#مرگ_شبدیز
خبر بردند روزی پیش پرویز
که بر جا ماند آن رخش سبک خیز
نه آهنگ چرا دارد نه نخجیر
هماهنگ است با مرغان شبگیر
همه شب تا سحر درتاب بوده است
نگهبان شب و مهتاب بوده است
سوی شبدیز شد خسرو شتابان
تنش از رنج گیتی دید تابان
دلی در سینه ى خود پر زخون یافت
که کوهی بیستون را بی ستون یافت
سخن میگفت با یاران ز شبدیز
که چالاک است چون باد سحرخیز
بگاه پویه نیکو تیزبال است
سبکروتر ز شاهین خیال است
بهنگام خزانم نوبهاری است
مرا از عشق شیرین یادگاری است
گر او را روزگاری جان نباشد
مرا آهنگ کوهستان نباشد
اگر او را اسیر مرگ بینم
جهان بر خویشتن بی برگ بینم
همان رخش است این مرغ سبکخیز
که روزی داد شیرین را به پرویز
همان جنبنده کوه بیستون است
که شیرین را به خسرو رهنمون است
هنوزش چون سبک رفتار بینم
به پیش آن چشم افسونکار بینم
کنم باری چو در چشمش نظر باز
در آن آئینه بینم عالمی راز
جوانی بینم آنجا گرم مستی
به گیتی شهره در شیرین پرستی
به پای بام قصری ایستاده
سر اندر دام گیسوئی نهاده
رخی در دلربائیها فسون ساز
نگاهی مست و چشمی ناوک انداز
بتی زان سو کمندی تاب داده
به شیرینی گلی بر آب داده
حصار کاخ بر پرویز بسته
فراز کاخ چون پروین نشسته
دل اندر عشق، لیک از هوشیاری
نکرده هیچ رای باده خواری
بسا روزا که اندر کوهساران
چو دور افتادم از چابک سواران
بر او رازها را باز گفتم
سخن زان نرگس غماز گفتم
به پیشش گر طرب صد بار کردم
ولیکن گریه ها بسیار کردم
مرا میدید چون در اشکباری
سراندر پای میسودم بزاری
چون شیرین را ندیدم در بر خویش
بر او دیدم به یاد دلبر خویش
به تنهایی و سختی یار من بود
نشان دلبر و دلدار من بود
مرا گنجور راز زندگانی است
مرا آئینه صبح جوانی است
مرا در زندگی جام جم این است
مرا دیباچه عشق و غم این است
نگه داریدش از هر درد و بندی
مبادا کز قضا یابد گزندی
کسی گر گفت با من: «مرد شبدیز»
زبانش بر کنم با خنجر تیز
بفرمایم تنش را خوار کردن
به میدان بردن و بردار کردن
چو خسرو گفت ورخ بر تافت زانجای
نگاهی کرد شبدیزش سراپای
بدانجائی که شه بر پای میبود
زمانی چند رخ بر خاک میسود
چو جانش سیر شد از شاه دیدن
به تندی کرد آهنگ پریدن
فرو مرد از وزیدن تند بادی
به خاک آمد تن آتش نهادی
دهانی باز شد، خونی فرو ریخت
تنی با خون و خونی با گل آمیخت
به گیتی گرچه گامی تیز داریم
ولی یک روز رستاخیز داریم
به تازیدن اگر چون تیر گردیم
کمان مرگ را نخجیر گردیم
صباحی چند رفت از خفتن او
سران را بیم بود از گفتن او
زبیم سر، مهان آشفته مانده
به خسرو رازها ناگفته مانده
چو روز صبح پنجم پرده بربست
بدرگه شد نکیسا چنگ در دست
فراز پردهای تاری بلرزید
کز آن جان جهانداری بلرزید
بروی بربطی جنبید تاری
زانگشتی برآمد بانگ زاری:
که گیتی شاه را پاینده بادا
چو خورشید اخترش تابنده بادا
شهنشه نیک میداند که هستی
شبی خواب است و روزی چند مستی
بباید آخر از این خواب جستن
خمار مستی دوشین شکستن
درآید در بساط زندگانی
شب پیری پس از صبح جوانی
نه در گیتی کسی جاوید ماند
نه بر گردون مه و ناهید ماند
دریغا! زندگانی جز دمی نیست
در این گیتی بساط خرمی نیست
بتی کامروز گرم دلنوازی است
سرانجامش به خاک تیره، بازی است
به نوبت هر کسی را چند روزی
نهادستند بزم دلفروزی
زمرگی، مرده ای بر پا نخیزد
چو در خاک اوفتد از جا نخیزد
اگر روزی نکیسا خاک گردد
نباید شه بر او غمناک گردد
چو جان من کند عزم پریدن
چه سود از باربد را سر بریدن؟
وگر شبدیز روزی پیر گردد
نشاید خسرو از جان سیر گردد
به جای مردگان با زندگان باش
طرب ساز دل درماندگان باش
چو از کف گوهری افتاد و بشکست
دگر یک را نکو می دار در دست
بمیرد گر نکیسای سخن ساز
نگردد زنده شبدیز جهان تاز
نه گوهر زاید از گوهر شکستن
نه پیکر ساختن از در شکستن
تکاور مرکب شه پیر گشته است
زگشت زندگانی سیر گشته است
به نخجیرش فزون تر نیست آهنگ
سپرده باد پایی را به شبرنگ
نه میجنبد، نه میجوشد، نه خواب است
نه بیدار است، نه در اضطراب است!
اگر فرمان دهی جائی بخسبد
زمانی باد پویائی بخسبد
سزد گر خواب را آهنگ دارد
که بر جا توسنی شبرنگ دارد
رسید اینجا دم جانبخش عیسا
که زد فریاد خسرو کای نکیسا!
چه گفتی؟ باد آتش خیز من مرد؟
سبک پی مرکب شبدیز من مرد؟
نکیسا گفت با لحنی دلاویز
نه من گفتم- چنین فرمود پرویز!
1316/10/18 شیراز
#مثنویها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #39
761