پس از آنکه از "دانشسرای عالی"،لیسانسه ی ادبیات شدم،بر خلاف میل و انتظار خود را معلمی دیدم(که متاسفانه هنوزهم می بینم)و برای انجام شغل خویش بشیراز رفتم.
اگر بخواهم شرح زندگی روحی خود را درآن یکسال،بعنوان مقدمه ای بر این قصیده بنویسم،سخن بدرازا خواهد کشید و با آنکه خواندن چنان شرحی ممکن است موجب ملال نباشد در اینجا مجالی برای اینکار نیست.اجمالا قطعات :
مرگ شبدیز،قسمت آخر،آهنگر جوان،معلم امروز بمدرسه ی دیروز خود نگاه میکند،طغیان روح،خاطرات پودن فروش،فرنگیس و آرامگاه عشق که همه در این کتاب مندرج است،و برخی قطعات دیگر که در این کتاب نیست و همگی از عشقی جانگداز و خفه(!)حکایت میکند،محصول این سال شوم و غم انگیز است.
دکتر مهدی حمیدی.
#معلم_امروز_بمدرسه_دیروز_خودنگاه_میکند
ای نسیم فرودین گر سوی ری کردی گذاری
قصه ای از دردمندی بازگو در پیش یاری
تا بهارستان جانرا نیکتر بینی گذر کن
از بهارستان سوی بتخانه ای چون نوبهاری*
بوستانی بینی آنجا غوطه ور در لاله و گل
پای هر گلبن گلی بر شاخ هر گلبن هزاری
دختران مست افسونگر خرامان،خنده بر لب
هر یک افسونکار شهری،هر یک آشوب دیاری
سیمتن،تابنده رخ،شیرین سخن،بسیار دانش
دلبری را هر یکی شاهی و غم را غمگساری
درکنار جویها بنشسته زیر بیدبنها
خیره گاهی بر کتابی،گاه بر گوش وکناری
چون بدان گلبن رسی از پیش هر گل تند بگذر
پای آن گلبن بمان کز وی بجانم خست* خاری
زیر هر سروی،بپای هر گلی،هرجا گذر کن
تا فروزانتر رخی بینی و زیباتر نگاری
زو نشانیها مخواه ازمن که پیش ماه رویان
بی نشان پیداست چونان رومیئی در زنگباری
بینی آنجا زیر سروی دخترانی حلقه بسته
دختری را درمیان بگرفته چون تابان بهاری
آخته بالا،سبکرو،سیمتن،سرکش،فسونگر
گردنی چون عاج در بند کمند تابداری
خرمنی زلف سیه چون مشک را بر باد داده
زانکه قرص ماه تابانتر بود در شام تاری
حلقه ای زان طره اش بر روی پیشانی فتاده
چونکه در آئینه ای عکس هلال مشکباری
گر نکو بینی درآنجا خنده ای بینی و لعلی
شکر و شیرین و از شیرین و شکر* یادگاری
در خرامیدن فراز سبزه چون زیبا تذروی
گاه رفتن چون رمیده آهویی در بیشه زاری
ساق سیمینش درآن ابریشم تابنده گویی عنکبوت از سیم بر عاجی تنیده پود و تاری
ساعد سیمینه اش نادیده ناز دستبندی
گردن چون قاقمش نادیده رنج گوشواری
چشم و رخسارش لطافت را و مستی را گرفته
گویی از هر مریمی تابی،زهر نرگس خماری
گر بدینسان دلبری دیدی میان ماهرویان
راست رو آهسته در گوشش بخوان این گفته باری
کای شرار زندگی زان آتش سوزان که دیدی
گر نکو بینی نیابی مانده برجا جز شراری
دور از جان تو هرشب تاسحر از آتش تب
خیره بر گردونم و بر خویشتن پیچان چو ماری
دوریت بر گردنم افکنده زنجیر گرانی
خرد در زیر گرانیها تن و جان نزاری
بهمن گردون دگربارم چو زال افکنده از پا
مانده در دام بلای تهمتن اسفندیاری
داروی تلخ است هر شب در کفم برجای باده
باده ای زینگونه باید خورد اینسان باده خواری
هرشبی تا صبح پیش چشم می بینم هویدا
گاه روشن چهره ای،گهگاه قیر آگین مزاری
مرگ آسان است لیکن سخت دشوار است بر من
درگذشتن از جهان دور از بت گلگون عذاری
گفته بودم گاه مردن دیده بر روی تو دارم
ای دریغا نیست بر گشت سپهرم اختیاری
زین سپس دانم دگر در دفترگیتی نخوانی
زین گهرپالای کلکم چامه های آبداری
گر بماندم بازگردم از رخی گلها بچینم
گاه اندر زیر سروی،گاه در پای چناری
ور بمردم در کنار مدفنم الحمد برخوان
گر بخاک من کنی روزی بناگاهان گذاری
انتظاری نیست تا دیگر رخت را باز بینم
از امید دیدنم بگذر اگر در انتظاری
16/12/24 شیراز
*نوبهار : نام محله ای در تهران که معروف است
*خستن : مجروح کردن،در اینجا بمعنی خلیدن و فرورفتن است
*شیرین و شکر : نام دو زیبارو در داستان خسرو و شیرین نظامی
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #47
776