TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
672
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #56 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #53 721
از کتاب پیر پرنیان اندیش(مصاحبه با ه.ا.سایه) :


-استاد چطور شد حمیدی بر کتاب اولتون مقدمه نوشت؟


پاسخ #هوشنگ_ابتهاج :

-من وقتی اومدم تهران یه روز رفتم دفتر #هفته_نامه_کهکشان که حمیدی منتشر می کرد.سال هزار و سیصد و بیست و پنج بود.خب من می خوندم کهکشان رو.رفتم اونجا اتفاقا خونه اش هم بالای دفتر کهکشان بود.اولین بار بود که می دیدمش.شعرهامو بهش نشون دادم و بعد کتاب چاپ شده صحافی نشده(نخستین نغمه ها رو دادم به او که مقدمه ای نوشته به اسم گل پیش رس. گفتم دارم کتاب را چاپ می کنم و ازش خواستم مقدمه بنویسه و او هم با روی باز قبول کرد.حمیدی خیلی آدم مهربان و خوبی بود. عیبش فقط خودشیفتگی اش بود.

-بعد از این جلسه هم حمیدی رو می دیدید؟

-بله..می دیدمش

یعنی به شیوه دوستی هاتون شب و روز با هم بودین؟

-نه...نه..گاهی پیش می اومد که می دیدمش

-چرا با هم رابطه نزدیکی پیدا نکردید؟

-طبیعتمون نمی تونست به سمت هم کشیده بشه.حمیدی همش با همه دعوا داشت و می جنگید.حتی با معشوقش می جنگید (بچه دیوی خود همین فردا برآرد شیون من)اینو مقایسه کنیدبا(تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم)شهریار.اصلا دو تا فضای کاملا جداست.من اون موقع بیشتر تو فضای شهریار بودم.تو یه غزل گفتم :

به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم
هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی.

این با فضای حمیدی فرق داشت!!!



#هوشنگ_ابتهاج (سایه)
#پیرپرنیان_اندیش




@drhamidi
Post #52 520
محمدرضا شفیعی کدکنی هم درباره #دکترحمیدی می‌نویسد :

حمیدی «یکی از شاعران برجسته زبان فارسی است،چرا که من بارها به هنگام خواندن بعضی شعرهای او چندان تاثر عاطفی در خویش احساس کرده ام که قلبم فشرده شده است.»



#شفیعی_کدکنی

@drhamidi
Post #51 830
باتشکر از خانواده محترم دکتر حمیدی ﻣﻄﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﭘﯽ ﻣﯿﺂﯾﺪ،نوﺷﺘﻪی ﺁﻗﺎﯼ #ﻧﻮﺷﯿﺎﺭﺣﻤﯿﺪﯼ،ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﮐﺘﺮﻣﻬﺪﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺩﺭﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻧﮕﺎﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭﮐﺘﺎﺏ ﭘﯿﺮﭘﺮﻧﯿﺎﻥ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ.

ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﺑﺮﺣﺴﺐ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﭘﯿﺮﭘﺮﻧﯿﺎﻥ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺑﺪﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ.ﺁﻥ ﺭﺍﻭﺭﻕ ﺯﺩﻡ ﻭﺑﺨﺸﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯﺁﻥ ﺭﺍﺧﻮﺍﻧﺪﻡ.ﭼﻨﺪ صفحه ﺍﺯﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﮐﺘﺮﻣﻬﺪﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺩﺭﻣﻮﺍﺭﺩﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ (ﻣﺘﺨﻠﺺ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﻪ ) ﺑﺎﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺗﻄﺒﯿﻖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ.ﺩﺭﺻﻔﺤﻪ 370 ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺯﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ :

-ﮐﻼﺱ ﻓﺮﻭﺯﺍﻧﻔﺮﭼﻄﻮﺭﺑﻮﺩ؟
ﻭﺍﯾﺸﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ :

-ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﻟﺤﻦ ﻭﺣﺎﻟﺘﺶ ﻭﺣﺮﮐﺎﺕ ﺩﺳﺖ ﻭﺻﻮﺭﺗﺶ ﯾﺎﺩﻣﻪ. ﻭﺑﻌﺪﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ

-ﺟﻠﺴﻪ ﺩﻓﺎﻉ ﺩﮐﺘﺮﺣﻤﯿﺪﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ ﺍﺯﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﮐﺘﺮﯾﺸﻮ ﮔﻔﺘﻢ؟ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﺪﻫﺪ :

-ﻧﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ!
ﻭﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ :

-ﺑﻠﯽ...ﺩﮐﺘﺮﺣﻤﯿﺪﯼ ﺍﺯ ﺭﺳﺎﻟﻪی ﺩﮐﺘﺮﺍﯾﺶ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﯿﮑﺮﺩ...ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻗﺎﺁﻧﯽ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ ﯾﺎ ﺩﺍﻭﺭﯼ،ﺩﺍﻭﺭﯼ ﭘﺴﺮﻭﺻﺎﻝ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ... ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺮﺕ ﻭﭘﻼ ﺑﻮﺩ،"ﺍﺻﻼ ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻫﺮﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻥ." 😳😳(میخندد) ﻫﻤﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻭﺣﻤﯿﺪﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻭﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ،ﻋﻠﯽ ﺍﺻﻐﺮﺣﮑﻤﺖ ﺑﻮﺩ،ﮐﻪ ﻫﻤﺸﻬﺮﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺑﻮﺩ.ﺍﺳﺘﺎﺩﻫﺎﯼ ﺩﺍﻭﺭ،ﻓﺮﻭﺯﺍﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ. ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﻗﯿﻘﺎ.ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻓﺮﻭﺯﺍﻧﻔﺮ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺗﻮﺿﯿﺤﺎﺕ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﺣﻤﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﯾﻪ ﺧﺮﺩﻩ ﻫﻢ ﺣﮑﻤﺖ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺟﻪ ﺧﻮﺏ ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ.
ﺑﺎﯾﺪﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺩﻭﺭﻩ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭﻡ "ﺷﻌﺮ ﺩﺭ ﻗﺮﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ " ﺑﻮﺩﻩ است ﻭ ﻧﻪ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻗﺎﺁﻧﯽ ﺑﺎ ﺩﺍﻭﺭﯼ. ﺍﯾﻦ ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ #شعردرعصرقاجار به ﭼﺎﭖ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﻭﻡ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﻫﺎﯼ ﻣﺮﺑﻮﻃﻪ ﺩﮐﺘﺮﺣﻤﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺭﺳﺎﻟﻪ ی ﻣﺬﮐﻮﺭ،ﻧﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﻋﻠﯽ ﺍﺻﻐﺮﺣﮑﻤﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﻧﻪ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﯼ ﺑﻬﺎﺭ.ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻓﺮﻭﺯﺍﻧﻔﺮ،ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺳﻌﯿﺪ ﻧﻔﯿﺴﯽ ﻭﺟﻨﺎﺏ ﺍﺣﻤﺪ ﺑﻬﻤﻨﯿﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.ﮐﻪ ﺩﺭﺷﺮﺡ ﺣﺎﻟﻬﺎﯼ ﭼﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﺿﻤﻦ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﻫﻢ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺭﺍ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﮐﺮﺩﻩ،ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﺑﺎ ﻗﺎﺁﻧﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺷﺪ.ﺑﻌﺪﻫﻢ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﻋﻠﯽ ﺍﺻﻐﺮ ﺣﮑﻤﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺸﻬﺮﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺟﻪ ﺧﻮﺏ ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ،ﮐﻨﺎﯾﻪ ﺁﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻣﯿﺮﺳﺪ.ﻭﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭﮐﻪ ﺫﮐﺮ ﺷﺪ ﺟﻨﺎﺏ ﺣﮑﻤﺖ ﺍﺻﻼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ.

ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﺩﺭﺟﺎﯾﯽ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.ﺣﺎﻻﭼﺮﺍ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺳﺒﺒﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﺟﻠﺴﻪ ﺩﻓﺎﻋﯿﻪ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟؟؟

ﺩﺭﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ (ﺹ 884 )ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺯﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ :
-ﺑﺎﺣﻤﯿﺪﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﺣﺮﻑ ﺯﺩﯾﺪ؟
ﻭﺍﯾﺸﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ :

-ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮﻧﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ هست.ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﻫﻤﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻮﺩ ... ﻭﻟﯽ ﺁﺩﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ...ﯾﮏ ﺑﺎﺭﻫﻢ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺷﻌﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﻗﺪﺡ ﺷﺎﻩ ﺳﺎﺧﺖ،ﺍﺫﯾﺖ ﺷﺪ.ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍﺯﺷﻬﺮﯾﻮﺭ 20 ﺁﻥ ﺭﺍﻣﻨﺘﺸﺮﮐﺮﺩ ... ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯿﺶ ﻫﺴﺖ.ﺑﻌﻀﯽ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺧﻮﺏ ﺳﺎﺧﺘﻪ ..ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺍﮔﺮﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻟﻮﺱ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ ﻭﺷﻌﺮﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ : ﺩﯾﺪﻣﺶ ﺁﺧﺮﺑﻪ ﮐﻮﺭﯼ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺁﺑﺴﺘﻦ ﻣﻦ....ﺑﭽﻪ ﺩﯾﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﻫﻤﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﺭﺩ ﺷﯿﻮﻥ ﻣﻦ،ﻧﻤﯿﮕﻔﺖ،ﺷﺎﻋﺮ خوبیﺑﻮﺩ ....
ﻭ ﺑﻌﺪﻫﻢ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ : ﺩﺭﺣﻤﯿﺪﯼ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮحله ی ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺣﻤﯿﺪﯼ را ﺭﻭﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺗﻠﻘﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ.ﻭﻟﯽ ﺁﻗﺎﯼ ﻋﻈﯿﻤﯽ!نمیدﻭﻧﯿﻦ ﺩﺭﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﭼﻘﺪﺭﮔﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ #ﺍﺷﮏﻣﻌﺸﻮﻕ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﺪ ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩﺍﻓﺖ ﮐﺮﺩ ﻭﺷﺪ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ.
ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ :

-ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯾﺶ ﭼﯽ؟
ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :

-ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﺎﺷﻔﯿﻌﯽ ﺣﺮﻑ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻣﺪ...ﺷﻔﯿﻌﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﻩ ﺷﺎﻋﺮﻣﻌﺎﺻﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ،ﺣﻤﯿﺪﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﻩ ﻧﻔﺮﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻪ ...ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﺩﺭﺳﺘﯿﻪ.ﺣﻤﯿﺪﯼ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻮﺑﯿﻪ. ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﻩ.ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺧﻮﺏ.ﻗﺼﺎﯾﺪﻋﺎﻟﯽ.


ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻘﻞ ﻗﻮﻝ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻓﻮﻕ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺮﺽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻗﺮﯾﺐ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﻫﻢ ﺭﻭﺩﺭﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮﻧﯽ ﺍﻭﺑﺎﺷﺪ.ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﻫﻢ ﺍﺻﻮﻻ بمعنی ﺭﺍﯾﺞ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻮﭘﺮﺩﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ حمیدی بیشتر ﺑﺎ ﻧﻮﭘﺮﺩﺍﺯﺍﻥ ﻣﺸﮑﻞ داشت؛یا ﺑﻬﺘﺮ بگویم ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ،ﮐﻪ ﺑﺎﺩﺷﻤﻦ ﺧﻮﻧﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺍﺭﺩ.ﻭ ﺗﺎﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﺟﺎﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻻ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺖ.ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﯼ ﮐﻪ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﯿﻤﺎ ﯾﻮﺷﯿﺞ ﮔﻔﺘﻪ،ﭼﻨﯿﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ :

ﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﭼﻮ ﻧﯿﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ

"ﺳﻮﺍﯼ ﺷﻌﺮ" ﺧﻼﻓﯽ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﻣﺎ نیست

ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ی ﺍﻧﺲ ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ

ﻣﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﺳﺮﺁﻥ گفتگوست،"ﺩﻋﻮﺍ" ﻧﯿﺴﺖ

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺳﺖ ﻭﻧﻪ ﭘﺪﺭﮐﺸﺘﮕﯽ.ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺒﯿﺮ"ﺩﺷﻤﻨﯽ ﺧﻮﻧﯽ" ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺗﻮﺻﯿﻒ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﯿﻦ ﺷﻌﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺷﻌﺮﺍﯼ ﻧﻮﭘﺮﺩﺍﺯ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺗﻌﻤﺪﯼ ﺩﺭﮐﺎﺭﺑﺎﺷﺪ.ﺍﻣﺎ این ﺟﺎﻟﺒﺘﺮ است ﮐﻪ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻣﯿﻨﻪ "روانشناسی" ﻭ "ﺭﻭﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ" ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ :

-ﺩﺭ ﺣﻤﯿﺪﯼ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﻪی ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﺳﯿﺪ!



#نوشیارحمیدی



@drhamidi
Post #50 1.74K
دگر نه ناز نگاری کشم نه رنج بهاری
نه دست عشق به یاری دهم نه دل به نگاری


چه سود از آن همه محنت که پای کس بسر آید
نشسته بینمش آخر چو گل به دامن خاری؟!


به تار طره ای از این سپس اسیر نگردم
زنم چو باد صبا لحظه لحظه چنگ به تاری


نسیم صبحم و در هر چمن به جلوه در آیم
کنم به هر دو سه روزی حدیث عشق به یاری


به حرف پیر به شب در کنار گیرم شوخی
چنان که شرط وصال است و بامداد کناری


به راستی که اگر هیچ مادری چو تو زاید
به* آنکه جان سپرد پیشتر به بوسه ی ماری


ندانم این دل شیداییت چگونه دلی شد
که چون گلش بسپاری به هر زمان به هزاری


تویی که در سرت از وصل من نبود شکیبی
تویی که در دلت از عشق من نبود قراری


تویی که بر سر پیمان بسته بوسه شکستی
به زیر چشم شباهنگی از فراز چناری


هنوز از لب من بوی بوسه های تو خیزد
کنم چو از بر میعادگاه رفته گذاری


هنوز نامه سربسته ات چو بازگشایم
از آن چو آتش سوزان جهد ز عشق شراری


بر آن سرم که حدیث تو پیش خلق بگویم
زمانه گر بگذارد بر آرم از تو دماری


مرا پیاده و افتاده ی کمند گرفتی
نمایمت که در افتاده ی کمند سواری


من آنچه از تو بدیدم کسی ندیده به عمری
ز شوخ باده پرستی زمست باده گساری


چو نامه های تو خوانم چو گفته های تو بینم
به گرد خویش به چشم آیدم شگفت حصاری


زعشق خویش قسم خورده ای به گیسوی مادر
به دم اسب فرستاده ایم در چه تاری


تو را چنانکه تویی بر جهانیان بنمایم
که کس وفا نکند بر سرشک سیم عذاری


دگر تنت نخرم گر گهر شود به پشیزی
به جان غمت نبرم گر مکان کند به مزاری


گه از خیال تو پرسم چو پیش چشم من آید
شوی ز کرده پشیمان؟به گریه گوید:آری!



1319/7/4


*به : بکسر اول،بهتر،نیکوتر



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
Post #49 2.18K
#حمیدی_و_منیژه_عشقی_بی‌سرانجام




وقتی نگاه‌های آن دو در هم گره می‌خورد، آتش درون شعله‌ورتر می‌گشت و میل در کنار هم بودن بیشتر. اشعارش پاسخی رسا بود به نامه‌های عاشقانه منیژه. شوریدگی و بیپرواییشان، راز درون را آشکار ساخت ولی والدین منیژه، به ازدواج وی با حمیدی، مدرس یکی از دبیرستان‌های شیراز که منیژه نیز در آن به تحصیل میپرداخت، رضایت ‌ندادند. تلاش آن دو بیفایده بود. در نهایت سال دوم تدریس، دست از تعلیم برداشت و به خدمت نظام وظیفه رفت تا شاید این دوری، آبی باشد بر آتش عشقشان. پس از یک سال با لباس نظام وظیفه و درجه افسری به شیراز بازگشت. این بار دیدارها با اشتیاق بیشتری از سر گرفته شد. نامزدی‌اش را با دختری که مادر برای او در نظر گرفته بود، برهم زد و دوباره فریادهای عاشقانه سر داد و با منیژه عهد و پیمانی دگر بست اما تهدیدهای اقوام منیژه تمامی نداشت و بالاجبار این دختر به حجله مردی غیر از او فرستاده شد. شاعر شوریده‌حال، با عشقی آلوده به خشم و غضب، مجموعه شعر «اشک معشوق» را منتشر ساخت. کتابی که در آن تاریخ به چاپ پنجم رسید و توجه مخالفان حمیدی را نیز به خود جلب نمود. منیژه که نمی‌توانست نام و خاطرات حمیدی را به دیار فراموشی بسپارد از همسرش طلاق گرفت و به سوی وی بازگشت اما عاشق دیرین که جفای معشوق دیده بود، با دختری وفاپیشه ازدواج کرده و از او صاحب فرزندی گشته بود. با این وجود باز هم دل حمیدی، منیژه را می‌طلبید و این چنین در 27 فروردین ماه 1333ش «مرگ قو» را سرود که با صدا و ساز سی‌تار عباس مهرپویا، بارها از رادیو پخش شد و اهل ذوق و هنر را به وجد آورد و ماجرای دلدادگیشان بیش از پیش بر سر زبان ها افتاد و همگان از آن آگاه شدند. به قول حمیدی، «شعری بود که از دل ها برآمد و بر دل ها نشست»



@drhamidi
Post #48 635
فریدون توللی :


چندگاهیست که استاد و دوست گرانمایه ی ما آقای دکتر حمیدی برای دیدار یاران و خویشان رخت سفر در دیار خود گشوده و چشم دوستان و دوستداران هنر را بدیدار خود روشن کرده است.دکتر حمیدی نه تنها مایه ی مباهات شیراز و شیرازیان است بلکه از حیث مقام ادبی و فضیلت هنری در زمره ی آن چند نفر انگشت شماری است که ایران و ایرانی بوجود آنان افتخار میکند.هنگامی که دکتر حمیدی در شیراز و دیار خود می زیست و اشعار دل انگیز خود را با آنهمه روانی و انسجام و لطافت و ذوق در جراید محلی این سامان انتشار میداد بسیاری از کهنه پرستان و مغلق سرایان "قافیه پرداز"از سر حقد و حسد بمصاف وی آمدند و سرانجام شکست خورده و مفلوک سر خود گرفتند.گروه دیگر نیز که مبارزات دلیرانه و حقگویی و حقجویی شاعر نامدار مارا در مطبوعات آنروز شیراز خار چشم و سنگ راه وطن فروشیها و خیانتهای بی شرمانه ی خود میدیدند از طریق دیگر به ستیزه جویی با وی پرداختند و آبروباخته از میدان وی بدر شدند.
ولی حمیدی عزیز از همه ی این کینه توزیهای حسودانه یک نتیجه گرفت و آن این بود که گوهر طبع و هنر فضیلت خود را از بازار تنگ چشمان بیرون کشید و عرضه ی گوهریان بی حقد و حسد سامانی نمود که جای او را بر سر و چشم داشته اند.اقامت حمیدی سبب گردید که مردم هنردوست سراسر کشور از طریق مطبوعات وزین و کثیرالانتشار پایتخت بر پایه و مایه ی هنری وی آگاهی بیشتری یابند و اشعار گهربارش را با شور و شوق فراوانتری بخاطر بسپارند.
مردان بزرگ به ارقام ریاضی آحاد میمانند که در شهرهای بزرگتر صفرهای بیشتری میگیرند و ارزش فراوانتر و واقعی تری بدست میآورند.اگر یک هنرمند را فی المثل به عدد 9 تشبیه کنیم،ارزش وی در شهرستان کوچکی مثل کازرون 90،در شهرستان بزرگی چون شیراز 900،و در شهر عظیمی چون تهران همان رقم با صفرهای فراوانتر و ارزش بخش تری خواهد بود.دکترحمیدی نه تنها از زیستن در پایتخت چیزی گم نکرد بلکه در شرایط خاص این زندگی افتخارات بزرگتر و درخشانتری بر افتخارات سابق خود علاوه نمود.این شیراز بود که بعلت کوته نظری یکمشت بیمایه ی پر مدعا نتوانست فرزند نیرومندی چون دکتر حمیدی را باقامت در این دیار ترغیب و تشویق کند.
ما دراین سطور معدود نمیتوانیم دکتر حمیدی را چنانکه درخور اوست،بخوانندگان عزیز معرفی کنیم،معرف حمیدی آثار هنری اوست و خود او بیش از هرکس دیگری بوسیله ی اشعار و رسالات و دواوین متعددش بمعرفی پایه ی هنری خود پرداخته است،ولی حمیدی عزیز علاوه بر هنر و استیلای ادبی و قوت و وحدت طبع،فضائل دیگری دارد که شاید همه ی همشهریانش از آن آگاه نباشند.حمیدی در نوع پرستی و بشردوستی و عطوفت بخلق نیز کمتر نظیر دارد و مخصوصا در همین مدت کوتاه اقامت خود در شیراز از اینکه همشهریانش به مضیقه ی گرانی و کمبود نان و مایحتاج زندگی که مولد خیانت یکمشت وطن فروش است گرفتار آمده اند رنج بسیاری میبرد.با آنکه سالهاست شاعر عزیز ما درگیر هنر خود بوده و سیاست را کنار گذاشته است وضع فلاکت و محرومیت مردم فارس چنان قلب حساس او را رنجه ساخته که چند روز پیش که در خدمتش بودیم چنین میگفت :

"اگر قصد اقامت در شیراز را داشتم با آنکه سالهاست از سیاست کناره گرفته ام بمیدان میآمدم و در مبارزه ی دلیرانه ی شما که بخاطر رهائی همشهریان عزیزم از عمال و ایادی استعمار صورت میگیرد شرکت میجستم"



#فریدون_توللی



چهاردهم تیرماه بیست و دو
روزنامه صدای شیراز


@drhamidi
Post #47 776
پس از آنکه از "دانشسرای عالی"،لیسانسه ی ادبیات شدم،بر خلاف میل و انتظار خود را معلمی دیدم(که متاسفانه هنوزهم می بینم)و برای انجام شغل خویش بشیراز رفتم.
اگر بخواهم شرح زندگی روحی خود را درآن یکسال،بعنوان مقدمه ای بر این قصیده بنویسم،سخن بدرازا خواهد کشید و با آنکه خواندن چنان شرحی ممکن است موجب ملال نباشد در اینجا مجالی برای اینکار نیست.اجمالا قطعات :
مرگ شبدیز،قسمت آخر،آهنگر جوان،معلم امروز بمدرسه ی دیروز خود نگاه میکند،طغیان روح،خاطرات پودن فروش،فرنگیس و آرامگاه عشق که همه در این کتاب مندرج است،و برخی قطعات دیگر که در این کتاب نیست و همگی از عشقی جانگداز و خفه(!)حکایت میکند،محصول این سال شوم و غم انگیز است.
دکتر مهدی حمیدی.



#معلم_امروز_بمدرسه_دیروز_خودنگاه_میکند



ای نسیم فرودین گر سوی ری کردی گذاری
قصه ای از دردمندی بازگو در پیش یاری


تا بهارستان جانرا نیکتر بینی گذر کن
از بهارستان سوی بتخانه ای چون نوبهاری*


بوستانی بینی آنجا غوطه ور در لاله و گل
پای هر گلبن گلی بر شاخ هر گلبن هزاری


دختران مست افسونگر خرامان،خنده بر لب
هر یک افسونکار شهری،هر یک آشوب دیاری


سیمتن،تابنده رخ،شیرین سخن،بسیار دانش
دلبری را هر یکی شاهی و غم را غمگساری


درکنار جویها بنشسته زیر بیدبنها
خیره گاهی بر کتابی،گاه بر گوش وکناری


چون بدان گلبن رسی از پیش هر گل تند بگذر
پای آن گلبن بمان کز وی بجانم خست* خاری


زیر هر سروی،بپای هر گلی،هرجا گذر کن
تا فروزانتر رخی بینی و زیباتر نگاری


زو نشانیها مخواه ازمن که پیش ماه رویان
بی نشان پیداست چونان رومیئی در زنگباری


بینی آنجا زیر سروی دخترانی حلقه بسته
دختری را درمیان بگرفته چون تابان بهاری


آخته بالا،سبکرو،سیمتن،سرکش،فسونگر
گردنی چون عاج در بند کمند تابداری


خرمنی زلف سیه چون مشک را بر باد داده
زانکه قرص ماه تابانتر بود در شام تاری


حلقه ای زان طره اش بر روی پیشانی فتاده
چونکه در آئینه ای عکس هلال مشکباری


گر نکو بینی درآنجا خنده ای بینی و لعلی
شکر و شیرین و از شیرین و شکر* یادگاری


در خرامیدن فراز سبزه چون زیبا تذروی
گاه رفتن چون رمیده آهویی در بیشه زاری


ساق سیمینش درآن ابریشم تابنده گویی عنکبوت از سیم بر عاجی تنیده پود و تاری


ساعد سیمینه اش نادیده ناز دستبندی
گردن چون قاقمش نادیده رنج گوشواری


چشم و رخسارش لطافت را و مستی را گرفته
گویی از هر مریمی تابی،زهر نرگس خماری


گر بدینسان دلبری دیدی میان ماهرویان
راست رو آهسته در گوشش بخوان این گفته باری


کای شرار زندگی زان آتش سوزان که دیدی
گر نکو بینی نیابی مانده برجا جز شراری


دور از جان تو هرشب تاسحر از آتش تب
خیره بر گردونم و بر خویشتن پیچان چو ماری


دوریت بر گردنم افکنده زنجیر گرانی
خرد در زیر گرانیها تن و جان نزاری


بهمن گردون دگربارم چو زال افکنده از پا
مانده در دام بلای تهمتن اسفندیاری


داروی تلخ است هر شب در کفم برجای باده
باده ای زینگونه باید خورد اینسان باده خواری


هرشبی تا صبح پیش چشم می بینم هویدا
گاه روشن چهره ای،گهگاه قیر آگین مزاری


مرگ آسان است لیکن سخت دشوار است بر من
درگذشتن از جهان دور از بت گلگون عذاری


گفته بودم گاه مردن دیده بر روی تو دارم
ای دریغا نیست بر گشت سپهرم اختیاری


زین سپس دانم دگر در دفترگیتی نخوانی
زین گهرپالای کلکم چامه های آبداری


گر بماندم بازگردم از رخی گلها بچینم
گاه اندر زیر سروی،گاه در پای چناری


ور بمردم در کنار مدفنم الحمد برخوان
گر بخاک من کنی روزی بناگاهان گذاری


انتظاری نیست تا دیگر رخت را باز بینم
از امید دیدنم بگذر اگر در انتظاری



16/12/24 شیراز


*نوبهار : نام محله ای در تهران که معروف است

*خستن : مجروح کردن،در اینجا بمعنی خلیدن و فرورفتن است


*شیرین و شکر : نام دو زیبارو در داستان خسرو و شیرین نظامی




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #45 447

Forwarded from راوی | شعر و نثر (صوتی)

Audio
شماره ۳۵
#روایت #شعر_معاصر
گر وطن خانهٔ آسایش مرد است و زن است | اینکه ما راست بگویید کجایش وطن است.
(مهدی حمیدی شیرازی)

راوی: خدیو رفعتی

منبع: زمزمهٔ بهشت، چاپ صفی‌علیشاه/۲۸۰.

@rawi_matn
Post #44 585
سیدالشعراء استاد امیری فیروزکوهی قدس سره :


دکتر حمیدی مسلما از اساتید شعر فارسی در این عصر است و گذشته از استادی مسلم و قدرت خلاقه طبع مردیست در ادبیات فارسی درس خوانده و مطالعه کرده و بخصوص در انواع شعر فارسی از متقدم و متاخر تتبع کرده و به مرتبه ی نظر و اجتهاد رسیده و اگر بنا باشد کسی در مقام جواب گویی از او برآید باید در حد خود او از اهل تحقیق بوده باشد و یا لامحاله به اندازه ی یک نفر دانشجوی شعر و ادبیات فارسی سواد و اطلاع داسته باشد.و متاسفانه یا خوشبختانه من تا به حال جواب گوئی به اظهارات دکتر حمیدی از این سنخ مطلعین ندیده ام.



#امیری_فیروزکوهی

شانزده دیماه چهل و یک
مجله خوشه،شماره هجده



@drhamidi
Post #43 718
چون این منظومه را در ضمن تب های دردناک و شدیدی که منجر بظهور رماتیسم و جراحی لوزه ها شده است گفته ام عنوان آن را "هذیان"گذاشته ام.دکتر حمیدی.



#هذیان



دیدی که آخر آسمان دوری بکام من نزد؟!

وین ساقی پادر هوا جامی بجام من نزد؟!

وقتی که زد کوس مهی*بالای بام من نزد؟!

چون قرعه ی نکبت بزد الا بنام من نزد؟!

من کنده ام بنیاد دل،دل میکند بنیاد من!
کس نشنود فریاد او،او نشنود فریاد من!

شب آمدی،شب آمدی،ای آتش تب آمدی؟!

ای آتش تب آمدی،ای مرغ یارب آمدی؟!

پروین من باز از وفا با مشک اشهب آمدی؟!

وی جان تو هم مردی شدی از سینه تا لب آمدی؟!

خوب آمدی،خوب آمدی،بالی بزن پرواز کن
این در بروی من ببند،آن در برویم باز کن

آی استخوانم ای خدا،وای استخوانم ای خدا

خواندی بنام زندگی در هفتخوانم ای خدا

دادی بآب دیدگان خون رخانم ای خدا

باری بخوانم سوی خود تا بر تو خوانم ای خدا


یک نغمه از آن نغمه ها کز اشکها آبت برد
لالم زبان باد ای خدا از دیدگان خوابت برد

ای اشک تاکی از وفا بنشینی اندر دامنم

پنهان کنی در جان خود روی نگار ارمنم

بنمائیش گیسو فشان غافل که آن خسرو منم

آری منم کاین عشق او با جان برآید از تنم

او را در این ناخرمی هردم ببالینم مکش
کین شب از من پیش او،آن خصم دیرینم مکش

از پهلویی بر پهلویی غلطیدنی جان دادنی

وز گوشه ای تا گوشه ای خود را کشاندن مردنی

آنکس که بر کوهی گران رفتی سبک چون پازنی*

هردم سبک پیچد کنون همچون زن آبستنی

هرلحظه ریزد قلب او وآگه کند از رفتنش
یعنی ز ریزش های دل پیداست پایان تنش

خرم دیار نیستی وآن خواب سنگین گران

کانرا نمی آرد بسر گشت سپهر و اختران

آنجا که دل ایمن شود از رنج عشق دختران

سر فارغ از افسانه ها،جان فارغ از افسون گران

خوابی چنین خوش داشتن بهتر از این آزارها
من آرزو این خواب خوش در سینه بودم بارها

سودی چه بردم پیش از این زان سالهای طی شده

برجا چه مانده است از تنم جز پیکری چون نی شده

تا کی بغلطم بر زمین چون آهوان پی شده

جان در پی دل پرزده،دل در هوای وی شده

سی سال و اندی زندگی بس بود جان کندن مرا
ای قلب از رفتن بمان کمتر بفرسا تن مرا

چون مرغ شب داند خدا خون میچکد از نای من

وز لب نمیآید برون آرام و آسان وای من

این امشب خونین من وآن نکبت فردای من

از محبس مسعود شد بدتر حصار نای من

او را اگر خون بود دل،دیگر دهان پر خون نشد
وز لکه های خون دل سر تا بپا گلگون نشد

وه سوختم،وه سوختم،از تاب تب افروختم

یک عمر علم آموختم،نام نکو اندوختم

نه باغ نو آراستم،نه جامه ی نو دوختم

ور آتشی جائی زدم جان بدی ها سوختم

گر مرگ در این تیرگی امشب بتازد بر سرم
چه مانده ام بهر زنم یا چیست بهر دخترم!

نه ای قلم ای بوریا* آخر چرا کردی ریا

دانی که من در زندگی بیحاصلم زین کیمیا

زانها که ماند از پدر زانها که ماند از نیا

مانند عمری این دوتن در عیش و ناز و کبریا

ای مرگ مشنو آن سخن پیش آی و بر دوشم بکش
یا سینه از هم باز کن چون جان در آغوشم بکش

گر نیست اندر خانه ام آلات خان عنصری

یا در کنار مطبخم آن دیگدان عنصری

صد بار بینی پخته تر جانم ز جان عنصری

این دختران طبع من،آن دختران عنصری

فردا که من پنهان شوم این گفته ها پیدا شود
گسترده همچون نور مه، در شهر و در بیدا* شود

گر در زبان دیگری چندین گهر میریختم

وین کاخهای بر شده،از سیم و زر میریختم

یا این همه در لفظ ها خون جگر میریختم

اکنون ز هر بام و دری گلها بسر میریختم

در خانه روزی اینچنین گنجی گهر میداشتم
وین بار درد از دوش خود با سیم بر میداشتم

چندان دمیدم جان خود در جان شعر پارسی

کاو شد پس از پیری جوان،من پیر گشتم پیش سی

وامروز اگر دانشوری نیکو نماید وارسی

کم بلبلی بیند چو من از بعد جنگ قادسی

داند که من در کودکی کندم بنای رودکی
سنجیدن سنگ و گهر نادانی است و کودکی

بس شب که زیر آسمان من بودم و مرغ شبی

من نغمه خوانان بر لبی او وای گویان از تبی

گاهی بما چشمک زنان از دور چشم کوکبی

گاهی خروسی پرکشان دنبال بانگ یاربی

زینگونه شبهای سیه بر من ز گفتن روز شد
گوینده ای شد آتشی تا گفته اش جانسوز شد

ای دشمنان خانگی،ای کینه کش اعضای من

قلب من و نای من و آرنج و دست و پای من

رحمی که دیگر مرغ شب شد خسته از آوای من

گم شد صدای وای او در ناله های وای من

صیاد اگر ماند مرا زینگونه در پشت دری
فردا نیابد در قفس از من بجز مشت پری!




26/11/30تهران


#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها


مهی:به کسر اول،مهتری،بزرگی،سری،سروری

پازن : رنگ،بز کوهی

بوریا : حصیر

بیدا : بیابان و دشت



@drhamidi
Post #42 545
استاد مظاهر مصفا :

بار دیگر دکتر مهدی حمیدی شیرازی شاعران و شعر دوستان را به تفکر و تعمق در شعر و ادب و مدعیان دروغگوی
شعر و شاعری را به تلاش و صف بندی و ناسزا گویی واداشته است.گروهی از هنرمند و بی هنر یک بار دیگر برخاسته اند تا قدرت مشت خود را با سندان بسنجند و بسته ی خالی خود را بگشایند.چند جوی خرد از چشمه ای نیم خوشیده چند گامی پیش میروند و برجای می خشکند.اما آن دریای متلاطم پرعمق،گوهرها نهان دارد و همچنان چه در آرامی و سکوت و چه در تلاطم و خروش،زیبا و پر مهابت و پیدا و پر غرور است.چندی پیش هزار کس از شاعر و ناشاعر این روزگار در یک صف طبع ها به درآمیختند و با حمیدی درآویختند،گرد و غبار آن شکست هنوز بر چهره ی آن هزار کس آشکار است.شاعری به داشتن طبع موافق و برخورداری از فطرت مستقیم و موزون و قدرت خلق موضوع و تسلط بر شیوه های گوناگون بیان و دانستن چگونگی درآمد و بیرون شد از مضایق سخن است و این همه آن هزارکس ندانند و این حمیدی داند و دارد.اگر حمیدی در باره ی شعر و شاعری هیچ نگوید،همین که شعری چنان استوار و قوی و بلند و جاودان میسازد،بسنده است که حسدها برانگیزد و نفسها در سینه ها تنگی کند.از این شاعران و شعر شناسان اگر بپرسی که حمیدی کیست و چیست همه هنر شاعری و قدرت خیال و عظمت طبع او هیچ شمارند و بر غرور و حماسه ی شاعرانه ی او انگشت گذارند که خودخواه است و خودستای.آیا ندانند که آن شعرهای غرورآمیز و مفاخره ها و حماسه های حمیدی همه زیبا و دلنشین و باشکوه و پرجلال است و خود فصلی و موضوعی در شاعری است!؟و ندانند که حماسه در شعر مغتفر است!؟تو یک شاعر قوی دست اول از روزگاران گذشته میشناسی که بقدرت و عظمت کار خود یک بار و دو بار و ده بار و بیشتر اشاره نکرده باشد؟ اگر ندیده ای شعر نخوانده ای و شاعر نمی شناسی! آن همه غرور شیرین خوب خاقانی نخوانده ای که به یکتایی و توانایی و بی بدیلی خود در شعر،شعرها گفت؟داوری های سعدی درباره ی خود ندیدی که سخن خویش را حد اعلای فصاحت و کمال دانست؟مفاخره و حماسه وقتی زشت و ناپسند است که شاعری بیت های فخر و حماسه به سستی و نادرستی گوید یا مدعی دروغ و غیرواقع باشد.همچون همام که خود را همپایه ی سعدی میداند و با لفظی ذلیل و پست ادای این معنی میکند.و همه دانند که پیش او کم از قدر ذره ای پیش کوهی کلان و دون قطره ای پیش دریایی گران است.



#دکتر_مظاهرمصفا
مجله دانش آموز،شماره پنج
بیست و سه دیماه چهل و سه



@drhamidi
Post #41 1.94K
منبع الهام این مثنوی شعری است از "آلفرد دوموسه"
زیر عنوان پلیکان.



#مرغ_طوفان


چو باز آید از خشم طوفان بدرد
بشب،گرسنه مرغ دریانورد


از آن دور کآید پدید از هوا
فروگسترد بال فرمانروا


شتابنده در سایه ی بال او
جگر خوارگان وی،اطفال او


به امید خوردن همه تن درود
بدان خسته دل بسته راه فرود


گشاده دهانهای چون غارها
بهم کوفته زشت منقارها


وی،آن مرغ بیچاره ی ناتوان
بناچار خون کرده از تن روان


درآن روز،صد بار از آن اوجها
فرورفته در نعره ی موجها


کران تا کران افق پا زده
تن شسته از جان بدریا زده


چو نایافته طعمه در راه خویش
دریده بگردون جگرگاه خویش


هم اکنون که زی آشیان تاخته
زتن طعمه ی جوجگان ساخته


بدینگونه فرسوده و تن کشان
فرود آید از چرخ دامن کشان


درآویزد آهسته چنگال ها
کشد بر سر صخره دنبال ها


نشیند همانجا که دل خواسته
که بنشسته و لانه آراسته


که جان از نگاهی برافروخته
که نی ها بآب دهان دوخته


که نوشیده از آسمان بوی او
که پهلوکشیده به پهلوی او


همانجا نشیند که دل بسته بود
ولیکن نه زآنسان که بنشسته بود


نشیند،نه از بهر آراستن
نه دیگر بامید برخاستن


دریده شکم،خسته،از جان بری
همه برده از یاد جز مادری


نهد بر سر خوان دل گرمشان
بمنقار کاود پر نرمشان


سراپا نگاهش بجز درد نیست
نگاهی بدانسان که میکرد نیست


بدانگونه بنشسته بر جای خود
که کس بر سر قبر فردای خود


دل از هستیش خون و خونین تن است
دل و تن بدین گفته آبستن است:


یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست
برآن که* چه افزود و زان که چه کاست

من آن مرغم و این جهان کوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من؟!


*
بناگه ز بادی جگرکاه و سخت
بخویش آید آن مرغ برگشته بخت


بلرزد که طفلان پتیاره اش
نکرده بمنقارها پاره اش


نه از تن کشیده دل نرم او
نه نوشیده خون دل گرم او


ز بیمی که پروا کنند از بدی
نبلعند این طعمه ی ایزدی


به نیروی عشقی که چون خو،در اوست
زند تکیه بر هرچه نیرو در اوست


فشارد بر آن صخره چنگال ها
گشاید زهم آهنین بال ها


چنان پاره ابری برآید ز خاک
چو طوفان غریوی کشد سهمناک


بکوبد تن خویش بر خاره ای
بخاک افکند پیکر پاره ای


وزآن بانگ طوفان دم آتشین
گریزند مرغان ساحل نشین


شناسند از آن دم که سر کرده است
قضائیست،جائی گذر کرده است


*
سیاهی چو دریا گشاید دهان
غریوی شود در سیاهی نهان


بغلطند بر صخره ها آبها
برقصند در موج مهتابها


پری ماند از مرغ و بادش برد
دمد صبح و با شب ز یادش برد


***
من آن مرغ طوفان دریا دلم
که چون مرغ طوفان بود حاصلم


دراین عشق،یعنی بزندان خود
دریده تن خود بدندان خود


وی،آن غافل از مرغ خوشخوان خویش
ز خون من آراسته خوان خویش


بکامم اگر گشت ایام نیست
کس آگه ز عشق چو دریام نیست


من و دوست،فردا،که مشتی گلیم
کدامیم آن یک که بی حاصلیم؟!



*که:به ضم اول مخفف کوه است!



41/11/3تهران




#مثنویها
#حمیدی_شیرازی




@drhamidi
Post #39 761
#مرگ_شبدیز



خبر بردند روزی پیش پرویز
که بر جا ماند آن رخش سبک خیز

نه آهنگ چرا دارد نه نخجیر
هماهنگ است با مرغان شبگیر

همه شب تا سحر درتاب بوده است
نگهبان شب و مهتاب بوده است

سوی شبدیز شد خسرو شتابان
تنش از رنج گیتی دید تابان

دلی در سینه ى خود پر زخون یافت
که کوهی بیستون را بی ستون یافت

سخن می­گفت با یاران ز شبدیز
که چالاک است چون باد سحرخیز

بگاه پویه نیکو تیزبال است
سبکروتر ز شاهین خیال است

بهنگام خزانم نوبهاری است
مرا از عشق شیرین یادگاری است

گر او را روزگاری جان نباشد
مرا آهنگ کوهستان نباشد

اگر او را اسیر مرگ بینم
جهان بر خویشتن بی برگ بینم

همان رخش است این مرغ سبکخیز
که روزی داد شیرین را به پرویز

همان جنبنده کوه بیستون است
که شیرین را به خسرو رهنمون است

هنوزش چون سبک رفتار بینم
به پیش آن چشم افسونکار بینم

کنم باری چو در چشمش نظر باز
در آن آئینه بینم عالمی راز

جوانی بینم آنجا گرم مستی
به گیتی شهره در شیرین پرستی

به پای بام قصری ایستاده
سر اندر دام گیسوئی نهاده

رخی در دلربائی­ها فسون ساز
نگاهی مست و چشمی ناوک انداز

بتی زان سو کمندی تاب داده
به شیرینی گلی بر آب داده

حصار کاخ بر پرویز بسته
فراز کاخ چون پروین نشسته

دل اندر عشق، لیک از هوشیاری
نکرده هیچ رای باده خواری

بسا روزا که اندر کوهساران
چو دور افتادم از چابک سواران

بر او رازها را باز گفتم
سخن زان نرگس غماز گفتم

به پیشش گر طرب صد بار کردم
ولیکن گریه­ ها بسیار کردم

مرا می­دید چون در اشکباری
سراندر پای می­سودم بزاری

چون شیرین را ندیدم در بر خویش
بر او دیدم به یاد دلبر خویش

به تنهایی و سختی یار من بود
نشان دلبر و دلدار من بود

مرا گنجور راز زندگانی است
مرا آئینه صبح جوانی است

مرا در زندگی جام جم این است
مرا دیباچه عشق و غم این است

نگه داریدش از هر درد و بندی
مبادا کز قضا یابد گزندی

کسی گر گفت با من: «مرد شبدیز»
زبانش بر کنم با خنجر تیز

بفرمایم تنش را خوار کردن
به میدان بردن و بردار کردن



چو خسرو گفت ورخ بر تافت زانجای
نگاهی کرد شبدیزش سراپای

بدانجائی که شه بر پای می­بود
زمانی چند رخ بر خاک می­سود

چو جانش سیر شد از شاه دیدن
به تندی کرد آهنگ پریدن

فرو مرد از وزیدن تند بادی
به خاک آمد تن آتش نهادی

دهانی باز شد، خونی فرو ریخت
تنی با خون و خونی با گل آمیخت



به گیتی گرچه گامی تیز داریم
ولی یک روز رستاخیز داریم

به تازیدن اگر چون تیر گردیم
کمان مرگ را نخجیر گردیم


صباحی چند رفت از خفتن او
سران را بیم بود از گفتن او

زبیم سر، مهان آشفته مانده
به خسرو رازها ناگفته مانده

چو روز صبح پنجم پرده بربست
بدرگه شد نکیسا چنگ در دست

فراز پرده­ای تاری بلرزید
کز آن جان جهانداری بلرزید

بروی بربطی جنبید تاری
زانگشتی برآمد بانگ زاری:

که گیتی شاه را پاینده بادا
چو خورشید اخترش تابنده بادا

شهنشه نیک می­داند که هستی
شبی خواب است و روزی چند مستی

بباید آخر از این خواب جستن
خمار مستی دوشین شکستن

درآید در بساط زندگانی
شب پیری پس از صبح جوانی

نه در گیتی کسی جاوید ماند
نه بر گردون مه و ناهید ماند

دریغا! زندگانی جز دمی نیست
در این گیتی بساط خرمی نیست

بتی کامروز گرم دلنوازی است
سرانجامش به خاک تیره، بازی است

به نوبت هر کسی را چند روزی
نهادستند بزم دلفروزی

زمرگی، مرده ­ای بر پا نخیزد
چو در خاک اوفتد از جا نخیزد

اگر روزی نکیسا خاک گردد
نباید شه بر او غمناک گردد

چو جان من کند عزم پریدن
چه سود از باربد را سر بریدن؟

وگر شبدیز روزی پیر گردد
نشاید خسرو از جان سیر گردد

به جای مردگان با زندگان باش
طرب ساز دل درماندگان باش

چو از کف گوهری افتاد و بشکست
دگر یک را نکو می دار در دست

بمیرد گر نکیسای سخن ساز
نگردد زنده شبدیز جهان تاز

نه گوهر زاید از گوهر شکستن
نه پیکر ساختن از در شکستن

تکاور مرکب شه پیر گشته است
زگشت زندگانی سیر گشته است

به نخجیرش فزون تر نیست آهنگ
سپرده باد پایی را به شبرنگ

نه می­جنبد، نه می­جوشد، نه خواب است
نه بیدار است، نه در اضطراب است!

اگر فرمان دهی جائی بخسبد
زمانی باد پویائی بخسبد

سزد گر خواب را آهنگ دارد
که بر جا توسنی شبرنگ دارد

رسید اینجا دم جانبخش عیسا
که زد فریاد خسرو کای نکیسا!

چه گفتی؟ باد آتش خیز من مرد؟
سبک پی مرکب شبدیز من مرد؟

نکیسا گفت با لحنی دلاویز
نه من گفتم- چنین فرمود پرویز!



1316/10/18 شیراز


#مثنویها
#حمیدی_شیرازی

@drhamidi
Post #37 681
#نخستین_هوس



چه کنم اگر نکنم نظر بجمال یار سمنبری
بشکنج طره ی گیسویی،بجبین ماه منوری


خنک آنکسی که دل از جهان ببرد زعشق پریرخان
به سحر برد شب تیره ای بجمال یار سمنبری


تو و ملکتی و جماعتی من و گوشه ای و فراغتی
که نیرزدم دوجهان بدان که شبی و شمعی و ساغری


بسریر ملک شهان کجا سر بندگی بنهد کسی
که نهاده سر ز هوای دل بکمند طره ی دلبری


تو بتا،بدیده چنان خوشی که بچهره خلق جهان کشی
نه رخی که خرمن آتشی نه بتی که جلوه ی بتگری


منم آنکه پیش تو بنده ام به امید وصل تو زنده ام
همه شب بیاد تو مانده ام چو بخون طپیده کبوتری


خبرت شود که چه میکشم بچه سان میانه ی آتشم
چو دمی در آینه بنگری بکشی بلای فسونگری


تو چنین که قلب تهمتنان به خدنگ مژه دریده ای
مگر از قبیله ی قارنی مگر از سلاله ی نوذری


چه خوش آنکه همچو حمیدیش بجهان نبوده نظر دمی
همه شب نیاز تو کرده است و نبرده بار توانگری


13/8/10تهران


#غزلها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #36 2.76K
سیمین بهبهانی:

من اگر به خدايی دکتر #حمیدی_شیرازی در شعر فارسی معتقد نباشم،به پیشوایی او معتقدم.بگذارید این نوپردازان نیما نما رسوا شوند."شعر زبان حال است و کهنه و نو ندارد."بگذارید حمیدی ها آنچه را که میدانند بگویند.بگذارید پرده های جهل و الهام دریده شود.بگذارید روح نیماها و سایرین آزرده شود؛اما آینده ی شعر فارسی تیره و خاموش نباشد.و این تنها وسیله ی بروز و ظهور و جهش روح ایرانی از دستش گرفته نشود.من در این محضر سر دفاع از حمیدی را ندارم!اگرچه با شعر او از زمانیکه هنوز خواندن را به خوبی نمیدانستم آشنا شدم و الفت گرفتم و چه شبها که با شیرینی اشعار او بخواب رفته ام و اگر به خدايی او در شعر به علت اینکه موحدم معتقد نباشم به پیشوایی او مؤمنم.صرف نظر از پاره ای از آثار او که از شاهکارهای شعر فارسی است از قبیل :در امواج سند و ملکه عریان و قفل طلا و گل ناز و بسیاری دیگر بقیه ی آثار او نیز میتواند شعر فارسی معاصر را مغرور و سیراب سازد.



#سیمین_بهبهانی
بیست و سه دیماه چهل و یک
مجله خوشه،شماره نوزده


@drhamidi
Post #31 2.25K
ای وزیران! ای امیران! ای بزرگان! ای پدرها!
ای به دانایی سمرها! ای به خوبی مشتهرها


ای سران ای تاجداران ای خدیوان ای عزیزان
ای پسرهای خلف ای جانشینان پدرها


ای به تخت نوذری زینت‌فزای پایتختان
ای به تیغ نادری آرایش زرین‌کمرها


ای پدرهایی که می‌خواندید بر بالای کرسی
آن رجزهایی که می‌دیدیم در گوش پسرها


ای کسانی کآنهمه عشق وطن کردید تلقین
ای خسانی کآنهمه جستید زین ‌ره سیم و زرها


گوهر اشک یتیمان برخی سرنیزه کردن
نیک می‌ارزد که دشمن را بُوَد بر نیزه سرها


خون چشم بیوه‌زن خوردن بنام جاده‌سازی
ارزشی دارد بدین بر دشمنان بستن گذرها


آفرین! زیر و زبر شد گر بدینسان تنگ بر ما
عاقبت دیدیمتان امروز در زیر و زبرها


راستی را این شمایید اینچنین شمشیر در کف؟
این شمایید اینچنین بشکسته بر دشمن سپرها؟


این شمایید اینچنین مردانه جان بر کف نهاده؟
این شمایید اینچنین ما را نگهبان از خطرها؟


آن درخت تلخ را از اشک مژگان آب دادن
آخرش این بود گاه بارگیری بار و برها؟


هیچ می‌دانید تاری گشت روز تیره‌بختان؟
هیچ می‌دانید گریان گشت چشم کارگرها؟


هیچ می‌دانید می‌گریند شبها پاسبانان؟
هیچ می‌دانید می‌لرزند شبها پیله‌ورها؟


هیچ می‌دانید تلخی‌های کام دیهقانان؟
هیچ می‌دانید جور عامل قند و شکرها؟


هیچ می‌دانید کآن طفلان لرزان برهنه
دوش چون پروانه جان ‌دادند با شمع سحرها؟


هیچ می‌دانید مردان و زنان از تنگدستی
روی‌پوش جامه‌ها را کرده‌اند از آسترها؟


هیچ می‌دانید چشم مادران شوی‌مرده
همچو باران می‌زند بر چهره‌ی طفلان گهرها؟


هیچ می‌دانید کاینها را نباشد آشیانی؟
هیچ می‌دانید دارند آشیانی جانورها؟


ای خداوندان زر ای صاحبان سیم و هستی
ای به دولتها خریده خانه‌هایی در سقرها


سرد شد جان جهان جنبید از جا ابر بهمن
جان طفلان رنجه شد از جنبش بیدادگرها


گلبنان مردند و بانگ شادمانی‌ها سرآمد
باغبانان در فروبستند و آمد بانگ درها


وان پریشان‌مویکان خنده‌زن در نوبهاران
می‌خزند آهسته همچون جانور در جوی و جرها


اشک باید ریخت بر این مرغکان پرشکسته
رحم باید کرد بر این جوجه‌ها بی بال و پرها


آن که هرگز پیش باد بهمنی یک‌شب نمانده
کی تواند داشت از حال سحرخیزان خبرها


چشمها بر خاوران دارند از بیداد سرما
کودکان بینوا از خاوران تا باخترها


دردمندان را شنیدستم که این هست آرزویی
کز نهیب شام با خورشیدشان باشد سفرها


ناله‌های ما کجا گوش جهان را می‌خراشد؟
خارها را کی تواند بود در آهن اثرها؟


آهن سرد است کوبیدن سخن زینگونه گفتن
کار بیهوده‌ست یاسین خواندن اندر گوش خرها



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
#سالهای_سیاه

@drhamidi
Post #30 683
یادبود مسافرت شیراز!


#آن_شبهاواین_روزها



ترسم آخر واجب آید زین دو عصیان کشتنش
یعنی افتد خون من چون دست او در گردنش


دست او گفتم،که نه او باد نه دو دست او
مرده آن شوئی که بشناسند او را از زنش


تف بر این دیوان که بفروشند یوسف را بهیچ
تیره روز آن مه که از گرگین بنالد بیژنش


هرکه او را دید با او،در نهان نالید و گفت
حیف از این گوهر که در چنگ آورد اهریمنش


خوانده ای هرگز خری را در خز ادکن کنند؟
من خری دیدم که بر تن بود خز ادکنش!


گر بنام شوهرش خوانند،نشناسند کیست
درپی نام آورند از این قبل نام منش!

پیش چشم شوهرش خوانند نام من بر او
از ره سهو و خطا،هم دوستش هم دشمنش!


این دونام از آسمان پیوند جاویدان گرفت
مشکل آید بر زبانها غیر از اینسان گشتنش


بارها پرسد ز مردم کاین کنیزک زاده کیست
تا بخواند شاعری خورشید و ماه روشنش؟!


ولله ار دانستمی کاین دیو دل محبوب اوست
ماه اگر بودی نبستم هاله ای پیرامنش


گفتمش ای مفتخور دانم که نشناسیش کیست
منش بشناسم که پروردم بخونها خرمنش


منش بشناسم که گریانیدم از عشقش مدام
نرم کردم چون حریرش آن دل چون آهنش


منش بشناسم که تنها دیدمش با خود بدشت
چون گوزن دست آموزی برون از مکمنش


عهدها بستیم آنشب،یاد آن شبها بخیر
عهدهائی خوش که مشکل آمدی بشکستنش


ماه بود و آسمان،خاموشی صحرا و او
کرده عشق من ز طوفان حوادث ایمنش


مست و بی پروا نسیمی ناگه از صحرا رسید
برد از زانو فراتر اندکی پیراهنش


ماه در آن زانوان یکدم چو در آئینه تافت
دو مه تابنده شد خاموش زیر دامنش


دسته ای از موی او لغزید بر رخسار او
سنبل بشکفته ای بگرفت گرد از لادنش


چهره در هم کرد از نازی بپرخاش نسیم
ناز را بنگر!که نطق از وصف آید الکنش


اینهمه افسونگری جز مادر او کس نزاد
من نکو دانم،که میدیدم ز سر تا پا فنش


بچه آهو دیده ای آنگه که صیادی رسد؟
گر ندیدی غافلی از رفتنش،از دیدنش


من بدین عاشق کشیها جان بدو کردم نثار
او بقتل من کمر بست از دو چشم رهزنش


گر جهانی را بمن چون چشم سوزن تنگ کرد
شکرلله تنگ شد گیتی چو چشم سوزنش


این سخن داند خیال ما و نور مهر و ماه
این سه بازیگر که میتابد مدام از روزنش


من بجای او گزین کردم از او بالاتری
او بجای من که بگزیند که سنجد با منش؟


دختری دارم کنون چون بامداد نوبهار
دوست میدارم بجان چون آفتاب بهمنش


هشت ماهه دختری در چشم من ماه تمام
کز میان جامه چون خورشید میتابد تنش


خرمن مشک و گل آرد پیش من هر صبحگاه
چون برخسارش بریزد زلف شکن شکنش


هر سحر با خنده ای سر بر کشد از خواب ناز
وز میان خنده خیزد بوی مشک و سوسنش


لب چو بر گفتن گشاید رنجم از خاطر برد
بر کنار از رنج دارد کردگار ذوالمنش!




25/6/14تهران


#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →