آمد خزان و بر رخ گل رنگ و بو نماند
وزگل بجز حکایت سنگ و سبو نماند
زان نقشهای دلکش زیبا به روی باغ
از ابر و بادها اثر رنگ و بو نماند
در پای گل که آنهمه آواز بود و بانگ
جز بانگ برگ و زمزمه ی نرم جو نماند
بر شاخه ها از آنهمه مرغان و نغمه ها
الای مرغ کوکو و بغض گلو نماند
ای آرزوی من!همه گلها زباغ رفت
غیر خیال روی توام روبرو نماند
چیزی به روزگار بماند ز هر کسی
وز ما به روزگار بجز آرزو نماند
باری ز من بپرس و ز من یاد کن شبی
زان پیشتر که پرسی و گویند او نماند
۱۳و۱۲و۱۳۲۹تهران
#حمیدی_شیرازی
#غزلها
@drhamidi
Post #98
675