#نامه_ای_به_مادرم
ای دم سرد خزان ای نفس مشکینا
ای کمر بسته بتاراج گل و نسرینا
گر روی جانب شیراز من و خانهٔ عشق
ارمغان بر زمن این چامهٔ مشک آگینا
پر کن از بوی دلاویزش با جنبش خویش
خانهٔ سرخ گل و حجلهٔ فروردینا
نیک دانی که ابانماه چو آنجا برسد
بردمد از همه سو زیب و فر و آذینا
چرخ پر شعبده از بهر سبک رفتن عمر
هر سحرگاه دگرگونه نهد آئينا
تا تو آنجا برسی ابر زده خیمه بکوه
سیل پیچنده بصحرا شده چون تنینا*
باد پائیز،چو طفلان سبکسر بچمن
سر نهاده ز پی برگ رز زرینا
لاله بشکسته بر جوی دو صد جام نبید نسترن ریخته هر سوی،مه و پروینا
باغبان رفته و گل خفته و بلبل خاموش
آب چون زلف عروسان شده چین در چینا
گلبن سرخ،ز لالایی آهستهٔ بید
کرده برطرف چمن خواب خوش سنگینا
مهر تابنده بهنگام غروب از پس ابر
سرفرو برده بآتشکدهٔ برزینا
کوه تا کوه بخواب است و هوا خنیاگر
پای تا سر همه صحرا غزلی شیرینا
آسمان بر سر آن جلگه فرو ریزد ناز
خسته را زمزمهٔ جوی دهد تسکینا
جای من سبز،که آنجا شنوم ازلب عشق
داستانهای بهاری که بر او نفرینا
خوانم از هر ورق زردی اسرار گلی
بنگرم در بر هر غنچه دلی خونینا
شهر شیراز،مرا خانهٔ عشق است و امید
عشقها کرده بمن مهر و مهش تلقینا
هر کجا باشم اندیشه همانجاست که بود
خسرو آنجاست که آنجا گذرد شیرینا
لیک با اینهمه آن شهر مرا زندانی است
کو بیاد آوردم حادثهٔ گرگینا
هرچه بایست بلا بینم وانده،دیدم
دیده و دل نبرد بار بلا چندینا
رفتم و رفتم و در خانه تهی ماندم جای
چند چون شمع بسوزم بر یک بالینا؟!
بلبل نغمه سرا نکبت سرما نکشد
بیش از این جان نکند در قفسی شاهینا
***
مهربان مادر من!چون بتو این نامه رسید
ازغم ھجرم مده با گهرش تزیینا
هیچ مگری،که کنی روح من آزرده ز خویش
گر بشوئی بگهر مژهٔ چون زوبینا
با غروری که مرا هست،از این بیش مخواه
که کنم در بر هر بوالهوسی تمکینا
شاهبازم،چه نهی بند نیازم بر پای؟
آسمانم،چه کشی بیهده ام پائینا؟
چند آمیزم با راهزن و دزدانی
که نه پابند خدایند و نه مرد دینا
تا بکی بیهده بر خویش بپیچم چون مار
تلخ بر خویش کنم خواب خوش نوشینا
این گروهی که بظاهر همه یاران منند
در لبان خنده نهادند و به دلها کینا
حیله بازند و دو روی و دغل و مردمخوار پرورش یافته چون کرمان در سرگینا
الغرض جان و دل از دیدنشان بیزار است
دیو طبع اند و نمایند چنین مسکینا
من دگر آرزوی خانهٔ خود در دل خویش کشته و خوانده بر آن فاتحه و یاسینا
گر ترا مهر من است،آنچه که دارم بفروش
بار بربند و پر از خواسته کن خورجینا
دست ناهید مرا گیر و چو خورشید در آی
تا چه زاید پس از این گشت مه و پروینا
1323/8/3 تهران
*تنین : اژدها
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
Post #122
778