TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
672
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #80 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #79 2.94K
(این قطعه،از بهترین قطعات تاریخ ادبیات بشمار میرود)



#بت_شکن_بابل



افعی شهر از تب دیوانگی
حلقه می‌زد گرد مرغ خانگی

خلق را خونخوارگی اصل خوشی‌ست
شادی مخلوق از مردم‌کشی‌ست

کودکان از کشتن موران خوشند
مردمان از کودکی مردم‌کشند

خاک را گویی به گاه بیختن
الفتی دادند با خون ریختن

بر زمین بی گفته‌ی نوح نبی
جنبش دریایی از گول و غبی

یعنی از هر‌ گوشه خلقی دیوخوی
پای‌کوبان سوی دیر آورده روی

گر نباشد بندگان را نذرها
سوزد از خشم خدایان بذرها

باید آنجا حلقه‌ بستن دف‌زنان
دختری را ذبح کردن کف‌زنان

رعدها دنبال برق دشنه‌اند
نیست ابری تا خدایان تشنه‌اند

خون قربان حال‌ها را به کند
دانه را پر گاو را فربه کند

اول سال‌ است و روز خیرهاست
روز رحمت‌خواستن از دیرهاست

بدرَوَد مرد آنچه روزی کشته‌است
زن همان پوشد که وقتی رشته‌است

لاجرم در دیر نزدیکان دور
تنگ کرده جای جنبیدن به مور

پای‌کوبان کف‌زنان افروخته
چشم‌ها برصید قربان دوخته

دختری در دفتر صاحبدلی
طرفه‌ی بغداد سحر بابلی

بر سر دوشی چو خوابی دلنواز
گیسویی پیچنده چون یلدا دراز

وان تن عریان که جان را داده قوت
در حریری همچو تار عنکبوت

ریخته زان صافی و برجستگی
خسته را از دوش بار خستگی

دست‌ها در بند همچون جانیان
بر سکویی خاصه‌ی قربانیان

خلق را از گوسفندان رام‌تر
از سر گیسوی ناآرام‌تر

زانوان لرزنده جان در پیچ و تاب
از رخ و لب رفته رنگ و رفته آب

چیست حال آن که باید کشتنش
با تبر انداختن سر از تنش

کشتنش از جُرم ساق مرمرین
پیش سنگین‌دل بتان آزرین

پیش‌تر از کشتنش گیسو زدن
گفتنش زیر تبر زانو زدن

ماندنش آنجا که جان را حال‌هاست
عمر هر یک لحظه‌ای چون سال‌هاست

دادنش در بوی عود و بانگ رود
انتظار آن که تیغ آید فرود

زنگ‌ها آهنگ آسودن زند
دست پایین آید و گردن زند

لیک ما خوابیم و مرگ ما رسد
دیر و زودی گر کند اما رسد

عاقبت آن وقت جان‌فرسا رسید
روز آن گیسوی مشک‌آسا رسید

"آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"
آن‌همه چین و شکن از شانه ریخت

خواست فریادی کشد یارا نداشت
ناخن برّیدن خارا نداشت

خم شد آنجایی که می‌باید سرش
لرزلرزان همچو بیدی پیکرش

خلق یکدم چشم گشت و گوش گشت
جان هر جنبنده‌ای خاموش گشت

ذوق خون مخلوق را بفشرد نای
وان تبرزن پیش و پس بنهاد پای

برق زد در نور مشعل آهنی
ناله‌ای برخاست از پیراهنی

استخوان‌ها خرد شد رگ‌ها پرید
از تبر خون ریخت از رگ‌ها پرید

گردنی چون عاج از تن دور گشت
باز معبد غرق عیش و سور گشت

مردمان از خرمی‌ها کف زدند
پای کوبیدند و نای و دف زدند

هر کس آنجا بر سر غم خاک زد
جز یکی کز غم گریبان چاک زد

کبک و بوتیمار تن بیند در آب
"هرکه نقش خویشتن بیند در آب"

ریخت چندان سیب‌ها روی زمین
لیک یک‌تن یافت نیروی زمین

گرچه هر بیننده‌ای آن بیم دید
کس ندید آن‌ها که ابراهیم دید

دانه چون در خاک خفت و آب خورد
نور مهر و پرتو مهتاب خورد

کم کمک در خاک آبستن شود
پرورد جانی که خصم تن شود

هرچه تن ازمهر قوت افزایدش
جان سرکش قهر افزون زایدش

عاقبت جان پای‌تاسر تن خورد
طفل نوزا مام آبستن خورد

مغز را از خوردن تن چاره نیست
تن‌خوری چون مغزها پتیاره نیست

هر گیاهی کز زمین جوشیده‌است
هست و بود دانه‌ای نوشیده‌است

این‌همه شاخی که جای لانه‌هاست
نیست عین دانه‌ها و دانه‌هاست

وین درختانی کزین‌سان پُر برند
گرچه آن مادر نی‌اند آن مادرند

اصل اول زیستن را بروری‌ست
خوردن تن از پی جان‌پروری‌ست

میوه و گل چیست؟ جان ریشه است
جان پاک هر تنی اندیشه است

شعله ای باید که تن را جان کند
سنگ را میراند و مرجان کند

خرما روزا که این میرد در آن
شعله‌ای سوزان شود گیرد در آن

زانچه ابراهیم در آن روز دید
معنی این شعله‌ی جان‌سوز دید

برق زد چون پیش چشم آن آهنش
آتشی افتاد در پیراهنش

ور به صورت رفت از معبد تنی
رفت در معنی ز آتش خرمنی

پای تا سر شعله‌ی سوزنده شد
هر دمی صد بار مرد و زنده شد

قوم نمرود آتشی افروختند
جان ابراهیم در وی سوختند

کس نگفت این آتش سرکش در اوست
او در آتش نیست این آتش در اوست

هرچه زان پس دیده بست و باز کرد
پیش او آن پیرهن آواز کرد

هر چه در هر کوی و برزن ایستاد
پیش چشمش آن تبرزن ایستاد

شکّر دیوان به کامش تلخ گشت
معبدش دیوان‌سرای بلخ گشت

خشمگین بگریخت از همسایه‌اش
لیک همچون کودکی کز سایه‌اش

رو به کوه آورد و ترک شهر کرد
لیک زهری را دوای زهر کرد

درد مردان درد از نامردم است
درد این نامردمان درد دم است

گر تواند روبه از مردم گریخت
لیک نتواند ز درد دم گریخت

ور گریزد آن‌که سوزد محملش
چون گریزد آن‌که می‌سوزد دلش؟

شیر را ننگ است گر بی‌دم زید
مرد را گر خالی از مردم زید

گرچه می‌باید ز درد دم دوید
سوی مردم باید از مردم دوید

مهر و مه تابید و هردم بیش سوخت
عشق و مهر این دو را درخویش سوخت

گرچه اول هردو را آگاه یافت
دید آخر کاین دو را گه‌گاه یافت

آن‌که گه پیداست گه پیداش نیست
شاید ار امروز شد فرداش نیست
Post #78 1.52K
#زندگینامه 2

حمیدی پس از اخذ لیسانس به کارمندی فرهنگ در آمد و برای انجام خدمت سربازی به تهران مراجعت کرد و به دانشکده افسری واردشد و یک سال بعد با درجه ى ستوان دومی برای خدمت افسری به شیراز برگشت.

او در سال 1325 از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات فارسى موفق به اخذ دکترا و در رشته الهیات به تدریس مشغول شد.

در دوران معلمى عاشق یکى از دانش‏ آموزان خود شد و غزل معروف «گر تو شاه دخترانى من خداى شاعرانم» را سرود که نام حمیدى را بر سر زبان‏ها انداخت.

این حادثه که منجر به ناکامی شد، کتابهای "عشق دربدر" و "اشک معشوق" را که محصول این عشق سوزان اوست به وجود آورد.کتابهای "پس از یکسال" و "سبکسریهای قلم"نیز در این مدت منتشر شد.

اولین مجموعه شعرش را در سال 1321 با عنوان «از یاد رفته» منتشر کرد که تماماً در قالب غزل بود.

حمیدى شاعرى بود که در جبهه مخالف نیما یوشیج و نوگرایان ایستاد و در پایان سال 1321 دومین دفتر شعرش را به نام «عصیان» به دست چاپ سپرد.

حمیدى در سال 1324 قصیده «مصاحبه با نیما پیشواى نوپردازان» را منتشر کرده بود که در جبهه شعرای کلاسیک و مخالفان نیما یوشیج او را در صف اول قرار داد.او بعد از شهریور 20 با قصاید غرا و حماسى پیرامون شرایط نابسامان سیاسى و اجتماعى ایران و در حمله به اشغالگران بیگانه و جدایى خواهان آذربایجان، مورد توجه خاص و عام واقع شد و به او لقب #شاعرملى داده بودند.

در همین سال مجموعه اشعاری به نام "شکوفه ها" را انتشار داد و عده ای از شعر شناسان با انتشار این دیوان ظهور شاعری بزرگ را مژده داده اند.

پس از آثار مزبور "شاعر در آسمان" و "فرشتگان زمین" و "عصیان" که در حقیقتا متمم دیوان اشک معشوق است به وسیله دکتر حمیدی انتشار یافت.
مجموعه این آثار که نظم و نثر را به منتهای دلفریبی و زیبایی رسانده بود از عموم نقاط ایران چشمها را به شیراز مهد سعدی و حافظ متوجه ساخت .
«شکوفه‏ ها و نغمه‏ هاى جدید» و «سال‏هاى سیاه» شامل اشعار وطنى و سیاسى- انتقادى، «پس از یک سال» و «اشک معشوق» شامل اشعار عاشقانه که همچنان تجدید چاپ میشود، «ده فرمان» و «طلسم شکسته» عناوین بخشى از آثار اوست.



@drhamidi
Post #77 664
مهرگان خنده زد از مردن شهریور من
باد پائیز بجنبید و بجنبد سر من

برگ ریز آمد و در برگ خزانی خواندم
كه یكی برگ دگر كنده شد از دفتر من

كودكی بودم و ناگاه مرا كرد جوان
مرگ اسفند مه و زادن شهریور من

بیم آن است كه تا چشم زنم پیر شوم
خستگی آید و پیری و نشیند بر من

رخت بربندد شادی و جوانی و نشاط
تیرگی راهنما گردد و غم رهبر من

موی كافوری و قوز كمر و چین جبین
زینت آرای سر من شود و پیكر من

پیش آئینه هراس آیدم از دیدن خویش
چون ز كافور سخن گوید مشك تر من

روزی آید كه من و دلبرم از هم پرسیم
كه چه حسن تو برانگیخت شبی خاطر من؟

هیچم از رنج شب پیری اندیشه نبود
گر چو من پیر نمیشد بت افسونگر من

ای دریغا كه بدو نیز نپاید گیتی
خرد و بشكسته شود نوش لب لاغر من

روزگاری شود آن طره پیچنده سفید
خبر از مرگ دهد شاخك سیسنبر من

پشت او خم شود از خستگی سال و مهان
فروردین ها ببرد تاب و تف آذر من

برسد عاقبت كار بدانجا كه شبی
من ز پیش او بگریزم و او از بر من

گاه لطف آرد و آن چهره بگیرد كه ببوس
گویمش حاشا كلا كه تویی مادر من

كی زنم بوسه بر آن چهره ی پر چین و شكن
كاتش عشق كشد شعله ز خاكستر من

گرچه پیرم چه بسا نرگس شهلا كه مراست
نوز جوینده در این كشور پهناور من

دلبر عهد جوانی منا بوسه مخواه
روز پیری ز لبم زین لب پر شكر من

تو ندانی كه مرا خستگی و پیری نیست
تا همی جنبد دریای پر از گوهر من

پسرانند مرا دختركانند مرا
كه جوان داشته در پیری من منظر من

نتوان گفت مرا كت پسر و دختر نیست
نظم و نثر است مرا خود پسر و دختر من

هر چه بر عمر جهان بگذرد ارزنده تر است
این نكویان درخشنده تر از اختر من

از پس مرگ من اینان سخن از من گویند
پر ز آوازه كنند از من بوم و بر من

وای بر من چكنم گر بشب پیری من
دست از عشق كشد طبع سخن پرور من

در خیالش همه شب خسبم و هر صبح پگاه
بوی نسرین و سمن خیزد از بستر من

گر مرا هیچ كسی هیچ كسی انگارد
هست دستی كه از او باز كشد كیفر من

عشق اگر نیست مرا زندگی و شادی نیست
طایر قدسم و از عشق بود شهپر من

من همینم كه مرا دیده و بینند كسان
چون مرا زاد چنین زاد مرا مادر من

گر بمیرم پس از این آرزرویی نیست مرا
كه بنازد به نكونامی من كشور من



1319/05/20



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#پس_ازیك_سال


@drhamidi
Post #76 1.49K
زندگی نامه


دکتر مهدی حمیدی از شاعران بنام و چهره های درخشان ادبیات معاصر ایران است.وی در سال 1293 شمسی در شیراز پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش مرحوم سید محمد حسن ثقةالاسلام از بازرگانان معروف شیراز بود که در دوره های اول مجلس شورای ملی، از آن شهر به نمایندگی مجلس انتخاب گردید.

مادرش بانو سکینه آغازی یکی از زنان دانشمند و تربیت شده و اصیل بودکه خود شاعره ای سخن سنج به شمار می رفت.وی در حدود چهل سال قبل که فرهنگ ایران و مخصوصاً تعلیم و تربیت دوشیزگان با مخالفتهای زیادی مواجه بود در شیراز به تأسیس مدرسه ای بنام "عفتیه "که در حقیقت مادر تمام مدارس دخترانه فارس محسوب می شود، همت گماشت.

دکتر حمیدی بیش از دو سال و نیم نداشت که پدرش درگذشت و تربیت او به مادرش محول شد. تحصیلات ابتدایی رادر مدرسه شعاعیه و دوره متوسطه در دبیرستان سلطانی شیراز بپایان رسانید و در سال 1313 برای ادامه تحصیلات به تهران آمد، به دانشسرای عالی داخل شد و به سال 1316 در رشته ادبیات فارسی با رتبه اول به اخذ لیسانس نائل گردید.



#زندگینامه




@drhamidi
Post #75 630
گر همه ملک جهان دشمن شود دارم خدایی

کز امید دوستی هایش نترسم از جهانی

#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #74 836
(این قطعه،از بهترین قطعات تاریخ ادبیات فارسی بشمار میرود)



#موسی (علیه‌السلام)




چون که خود را دید در خُورد ندا
عشوه آغازید موسی با خدا

آینه،خورشید را در پیش دید
آن جهان نور را در خویش دید

اوست دریا خود نداند یا در او است
قطره در دریاست یا دریا در او است

پای بیرون کرد از حدّ گلیم
رخصت دیدار می‌جوید کلیم

او به لطف ایزدی خو کرده بود
هر چه این می‌کرد خود او کرده بود

گرچه درد عشق از درمان بری
گفته‌اند از عشق بدتر خوگری است

در دلی کین هر دو هم فرمان شود
اینت آن دردی که بی‌درمان شود

سیل عشقش کند بنیاد دها
گفت :کةای از چوب کرده اژدها

آسمان‌ها گشت و موسی پیر گشت
موی مشکینش به خدمت شیر گشت

گر چه خارا موم شد در مشت او
رفت از فرمان او انگشت او

لشگر فرعومون را درهم شکست
لیک از بار زمان کم کم شکست

اندک اندک مرد کم کم پیر شد
دیر شد هنگام دیدن دیر شد

از تو در دل صد غم کاریش هست
جای آن کز خاک برداریش هست

کودکی بودم به آب انداختیم
محبسی بر موج دریا ساختیم

پیش فرعونم به آتش توختی*
خود از آن آتش زبانم سوختی

پس به چوپانی بریدم از کسان
خانه کردم زیر بال کرکسان

گوسفندان را به صحرا هی زدم
آتشی از دردها در نی زدم

نان خشکی،جام آبی داشتم
آفتاب و ماهتابی داشتم

داشتم دور از جهان خاکیان
خرمی از غفلتی چون ماکیان

شانه‌ها آسوده از بار خرد
غافل از آن‌ها که بر من بگذرد

خود تو می‌دانی که در آن بی‌خودی
سهمگین بانگی برآمد ایزدی

خاست آوایی،فضایی تار شد
برق زد دستی،عصایی مار شد

گشت چوپان‌بچه از پیغمبران
گوسفندانش بدل شد با خران

هرشب از دریا غلامک آب برد
وآخرش دریای بی‌پایاب برد

ناخدا گر جامه را بر تن درد
هر کجا خواهد خدا کشتی برد

هان ز جا برخیز و نیش مار کش
ببر سوزن‌خورده را تیمار کش

موسم زرع است،گاوان پیش کن
این دو کف خاک جهان را خیش کن

گرچه صد من ارزنک را نی شمار
نی شمار آن را چو می‌دانی شمار

بندگان را وارهان از بندگی
مردگان را ده صلای زندگی

در شکن اهرام جفت و طاق را
آتش افکن تخته و شلاق را

اشک خون بر تشت مردم‌تاب ریز
لشکر فرعون را در آب ریز

رهروان را باز گیر از گمرهان
تات بر رخ افکنند آب دهان

تن سپر کن پیش تیر قبطیان*
تا شوی آماج طعن سبطیان*

دیو خویان را دوای درد باش
چون ددان یک عمر صحرا گرد باش

کیمیا کردن به قارون یاد ده
رنج خود از گنج او بر باد ده

سامری را علم و فن تعلیم کن
زآن سپس گوساله را تعظیم کن

وای از این احکم جان‌فرسای تو
مرد از پیغمبری موسای تو

تو در اینان چیزکی کم ساختی
جان غول و جلد آدم ساختی

گر توانم کوه پیش و پس کنم
کی توانم ناکسان را کس کنم؟

وه ز اسراییل و فرزندان وی
زود بُر و دیرپیوندان وی

تا دمی موسای تو زایشان جداست
باز هم گوساله‌شان جای خداست

تا تو را خلق جهان این مردم‌اند
در جهان موسی و جز موسی گم‌اند

هر چه از این پیش جان کندم بس است
بس بود یک حرف گر پیشت کس است

گفت گریان خواجه‌ای را زرخرید
چون به بازاریش با گوهر خرید

چند از عمرم خریدی ای ثنی
گفت چندانی که هستی از منی

گر تو خود آن خواجه‌ای من آن غلام
السلام ای خواجه من والسلام

آن که شد از نیل با نیروی تو
آرزویی دارد اینک روی تو

پشت دو تا کرد و گرم و سرد دید
درد دید و درد دید و درد دید

جز تو از هر دیدنی سیریش ماند
حسرت وصل و غم و پیریش ماند

هست جانش خسته از بار تنش
نیست از پیش تو پای رفتنش

وارهان از خویش و آزادیش ده
غرقه کن در خویشتن،شادیش ده

بود این آوازها در نای او
ناگهان لرزید زیر پای او

پیش چشمش برقی از آن دور زد
سیل نوری آمد و بر طور زد

آسمان ها پر ز رعد و برق شد
کوه در هم ریخت،موسی غرق شد

کس نمی‌داند که در آن بی‌خودی
چه ز نیکی دید یا چه از بدی؟

روز سوم کآفتاب از کوه ریخت
صبح‌دم بر آن تن بشکوه ریخت

جست از جا آفتاب خاوری
جزم در اندیشه‌ی پیغمبری

موی‌ها ژولیده،در هم ریخته
اشک شادی از مژه آویخته

روی خاک آن چهرةی خندان کشید
داشت نان‌خشکیده‌ای،دندان کشید

بوسه زد بر آن عصای ظلم‌سوز
رو به خلق آورد دوشادوش روز

نرم نرم از کوهسار آمد فرود
این خدا بود این دگر موسی نبود




41/12/7تهران


#حمیدی_شیرازی
#مثنویها




توختن : این لغت از اضداد است و معانی متعددی دارد،خواستن،جستن،آرزوکردن،گزاردن،فروکردن،کشیدن،اندوختن،دوختن،سوختن،نمودن و آشکارکردن

قبطیان : گروهی از مردم مصر که آباء واجدادشان در مصر بوده،بر خلاف سبطیان

سبطیان : گروه از یهود،فرزندان یعقوب (ع)...







@drhamidi
Post #73 726
مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی در "چشمه روشن" درباره #حمیدی_شیرازی می گوید :


مهدی حمیدی شیرازی شاعری است سریع التأثیر و آتشین طبع و نستوه و با واکنشهای روحی شدید،در برابر هر چه بر او می گذرد.از عشق و دوستی و محبت یا بی وفایی و مخالفت گرفته تا موضوعات اجتماعی.
این حالات و تجربه ها در شعرهای متنوع او جلوه گر است.به علاوه آنچه را نیز در بیان احوال درونی انسان و مسایل و مصائب بشری سروده و رنگ حکمت و اندیشه ورزی دارد باید بر این مجموعه افزود،خاصه که آثاری است ژرف و پرمعنی در مجموعه آثار او برخی اشعار برجسته نظیر در امواج سند، بت شکن بابل، مرغ سقا، معنای عمر، جام شکسته و امثال آنها کم نیست.



#دکتر_غلامحسین_یوسفی

#حمیدی_درنظردیگران


@drhamidi
Post #72 728
#نامه_ای_به_دخترم
(ازتهران به نیویورک)



نازنین ای سپیدی روزم
واپسین شادی شب افروزم

ای زیک لحظه اشتباه پدر
چون پدر،غرق درگناه پدر

ماهمه کشتگان یک نفسیم
درقفس ماندگان یک هوسیم

چنددربنداین ریابودن
که نبودن به است یابودن؟

ناخوشی ها همه زهستی هاست
دردهستی خمارمستی هاست

ای به غم پیرهن دریده من
مرغ ازآشیان پریده من

دوریت بود درد درهم دل
نامه جانفزات مرهم دل

توندانی وهیچ فرزندی
هجرفرزند دیده چندی

مادرم پیش ازاین حکایتها
داشت ازمن همین شکایتها

آنچه خواندی وآنچه دیدی بس
وانچه ازین وآن شنیدی بس

جان بلب میرسدزتیماری
که خبرمیرسدکه بیماری

آگهم کن که چیست درمانت؟
گرقلم میرود به فرمانت

بی توخوابم برفت وتابم رفت
سحرم رفت و آفتابم رفت

نازنین،ای بهارخندانم
دخترم دلبرم ،سخندانم

من که پرورده ام زکودکیت
بافریبنده لحن رودکیت

رنج بیهوده میکشی،برگرد
شمع من باش وگردمادر گرد

خانه ات جای خوشکلامی هاست
خانه سعدی ونظامی هاست

درجهان شهرگان ایامند
شهره چون حافظندوخیامند

من خودازآن دگرکسان بریم
درپی دعوی پیمبریم

کاش آیی ودل بکارکشم
پایم و رنج روزگارکشم

گرم افسون بودزبی خبری
شاخه های بنفشه طبری

من وگل هردودرهوای توییم
عشق تو،دردتو،دوای توییم



44/12/22تهران


#حمیدی_شیرازی
#مثنویها

(بدلیل طولانی بودن شعر تنها بخشی ازابیات انتخاب شدند)


@drhamidi
Post #70 534
طبق گفته حسن امداد : «در اثر بروز حوادث سوم شهریور 1320...حمیدی با قصاید غرا،به زمام‌داران سازش‌کار و جدایی‌طلب‌ها و سیاست بیگانگان بویژه انگلستان با کمال رشادت تاخت.حماسه‌سرایی‌های #حمیدی_شیرازی در این قصاید که تازگی داشت،نام او را در سراسر ایران پرآوازه کرد.یکی از جمله ی این قصاید #پیام_به_آذربایجان بود که ابتدا در جراید شیراز منتشر شد،و بعد روزنامه‌های تهران و آذربایجان آن را نقل کردند... [و] آذربایجانی‌ها تلگراف‌ها و نامه‌های سپاس بسیاری خطاب به دکترحمیدی در جراید و مجلات معتبر چاپ کردند و به او عنوان #شاعرملی دادند.»



#حسن_امداد

#حمیدی_درنظردیگران



@drhamidi
Post #69 538
عبدالحسین زرین‌کوب ادیب اریب و منتقد بزرگ قرن در مورد دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی گوید :

«...وی از جهت فکر و بیان، فرزند نظامی است و برادرزاده هوگو.»



#عبدالحسین_زرین_کوب

#حمیدی_درنظردیگران


@drhamidi
Post #68 970
#ملکه_عریان



کس به در انگشت زد گفتم : که ای؟
بانگ شهوت زای نرمی گفت : من
لذتی در جمله ذراتم دوید
گوشم از هر ذره ای بشنفت : من


هیچ یادم نیست کی برخاستم
کی دویدم،یا چه شد در باز شد
من به او گفتم که بنشین یا نشست
گفتگوها از کجا آغاز شد


گرم،هستی سوز،عریان،شرم روی
ماه خوبان،آفتاب دختران
دختر دلبند نارنج طلا
معنی جاندار از ما بهتران


دید چون جانم سراپا محو خویش
پیش خود پنداشت : پندارم که اوست
سخت غمگین گشت،غافل زانکه من
دانم این آبست،وآن چرکین سبوست


گفت : دانستید من او نیستم؟
یادتان آمد که دیدید از کی ام؟
گفتمش : یعنی که در اویم،نه او
همچو آهنگی که پنهان در نی ام


خوب دانستم که تو،او نیستی
خوب میدانم که دیدم از کی ات
گرچه عریان پیشم امشب امدی
دیده ام دزدانه عمری در وی ات


برق زد چشمش،فروزان شد رخش
چشم ها خندید،چین ها آب شد
بر لبانش خنده ای،چون گل شکفت
باغ شد،شیراز شد،مهتاب شد


گفت : چون ناگفته ام بشناختید
لحظه ای هم گوش بر حرفم کنید
گفتم : از عریانیت گویی که من
آب پاکم،ظرف در ظرفم کنید


دختر طبع تو ام،شعر تو ام
پیش از اینم،بخت سرکش رام بود
بود معشوق توام پیراهنی
جلوه های دم به دم یارام بود


لکه شد پیراهنم چاکش زدم
برهنه بودن به از تردامنی
یا رها کن،یا بپوشان پیکرم
ورنه میمیرم ز بی پیراهنی


غیراز این هم هیچ حرفی داشتی؟
گفت : نه-والله تو جانی،تو دلی
گفتمش : تو نیز ای خورشیدروی
معنی عمر منی-اما...ولی...


شب به پایان رفت و لب خاموش ماند
نه دم از ادبار،نه اقبال زد
گه لبم بوسید،گه اشکم سترد
تا خروس صبحگاهی بال زد


جست از جا سرگران،اندوهگین
گیسوی پرچین به روی شانه ریخت
خواندم ازچشمش که خوانده است از دلم
کان سبو بشکست و آن پیمانه ریخت


شاعر افسونگر شکر شکن
پیر شد،ای ماه تابان پیر شد
تا تورا دوزد ز نو پیراهنی
دیر شد،ای عمرباقی دیر شد


آفتاب روی بامست ای امید
کاشکی پیراهنت ناپاک نیست
زانکه با این موی چون خاکسترش
دیگرت پیراهنی جز خاک نیست



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها




@drhamidi
Post #67 924
از کتاب #آواز_قو
(گزیده اشعار دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی با مقدمه ی دکتر محمدرضا #شفیعی_کدکنی)

اگر بخواهیم از شعر سنتی صد سال اخیر ایران سفینه ای فراهم آوریم،بعد از بهار و ایرج و پروین و شهریار،بیشترین حجم انتخاب از شعر حمیدی خواهد بود.
حمیدی در عرصه های گوناگون سخن پارسی شاعری ورزیده و توانا بود که در چندین قالب از قوالب شعر سنتی پارسی شاهکارهای ارجمندی به یادگار گذاشت.از قصایدی مانند :
#گیسوان_سپید و #روزآخرسال و #بر_مرگ_رشیدیاسمی و #آخرین_حرف و #کعبه و #عروس_دشت و #مصاحبه_و_شوخی_با_نیما و #پس_ازمعشوق
و مثنوی هایی مانند :
#جام_شکسته و #گنج و #مرغ_سقا و #بت_شکن_بابل و #موسی و #مرغ_طوفان
تا قطعاتی از قبیل :
#سقراط و #پندشاعرانه و #مرگ_امیدها و #مردم_گیاه و #چندکلمه_برسنگ و #بلای_معلمی و #روزگذشته و #بهارعمر و #بارهاازمن_پرسیده_اند و #دوقطره و #قلب_فرسوده ،
تا چارپاره هایی مانند : #مادرم_درآخرین_روزهای_زندگی و #درامواج_سند و #بیشه و #گل_مریم و #باغبانی_شاعر.....
امتیاز بزرگ حمیدی،برغم اغلب کسانی که در این عصر شعر کلاسیک می سرایند،این بود که تا از حالتی روحی سرشار نمی شد،شعر نمی گفت؛اکثر شعرهای او نوعی بیان حالت عاطفی اوست.از خشم و کیته تا مهر و مرثیه و نوعی بیان حالت عاطفی اوست خشم و کینه تا مهر و مرثیه و نوعی تاملات وجودی.در مجموعه میراث شعری او،شعرهای درخشانی که تصویر کننده این گونه حالات شخصی او باشد کم نیست،و من بارها به هنگام خواندن بعضی از شعرهای او،چندان تاثرعاطفی در خویش احساس کرده ام که قلبم فشرده شده است،و این نتیجه چیزی جز بهره مندی او از صدق عاطفی نبوده است.
شعر حمیدی مبانی #جمال_شناسی خود را در #سبک_خراسانی می جوید.او زبان فرخی و منوچهری و فردوسی و دیگر بزرگان قرن چهارم و پنجم را،با تلفیقی از اجزای زبان عصر،زبان ویژه ی خود کرده،و در این کار "توفیقی چشم گیر به دست آورده است."
شعرهای برجسته او،غالبا محصول نیمه دوم عمر شاعری اوست،وگرنه به هنگام فوران شعرهای جوانی،شعرش اغلب دارای نقص های زبانی آشکار است،اما در نیمه دوم عمر شاعریش،روز به روز بر پختگی و سختگی شعرها افزوده شده و بعضی از شاهکارهای شعری او،#اوج_کاربرد_زبان_سنتی در شعر عصر ماست.مثلا در شعر #ملکه_عریان که آن را در سنین بالای چهل سالگی سروده است.
اگر ارتباط نسل های آینده،با شعر گذشته فارسی حفظ شود،شعرحمیدی در آینده می تواند یکی از مظاهر جمال هنری زبان فارسی در عصر ما باشد؛و اگر ارتباط نسل های آینده از این نوع فرهنگ قطع شود،که متاسفانه بر اثر مساعی تعمدی وزارت آموزش و پرورش،و دانشگاه ها،قراین روز به روز از این انقطاع خبر می دهند،شعر حمیدی و بهار و طبعا،فردوسی و مولوی و سنایی و همه بزرگان کهن، این جمال و جلوه ای را که امروز برای بعضی از ماها دارد،دیگر برای آیندگان نخواهد داشت،و "چنان روزی مباد."


#شفیعی_کدکنی

#حمیدی_درنظردیگران


@drhamidi
Post #64 664
در سال 1350 شعر #در_امواج_سند سروده ی دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی در بخش فارسی بی.بی.سی لندن که به مناسبت جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی ایران،جهت عرضه ی افتخارات ایران قدیم در قالب شعر ترتیب داده شده بود،مقام اول را کسب نمود و حمیدی به مدت ده روز به لندن دعوت شد.با وجود همه مخالفان و موافقان،در ماهنامه ارمغان چنین نوشته شد :
«ما این حسن انتخاب را به بخش فارسیB.B.Cتبریک گفته و از صمیم قلب خوشحالیم که این مسابقه را کسی برده است که محافل ادبی ایران می‌توانند خاطرجمع باشند که همه عمر خود را صرفاً وقف ادبیات فارسی کرده است و علاوه بر آنکه شاعر و نویسنده کم‌نظیری است آثار منظوم و منثور ایران را آن‌چنان‌که باید می‌شناسد و می‌تواند در ضمن سخنرانی‌هایی که قطعاً در آنجا خواهد داشت حق نظم و نثر را ادا کند.»
حمیدی طی دو جلسه سخنرانی درباره شعر فارسی در لندن، #سلطان_بی_تاج_و_تخت_شعر_فارسی معرفی شد و از این شعر بعنوان یکی از شاهکارهای شعر معاصر یاد شده است که صحنه‌های به تصویر کشیده شده در آن کمتر از صحنه جنگ رستم و سهراب فردوسی نیست.




@drhamidi
Post #62 588
مهدی برهانی :


«... [دکترحمیدی شیرازی]همان نظری را که در خلوت می‌گفت،در جلوت هم بیان می‌داشت،و این کم صفتی نیست.من هرگز نمی‌گویم داوری‌های حمیدی صد در صد صحیح بوده است بلکه معتقدم او آنچه را باور داشت می‌گفت...آری،اگر معدودی خواص حمیدی را می پسندند و بر او ارج می نهند،بی شک به خاطر داشتن همین صفت صراحت و صداقت او بوده است و چرا ما نباید آن سعه ی صدر را داشته باشیم که بپذیریم فردی پیدا شود دیدگاه خود را مستقلاً بیان کند،هرچند این نظر برخلاف عقاید و اعتقادات و باورهای ذهنیمان باشد.»



#مهدی_برهانی


@drhamidi
Post #61 558
استاد سعید نفیسی :


«حمیدی در میان عده ی معدودی شاعران جوان،این خاصیت آشکار را دارد،که طرفدار جدی اصلاح در مضامین و انواع و اشکال شعر فارسی است،و در ضمن اینکه در اشکال قدیم مخصوصاً در قصیده دست دارد، بیشتر افکار خود را در قالب اشکال تازه می‌ریزد،و در ضمن،مضامین و تصورات و تغییرات و حتی تشبیهات جدید در شعر او بسیار است،به همین جهت [شعر] او چه از حیث مضامین و چه از حیث اشکال،تازگی دارد.»



#سعید_نفیسی


@drhamidi
Post #60 640
بر آن سرم که ز هستی دمی کناره کنم
اگر شود به سر زلفش استخاره کنم

مرا که دل ز حکیمان نمی رسد به مراد
سیه ز بوس لبان شرابخواره کنم

به حرف پیر به شب در کنار گیرم دوست
چنانکه شرط وصال است و پس کناره کنم

دروغ گفتم کاین خود نه رسم و راه منست
من آن نیم که دل خویشتن زخاره کنم

میان هستی ما و میان هستی عشق
به جز دو گیسوی او هر چه هست پاره کنم

به یاد روز بهاران گل خزان زده را
کنار گیرم و بر زندگی نظاره کنم

بتی ز دلبری خود اگر غروری داشت
بر این بگریم و بر چهر آن اشاره کنم

ز دست جور زمان ناله ها بر آرم زار
ز سوز عشق سپهری پر از ستاره کنم

و گر ز کین و خطاهای چرخ ناله کشید
به تار زلف خطاهای او شماره کنم

مرا پیاده گرفتند و کس نمی دانست
که حلقه سازم و در گوش هر سواره کنم

به روزگار خزان برگ گل به بلبل گفت
تو چاره داری بر گو که من چه چاره کنم؟

تو را دوباره شود باغ سبز و گل زیبا
مرا بگو که چه سان زندگی دوباره کنم؟

دوباره گر بفریبد دل حمیدی را
عنان بگیرم و آگاهش از شراره کنم؟



1320/07/03


#حمیدی_شیرازی
#غزلها
#اشک_معشوق


@drhamidi
Post #59 589
#زشت_و_زیبا


دختر موجود كاملی است،زیرا به همه چیز شباهت دارد.كسانیكه انسان را عالم اکبر می نامند تنها از همین نظر است.به یك دختر نگاه كنید،همه موجودات را خواهید دید!

به گل شبیه است زیرا سرخ است و لطیف است

به نور مانند است زیرا سبك وزن و روشن است

به دریا مشابه است زیرا خروشنده و عمیق است

به كوه شباهت دارد زیرا سخت و سرد است

با آتش همزاد است زیرا سوزان و ملتهب است

مثل مار است زیرا در لطافت خود زهر پیچیده است

مثل عقرب است زیرا بی اختیار نیش می زند

مثل پلنگ است زیرا غروری بی پایان و مغزی سبك دارد

و مخصوصا از همه موجودات بیشتر به پلنگ شبیه است!شنیده اید كه پلنگ به هنگام شب بر قله كوه می ایستد و از فرط غرور به ستاره ها كه چشمك می زنند،خیره می شود؟!ناگاه خیز بر می دارد كه پنجه های خود را در شكم ستاره ها فرو كند!این است كه از بالای كوه معلق زنان بزیر می افتد و جمجمه بی مغز او بر روی تخته سنگها می خورد و می شكند و پوست دلربای او با خون دل مغرور آلوده می شود!دختران نیز مانند پلنگ،بر تیغ كوهسار اندیشه و خیال می ایستند و به اشباحی كه از دسترس آرزوی ایشان بسیار دور است خیره می گردند!غرور آنها را تهییج می كند و مغز سبك آنها را مستعد می دارد.ناگاه خیز بر می دارند چنگی در هوا می زنند و بقول آن نویسسنده شبحی از میان انگشتان آنها می گذرد!معلق می زنند و بر روی خاك می افتند!در حالتی شبیه به مرگ و احتضار،چشم می گشایند و خود را بر در دروازه ی نیستی و تیره بختی مینگرند!

پژمرده می شوند

افسرده می شوند دست از همه چیز می شویند

فروغ گذشته را با دیده حیرت می نگرند

به عمر كوتاه خویش تاسف می خورند

به آرزوهای دور از خود می خندند

زندگی را چیزی دیگر می بینند

بر روی پرده ی ناپایدار لذت،که لغزیده و گذشته است آب دهان می اندازند!حد فاصل زندگی و مرگ را كه آرزو بوده است بر باد رفته می بینند!زندگانی و مرگشان به هم میچسبد!این التصاق مهیب،مانند دو سنگ آسیا آنها را چون دانه ی گندم خرد می كند، مانند گل بی فروغ می پژمرد و باد آنها را پراكنده می دارد!تنها چیزی كه از آنها می ماند نسل آنهاست، نه نام آنها و اینهم از بركت نفس مرد است و بس.
اما "مردان از خود،دو چیز می گذارند"

اول نام

دوم نشان

نام آنها هنر آنهاست و نشان آنها فرزند آنها

این است فرق بسیار مشخص یك مرد و یك زن.
اگر از یک زن زیبایی را بگیرید همه چیز او را گرفته اید.زیرا وی بجز زیبایی چیزی نداشته است.اینست كه دختری كه زشت از آب درآید احساس مصیبت می كند،و مرد با هر قیافه ای كه باشد،با عظمت همراه است.برای آنكه این امتحان را بكنید،مثلا به دختری بگویید بی شرافت است،بدش نمی آید.بگویید احمق ،بدش نمی آید.بگویید بی نام و نشان است،بدش نمی آید.بگویید بد تركیب،به جان شما،آن روز تا بیدار باشد،گریه می كند و مثل روباه زوزه می كشد.وقتی كه بخواهید دل دختران را بیش از حد بسوزانید چیزی به ایشان بگوئید كه به زیبائیشان،یعنی به صفت منحصر به فردشان كه متاسفانه اغلب هم از آن محرومند لطمه بزند.
روزی به خواستگای دختری می فرستید،معمولا منتظر جواب منفی باشید.می دانم او با چشم،با گوش،با گردن،با ابرو،با صحبتهای مساعد،و با هر قوه مرموز دیگری عشق خود را به شما تقدیم داشته و شما را مجبوركرده است،كه او را كشته خویش بدانید.می دانم اول اوست كه با این وسائل شگفت انگیز از شما خواستگاری كرده،می دانم كه او جلو شما بی خود پالتوش را در آورده،و روی دست انداخته كه پیراهن آبی آستین كوتاه،یعنی بازوان برهنه اش را به شما نشان دهد!همه این كارها به حكم عقل دلیل خواستگاری او از شماست!ولی حرف بشنوید و حتی خواستگاری چنین دختری نفرستید و یا با ناامیدی بفرستید.او همین كه احساس كند شما طالب او شده اید،فردا طوری به شما نگاه می كند و به ریش شما می خندد!مرد باشید و به بازی های بوزینگان با چشم تمسخر بنگرید و متاثرنشوید.یك وقت مردی محبوب دختری شد و به خواستگاری او رفت.زیرا معمولا مردان وقتی به خواستگاری دختران می روند كه احساس كنند محبوب دختران واقع شده اند!دختر كه تا یك ساعت پیش از آن،این خواستگاری را موهبتی الهی می دانست ابروها را بالا كشیده و پشت چشمها نازك كرده و با عشوه پرسیده است :

- حقوق آقا چقدر است؟زیرا من با حقوق اندك نمی توانم این خواهش را بپذیرم!

مرد بیچاره گفت :

-دویست تومان

دختر گفت :

-اگر هشتصد تومان داشتید زن شما می شدم!

جوانمرد گستاخ جواب داد :

خانم جان!خانم شنگول خوش ادا!ما چهار نفریم و هر كدام هم دویست تومان داریم!


1321/02/28


#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #58 1.59K
#هنگامه


زنم آخر از این هنگامه عشق
زگردش های بی هنگام بو برد
به رفتارم،به کردارم،به کارم
فروغ عشق دید و بوی او برد


به خشم و کینه با من گفت دیروز
که خواب دیشبت خوش بود و شیرین
به مرغ صبحدم نفرین که بیگاه
جدایت کرد از معشوق دیرین


حمیدی!خود تو می دانی که امروز
زنی در مهربانی تای من نیست
ولی در قلب پاک چون بهشتت
چو حوایم که دیگر جای من نیست


بیبن : ده سال از عشق تو رفته است
چو مجنون دم به دم دردت فزون است
دل من آخر از وصل تو خون شد
تو هم دانم دلت از هجر خون است


از این اندوه جان سوز تو پیداست
که اوهم بی تو شاد و تازه دل نیست
دلش هر چند سرد و سخت باشد
دل است آخر،خدا را،سنگ و گل نیست


اگر بر آتشت دامن سپارد
برو چون آتشی بر دامنش گیر
مگو با خود که من جایش گرفتم
بیارش باز و بر جای منش گیر


مترس از آنکه من با خشم نالم
که پیمان بسته ای،پیمان وفا کن
نمی گیرم گناهی بر تو زین عشق
مرا با بی گناهی رها کن


من از تحریف این دو بیت خوانم
که اسراری که پنهان بود دیده است
سخن هایی که می پوشیدم از وی
نهان از دفتر شعرم شنیده است


زن است آخر کجا باور کند هیچ
که من جز از گناه عشق،پاکم
نمی بخشد گناه دیدنش را
به درد عشق و چهر شرمناکم


نمی داند که گر سوزم سراپای
هوایی هیچ جز این در سرم نیست
وگر او در دلم جایی نشسته است
سر جای زنم یا دخترم نیست


در این اندیشه ام هرشب که یک عمر
به یاد آرزو تنها بسوزم
بر فرزند و زن چو شمع هر شام
جدا از دوست سر تا پا بسوزم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها



@drhamidi
Post #57 531
در پاسخ به مطالب نگاشته شده در کتاب #پیرپرنیان_اندیش.


"بخش دوم"


#نوشیارحمیدی (فرزند دکتر حمیدی شیرازی) :


ﺍﻣﺎ این ﺟﺎﻟﺒﺘﺮ است ﮐﻪ ﺍﯾﺸﺎﻥ(ه.ا.سایه)ﻭﺍﺭﺩﺯﻣﯿﻨﻪ ﺭﻭﺍنشناﺳﯽ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ :
-ﺩﺭﺣﻤﯿﺪﯼ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
ﺷﻤﺎﻫﻢ ﻗﺎﻋﺪﺗﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻫﺎﯼ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺩﺭﺗﺨﺼﺺ ﺭﻭﺍﻧﭙﺰﺷﮏ ﺍﺳﺖ ﻭﻧﻪ ﻓﺮﺩﺩﯾﮕﺮ.
ﺩﺭﺟﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺍﺯﮐﻠﻤﻪی"ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ" ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ میﮐﻨﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﺷﻔﯿﻌﯽ ﮐﺪﮐﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﮐﺘﺮﺣﻤﯿﺪﯼ ﺑﮑﺎﺭﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎﯾﺪ بگوﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯿﻦ ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ ﻣﺘﺪﺍﻭﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ،ﭼﻮﻥ ﺗﺎﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ،ﮐﻠﻤﻪی ﺭﺍﯾﺞ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮﺩﺳﺘﺎ،ﺧﻮﺩ ﭘﺴﻨﺪ،ﯾﺎﮔﺎﻫﯽ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻣﯿﺮﺳﺪ ﺳﻌﯽﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻠﻤﻪی ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ ﺭﺍﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.ﺿﻤﻦ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﻌﺎﺩﻝ ﮐﻠﻤﻪ" narcissim"ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﮑﺎﺭﻣﯿﺮﻭﺩ،ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ، ﺩﺭﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺳﺘﺎﯾﯽ ﺩﺭﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﺟﻨﺴﯽ ﻭﺟﺴﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﺗﺎﺩﺭﺯﻣﯿﻨﻪ ﺧﻮﺩﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﺯﻧﻈﺮ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻭ ﻫﻨﺮﯼ.ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﻄﻮﺭﮐﻪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﻨﺎﺏ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﻪﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻫﻨﺮﯼ، ﻣﺎﻧﻨﺪﺗﺌﺎﺗﺮ،ﻧﻮﺍﺯ ﻧﺪﮔﯽ،ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ،ﺷﻌﺮ ﻭ ﻧﺜﺮ ﻭ ﺷﺎﯾﺪﻫﻢ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺧﺒﺮﻩ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﻪی ﺷﻌﺮ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﯾﺰﻭﺩﺭﺷﺖ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﻭ ﻧﻮﭘﺮﺩﺍﺯ ﺭﺍ ﯾﮏﺗﻨﻪ ﻭ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﻧﻘﺪ ﻋﻠﻤﯽ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ،ﻣﺴﺘﻨﺪﺍﺕ ﻭﺍﺩﻟﻪ ﻻﺯﻣﻪ ﺑﺎﺷﺪ،ﺁﯾﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ این ﮐﻠﻤﻪی"ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ"ﺭﺍ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺷﺨﺺ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﮑﺎﺭﺑﺮﻧﺪ؟ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻣﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﺪﻩ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﺎﭘﺨﺘﮕﯽ ﻭﻧﺎﺭﺳﺎﯾﯽ ﻣﺒﺘﻼﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﺭﺍﯾﺞ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ؛ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺎﻋﺮ،ﻧﻮیسندﻩ ﯾﺎ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻼﻑ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ؛ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺛﺮ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻘﺪ،ﺁﻥﻫﻢ ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺪﻟﻞ،ﻗﺮﺍﺭﮔﯿﺮﺩ.نه ﺷﺨﺺ ﺷﺎﻋﺮ،ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﯾﺎ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ.ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻠﻤﻪ" ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ "ﺭﺍ بمعناﯼ ﺧﻮﺩﺳﺘﺎﯾﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﮑﺎﺭ ﺑﺒﺮﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻌﺮﺍﯼ ﻧﺎﻣﺪﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ،ﺳﻌﺪﯼ،ﺣﺎﻓﻆ،ﻧﻈﺎﻣﯽ ﮔﻨﺠﻮﯼ،ﺧﺎﻗﺎﻧﯽ،منوچهرﯼ،ﻓﺮﺧﯽ،ﻣﺴﻌﻮﺩﺳﻌﺪ،ﺍﯾﺮﺝ ﻣﯿﺮﺯﺍ،ﭘﺮﻭﯾﻦ ﺍﻋﺘﺼﺎﻣﯽ ﻭﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮﺭﺍ ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ.ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻨﺪ نمونه


ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ :

ﺑﺴﯽ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻡ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﺳﯽ
ﻋﺠﻢ ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺪﯾﻦ ﭘﺎﺭﺳﯽ

ﭘﯽ ﺍﻓﮑﻨﺪﻡ ﺍﺯﻧﻈﻢ ﮐﺎﺧﯽ ﺑﻠﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯﺑﺎﺩﻭﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﯿﺎﺑﺪﮔﺰﻧﺪ


ﺳﻌﺪﯼ :

ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻪ ﺗﯿﻎ ﺑﻼﻏﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺳﻌﺪﯼ
ﺳﭙﺎﺱ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﺟﺰ ﻓﯿﺾ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﺪﯾﻦ ﺻﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻓﺎﻕ ﺻﯿﺖ ﺷﻌﺮ ﺗﻮ ﺭﻓﺖ
ﻧﺮﻓﺖ ﺩﺟﻠﻪ،ﮐﻪ ﺁﺑﺶ ﺑﺪﯾﻦ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻪ ﮔﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﺭﺳﺮﻡ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ
ﻣﻠﮏ عجم ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﯿﻎ ﺳﺨﻨﻮﺭﯼ


ﺧﺎﻗﺎﻧﯽ :

ﭼﻮﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻋﻬﺪﺳﻨﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﻮﺷﺖ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ ﮔﺴﺘﺮﺑﺰﺍﺩ

ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﺍﻓﺎﺿﻞ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺑﻪ ﻣﺪﺡ ﻭﻏﺰﻝ ﺩﺭﻓﺸﺎﻥ ﻋﻨﺼﺮﯼ
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺤﺮﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻧﮑﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺳﺤﺮﺑﯿﺎﻥ ﻋﻨﺼﺮﯼ


ﻣﺴﻌﻮﺩﺳﻌﺪسلمان :

ﺑﻪ ﻧﻈﻢ ﻭﻧﺜﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮔﺮ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺳﺰﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍﺳﺰﺍﺳﺖ،ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻧﻈﻢ ﻭﻧﺜﺮﻣﺮﺍﺳﺖ


ﻧﻈﺎﻣﯽ :

ﺯﯾﻦ ﻓﻦ مطلب ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺎﻣﯽ
ﮐﺎﻥ ﺧﺘﻢ ﺷﺪﻩﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﻧﻈﺎﻣﯽ

ﭘﯿﺶ ﻭ ﭘﺴﯽ بست ﺻﻒ کبریا
ﭘﺲ ﺷﻌﺮﺍ ﺁﻣﺪﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﻧﺒﯿﺎ


ﭘﺮﻭﯾﻦ ﺍﻋﺘﺼﺎﻣﯽ :

ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﯿﻬﺶ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﺍﺳﺖ
اﺧﺘﺮﭼﺮﺥ ﺍﺩﺏ ﭘﺮﻭﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﮔﺮﭼﻪ جز ﺗﻠﺨﯽ از ﺍﯾﺎﻡ ﻧﺪﯾﺪ
ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺳﺨﻨﺶ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ

ﻭﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﮐﻪ ﺍﺯﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎﺣﺎﺻﻞ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻓﺼﻠﯽ ﺑﻨﺎﻡ"ﻣﻔﺎﺧﺮﻩ "ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯﺷﻌﺮﺍ ﺩﺭﺁﻥ ﻭﺍﺭﺩﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﮑﺎﺭﺑﺮﺩﻥ ﻟﻔﻆ"ﺧﻮﺩﺷﯿﻔﺘﻪ" ﺩﺭﺍﯾﻦﺑﺎﺏ ﮐﺎﺭﯼ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻧﺎﺷﯿﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ.ﺿﻤﻨﺎ ﮐﺘﺎﺏ #ﺍﺷﮏ_ﻣﻌﺸﻮﻕ ﻫﻢ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﺗﺠﺪﯾﺪﭼﺎﭖ ﺷﺪﻩ ﻭﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭﻫﻢ 3 ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ چاپ شده است.
ﺿﻌﻒ ﺩﯾﮕﺮﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻧﺴﺖ. ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭﻣﻘﺪﻣﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﻌﺘﺮﻓﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻭ ﺗﻔﺤﺺ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩی ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ،ﻧﭙﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ؛ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻘﺼﺎﻧﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭﮐﺎﺭﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯﺷﺮﻁ ﻋﻘﻞ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﺭﺍﺳﺖ؛ﺿﻤﻦ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺻﺮﻑ ﻧﻈﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺳﺖﯾﺎﻧﺎﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﮔﻔﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ،ﮐﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺁﻥ ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺫﮐﺮﺷﺪ،ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﭘﺮﺳﺶﻭﭘﺎﺳﺨﻬﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺼﻮﺻﯽﺗﺮﯾﻦ ﺯﻭﺍﯾﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﺣﺮﻣﺖ ﺁﻧﻬﺎﺭﺍﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ.ﺁﻧﭽﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﻧﻪ ﺍﺯﺑﺎﺏ ﺣﺐ ﺑﻮﺩﻭﻧﻪ ﺍﺯﺑﺎﺏ ﺑﻐﺾ.ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺭﺟﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪی ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﮐﻪ ":ﺩﻭﭼﯿﺰﻃﯿﺮﻩ ﻋﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺩﻡ ﻓﺮﻭﺑﺴﺘﻦ،بوﻗﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﮔﻔﺘﻦ بوﻗﺖ ﺧﺎﻣﻮﺷﯽﻣﻘﺼﻮﺩﻫﻢ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺩﺭﺟﻪ ﺷﻌﺮﻭﺷﺎﻋﺮﯼ ﻭﻧﻘﺪﺍﺩﺑﯽ ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﯾﺎﻫﺮﺷﺎﻋﺮﺩﯾﮕﺮﯾﻨﺐﻭﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﺯﺍﯾﺸﺎﻥ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﻭﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ﻭﻟﯽ ﻧﻈﺮﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺎﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺁﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺑﺎﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪاینکه ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﯾﮏﺷﺨﺺ ﺩﺭﺟﺎﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﮐﺘﺎﺏ،ﻧﻈﺮﺍﺕ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺿﺪﻭﻧﻘﯿﺾ ﺍﺯﻃﺮﻑ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺷﻮﻧﺪﻩ(ه.اسایه)ﺍﺑﺮﺍﺯﺷﺪﻩﺍﺳﺖ که ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮ شأن ﻭﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻧﯿﻔﺰﻭﺩﻩ،ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﻗﺎﺑﻞﺗﻮﺟﻬﯽ ﻫﻢ ﺍﺯﺁﻥ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﺍﺳﺖ.




94/11/27
#نوشیارحمیدی



@drhamidi
Post #56 899
#ارمغان_ری



دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من

کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من

بچه دیوی خود همین فردا بر آرد شیون من

سرگذارد خواب را بر دامن سیمین تن من

هردم از دیدار او تابنده گردد آذر من

وای بر من ، وای بر من !

راستی را وای بر من این همان سیمین بَر استم

این همان زیبنده ماهست،این همان افسونگر استم

این همان گل،این همان می،این همان سیسَنبَر استم

این همان برگ گل استم،این همان مشک تر استم

این همان شوخ است کاتش ریخت بر بام و در من

وای بر من ، وای بر من !

آتشم بر جان زدی،بر جان زدی،جانت نبخشم

پیش یزدان گریم و در پیش یزدانت نبخشم

سوختی جان و تنم زینگونه آسانت نبخشم

گر ببخشم هر گناهی را،گناهانت نبخشم

داوریها را چه خواهی گفت پیش داور من؟

وای بر من ، وای بر من !

گفتمت دیگر نبینم باز دیدم،باز دیدم

در دو چشم دلفریبت عشق دیدم،ناز دیدم

قامت طناز دیدم،گونه ی غماز دیدم

برگ گل دیدم،میان برگ گل شیراز دیدم

دیدم آن بیدی که هر روز آمدی آنجا بر من

وای بر من ، وای بر من !

دیدم آن دشت سیه!،شام سیه،شاخ کهن را

جاده را و گله را،چوپان مست نای زن را

سروها را،بیدها را،مرغکان خوش سخن را

آن پرستوهای شورانگیز را،آن نارون را

وانهمه پیمان که روزی سخت آمد باور من

وای برمن ، وای برمن !

خواستم پیش آیم و لعل گهر بارت ببوسم

نرگس مستت ببوسم،چشم بیمارت ببوسم

طره ی پیچنده و جعد فسونکارت ببوسم

چون دگر باران که بوسیدم،دگر بارت ببوسم

عشق من میخواند نوزَت یار خویش و یاور من

وای برمن ، وای بر من !

دل طپیدن کرد و جان پر زد که در پایت در افتد

بال بگشاید ز تیر چشم شهلایت در افتد

دام را در طره ی زلف سمن سایت در افتد

در میان آتش از رخسار زیبایت در افتد

عقل آوا زد که ای نادان چه میسوزی پرِ من

وای بر من ، وای بر من !

او دگر یار تو نی،یار تو نی،با دیگران شد

شمع بزم ناکسان،خصم تن دانشوران شد

مست شد،دیوانه شد،همخوابه ی افسونگران شد

گوهرش والا نبود،از گوهریها دلگِران شد

در کف دیوان ِ مست افتاد آخر گوهر من

وای بر من ، وای بر من !

خسته من،رنجور من،بیمار من،بی بال و پر من

تا سحر بیدار من،همدرد مرغان سحر من

پر شکسته من،بلاکش من،بشیدائی سمر من

سوخته من،کوفته من،کشته من،اختر شمر من

دشمنیها کرد با من طالع من،اختر من

وای بر من ، وای بر من!

شکر لله،چشم من روشن،ز دیوان بار داری

بار داری،گوهر و گل داری و گلزار داری

باده داری،عشق داری،دلبر عیار داری

ماه داری،سرو داری،سرو خوشرفتار داری

پیش من زینسان میا،زیرا که سوزی زاخگر من

وای بر من ، وای برمن !

ای درخت بارور،بار آوری،بار تو نازم

قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم

چشم عیار تو و عهد تو و کار تو نازم

وینهمه بیشرمی ِ رخسار و دیدار تو نازم

اینچنین گردن مکش،شرمنده بگذر از بر ِ من

وای بر من،وای بر من!

یاد باد آنشب که نام از دختر آینده گفتی

سر بسوی آسمانها کردی و با خنده گفتی

گر بیادت هست،نام کوکبی تابنده گفتی

خود ثریا گفتی و خوش گفتی و زیبنده گفتی

نام این دختر ثریا کن بیاد دختر من

وای بر من ، وای بر من!

بوسه زن بر چهر او،سنگ جفا بر لانه ی دل

شانه کن بر زلف او،آتشفشان کاشانه ی دل

ناز او کش،تا کشد آتش سر از ویرانه ی دل

مهد او جنبان،که جنبانی بنای ِ خانه ی دل

گاهش از شادی بلرزان تا بلرزد پیکر من

وای بر من ، وای بر من!

ای بد آئین،خانه ی عشق تو ویران تو گردد

کودک آینده ی تو،دشمن جان تو گردد

کشت پیمان ِ توام،خصم تو پیمان تو گردد

هر شب از اشک تو گوهر ریز دامان تو گردد

تا گهر ریزد برنج و درد تو چشم تر ِ من

وای برمن ، وای بر من!

زین سفر گر باز گردم،دست دلداری بگیرم

کوری چشم ترا،شادی کنان یاری بگیرم

دختر شیرین لب و زیبنده رخساری بگیرم

ماهروئی گیرم و شوخ فسونکاری بگیرم

تا بگوئی بار دیگر،خاک عالم بر سر ِ من

وای بر من ، وای بر من!




#شیرازی_حمیدی




@drhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →