TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
672
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #102 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #101 621
#پایان



خوشه چین هیچ خرمن نیستم
گوهر خلقی به دامن نیستم

ارزنی از خوشه های دیگران
گر نکو بینی بخرمن نیستم

عاریت کردم گهی از دوستان
تا بدانندم که دشمن نیستم

معدن پیشینیان دیدم تمام
بی خبر از هیچ معدن نیستم

گر کشد کلکم سر از فن کهن
کهنه کارم غافل از فن نیستم

ور دریدم جوشن رویین تنان
رستم بی خود و جوشن نیستم

گشته ام چون بلبلان هر گلشنی
بلبل نادیده گلشن نیستم

هم زبان پیرها گشتم گهی
تا ببینی طفل الکن نیستم

هر کجا رفتم به استقبال کس
دید مرد پشت کردن نیستم

کوفتم با تیغ هر کس بر سرش
تا بدانی پاره آهن نیستم

راست خواهی زاوستادان سخن
کس به استادی معین نیستم

پنجه بردم پیش هر رویین تنی
گفت من مرد تهمتن نیستم

در جوانی گردنم افراشته است
منت پیران به گردن نیستم

تا منم گر این سخن پیدا نشد
می شود پیدا ولی من نیستم



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#اشک_معشوق


@drhamidi
Post #100 548
#همای_رمیده



باز اگر صبح مرا وعده به شام اندازد
طشت رسوایی من از سر بام اندازد

ترسم اینگونه که میبیند و نادیده رود
کار دیدار به فردای قیام اندازد

بخت دیوانه به خواب است و هما در پرواز
کاش بیدار شود تاش به دام اندازد

چه شد آخر که از این منزل ویرانه رمید
آنکه می خواست در او بار مدام اندازد

مه که در مجلس ما جام طرب می گرداند
نکند رشک برد سنگ به جام اندازد

آنکه با بنده ی خاصش نبود روی خلوص
وای اگر چشم وفا بر رخ عام اندازد

باز هم زندگی و مرگ دوان آمده اند
تا مرا بخت در آغوش کدام اندازد

صبح اقبال حمیدی که نخندیده هنوز
آه اگر زود چنین پرده ی شام اندازد



#حمیدی_شیرازی
#غزلها



@drhamidi
Post #99 564
پنجاه سال روز و شبم در تعب گذشت
تا اوستاد گشتم و مرد مجربی

امروز پای تا سر لرزم بخود چو بید
بینم چو کودکی بشتابد بمکتبی

دانم که بینوا چه زبر زیرها شود
با عامل زمانه چنان اسم معربی

گر وارهد ز جنگ و زآتشفشان و سیل
وز پنجه ی وبائی و سرطانی و تبی

وانهم خدا بخواهد و شیطان پرفریب
هر لحظه اش بحیله نخواند به مذهبی

روزیکه موی او همه چون پنبه شد سفید
یابد زمانه او را در خورد منصبی

وانگه اگر ز دیده ی او بنگری بر او
کبکی در آرزوی عقابّی و مخلبی

جانم بلب رسید و بدینجا رسیده ام
کز آسمان نخواهم جز جان بر لبی

یعنی ز هرچه هست جز این آرزوم نیست
کاندرمیان خواب ز گیتی روم شبی

چندان امان نیابم چون برق زود میر
کز سینه بر لب آرم فریاد یاربی


#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها


@drhamidi
Post #98 675
آمد خزان و بر رخ گل رنگ و بو نماند
وزگل بجز حکایت سنگ و سبو نماند

زان نقشهای دلکش زیبا به روی باغ
از ابر و بادها اثر رنگ و بو نماند

در پای گل که آنهمه آواز بود و بانگ
جز بانگ برگ و زمزمه ی نرم جو نماند

بر شاخه ها از آنهمه مرغان و نغمه ها
الای مرغ کوکو و بغض گلو نماند

ای آرزوی من!همه گلها زباغ رفت
غیر خیال روی توام روبرو نماند

چیزی به روزگار بماند ز هر کسی
وز ما به روزگار بجز آرزو نماند

باری ز من بپرس و ز من یاد کن شبی
زان پیشتر که پرسی و گویند او نماند



۱۳و۱۲و۱۳۲۹تهران


#حمیدی_شیرازی
#غزلها



@drhamidi
Post #97 2.42K
نکته ای درباره ی شعر #ملکه_عریان ،سروده دکتر #حمیدی_شیرازی :

اکثر خوانندگان این شعر میپندارند که این شعر گفتگوی دکترحمیدی با زن مورد علاقه اش است و باین ترتیب به معنا و مقصود اصلی شعر و شاعر پی نمیبرند!
جالب است بدانید دکترحمیدی در این شعر نه با معشوق و زن مورد علاقه ی خود،که با قریحه یا طبع شاعرانه ی خود سخن میگوید و قراین متعددی در تایید این مدعا در این شعر موجود است.


@drhamidi
Post #96 3.03K
آمد برم رمیده چو آهویی
زی آدمی ز غرش شیر آید
گفت آمدم که چشم توام این بار
چندان کند نگاه که سیر آید

یک امشبی هر آنچه دلت خواهد
بنگر به روشنایی مهتابم
لیکن بدان که چون گذرد امشب
دیگر شبان نبینی جز خوابم

از این سخن جهان به سرم چرخید
گفتی دگر ز عمر زمانم نیست
وین دم که میزدم به هوای او
فردا دم سپیده دمانم نیست

بازم به گوش دل به نهان کس گفت
خلقی به گیر و دارت آویزند!
یک امشبی به دار فنا خوش باش
فردا سحر که دارت آویزند!

دستش بگیر و روی به صحرا کن
با عشق چیست شوی و زن و فرزند
اینها که راز عشق نمی دانند
قرآن به گوش خر کنی و پازند

این موریانه ها چه ثمر دارند؟
عمر تو می خورند و بنای او
دستش اگر بگیری و بگریزی
نه او بد آیدش نه خدای او

آن کوه را ببین که درآنجا ،دور
سر زیر برف کرده و استاده است
پایش به دامن ده زیبائیست
کز بهر زندگانی آماده است

آنجا برو به سایه جنگل ها
چون سایه باش هر دم دنبالش
هر مرغ عاشقی که به شهر آید
باید که بشکنند پر و بالش

ده سال روز آمد و شب آمد
صبح بهار و شام زمستان شد
گاهی زمان مستی هشیاران
گه روز هوشیاری مستان شد

آخر چه دیده اید شما هر دو
زین روزهای مستی و هشیاری؟
جز روزها دویدن و جان کندن
جز شام ها نخفتن و بیداری؟

ای مرد، این که پیش تو استاده است
ده سال نظم و نثر و پریشانیست
یک امشبیست پیش تو-میگوید-
یک امشبیست ،امشب ،فردا نیست

مرغ رمیده را که به دست افتاد
دانا به رایگان ندهد از دست
فردا دگر کجای جهان یابی
این مرغ را که پیش تو امشب هست؟!

در لحظه ای به صحن خیال من
صدها هزار فکر کند بازی
تا باز آیم از سفر اندوه
بینمش گرم مستی و هشیاری

نور سپید ماه از آن بالا
لغزیده لای خرمن گیسویش
من خشمگین که ماه تند زان دور
چون عنکبوت پیری بر مویش

وان مژه سیه که به خون تشنه است
بر روی گونه هاش زده سایه
گویی کسی نوشته برآن رخسار
شادی خانه ، محنت همسایه

هر دم نسیم سردی برخیزد
بوی گلی ازو به مشام آرد
وین فکر در دماغ شود پیدا
کای خرم آنکه با تو به شام آرد

انگشت نور بر رخ چون ماهش
پاشیده نرم ، سایه و روشن ها
وان سایه ها و روشن ها گوید
بیچاره گل ، خزان زده گلشن ها

می لرزد از نسیم شبانگاهی
دنباله های گیسو بر دوشش
در ماهتاب ، نرم فرو رفته
گویی گرفته ماه در آغوشش

از پشت تار نازک ابریشم
بر زانویش بلندی و پستی هاست
چون پا به روی پای بیاندازد
در زانوانش معنی هستی هاست

او گرم حرف و من ز سر مستی
گرم نگاه و گرم تماشایش
تا این زمان چه گفته نمی دانم
گوشم شنیده است از اینجایش:

میخواستم-چه روز دل افروزی-
آن روز های خوب دبیرستان
کان خانه را-همان که تو می دانی-
از برگ گل بسازم چون بستان

ای کاشکی شبی پدرم می دید
معنای حرف دل به پدر دادن
یا روز آنکه شوی دگر خواهد
او را به دست شوی دگر دادن

دانی که تا دل تو نیازارم
از دل چه بارهای گران بردم
وین روز ها و شب ها از اندوه
جانم گداخت ، نصف شدم ،مردم

تا آیمت که بینم و بر گردم
جانم ز بیم ، آهن تابیده است
وان کودکی که مادر می خواهد
مادر ندیده رفته و خوابیده است

هر چند من ز هیچ نمی ترسم
آنرا که هیچ نیست هراسان نیست
وین زندگی به دیده من هیچ است
با هیچ ، زندگانی آسان نیست

حرف دل من و تو درین دنیا
دانی که خود تمام نخواهد شد
وین دیدن شبانه و دزدانه
جز ورو خاص و عام نخواهد شد

اکنون بیا به عاشقی و پاکی
در جان عشق شور و شر اندازیم
یعنی که وعده دگر خود را
دیگر به عالم دگر اندازیم

چشم سیاهش از اثر اندوه
با اشک پر ستاره و غمگین است
با من به بی زبانی می گوید
کاین بار زندگانی سنگین است



من بی خودم ز خویش و نمی دانم
کاین شام را چگونه سحر کردم
لیکن دو چشم خسته من می گفت
رویش به اشک شستم و تر کردم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها


@drhamidi
Post #95 820
#دریغ_و_ندامت


چه قصد داشت به جز ناله از اقامت من
کسی که عشق تو را دوخت قد قامت من

من از قیامت و آتش دگر نمی ترسم
که بود قامت تو در جهان قیامت من

تن سلامت من گر نماند طعنه مزن
خوشم از آن که به راه تو شد سلامت من

ملامت همه تلخ است جز ملامت دوست
در سخن بگشا گرچه با ملامت من

ندامت من اگر چند بی تو بسیار است
ولی دریغ تو کم نیست از ندامت من



#حمیدی_شیرازی
#غزلها
#اشک_معشوق



@drhamidi
Post #94 588
#ﻣﺴﺌﻠﻪی_ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ



ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﺴﺌﻠﻪی ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﺎﻣﺾ ﻭ ﻻﯾﻨﺤﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ،ﻫﻤﯿﻨﻜﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩﺍﯼ ﺑﻪ ﻓﻼﻥ ﺩﻭﺷﯿﺰﻩ ﺧﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ :
-ﺳﻼﻡ ﻋﻠﯿﻜﻢ
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﺮ ﺑﯿﺎﺭ ﻭ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭ ﻛﻦ!ﻣﮕﺮ ﺩﻭﺷﯿﺰﻩ ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ.ﺍﮔﺮ ﻣﺜﻼ ﻓﻼﻥ ﺳﺒﺰﯼ ﻓﺮﻭﺵ ﯾﺎ ﺑﻘﺎﻝ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻗﯿﺎﻓﻪﺍﯼ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻭ ﻗﺎﻣﺘﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺯﺭﺍﻓﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺤﺮﻑ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺼﻮﺹ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ،ﺧﺎﻧﻢ ﯾﻚ ﺁﻗﺎﯼ ﺟﻨﺘﻞ ﻣﻦ،ﮊﻟﯽ ﺍﻧﺘﺮﺳﺎﻥ،ﺑﺴﯿﺎﺭ ﭘﻠﯽ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﯿﻚ ﺑﺎﺷﺪ.ﻟﻨﺪﻥ ﻭ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ،ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﺜﻞ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ،ﺍﻣﺎ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻭ ﺧﻮﺏ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ!ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻘﺎﺻﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻭﺭ ﻟﻐﺎﺕ ﺍﺟﻨﺒﯽ ﻭ ﺣﺮﻛﺎﺕ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ.ﺑﺨﺮﻭﺱ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺮﻍ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﻍ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺯﻥ ﺧﺮﻭﺱ!ﺁﺏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﺑﺨﻮﺭﺩ:-)ﻧﺎﺧﻨﻬﺎﯾﺶ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﺎﻧﯿﻜﻮﺭ ﻧﺸﺪﻩ نباﺷﺪ.ﺍﺳﻢ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻻﻛﻬﺎﯼ ﻧﺎﺧﻦ ﻭ ﻣﺎﺗﯿﻜﻬﺎﯼ ﻟﺐ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯿﻜﻪ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﺣﺮﻑ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﺰﺧﺮﻑ،ﻣﺜﻞ ﺳﯿﺎﺳﺖ، ﻣﺜﻞ ﻋﻠﻮﻡ،ﻣﺜﻞ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ...ﭘﯿﺶ ﺁﯾﺪ ﻓﻮﺭﺍ ﺩﺳﺘﻪ ﻭﯾﻮﻟﻮﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﻧﻪ ﺟﺎ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺁﺭﺷﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﻄﺎﺋﻒ ﺍﻟﺤﯿﻠﯽ ﺑﺮﻭﯼ ﺳﯿﻢﻫﺎ ﺑﻜﺸﺪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﻜﺎﺭ ﻓﺼﻞ ﻣﺸﺒﻌﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺧﺼﻮﺹ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺁﯾﻨﺪﯼ ﺁﻫﻨﮓﻫﺎﯼ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺗﺮﺍﮊﯾﻚ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ.
ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻓﻀﻠﯽ ﻛﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﮔﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﻛﻨﺪ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﯾﻚ ﻧﻮﻉ ﮔﺮﻣﺎﺳﻨﺞ ﺍﺳﺖ ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻭﻟﯽ ﻗﻄﻌﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ.
ﯾﻚ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺒﻞ ﺁﻧﺮﺍ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﺮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﭼﯿﺪﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻢ،ﺯﯾﺮﺍ ﺑﺸﺨﺼﻪ ﺭﻭﺩﺭﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩم،ﺟﻬﯿﺰ هم ﺳﺮﺳﻮﺯﻧﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺻﻮﻻ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﻝ ﺟﻬﯿﺰ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﭘﺪﺭﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺯﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺑﺪﻫﺪ ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ!
ﻭ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻪﺯﻧﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓﻭﺯﯾﺒﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ!
و ﻗﻠﺐ ﺍﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ تحتﻛﻨﺘﺮﻝ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺻﻮﻻ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻋﺰﯾﺰ ﺷﻤﺎﺭﺩ.ﺍﺻﻮﻻ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﻣﻦ ﺍﺻﻮﻻ ﺑﻪﺟﻮﺍﻧﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻭﺟﺎﻫﺖ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﺑﺪﻡ ﻣﯽآﯾﺪ.
ﺍﺻﻮﻻ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺎﻝ ﻭ ﻣﻜﻨﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﺻﻮﻻ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﯽ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ 41 ﻣﺪﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺻﻮﻻ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ،ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ،ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ ﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺳﺮﺑﺮﻫﻨﻪی ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﻻﯼ ﺷﯿﻜﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﭙﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﻭﺝ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﺪ،ﺍﺻﻮﻻ ﯾﻚ ﻛﯿﻔﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯽ ﺁﯾد.
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭﯼ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﺻﻮﻻ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮ ﭘﻮﻝﻭﻣﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ،ﺯﯾﺮﺍ ﻣﻜﻨﺖﻭﺛﺮﻭﺕ ﺑﺎﻋﺚ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻓﺎﻣﯿﻞ،ﻭ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﭘﺴﺮﻙ ﺯﯾﺒﺎ ﻛﻪ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻣﺪ ﻧﯿﺴﺖ،ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻮﻻ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﺑﺎﻍﻭﺑﺎﻏﭽﻪ ﻭ ﭘﺎﺭﻙ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﻪ ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ایدآل ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﺍﺻﻮﻻ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﺪﻋﯽ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﻨﺪ ﻭﺟﺎﻫﺖﻭﺛﺮﻭﺕ ﺍﻭ.ﻣﺮﺩ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺜﻞ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺪﻭﺭ ﺯﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﺮﺩﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ،ﻛﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺷﺖ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺯﯾﺒﺎ،ﻣﺘﻤﻮﻝ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺗﻬﯿﺪﺳﺖ،ﺗﺤﺼﯿﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ.
ﻣﻦ ﺍﺻﻮﻻ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺯﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺯﺷﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻧﺎﺯﻭ ﺗﻜﺒﺮ ﻣﺮﺩ.
ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻤﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺪآﻝ ﯾﻚ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ.
ﻭﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯼﻋﺰﯾﺰ،ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺷﻨﮕﻮﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ.ﻣﻦ ﺍﺻﻮﻻ ﻗﻠﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻗﻨﺍﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﺳﯽ ﻇﺮﯾﻒ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ.




21/2/28 ﺷﯿﺮﺍﺯ #آدمیزاد


#حمیدی_شیرازی
#فرشتگان_زمین


@drhamidi
Post #93 2.79K
#زمزمه_بهار



به دلم از جنبش فروردین،هوس آن طرفه نگار آمد
بزن ای مطرب،بزن ای مطرب،که زمستان رفت و بهار آمد

همه جا زیبا،همه جا رنگین،همه جا گلبن، همه جا نسرین
همه جا از جنبش فروردین،چمن پژمرده ببار آمد

سروصورت شسته گل از باران،چو عروسان خفته به گلزاران
به چمنزاران،به سمنزاران،به سحر آوای هزار آمد

همه جا زیور،همه جا دلبر،همه جا شیرین همه جا شکر
همه جامینا همه جا اخگر،که چمن آمد،که نگار آمد

چمن و دشت و سمنان زیبا،گل یاس و نسترنان زیبا
بتکان زیبا،سخنان زیبا،گل نو،بشکفته عذار آمد

ز گلان رویی،ز هوا بویی،ز بتان مویی،زچمن جویی
همه جا آوای پرستویی،ز یمین آمد،ز یسار آمد

من و شیدایی،من و رسوایی،من و زیبایی،من و خودرایی
تو و این اندیشه سودایی،که بهاراینگونه هزار آمد

چه زنی نیشم؟چه کنی ریشم؟چه دهی پندم؟برو ازپیشم
که من از این گفته نیندیشم،به سرم زین گفته دوار آمد

دلم از اندوه وشکیبایی،شده رسوایی،شده غوغایی
سرم ازآن دختر هرجایی،همه شب کانون شرار آمد

شنوم از پیر خرد پندی،بنشینم پیش گلان چندی
بزنم چون غنچه شکرخندی،برآن نرگس که خمار آمد

ز گلستان گلبن و نسرینی،زلب او بوسه ی مشکینی
ز حمیدی گفته ی شیرینی،که ز بحرش نغمه ی تار آمد



20/12/23


#حمیدی_شیرازی
#غزلها



@drhamidi
Post #92 474
ديباچه اين كتاب كه اكنون به نام #فرشتگان_زمين از نظر خوانندگان عزيز مي گذرد از مجموعه مقالات سي گانه اي است كه از روز بيست و نهم ارديبهشت ماه 1321در سي شماره مسلسل روزنامه عصر آزادي و هر سي شماره در زير عنوان (ايده آل دختران جوان) به قلم نويسنده اي به نام #آدميزاد انتشار يافت.نويسنده مقالات مزبور يعني مصنف اين كتاب بدلائلي به هنگام انتشار مقالات مزبور بهنگام انتشار مقالات #امضا_جعلی_آدميزاد را بجاي نام صريح خود انتخاب كرده بود.نخست آن كه مي خواست بعده اي از مردم كه از فرط بخل و حسد گاهگاه با او مخالف بودند كه اين اسم اوست كه به نوشته هاي او شهرت مي دهد بفهماند كه خلاف تصور ايشان اين نوشته هاست كه نام او را بر سر زبان انداخته است.دوم آنكه مايل بود در ضمن انتشار مقالات مزبور ناشناس در ميان مردم برود و با گوش خود حرف هاي ايشان را بشنود و شاهد حكميت هاي ايشان باشد.سوم آن كه مي ترسيد اگر بخواهد از همان ابتدا به نام اصلي خود مشغول شود خواهش دوستان و تمناي آشنايان مانع از انجام مقصود وي گردد.توصيف ولع و اشتياقي كه خوانندگان و مشتركين روزنامه بخواندن اين مقالات داشتند ضروري نيست زيرا خوانندگان اين كتاب در حين خواندن آنچه بايد درك خواهند كرد اما اين قدر مي توان گفت كه در آن روزها پيرمرد هاي منحني با آن همه شكستگي عينك ها را بر چشم مي گذاشتند و در زير روشنايي چراغهاي خيابان بخواندن اين مقالات مي پرداختند و دختران شهر آشوب نازك دل با شور و حرارتي به استقبال برگ هاي روزنامه ها مي شتافتند كه به جلو مرداني دلفريب كه دعوي نامزدي به ايشان را داشتند نشتافته بودند.اكنون به خواهش جمعي از دوستان مقالات مزبور را زير عنوان فرشتگان زمين بدين شكل تقديم ارباب سليقه و ذوق مي كنيم و اميدواريم كه اين ارمغان ناچيز در ديده خداوندان هوش و بصيرت ارزشي فراوان داشته باشد.نگارنده اين كتاب خوشبختانه روزي اجازه انتشار اين اثر انتقادي خود را مي دهد كه به قول معروف آردش را بيخته و آرد بيزش را آويخته.يعني همسرش را انتخاب كرده و كم كم مي رود كه نخستين مراحل شور انگيز جواني را پشت سر گذارد و در اين صورت از آفتاب روشن تر است كه انتشار اين كتاب جز از نقطه نظر انتقاد و اصلاح نيست ولي هر كس مختار است كه هر چه دلش بخواهد بگويد معمار اين بنا را دل قوي است كه در طرح ساختمان خويش ذره اي بخطا نرفته و پس از مرگ در ميان اين دهليز بيش از آنچه صداي ناسزا بپيچد فرياد آمرزش منعكس ميشود و خداي بزرگ نيز مي داند كه منصف حقيقت نگار و بيغرض اين داستان بيش از آنچه مستوجب قهر و نفرين باشد در خور آمرزش و آفرين است.



21/11/2 #آدميزاد



#حمیدی_شیرازی
#فرشتگان_زمین


@drhamidi
Post #91 616
#باغبانی_شاعر


كار عمر و زندگي پايان گرفت
كار من پايان نمي‌گيرد هنوز!
آخرين روز جواني مرد و رفت
عشق او در من نمي‌ميرد هنوز!

باز تا بيكار گردم لمحه‌اي
خيره در چشم من حيران شده!
دست در هر كاری از بيمش زنم
در ميان كارها پنهان شده!

قهر كردم چند گه با كلك خويش
گفتم اين ياد آور يار من است!
گر دل از اين بر كنم،بركنده‌‌ام
دل از آن ياری كه او مار من است!

روي گرداندم ز شعر و شاعري
باغباني كردم و گل كاشتم!
در چمن‌ها رنج بردم روز و شب
نرگس و مينا و سنبل كاشتم

گرچه در آن روزها هم خيره بود
بر رخ من ديده ی بيداد او!
ليك میگفتم چو گلها بشكفد
میبرد از خاطر من ياد او!

كم كمک ابر زمستاني گذشت
وقت ناز نرگس بيمار شد
غنچه‌های نرگس شهلا شكفت
ديدم ای افسوس،چشم يار شد!

موی او بود آنچه بردم رنج او
اي عجب،كان شاخه ی سنبل نبود!
چشم او بود آنکه خورد از خون من
شاخه‌های نرگس پر گل نبود

وای،من ديوانه‌ام،ديوانه‌ام
دوستان گيريد و زنجيرم كنيد
بينمش هر جا و سير از او نيم
مرگ اگر سیرم کند سیرم کنید




#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها



@drhamidi
Post #90 529
#آیت_عذاب


دیگر گذشت از آنکه بجویم عنایتی
چندان بمان که از تو بپرسم حکایتی

جز عشق ما و حسن تو ای آیت عذاب
کو آن بدایتی که ندارد نهایتی

هرگز شبی نخفتم داند خدای من
الا که با خیال تو کردم روایتی

ماییم و در ولای تو ملکی بهم زده
ما را مده اگر بدهندت ولایتی

ده سال عمر دادم ده سال سوختم
تا کردمت برون زکف بی کفایتی

دیگر بمان که دیگر عمری نمانده است
تا آتشی به سنگ نماید سرایتی



#حمیدی_شیرازی
#غزلها
#اشک_معشوق



@drhamidi
Post #89 693
این شعر که اولین منظومه ی "عصیان" است،پس از طبع #اشک_معشوق گفته شده.اشک معشوق در طبع اول شامل دو کتاب "عشق" و "انتقام" بوده و چنانکه در منظومه ی #مادرم_چه_گفت آشکار است،گوینده خیال داشته دیگر در این باب سخنی نگوید! دکتر حمیدی.



#آخرین_چکامه



گر برکند زمانه ز بنیادم
عشق تو را نمیبرد از یادم!

از دل کشید مهر تو افغانم
از جای کند هجر تو بنیادم!

فریاد من ز چرخ فراتر رفت
ای دوستان رسید بفریادم!

بیچاره من که حاصل هستیها
عشق تو بود و سیلی استادم!

این داشت درجوانی گریانم
وان روز خردسالی ناشادم!

آبی بزن برآتش هجرانی
تاکی دهی چوخاکی بربادم؟!

انگاشتی که پشته ی رویینم
پنداشتی که توده ی پولادم!

گرسنگ بودم،ازغم فرسودم
گر کوه بودم،از پا افتادم!

برباد رفت قصه ی مجنونم
از یاد رفت غصه ی فرهادم!

گر نام من بپرسی و گر خوانی
گویم ندانم و تو نمیدانی!


من رانده ی بساط خداوندم
زیرا اسیر چهره ی دلبندم!

یار آن کسی که راه نهد پیشم
خصم آن کسی که باز دهد پندم!

دلبند را به خانه ی دل خوانم
راند اگر ز خانه خداوندم!

ای قامت بلند بلاپرور!
چندم کنی اسیربلا،چندم!

دام جفا به راه غزالان نه
برمن منه که من خود در بندم!

بالد اگر به ناخلفان،گیتی
من ناخلف تر از همه فرزندم!

دردوستی،شکسته به زنجیرم
دردشمنی،دریده کژاغندم!*

خلق جهان ز بی هنری شادند
بیچاره من که مرد هنرمندم!

رنجور و دردمند و خزان خورده
رنج وبلاچشیده وخرسندم!

زیرا اگرچه سوز تبی دارم
با اشک ها خجسته شبی دارم!


ای اشک وآه!دامن من گیرید
بوی گل وشکوه سمن گیرید

ازدیگری اگرطلبی دارید
او را رها کنید و ز من گیرید

ای اشکها! بچهره ی من لغزید
ای لعلها!دیار یمن گیرید

وی دوستان چو مهرگیا خوانید
آیید و زین شکفته چمن گیرید

ما خود اگر ز باد خزان زردیم
بهر شما گل و سمن آوردیم!


دادم بباد عشق و جوانی را!
کردم تباه لعل یمانی را!

چون بلبل خزان زده ای خواندم
بر گلبنی شکفته،اغانی را!

دامن ز اشک پر ز گهر کردم
تاهدیه کردم،آن بت جانی را!

گفتم اگرچه یارنمی فهمد
بینند خلق،سوز نهانی را!

زین خامه فسونگر شورانگیز
یابند خسته،خامه ی مانی را!

دیدم که خلق نیز نمی دانند!
فرق در و پشیز* نمیدانند!


دشمن بخواند و بر من نفرین کرد!
نفرین بباغ پرگل و نسرین کرد!

گر طعن دشمنان جگرم آزرد
اندرز دوست نیز دوچندین کرد!

ور خود کسی به تحسین لب بگشود
گفت او نکرد،آن دل خونین کرد!

دانند خلق و هیچ نمیگویند
کاین خامه نسخ گفته ی دیرین کرد!

جان نوی بجسم سخن بخشود
کام سخنوران را شیرین کرد!

جمعی برآنکه بر بت افسونکار
زیبنده نیست،زینت و آذین کرد!

خلقی برآنکه،گرچه سخن شیواست
گوینده را نباید تحسین کرد!

تا دشمنش به ما نشود دشمن
باید بر او چو دشمن نفرین کرد!

ای کلک!بشنو این سخنان،ای کلک!
ای آتش شراره زنان،ای کلک!


زین پس دگر چکامه نپردازم
برنظم و نثر،دیده نیندازم!

افراشتم اگرچه بنایی را
زین بیشتر دگرش نیفرازم!

پرداختم گراین سخنان این بار
زین پس بجان دوست نپردازم!

ور همچو طبل بر سر من کوبند
چون طبل برنخیزد آوازم!

خون جگر به عشق چه کس نوشم
بحر گهر،به مهر چه کس سازم!

چون درمیانه رازشناسی نیست
بیرون چرا زپرده رود رازم؟!

گر تاختم به ملک ادب یک چند
دیگر بس است،هیچ نمیتازم!

پاریس نیست اینجا،شیراز است
بیچاره من که مردم شیرازم!

ای نظم و نثر و خامه!خداحافظ!
خوانندگان نامه!خداحافظ!



19/8/1320شیراز



*پشیز : 1-سکه مسین ساسانیان 2-شصت یکم درم است 3-پول ریزه ی نازک بسیار تنک رایج را گویند 4-فلس ماهی...(برای دانستن معانی دیگر به لغتنامه دهخدا مراجعه شود)

*کژ آغند(کژاغند) : (کژ+آغند،آکند،آکنده)،جامه ای باشد که درون آن را بجای پنبه،از ابریشم پرکنند و بخیه ی بسیار زنند و روزهای جنگ پوشند


#حمیدی_شیرازی
#ترکیب_بندها



@drhamidi
Post #88 732
پشّه‌ای گَردان چو گَردی در فضا
پشت یال شیری افتاد از قضا


بسکه آن ناچیز خودبینیش بود
پیش خود بر شیر سنگینیش بود


لحظه‌ای نگذشته با شیر کلان
گفت آن مسکین لاغر کای فلان:


گر ترا بر یال سنگینیم ما
بازگو تا بیش ننشینیم ما


شیر گفت از این زمان تا هر زمان
هرکجایی هرچه می‌خواهی بمان


گرنه خود گفتی به یالم جسته‌ای
من ندانستم کجا بنشسته‌ای



#حمیدی_شیرازی
#مثنویها



@drhamidi
Post #87 691
جست از خواب گران ابر زمستانی
خواب سنگین کن ای لاله ی بستانی

زرد شد زرد همه باغ و همه صحرا
رفت گاه خوشی و روز تن آسانی

از دل میغ سر دیو سپید افتد
آن هم اینسان به فزونی و فراوانی

زاغ مشکین بنظر آید سیمین باز
چون کند لختی در چرخ پرافشانی

دشت در برف نهان گشت و به شهر آمد
آهوی گرسنه از غایت حیرانی

باد چون رو به درخت آرد غارتگر
برگ را بینی معنای پریشانی

شب چو برخیزد تاریک و گران از کوه
گویی از راه رسد غول بیابانی

دشت از غول سیاهی شده ناپیدا
دیو بر کوه زده خیمه ی کتانی

باد هر لحظه فرود آید از کهسار
شاخه ها نالند از سردی و عریانی

سرد شد سرد جهان تیره و شب تاریک
باد پرخشم و هوا سرکش و طوفانی

من از این سردی و سرسختی در رنجم
وه چه رنجی ست گران ابر زمستانی

ویژه آن را که در این پرده ی ظلمت زای
نیک پیداست بسی قصه ی پنهانی

ابر را بیند و در ابر نهان بیند
خشم اهریمنی و رحمت یزدانی

آنک آن ابر و در آن ابر یکی ایوان
نغز و آراسته چون قصر سلیمانی

تالی گنبد بهرام به دلخواهی
ثانی درگه پرویز به فتانی

گرم و دلخواه و دل انگیز و فریبنده
غرق در شادی و در نور و غزلخوانی

نیمه عریان تن حوران پری پیکر
تنگ و بفشرده در آن بازوی غلمانی

موی چون مشک تر از کشی و خوشبویی
لب چو برگ گل و چون لعل بدخشانی

ساق سیمین و فریبا و فریباتر
ویژه در دامن آن برچده دامانی

مست پاکوبی و دزدانه گهی بوسه
گرم جنبیدن و گه جنبش شیطانی

در چنین سردی کز سنگ خروش آید
برهنه ساق و عرق ریخته پیشانی

واینک این ابر و در این ابر یکی کلبه
کلبه ای بی بن و آماده ی ویرانی

سرد و تاریک و سیاه و عفن و ناخوش
آبریزان و گل آلوده و ظلمانی

کودکان سخت فشرده بهم از سردی
مادر آشفته از اینگونه نگهبانی

جای نان و خورش و روشنی و آتش
ریزد اندر برشان گوهر عمانی

لیک کودک چه نیازی به گهر دارد؟
او مکان خواهد و نان خواهد و بریانی

تا نمیرند در آغوش فشاردشان
گرمشان دارد با رنج و گرانجانی

هیچ دیدی که کند طفل به زندان کس؟
اینت زندان گران وینت زندانی

نیمه شب سرد شود مادر از سرما
طفل در خواب رود خوابی طولانی

طاق زین هول فروریزد و پوشاند
آنچه را باید کز خلق نپوشانی

ای عزیزان که همه شام زمستان را
گرم عشقید و نشاطید و هوسرانی

رحمتی پیشتر از آنکه به بار آید
زین شب شادی فردای پشیمانی

بخششی پیشتر از آنکه ز جا خیزد
کاوه ای خسته پی سلسله جنبانی

یاد آرید و بخوانید در این شب ها
پیش از آنی که گرایید به مهمانی

کای بسا کودک رنجور برهنه تن
که کنون هست و سپیده دم فردا نی



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها


@drhamidi
Post #85 628
سالی فزون سرشک به دامن فشانده ایم
خطی ز خون به صفحه کاغذ کشانده ایم

در دفتر زمانه حدیثی نوشته ایم
بر دامن طبیعت اشکی فشانده ایم

از جان گذشته ایم و به هجران رسیده ایم
بانگ بلا به گوش خدایان رسانده ایم

در دست و پای اسب خیالی شکسته ایم
تا مرکب خیال به هر سو دوانده ایم

با مرغ شب نشسته و آهی کشیده ایم
با خون دیده آتش هجری نشانده ایم

چون کودکان به خاطر مرغ پریده ای
نالیده ایم و باز امیدی پرانده ایم

بس خون دل که با غم مجنون چشیده ایم
تا ساغری ز عشق به لیلا چشانده ایم

داند خدا که در پی ما اشک رانده اند
ما دیده و به یاد وفا اشک رانده ایم

اول به ناز پنجه ی عذرا شکسته ایم
زان پس به عشق قصه ی وامق شکانده ایم

پیراهن دریده چو یوسف نشسته ایم
با تهمتی که پیرهنی را درانده ایم

هر محنتی زسیلی استاد برده ایم
با عشق ها سرشته و با خون چکانده ایم

بسیار گفته ایم و کسی بیش از این نگفت
با این همه نه گفته حدیثی نه خوانده ایم

سوزیم صبح و شام و از این سوختن خوشیم
نفعی اگر به عالم دانش رسانده ایم

نا گفته نگذریم که گر خورده ایم خون
خون دلی به دلبر شوخی خورانده ایم

ای یار شوخ چشم تو دانی و ما که باز
از صد یک حدیث تو حرفی نرانده ایم

دفتر تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصل تو مانده ایم



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#اشک_معشوق



@drhamidi
Post #83 1.15K
#عروس_دشت



چه در چشم من نغز و زیبا نشیند
درختی که بر دشت،تنها نشیند

گریزد ز مردم به دامان کوهی
همه عمر با سنگ خارا نشیند

گهی پرزنان،خسته و نغمه خوانان
بر او مرغکی ناشکیبا نشیند

گهی بچه چوپانکی نای بر لب
چو زآنجا گذر کرد،آنجا نشیند

سر از پای او برکشد جویباری
به صحرا گراید،به صحرا نشیند

نهانی خزد لابلای علف ها
به دریای مینا گهرها نشیند

فریبا شب از آسمان چون برآید
دو مه بر دو تخت فریبا نشیند

نشیند بر آن آب‌ها نقش انجم
چو گوهر که بر لوح مینا نشیند

نبینی که شب از بر آسمانی
برآید بدین دلبری یا نشیند

سپیده‌دمان چون بمیرد سیاهی
دو خرچنگ روی دو دریا نشیند

نبینی دو خورشید رخشان کز این سان
ز بالا و پایین رود تا نشیند

درخت من آنجا به تاریک و روشن
مه و مهر را در تماشا نشیند

سکوتی گران گرد او حلقه بندد
به سنگین‌سکوتی گوارا نشیند

ز خاموشی روز و تاریکی شب
نه از جا گریزد نه از پا نشیند

کشد سایه آهسته بر فرش مینا
به مینا چو یک زان دو رعنا نشیند

به ثبت گذر کردن عمر گیتی
چو مردی خردمند و دانا نشیند

رصدبان پیری است گویی که تنها
شب و روز در زیج بیدا نشیند

چه نغز است خاموشی و دوردستی
خوش آن دوردستا که عنقا نشیند



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها


@drhamidi
Post #82 627
اگر به عهد توام نیست اعتماد درستی
گناه عهد شکستن به من نبندی و سستی
تو بوی عشق نهفتی، تو تار بسته گسستی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی

مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشتی


گریستی و از آن گریه‌ام قرار نباشد
حدیث عشق نهفتن طریق یار نباشد
کنون بکار چه کوشم که جای کار نباشد
بنای مهر نهادی که پایدار نباشد

مرا ببند ببستی، خود از کمند بجستی


هزار بار ز عشقت بگفتم و بشنفتی
حکایتی که دلت گفته بود باز نگفتی
هر آنچه را که نهفتن سزا نبود نهفتی
خلاف شرط مودت دلم شکستی و رفتی

به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی


مرا بخواهی و راهی بسوی من نگشایی
بچشم خوانی و آنگاه پشت گوش بخایی
بکشتنی اگر ای مه ! چرا درنگ نمایی؟
گرم عذاب نمائی بدرد و داغ جدایی

شکنجه تاب ندارم بریز خونم و رستی


بریز خون دل ما،حلال باشد خونت
بکش،که ما نتوانیم سرکشی ز فنونت
مرو،که ما نرمیم از کشندگیّ و جنونت
بیا، که ما سر هستیّ و کبریا و رعونت

به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی


توانگرا! چه غمت گر گرسنه‌اند فقیران؟
جوان چگونه بداند شکسته حالی پیران؟
کجا کنی باسیران نظر ز سوی امیران؟
گرت بگوشه ی چشمی نظر بود باسیران

دوای درد من اول که بیگناه بخستی


گلی چو روی تو در صد هزار قرن نروید
مشام جان من آنکس که با تو هست ببوید
کسی که راه تو گیرد ره بهشت بپوید
هر آنکست که ببیند روا بود که بگوید

که من بهشت بدیدم براستی و درستی


بجز تو راه نپویم، بجز تو هیچ نپایم
کسی بجز تو نگیرم،دری به کس نگشایم
بجز ترا نپرستم، بجز ترا نستایم
گرت کسی بپرستد ملامتش ننمایم

تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی


دلم به یاد تو چون ابر نو بهار بنالد
خوش آنکه در هوس یار گلعذار بنالد
به اشک دوست بگرید،پی نگار بنالد
عجب مدار که سعدی ز هجر یار بنالد

که عشق موجب گریه است و خمر علت مستی




#حمیدی_شیرازی
#مخمسها (تضمین غزل سعدی)




@drhamidi
Post #81 705
آثار دکتر #حمیدی_شیرازی


آثار منظوم :

1-شکوفه ها

2-پس از یکسال (شامل دو کتاب : گمشده من و من گمشده)

3-اشک معشوق

4-سالهای سیاه (شامل دو کتاب : سقوط و انفجار،"اشعار سیاسی")

5-طلسم شکسته

6-صد رباعی از حمیدی

7-ده فرمان (مقدمه بقلم استاد مظاهر مصفا)

8-زمزمه بهشت (گزیده آثار،به انتخاب شاعر)

آثار منثور :

1-سبکسریهای قلم

2-عشق دربدر(3جلد)

3-عروض حمیدی

4-شعر در عصر قاجار (گزیده آثار و شرح احوال ده شاعر دوره قاجار)

5-فنون شعر و کالبدهاى پولادین آن (فن شعر)

6-دریای گوهر (گزیده آثار شعراء و نویسندگان معاصر،3جلد)

7-بهشت سخن (منتخب اشعار و شرح احوال شعراء پنج قرن اول،2جلد)

8-شاهکارهای فردوسی

9-ماه و شش‌ پنی (ترجمه)

10-عطار در مثنوی های گزیده او و گزیده مثنوی های او

11-زمزمه بهشت(ترجمه)



@drhamidi
Post #80 2.31K
کیست آن کامروز را فردا کند؟
هستی پیدا ز ناپیدا کند

سال‌ها بگذشت و در این حرف ماند
جان به تن جوشید و در این ظرف ماند

میوه نوشد شاخ را گر نارس‌است
افتد آن روزی که نوشیدن بس‌است

کم‌کمک اندیشه رنگ و رو گرفت
با گذشت سال‌ها نیرو گرفت

گرچه جز این شاخه‌ها در بیشه نیست
هیچ شاخی نیست کان را ریشه نیست

جوجه را در پوست میدان تنگ شد
لاجرم با پوست گرم جنگ شد

پتک‌های روز و شب سندان شکست
مرغ با منقارها زندان شکست

این همه پیدا ز ناپیدایی‌است
اصل پنهانی‌ست یا پیدایی‌است؟

سوخت این اندیشه زان‌سان خرمنش
کاندرون خویش آتش زد منش

پای‌تاسر غرق در این یاد شد
نعره شد آواز شد فریاد شد

گرد خود چون مار پیچیدن گرفت
از درخت عمر بر چیدن گرفت

لحظه‌ای چشمش به موی سر نشست
آتشی سوزان به خاکستر نشست

بانگ بر خود زد که هان پیری رسید
نوبت بیزاری و سیری رسید

بت‌شکن! برخیز بام و در شکن
بت شکن بتخانه و بتگر شکن

چیستند این‌ها که خود سازیمشان
سر به پای از حمق اندازیمشان

یاد از آن معبد پُرعود کن
خاک در کاس سر نمرود کن

ناگهان از کوه بانگی ژرف خاست
از دهان دره‌ها این حرف خاست

آری ابراهیم آری زود باش
در پی آنها که جان فرمود باش

چون‌که ابراهیم این آوا شنید
ایستاد و خیره گشت و واشنید

نعره زد کای بانگ شاهی کیستی؟
کیستی هان ای سیاهی کیستی؟

چون طنین بانگ او خاموش گشت
آن صدا برخاست این بی‌هوش گشت

یک‌نفس یا بیش رفت و کم نبود
زان‌که چون آمد از این عالم نبود

در تن پُرمایه زور پیل داشت
در دل جوشنده رود نیل داشت

دید جز یک‌تن اگر در کوه نیست
کم ز صدها لشکر انبوه نیست

در نهان بیش‌است در صورت کم‌است
هرچه در عالم بُوَد در آدم است

نیست بالاتر از او فرماندهی
نیست از آن‌سوی عبّادان دهی

چون دوای خاکیان درمان اوست
هرچه در خاک‌است در فرمان اوست

این نه آن قطره‌ست کز دریا جداست
هسته‌ی جوشیده در هستی خداست

لحظه‌ای استاد و لختی چاره کرد
شهر و کوه و دشت را نظاره کرد

نیمه‌ی شب بود و مه پرتوفشان
خیمه‌ی پیروزه‌گون گوهرنشان

آسمان بر‌ کوه‌ها پهلو زده
کوه‌ها جمازه‌ی زانو زده

باز هرجا دید هرجا بنگریست
آن تبرزن ایستاد آن زن گریست

از درون نالید کای زن آمدم
های ای مرد تبرزن آمدم

رو به دیر آورد و کوهی پشت او
وان تبرزین کلان در مشت او

رفت و یک‌تن رفت و چون یک‌کوه رفت
رفت و تنها رفت و یک‌انبوه رفت

نه بت و نه معبد و نه عود ماند
نه تبرزن ماند نه نمرود ماند



#حمیدی_شیرازی
#مثنویها


@drhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →