقریر عرفانی و صوفیانه را در شعر وارد نمی‌کند.
‌حمیدی شیرازی شاعر با قریحه،خوش ذوق و مبتکر بود و در بعضی از شاعران جوان‌تر نسل خویش ـ از جمله تا حدی فریدون #توللی ـ تأثیر گذاشت.



#عبدالحسین_زرین_کوب
#حمیدی_درنظردیگران



@drhamidi
Post #103 786
از شش هفت روز پیش از انشاء اين قصيده،جامعه ی فارغ التحصیلان دانشسرای عالی که نگارنده هم در آنزمان عضویت آنرا داشت برای احقاق برخی از حقوق خود اعتصاب کرد.این اعتصاب مصادف با وزارت دکتر شایگان و نخست وزیری قوام السلطنه بود.روز 27 فروردین 1326 در تالار دانشسرای عالی که محل تجمع فارغ التحصیلها بود،این قصیده خوانده شد.دکتر حمیدی.



#ما_و_اعتصاب



بخواندم که ملکی بغم نانشیند
که خرم در او مرد دانا نشیند

برسوائی کشوری بس نماند
که در وی خردمند رسوا نشیند

چو فرخنده روز دیاری سرآید
نخستین خردمندش از پا نشیند

بزندان رود بسته بوزرجمهری
پس آنگاه ایوان کسرا نشیند

از آن پیش کآید بشب روز ملکی
بچهر خرد گرد یلدا نشیند

چو خاشاک از تندبادی بجنبد
نخستن بچشمان بینا نشیند

شگفتا از این محشر دیو مردم
که مردم کش و دیو آسا نشیند

بکشتار گاه تن ناتوانان
ز سختی چو غولی هیولا نشیند

نه بهراسد از ناله ی دردمندی
نه از خنده ی آتشین وا نشیند

بنوشد بهر بام خون از گلوئی
بهر شام با رطل و مینا نشیند

شکیبا چرا خفت باید بشهری
که در وی خرد ناشکیبا نشیند

همه روز دلخسته،دانا گروهی
بدردی در این تنگ مأوا نشیند

نپرسند یکتن ز بالا نشینان
که خلقی چرا باید اینجا نشیند!

گروهی که چشم است روی خرد را
چه باید بدین در چو اعما نشیند؟

بلی،درد بیمار مردم نپرسد
چو دجال جای مسیحا نشیند

بلی ارج طاوس نادیده ماند
چو خر پشه ای جای عنقا نشیند

بلی خون شود مشک در ناف آهو
چو خس برتر از مشک سارا نشیند

نه خجلت برند از رخ مرد دانا
که خجلت بر آن روی،حاشا نشیند

نه ترسند از تیره شبهای کشور
که بر صید خود بوم،شبها نشیند

همه خوش که بر مسند امروز ماند
همه خوش که بر صدر فردا نشیند

نداند که بر صدر ماندن نیاید
ز هرکس که بر صدر زیبا نشیند

زنند آتش فتنه عمدا بخلقی
که بر آتش فتنه عمدا نشیند

نشیند بدلشان دم مرد دانا
اگر خار بر سنگ خارا نشیند

ز سرمستی جاه،مستند و خرم
که خرم همان مست و شیدا نشیند

نترسند از خشم دریای ژرفی
کزآن جنبش ژرف دریا نشیند

نخوانند انجام کار وزیری
که شش سال بر دار بالا نشیند

بتخت وزارت نشستن چه حاصل
خوش آنکس که بر تخت دلها نشیند


***

رفیق منا!چون بپا ایستادی
مشین تا که این فتنه از پا نشیند

چه میترسی از بند و زنجیر و زندان
به بند و به زنجیر،دانا نشیند

درخت برومند آزادگیها
بهر گوشه باید که از ما نشیند

به ما باید این ملک آباد گردد
که دهقان بامید خرما نشیند

چو باید که دانا برد بار نادان
بزندان همان به که تنها نشیند

بدین خونبها مزد ننگین که تاند
که یکشب بعیش مهنا نشیند؟

خوش آنکو چومن جای بی ارج خود را
سپارد بهر ناکسی تا نشیند

نه این گفته از بیم افلاس گویم
که افلاس دور از"من" و "ما" نشیند

کسی را بخلقی نیازی نیفد
که در چنگ،کلک گهرزا نشیند

ولیک از شکست تو این بیم دارم
که اسکندری جای دارا نشیند

دگر باره غارتگر تندخوئی
بغارت بر این خوان یغما نشیند

بدانسان که دیدی نفسهای مردم
بسینه درون،ناگوارا نشیند

اگر ما نشینیم حق ناگرفته
کجا حق در این ملک برجا نشیند؟

گریزیم چون ما ز غوغای دزدان
کجا بیوه زن پیش غوغا نشیند؟

چه ماند ز لشکر بدشت نبردی
گر از بیم،رستم ز هیجا نشیند

*
***

چو این گفتم این نکته را نیز گویم
اگر فتنه ای برشود یا نشیند

من از شایگان این خطا را ندانم
که او از خطاها مبرا نشیند

یکی مرد پاک است و زآن در وزیران
سخنهاش کمتر به دلها نشیند


1326/1/27تهران



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها



@drhamidi
Post #102 581
#البرز



ز ابر آمد برون دامان البرز
قبا شد خرقه ی خلقان البرز

بزرين تيغ مهر از بامدادان
دريد آن سيمگون خفتان البرز

بتابيد آفتاب فروردين ماه
بنرمي بر تن عريان البرز

درخشيد از پي ابري گهر ريز
چو گوهر پاي تا سر جان البرز

سرشك شادماني چشمه ها ساخت
ز چشمان گهر افشان البرز

دويد از چشم تا آنجا كه رقصيد
گل بابونه در دامان البرز

نسيم صبح مي داند كه امروز
چه غوغائي است در ايوان البرز

ز مشك و عنبر و خيري و ناز*
بود ناز جهان مهمان البرز

دهد چون بيد بن بر گيسوان باد
بسايد مشكها بر خوان البرز

كشد چون مرغ دستان ساز آواي
بگل خندد لب و دندان البرز

خوشا اين عيش جاويدان كه هر سال
پديد آيد به كوهستان البرز

ز رعد بانگزن برخيزد از خواب
هژبر آهنين اركان البرز

كشد خميازه اي چونانكه لرزد
بناي دشت با بنيان البرز

بلغزد بهمن لغزنده زان بانگ
چو كوه سيم از كوهان البرز

برآيد جام در كف مست و مخمور
ز هر سو نرگس فتان البرز

كند بشكوفه ی بادام بن رقص
بر آب چشم جاويدان البرز

دريغا كز پي ما فروردين ها
درآيند از پي آبان البرز

بسا شاما كه ما خاكيم و برخاك
فروزان لاله نعمان البرز

بسا روزا كه ما خوابيم و ريزان
بنفشه از لب خندان البرز

چه كوتاه است عمر آديمزاد
بپيش عمر بي پايان البرز

چه سنگين است ارمانهاي اين عمر
چو گيرد جاي در ميزان البرز

مرا نيز آرزوها بود زين پيش
بسنجش هر يكي چندان البرز

كيم اكنون؟يكي آواره از عشق
دبيري در دبيرستان البرز



1323/27/2



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#پس_از_يكسال



@drhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →