یادبود مسافرت شیراز!
#آن_شبهاواین_روزها
ترسم آخر واجب آید زین دو عصیان کشتنش
یعنی افتد خون من چون دست او در گردنش
دست او گفتم،که نه او باد نه دو دست او
مرده آن شوئی که بشناسند او را از زنش
تف بر این دیوان که بفروشند یوسف را بهیچ
تیره روز آن مه که از گرگین بنالد بیژنش
هرکه او را دید با او،در نهان نالید و گفت
حیف از این گوهر که در چنگ آورد اهریمنش
خوانده ای هرگز خری را در خز ادکن کنند؟
من خری دیدم که بر تن بود خز ادکنش!
گر بنام شوهرش خوانند،نشناسند کیست
درپی نام آورند از این قبل نام منش!
پیش چشم شوهرش خوانند نام من بر او
از ره سهو و خطا،هم دوستش هم دشمنش!
این دونام از آسمان پیوند جاویدان گرفت
مشکل آید بر زبانها غیر از اینسان گشتنش
بارها پرسد ز مردم کاین کنیزک زاده کیست
تا بخواند شاعری خورشید و ماه روشنش؟!
ولله ار دانستمی کاین دیو دل محبوب اوست
ماه اگر بودی نبستم هاله ای پیرامنش
گفتمش ای مفتخور دانم که نشناسیش کیست
منش بشناسم که پروردم بخونها خرمنش
منش بشناسم که گریانیدم از عشقش مدام
نرم کردم چون حریرش آن دل چون آهنش
منش بشناسم که تنها دیدمش با خود بدشت
چون گوزن دست آموزی برون از مکمنش
عهدها بستیم آنشب،یاد آن شبها بخیر
عهدهائی خوش که مشکل آمدی بشکستنش
ماه بود و آسمان،خاموشی صحرا و او
کرده عشق من ز طوفان حوادث ایمنش
مست و بی پروا نسیمی ناگه از صحرا رسید
برد از زانو فراتر اندکی پیراهنش
ماه در آن زانوان یکدم چو در آئینه تافت
دو مه تابنده شد خاموش زیر دامنش
دسته ای از موی او لغزید بر رخسار او
سنبل بشکفته ای بگرفت گرد از لادنش
چهره در هم کرد از نازی بپرخاش نسیم
ناز را بنگر!که نطق از وصف آید الکنش
اینهمه افسونگری جز مادر او کس نزاد
من نکو دانم،که میدیدم ز سر تا پا فنش
بچه آهو دیده ای آنگه که صیادی رسد؟
گر ندیدی غافلی از رفتنش،از دیدنش
من بدین عاشق کشیها جان بدو کردم نثار
او بقتل من کمر بست از دو چشم رهزنش
گر جهانی را بمن چون چشم سوزن تنگ کرد
شکرلله تنگ شد گیتی چو چشم سوزنش
این سخن داند خیال ما و نور مهر و ماه
این سه بازیگر که میتابد مدام از روزنش
من بجای او گزین کردم از او بالاتری
او بجای من که بگزیند که سنجد با منش؟
دختری دارم کنون چون بامداد نوبهار
دوست میدارم بجان چون آفتاب بهمنش
هشت ماهه دختری در چشم من ماه تمام
کز میان جامه چون خورشید میتابد تنش
خرمن مشک و گل آرد پیش من هر صبحگاه
چون برخسارش بریزد زلف شکن شکنش
هر سحر با خنده ای سر بر کشد از خواب ناز
وز میان خنده خیزد بوی مشک و سوسنش
لب چو بر گفتن گشاید رنجم از خاطر برد
بر کنار از رنج دارد کردگار ذوالمنش!
25/6/14تهران
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #30
683