TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
671
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #30 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #28 2.43K
در جنگ بین الملل دوم پیکار ایران و بیگانگان دو سه روزه پایان یافت و افراد و افسران وظیفه که احضار شده بودند مرخص شدند!
فرزند امام شنبه!که ستوان سوم احضار شده ای بیش نبود،باین ترتیب کارش بپایان رسیده بود و چون نمیتوانست در محل تولد خود رحل اقامت افکند بار سفر بدوش انداخت و با "وی"راه شمال را درپیش گرفت.
ایران در این تاریخ از طرف متفقین اشغال شده بود و بخصوص قسمتهای شمالی و غربی آن جایگاه قشون اجنبی بود!



#رحیل_غم_انگیز



گرچه افسونگر نداند هیچکس دیگر ترا
دوست میدارم هنوز ای ترک افسونگر ترا


گفته بودی عزم رفتن داری از شیراز من
خود نمیخواهد کنون شیراز هم دیگر ترا


گفته بودی میروم جائی که نشناسد کسم
هرکجا باشی شناسد اهل این کشور ترا


شکرلله شهره کردم با شرار عشق خویش
از کران باختر تا دامن خاور ترا


فی المثل در شهر خوی زانگونه داری اشتهار
کاندراین شهری که میبوده است بوم و بر ترا


از کنار بحر عمان تا لب رود ارس
رفته پیش از توست هرجا نامه و دفتر ترا


وز کلات نادری تا دامن شط العرب
نیک میدانند خلقی قصه سرتاسر ترا


راست خواهی میشناسند از فسون کلک من
مردم بیدار هند و خلق پیشاور ترا


آنقدر بازی بمن دادی و جانم سوختی
تا ببازیها گرفت این چرخ بازیگر ترا


دربدر کردی کسان را آنقدر از عشق خویش
تا بدینسان کرد آخر دربدر کیفر ترا


گرچه میدانم پشیمانی کنون از کار خود
بیم آن دارم که بینم زین پشیمانتر ترا


تا پشیمانتر نگردی خواند این کلک فضول
از خردمندی بگوش این قصه ی آخر ترا


هرچه کم باور زمن کردی فزون دیدی زیان
زین قبل شاید که این پند اوفتد باور ترا


جان من،محبوب من!بیهوده بار خود مبند
زانکه شهر خوی بود زندان اسکندر ترا


آسمانی قیر گون دارد،هوائی فتنه زای
سنگهای فتنه میبارد ببام و در ترا


شبهه ای در این ندارم کاندیار فتنه خیز
مینماید پیش چشمان تل خاکستر ترا


جاده هائی تنگ دارد،راه هائی چنبری
میکند از خستگیها عاقبت چنبر ترا


مردمی دارد که ایرانی نژادستند و باز
پیش چشم آیند همتا مردم بربر ترا


هرچه گویندت ندانی،هرچه گوئی نشنوند
خیره در چشمان شوند آنگه چو جاناور ترا


دانم آنجا سخت بر فرهنگ ما نفرین کنی
چون نداند هیچکس گفتار چون شکر ترا


زین همه بگذشته آنجا جنب و جوش اجنبی است
کی خوش آیند اوفتد دیدار این منظر ترا؟!


چون ببینی اندر آنجا خرگه بیگانگان
ریزد از چشم سیه بر گونه ها گوهر ترا


تودل افروز منی،تو نوبهار شاعری
رنجه دارد حرفی ازگلبرگ نازکتر ترا


باد دیمه چون بپیچد در طناب چادران
نوحه خوان گردد بر استعفای شهریور ترا


چون بغلطد اشکها بر گونه ات چون روزگار
درمیان اشک غلطد خیمه ی نوذر ترا


رستم فریادزن،زان خیمه سر بیرون کشد
وز نهیب ناله اش لرزان شود پیکر ترا


پیش چشمانت سیه گردد ز بیداد سپهر
آسمان گردد عروسی قیرگون معجر ترا


لشکر نادر سیه پوش آیدت آنگه بچشم
خود شگفتی زاید از دیدار آن لشکر ترا


ور از این هم بگذری ترسم که آن دیوانگان
چشم کین دوزند بر این لاله ی احمر ترا


نیک میدانی که آنجا قصه ی زور است و کین
میکشند از دست شو چون نرگس عبهر ترا


واندر آن شهر غریب فتنه خیز فتنه زای
نیست این دیوانه مرد سفله هم شوهر ترا


آنکه نفس خویشتن را هادی و رهبر نبود
چون تواند بود آنجا هادی و رهبر ترا؟!


گرچه گفتم دیگرم با خیر و شرت کار نیست
عشق نگذارد که بگریزم ز خیر و شر ترا


خوی هوائی سرد دارد،بادهائی سرد تر
تیره میدارد ز سردی همچو نیلوفر ترا


باد صبح فرودینش چون فروجنبد ز کوه
میکند یاد آوری ها از دی و آذر ترا


دردغربت هم تومیدانی که دردی خوب نیست
کوه اگر باشی کند فرسوده و لاغر ترا


مهر شوهر چون نخواهی دید و میدانم نکو
میپرد دل هرزمان بر مادر و خواهر ترا


گرچه از مادر نبردی غیر تلخی بهره ای
تلخی رنج سفر شیرین کند مادر ترا


بدتر از اینها که گفتم آنکه این شهر شگفت
هست لرزان کشتی ای،در بحر پهناور ترا


گر خدا ناکرده خیزد بحر و طوفانی شود
گیرد اول ناو بی سکان و بی لنگر ترا


در مسیر سیل خوابیدن طریق عقل نیست
تیره میبینم از این دیوانگی اختر ترا


ورزبیم کلک من رای سفر کردی چنین
من بیاد دوستی بخشیدم ای دختر ترا!


آفتابی شو!ازین پس با توام پیکار نیست
نیست کلک من دگر آن کلک کین گستر ترا


چون شنیدی حرف من در خانه ماندی لایزال
تنگ از این پس ندارم کوچه و معبر ترا


گرچه از عشقی فروزان،شهپرم را سوختی
از شرار خود نسوزم بیش از این شهپر ترا


پندهای من حکیمانه است اندر گوش گیر
ویژه این پندی که دادستم بشعر اندر ترا


ریختم این گوهران ازپندها درپای تو
تا بگوش اندر بیابم چون در و گوهر ترا


پند من گر نشنوی روزی که آنجامیرسی
گردد از من اشک چشمان تو یادآور ترا


ای بت سیمین،حلالم کن،حلالت کرده ام
گر نبینی دیگرم یاننگرم دیگر ترا!


ریختم هنگام رفتن پیش پایت اشک عشق
رهنمون کردم بدینسان رحمت داور ترا


#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی

@drhamidi
Post #27 1.51K
#مادرم_چه_گفت


دوش بر گردون نظرها بود و گشت اخترانم

دلبریها کرد با من آسمانی اخترانم

آسمانی دختران،این اختران،این دخترانم

تاسحر خواندند بس افسانه از افسونگرانم


مرغ شب نالید و من بر ناله اش اختر فشاندم
دور از چشم شما تب داشتم گوهر فشاندم


مست گیتی بودم و مست نگار دلبر خود

مست بازیهای گردون بودم و بازیگر خود

"ارمغان ری"همی خواندم میان دفتر خود

گوهر غلطان همی کردم نثار گوهر خود


چشم من گوهر همی افشاند بر تنهائی من
دفتر من قصه ها میگفت از شیدائی من


کم کمک مهتاب رفت و کم کمک گاه سحر شد

مهر از خاور نیامد،ماه اندر باختر شد

گیتی اندر چشم من از تیرگی زیر و زبر شد

تیره شد،تاریک شد،تاریک شد،تاریکتر شد


اشکی اندر دیده بودم،عالمی در آب دیدم
خود ندانم آنچه دیدم دیده ام یا خواب دیدم


دیدم اندر تیرگی لغزید دستی بر سر من

نرم نرمک بوسه زد لعلی لب پرگوهر من

اشک چشمی غلط زد افتاد در چشم تر من

ناله ای جانکاه بر شد از کنار بستر من


گفت کای بیدادگر از عشق خویشم چند سوزی؟!
من نه شام تیره ام!چون شمع پیشم چند سوزی؟!


کور بادا دیده ام،زینگونه بیمارت نبینم!

تا سحر هرشب چو مرغ شام بیدارت نبینم!

گوهر والای من!زینسان گهربارت نبینم!

کودک زیبای من!زینگونه بیزارت نبینم!


خرمنم آتش زدی،آتش در این خرمن فکندی
مادر مجنون نیم کین آتشم بر تن فکندی


خسته کردی جان من از بس که هرشب وای کردی

سیرم از باغ جهان زین بانگ جان فرسای کردی

آخرم چون مادر مسعود گوهرزای کردی

زندگانی تیره و گیتی حصار نای کردی


آتش افتد بر تنی کین گونه میسوزد پر تو
مردی از افسون دلداری،بمیرد مادر تو!



چندخواهی خواند این آهنگ جانفرسای بر من؟!

تابکی گیتی چنین داری حصارنای بر من؟!

تا کی از عشق تو گرید چشم گوهرزای بر من؟!

چند گوئی وای بر من؟!چند خوانی وای بر من؟!


در جهان کاری بغیر از عشق لیلائی نداری؟!
گر بمیرم من تو مجنونی و پروائی نداری؟!


چشم تا برهم زدم در عاشقی بالا گرفتی

راه نالیدن بمن از چشم خونپالا گرفتی

اشک چشم من بیاد نرگس شهلا گرفتی

همسر مجنون شدی،مجنون شدی،لیلا گرفتی


فرقها دارند لیلای تو و لیلای مجنون
کین هریمن بوسد و او چشم خونپالای مجنون


کم کمک بینم ز رنج عشق جانی خسته داری!

چشم شادی از گلستان جهان بربسته داری!

چهره ای آشفته داری،خاطری وارسته داری!

دل بجائی بسته و از عالمی بگسسته داری!


زان همی ترسم که دیگر مرغ خوشخوانی نبینم!
یعنی اندر بسترت جز جسم بیجانی نبینم


تا جوان بودم ،بعشق لیلی و مجنون گرستم

داستانها خواندم و بر داستانها خون گرستم!

صبح تا شب خواندم و از دیدگان جیحون گرستم!

بر فراز قبرشان چون عاشقی مفتون گرستم!


بیخبر از آنکه در پیری رخ مجنون بشویم!
یعنی از مژگان تر چهر تو اندر خون بشویم!


مادر مجنون منم،مجنون من،بیداد کم کن!

اندکی آرامتر شو،ناله و فریاد کم کن!

قصه ی وامق مگو،اندیشه ی فرهاد کم کن!

بانگ فرهادی مزن،از عشق شیرین یاد کم کن!


ورنه فردا بر سر خاکم چو مجنون خون بریزی!
خون دل بر مدفنم چون دیده ی مجنون بریزی


حیف باشد بر کسی کین کلک گوهرزای دارد

کز پی شامی سیه چون مرغ شب آوای دارد

دختری نادلربا را دلبری ترسای دارد

گیتی زیبنده را بر خود حصار نای دارد


هرکه را خواهی رخت را بوسد و پایت ببوسد!
دفترت را بوسد و لعل گهرزایت ببوسد!


هیچ میدانی چه کرد این خامه ی افسونگر تو؟

هیچ میدانی چه میگوید لب پرگوهر تو؟

هیچ میدانی چه زهری میچشم از شکر تو؟

هیچ میدانی چه با من میکند شعر تر تو؟


از تو در پیش خدا نالم گر این دفتر نبندی!
گرچه گوهرزاست کلکت راه بر گوهر نبندی!


اشک میلغزید و می افتاد از چشم تر او

بوسه میزد بر لبان من لب چون شکر او

گوهر افشان چشم او بر چهره ی چون آذر او

چشم من گوهر فشان بر چهره ی پر گوهر او


در کنارم قصه خوان پروانه آسا بال و پر زد!
تا بدانگه کز گریبان افق خورشید سر زد!


چون سپیده تافت،یاد آن بت خونخوار کردم

قصه ی دوشینه را با دلبر عیار کردم

بوسه ای از دور بر آن لعل شکر بار کردم

اشک آخر را نثار مقدم دلدار کردم


بستم از آن پس بفرمانهای مادر دفتری را
دفتری را بستم و آسوده کردم مادری را





#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #26 688
نمیدانم چه دیدستم که چون شمع
ز سر میسوزم امشب تا بپا من


#در_بستر_بیماری

گریبان را بدرم تابدامن
که اختر ها نمیسازند بامن


بکام من نگشت آبای علوی
ز آبا زین قبل دارم ابا من


ندیدم شادمانی ذره ای هیچ
از آن مه تا بدین نجم سها من


نمیخواهند تا یک لحظه گردم
بفرمان دل فرمانروا من


بگیرم کام دل از نور خورشید
بنوشم بوی معشوق از هوا من


کنم چنگال در چنگ قضا تیز
کنم از بیخ،بازوی قضا من


گریبان دوست را گیرم بانگشت
کنم پیراهن دشمن قبا من


گریزم همچو مرغان در گیاهان
بسازم چند با مردم گیا من


بخندم شاد با آن کبک سرمست
کنم بر خنده گردون را گوا من


نگیریدم خدا را آشنایان
که هستم با شما نا آشنا من


نه معنی من شما دانید هرگز
نه هرگز هیچ معنای شما من


بکیش من شماها ناروائید
به آئین شماها ناروا من


کیم من زندخوانی بال خونین
که میسوزم جهان را با صدا من


نخوانده هیچ از این عاشقیها
دویده در پی این کیمیا من


فرانگرفته اندر وادی عمر
جز این یک حرف را از اوستا من


نویدم داد این پتیاره گردون
ولی خوردم نوید او چرا من؟


کشیدم تیغ بر روی بلا سخت
شکستم سخت در زیر بلا من


چه خون کردم نمیدانم که هر بام
ز خون چشم دارم ناشتا من


چو پیران سر گرانم در جوانی
خداراشکر،زین پشت دوتا من


خدیو نرگسان فتنه زا او
اسیر خاطر اندیشه زا من


طبیب جانشکار جان نشان دوست
ز خجلت گشته پنهان در عبا من


نمیدانم چه دیدستم که چون شمع
ز سر میسوزم امشب تا بپا من


همه شب یا بدنبال تو گشتم
ویا دنبال درمان و دوا من


عصای دست من بی من نگردی!
که گشتم سخت محتاج عصا من


پس از مرگم ز خاکم گر تو خواهند
خروشی تند برخیزد که ها من!


منم این نغمه ی سوزنده یا تو؟!
تو هستی این نوا یا این نوا من؟!


بیا این نکته بر من فاش کن فاش
که آخر این تویی بیمار یا من؟!


اگر من،ای شباهنگان بنالید
دهم جان در میان ناله تا من


وگر او،ناکند هرگز خدا این
که او بر بسته دارد چشم و وا من


مرا سر سختی سنگ لحد نیست
که میسازم به فرش بوریا من


ورا از برگ گل رنج است بر تن
که کردم آزمایش بارها من


همه گویند عشقش را رها کن
رها کردم نمیگردم رها من


باندرزم چه میکوشید ای خلق
که میخندم باندرز شما من


میان پند بامن آشتی نیست
دریغا من!کجا هست او کجا من


چگونه برد باید آخر از یاد
جوانی را؟نمیدانم خدا من


چگونه عهدها نادیده خوانم
که بستم سخت با باد صبا من


چگونه از وفا سر باز پیچم
که مشهور جهانم در وفا من


چسان گویم که گل دیدم؟ندیدم؟
کزان گل دارم این برگ و نوا من


هنوزم پیش چشم آید هویدا
چو شب بینم به ماه دلربا من


مهی تابنده رخ برچیده گیسو
شبی گیسو فروهشته بدامن
***

چه دیر استاده ای شب! بمیری
که شب زینسان ندیدم دیرپا من


ندیده پرده ای زینگونه تاریک
درون پرده صد رنگ و ریا من


همه در خواب رفته مرغ و ماهی
شده بازیچه ی شام سیا من


ز سوز درد گشته لحظه لحظه
چو مار کوفته سر،جابجا من


جفا کردند بامن آسمانها
نکردم گرچه با موری جفا من


بدیدم خویشتن را تاکه دیدم
میان سختی رنج و عنا من


چگونه گشت خواهد آخر کار
ندارم آگهی زین ماجرا من


ولی دانم چنان میترسم از شب
که ناترسیده ام از اژدها من


چنان میلرزم از اندیشه ی خام
کزان اندیشه بر مرگم رضا من


همی نالم به یزدان روز،هر روز
که یا جای شب تاریک یا من



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #25 1.55K
در این تاریخ یکی از دوستان ملک الشعرا بهار غزلی از او را بشیراز آورد و در روزنامه ی "پارس"منتشر کرد.برخی از دوستان بمن تکلیف کردند که آن غزل را جواب دهم.جواب من به مذاق بعضی از اعضای انجمن ادبی شیراز خوش نیامد و بی اعتنائی مرا به "ملک"بهانه کردند و غزلکهائی در مدح"ملک"و تعریض و تحقیر من ساختند و منتشر کردند.این قصیده جواب آن تعریض ها و تحقیرهاست که در همان زمان و همان روزنامه انتشار یافته است.دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی .




#پاسخی_به_انجمن_ادبی_شیراز


ولله و بالله که اوستای شمایم
خصم شما نیستم خدای شمایم

یعنی کز نظم و نثر سخته و شیوا
داند گیتی که اوستای شمایم

عیب شما هست اینکه غیر پرستید
عیب من است اینکه آشنای شمایم

تفته و سوزنده و شمیده و شیدا
یعنی برهمزن بنای شمایم

دانم این را که تا دست گشودم
بند نهاده به دستهای شمایم

پیش شما دوزخم اگرچه بهشتم
بال شمایم ولی بلای شمایم

تا سخن من رسید نام شما مرد
زین قبل از آسمان قضای شمایم

گرچه بکام شما چو دردم ناخوش
درد شما نیستم دوای شمایم

بوم شمایم ولیک بوم شما را
شهپر طاوسم و همای شمایم

شهر شماراست نازش از قلم من
مظهر شعر شما و رای شمایم

گرچه نباشد مرا بپیش شما جای
زینت جای شما بجای شمایم

نغمه ی بالا گرفته ی ارم سبز
مرغ خوش الحان دلگشای شمایم

پای شما را بسوده ام بسر چرخ
گویید آنگه که بند پای شمایم

جمعی گل داندم گروهی چون خار
آینه ی نیک و بد نمای شمایم

هرچه که هستم اگر بزرگم و کوچک
فخر شمایم سخن سرای شمایم

نخوت فرعون را بسحره ی سرمست
موسی گردید اگر عصای شمایم

جست دل از بیهشی وفای شمارا
کشت ز نابخردی جفای شمایم

راستیا ای ستمگران جفا کار
دیگر دل کنده از وفای شمایم

عمری اگر باز ماند رخت ببندم
تا نکشد کین دیر پای شمایم



1321/1/26شیراز
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #24 3.73K
#مصاحبه_و_شوخی_با_نیما



بشعر اگرچه کسی آشنا چو نیما نیست 
سوای شعر خلافی میانه ی ما نیست 

اگرچه واسطه ی انس ما همان شعر است 
میانمان سر آن گفتگوست دعوا نیست 

رهی که فاصل گفتار او ز گفت من است
کمی ز راه زمین تا بر ثریا نیست
 
بپیش من همه اشعار او معمایی است 
اگرچه در بر او شعر من معما نیست 

شکسته مردی بگذشته عمر از چهل است 
بگوشه گیری کمتر ز مرغ عنقا نیست
 
چنانکه زندگی او جداست از دنیا 
ترانه هاش تو گوئی از آن دنیا نیست
 
خودش برآن که زما قرن ها دویده بپیش 
بگوش ما سخنش زین قبل خوش آوا نیست 

مرا گمان که کسی با چنین عقیدت و فکر 
زنسل آدم و از دودمان حوا نیست 

نخست بار که دیدم گرفتمش چون دوست 
که دوستی ثمر فکر و طرز انشاء نیست
 
ترانه خواند و گزم داد و سخت شیرین بود 
از آنکه با غزلش زهر کم ز حلوا نیست 

دو قطعه خواند : "فرحناک شام"و"روشن روز"
دو قطعه شعر که روی زمینش همتا نیست 

من از شنیدن آن تا خبر شدم دیدم
که پیش چشمم جز تیرگی هویدا نیست
 
میان وحشت و غم پیش دیده میرقصد 
کف اطاق که از سقف آن مجزا نیست
 
بچشم دید کسی کاو شنید قطعه او 
دقیقه ای که شب قبر آشکارا نیست
 
بخواند شعر و بمن گفت زین دو قطعه شعر 
کدام زیبا هست و کدام زیبا نیست ؟

بخنده گفتم ای اوستاد هر دو یکی است 
شنیده ای که جدا اصل سگ ز روبا نیست 

گر این عجایب محض است آن غرائب صرف 
یکی کم از دگری ناپسند و رسوا نیست

ز من مپرس که خود هر چه هست اینقدر است 
که پیش دیده من صورت تو پیدا نیست 

اگر نخورده سری ناگهان بخاره ی سخت 
ز حال من خبرش همچو سنگ خارا نیست 

بزرگ دریا مردا ، سرم دوار گرفت 
گناه بخت من است این گناه دریا نیست 

چو این شنید بگفتار خود گواه آورد 
زقول اجنبیانی کشان سر و پا نیست
 
از این قبیل که نیماست پیشتاز ادب 
که سبک نیما الا که سبک نیما نیست
 
که او بملک سخن صاحب بنای نو است 
که بحر و قافیه در شعر او هویدا نیست 

که در دل سخن او معانی تازه است 
که کس بتندی او راه شعر پیما نیست
 
جواب دادم با آنکه اجنبی بوده است 
بنای داوریش بی اساس و دروا نیست

در اینکه سبک تو خود سبک تو است حرفی نیست 
در اینکه تازه بود نیز شبهه را جا نیست 

ولیک اجنبی بیخبر چه میداند 
لطائف سخنش کش ز جد و آبا نیست ؟

بوصف اجنبیان در سخن فریب مخور 
که گوش اجنبیان پرده دل ما نیست 

قضاوت دگران در زبان و گفته ی ما 
کم از قضاوت ما در زبان آنها نیست
 
بگوش ایران این گفته ناخوش آیند است 
بگفته ی دگران اعتماد و پروا نیست 

چنین سخن که ترا هست بوالعجب سخنی است 
که باز با همه شیرینیت گوارا نیست 

سه چیز هست در او : وحشت و عجائب و حمق 
سه چیز نیست در او : وزن و لفظ و معنا نیست 

اگر زمانی خود این سه بود و آن سه نبود 
بعید نیست که شعری شود که شیوا نیست 

ولی تو شعر شناسی که چیست در بر من ؟
گلی که خسته از او دیده تماشا نیست 

یکی پرند سپید است نرم و رویاخیز
که دلنواز چو رویاست گرچه رویا نیست
 
بجان معنی پیچیده با لطافت و ناز 
چنانکه حاجب عشق و حجاب سیما نیست 

در آن ترانه موسیقی است و تابش صبح 
بگوش نغمه ی لالائی است و لالا نیست

به بحر و قافیه در گوش جان خوش آهنگ است 
که گر بگوش چنین نیست ، روح بخشا نیست 

در او نهفته  هوایی ز عشق دلداری است 
که گر ز آتش عشقی تهی است بویا نیست 

بلفظ و معنی مجموع شادی است و غم است 
دلی که بسته بدو شد از او شکیبا نیست 

نه لفظ تنها هست و نه معنی تنهاست
که شاهدی که بود ژنده پوش رعنا نیست 

حقیقت آنکه دو چیز است شعر :صنعت و ذوق
اگر نه صنعت تنهاست ذوق تنها نیست 

گمان برند گروهی که غاقل از سخن اند 
که لفظ و وزن قبائی بقد معنا نیست
 
مرا عقیده برآنست کاین خطا زآنجاست
که خیلتاش سخن طبع حکم فرما نیست

مسلم است  که پیش سخن فرو ماند 
کسی که او را طبعی بلند و غرا نیست 

مرا بجستجوی سبک تازه رغبتهاست 
ولی بگفتن شعر شکسته سودا نیست 

بحور کهنه توانند فکر تازه کشید 
اگر زبان سخنگوی ناتوانا نیست 

در این قصیده ببیبن قصه های نو بشنو
زهرچه خواسته ام یک نگفته بر  جا نیست 

ولی ادای سخن مشکل است و جانفرسا
چو کلک من همه را نیز کلک گویا نیست 



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #23 2.87K
مرگ قو


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد



#غزلها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #21 751
گر احوالم بخواهی ای سخندان
همان احوال شوم دردمندان


نبینی گر مرا تا بنگری حال
بزیر پتک بنگر حال سندان


بگرید جان به زاری هر سحرگاه
که در تن ماند و سر زد صبح خندان


چو کرم پیله از تاری که رشتم
درون خانه‌ی خویشم به زندان


به ببر استخوان‌بشکسته مانم
که بهراسد ز سمّ گوسفندان


توانایی‌ست عین ناتوانی
چو پستی گیرد اقبال بلندان


به تار عنکبوت افتند در بند
بسا رویین‌تنان و دیوبندان


کَنند از بچه‌شیران مورکان پوست
بنالد شیر با آن چنگ و دندان


لگدمالم به پای گاوریشان
گرفتارم به دست ریشخندان


به سوز مبهمی در گرمی خواب
جهم از جای هر دم چون سپندان


نه شادم از دم سنگین‌ضمیران
نه مستم از لب نازک‌پرندان


چه حاصل با سواران زمین‌گیر
سخن گفتن ز جولان سمندان


اگر زندان تن نشکستم از قهر
گمان بردم که باقی نیست چندان


بزرگا آنکه غمها کشت و دل بست
به سیمین‌ساق این زرین‌کمندان



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #20 566
نه دانم که هست و نه دانم که نیست
ولی بس ندانسته کان گفتنی‌ست:


شنیدم که مرغی‌ست ساحل‌نشین
برون دلخراش و درون دلنشین


گرانمايه اهریمنی ایزدی
به‌پنهان نکویی به‌پیدا بدی


بد از آن‌که مرغی‌ست زفت و گران
نه چون زندواف‌است و آن دیگران


پر و بالش آکنده از رنگ نیست
به‌نای‌اندرش بربط و چنگ نیست


نه درخورد بزم‌است و نه چنگ‌ساز
نه آوازخوان و نه آهنگ‌ساز


ندیده کس آن پرّ و بال فری
مگر از بن چرخ نیلوفری


بر ایوان او ترکتازی کنند
اگر با دُم شیر بازی کنند


چو آسان دَرَد ناخن کرکسان
بد‌ است و پلید‌ است زی ناکسان


بدی از بزرگی ندانند خلق
بتر زانچه گویی همانند خلق


اگر نوح بینند و از خود‌بریش
به‌بازی نگیرند پیغمبریش


بد و نیکِ مردم نه نیک و بد‌ است
بد و نیک، نیک و بد بخرد است


نشایست سنجیدن از سود خود
همه بود مخلوق با بود خود


اگر بودها سنجه‌ی داوری‌ست
بسا داوری‌ها که خوشباوری‌ست


برِ خوکِ چسبیده سر بر تنش
چه یافه‌ست زرافه با گردنش


نداند که آن شوخ گردنفراز
چه در پیش بیند چو بیند گراز!


تنی دارد این مرغ چون پاره‌کوه
که هرجا نشیند نشیند شکوه


دو روئینه‌چنگ نگهدارِ تن
چنان سخت کآسان کشد بارِ تن


دو بال جهانگرد دلخواسته
چو دو بال سیمرغ آراسته


دو منقار بُرّان که در سنگلاخ
تواند گشودن دهانی فراخ


گلویی هراس‌آور و خوابگیر
درون گلو کیسه‌ای آبگیر


نهادی روانکاه و تیمارکش
دلی نرم و اندوهِ بیمارکش


چو بالا کشد زیر پر چنگ‌ها
به پیش افتد از باد فرسنگ‌ها


ز هنگام شبگیر در آسمان
بدان تیزپویی که وهم و گمان


تکِ نور از نیروی بال وی
فرومانده چون سایه دنبال وی


گشاده پر و دیده بردوخته
جهان را چنان ابجد آموخته


در آن گرم جنبش نه در بند خویش
نه در یاد فرزند و پیوند خویش


کجا دُرفِشان چشمه‌ای سرد و صاف
اگرچند دور است و آنسوی قاف


سحرگه شبیخون بر آن دُر کند
وزان کیسه‌ی آبدان پر کند


از آن پس کشد بادبان در هوا
گشاید دو شهبال فرمانروا


شود تا بن ژرف دریای نور
وز آنجای بیند به نزدیک و دور


چو یابد یکی مرغ تشنه‌روان
به صحرا فرومانده از کاروان


بپیچد به‌هم بال و آید فرود
که بر وی ز درگاه یزدان درود


چو مادر نشیند به نرمی برش
بساید بر او بال چون دلبرش


پس آنگه نهد در دهانش دهان
کند سیرش از آبگیر نهان


گر این مرغ هرگز نبیند کسی
از اینگونه مرغان شناسد بسی


از اینان که آیینه را ساخته
که مانده در آیینه نشناخته


از اینان‌که چون پخته شد خشتشان
گرفتند نامردمان زشتشان


که بیش‌است اندازه‌شان زانِ خلق
وز این‌رو نگنجد به میزان خلق


به‌پیدا نه اندرخور آشتی
به‌پنهان جز آنها که پنداشتی


همه ناتراشی همه سرکشی
نهیب خدا نعره‌ی خامشی


همه عمر فرسودن و کاستن
پریشان و سرگرم آراستن


ندیده شب از روز تاریک‌تر
ولی دیده از موی باریک‌تر


از آنسویِ اندیشه پیموده راه
رسیده بدانجا که مانده نگاه


شب و روز بازیچه‌ی روزگار
به دیوان روز و شب آموزگار


کشنده به صحرا همه آب پاک
به گردن برِ تشنه زانسوی خاک


اگر نیک بینی به جنبندگان
دو گونه کسند اينهمه بندگان


وگر قصه‌ی آن‌دو خواهی‌شنود
یکی معنیِ "بود" و دیگر "نبود"‌



#مثنويها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #19 542
به قرآن و تورات و پازند، نه
اگرچند برتر از این پند، نه


چنین پندی از بنده باید شنید
ز پیغمبر و از خداوند نه


شگفتا که این نکته جنبندگان
بدانند و خلق خردمند نه


خنک روز آنان که از حکم دهر
به هم جفت گردند و پیوند نه


بجوی از جهان زهر و همسر مجوی
بخواه از خدا مرگ و فرزند نه


به دانش ز هر دام کان بند پاست
توان رست و زین دام دلبند نه



#غزلها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #18 660
امشب به یاد او بگردم جای او
گویم سخن با منزل و ماوای او


مانند شاعرهای عهد بادیه
با یاد او از اشک شویم جای او


تحسین کنم بر چهره‌ی زیبای وی
نفرین کنم بر کینه‌ی بابای او


روزی خدا گر تیغ من برّا کند
برّد اگر نایی ببرّد نای او


رسوای خلقی کرد جان پاک من
تا زنده‌ام سوزم دل رسوای او


بازی گرفت این آتش سوزنده را
آتش زدم بر خرمن سودای او


چشم وی است و دوزخ جانکاه من
کلک من است و لرزش اعضای او


با خود نگفت ار آتشی بر وی زنم
افتد به جان دخترم الای او


آتش گرفت از کینه‌ی او عمر من
عمر من و عمر مه رعنای او


گر عشق خود قربان آن مجنون کنم
چون بگذرم از محنت لیلای او؟


سیری ندارم هیچ زآشامیدنش
می‌میرم از این رنج استسقای او


گر دست من از دامنش کوته شود
پیوسته گیرم دامن صحرای او


اینجاست آنجایی که دیشب ایستاد
این جای پای اوست اینهم پای او


می‌بینمش در پیش چشم و می‌برم
از سنگ صحرا بوی روح‌افزای او


این روی او این موی او این بوی او
این چشم او این چشم گوهرزای او


این در سیاهی‌های شب آهنگ او
این در سپیدی‌های مه آوای او


اینجاست آنجایی که از لغزیدنی
خم شد بروی دست من بالای او


اینجاست آنجایی که از سرمای شب
لرزید روی شانه‌ها موهای او


اینجاست آنجایی که تر شد عکس من
در اشک او در نرگس شهلای او


امشب میان جلگه‌ها غوغا کنم
تا بشنوم از بادها غوغای او


آن‌کس‌که بیدار است هرشب تا سحر
چشم من است و چشم شب‌پیمای او


گر روی او در چشم من پیدا نشد
پنهان نمی‌گردد ز من رویای او


ای اختر سوزان که از دامان شب
می‌تابی اکنون بر رخ زیبای او


با او بگو گر می‌توانی حال من
با من بگو گر می‌توانی رای او


نه تو کجا سودای من دانی کجا
کز عشق محرومی و از صفرای او


در عشق وی آنکو به من یاری دهد
مرغ شباهنگ است و بانگ وای او


یک‌تن جز این مرغک نمی‌گرید به من
هرجا که هستم در شب یلدای او


پیدا شود گر جفت من دیوانه‌ای
این مرغک است و جسم ناپیدای او


می‌سوزم و می‌سازم از نادیدنش
گر شادمان باشد دل شیدای او


این امشب من بود و آن فردای من
کاینسان مبادا امشب و فردای او




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #17 628
'برای دخترِ نداشته‌ام'


چو بر رخش اندیشه زین میگذارم
قدم در بهشت برین میگذارم



بروی زمین میکشم آسمانی
همه کارها بر زمین میگذارم



بتی مینشانم چو ماهی برابر
در او مستی فرودین میگذارم



رخی تازه میسازم از تابش گل
بر او جای صد آفرین میگذارم



چو شیرین مهی مینگارم ز نازی
به بانگش دم رامتین میگذارم



دو بازوی سیمینه میبخشم او را
کزان داغ بر یاسمین میگذارم



تنش از پی عشق و افسون‌فروشی
به زربفت ابریشمین میگذارم



بر آن عاج‌گون گردن فتنه‌سازش
گهرهای پاک ثمین میگذارم



بدو میسپارم دو چشم سیه‌دل
در آن آفت عقل و دین میگذارم



بدانسان که میدانم اندر نگاهش
جگردوزی دلنشین میگذارم



در آن دیدن و جستن و راه‌رفتن
فسون‌های آهوی چین میگذارم



در آن سایه‌افکنده مژگان مشکین
هویدا ضلال مبین میگذارم



در آن شکّرین‌خنده‌ی روح‌پرور
صفائی چو ماء مَعین میگذارم



به دو شانه میریزمش بار گیسو
در آن تا دلم خواست چین میگذارم



وزان گیسوی تا کمر تاب‌خورده
کمند بلا در کمین میگذارم



ز دانستنی تا بدانجا که دانم
به پیشش قصار و گزین میگذارم



به تعلیمش اندر هنرهای زیبا
هنرپیشگان مهین میگذارم



پس آنگه بگرد چنین آفتابی
ز عفت حصاری حصین میگذارم



در آن پرنیانی‌تن نازپرور
دل جبرئیل امین میگذارم



بهنگام پیری ز نو پابپایش
قدم در شهور و سنین میگذارم



ره رفته بار دگر مینوردم
دگرباره چین از جبین میگذارم



ز چشمان او آب و رنگ بهاران
به چهر خزان حزین میگذارم



نظرهای مستانه‌ی کودکی را
در این دیده‌ی ژرف‌بین میگذارم



چو روز جوانی شد و گاه مستی
بنا را به عقل متین میگذارم



به انبوه خواهش‌گر و خواستگاران
چو دیوانگان تیغ کین میگذارم



نه در حلقه‌ای مینشانم نگینش
نه نام کسش بر نگین میگذارم



بدین واپسین شادی زندگانی
به شادی شب واپسین میگذارم



دم آخرین آخرین بوسه‌ها را
به رخسار سروی چنین میگذارم



چو پر زد سوی آسمان مرغ جانم
بهشتی بروی زمین میگذارم



وگر ماند از من چنین نازنینی
چو او نام او نازنین میگذارم



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #15 1.68K
ای وزیر...



بخرد دانشور ای همتای پیران ای‌وزیر
ای فلاطون‌رای حکمت‌بخش لقمان ای‌وزیر


مشکلی در پیشگاهت عرضه دارم زانکه هست
مشکل ما در بر رای تو آسان ای‌وزیر


تا نپنداری که در پیش کسی خواهش‌گرم
رخش من لنگ است در این پهن‌میدان ای‌وزیر


ور مرا ناچار باشد حاجتی چون دیگران
از خدا خواهم نه از دستور و سلطان ای‌وزیر


از زبان دانش است ار با تو می‌گویم سخن
چون به ملک دانشت بینم نگهبان ای‌وزیر


این عروس بکر را ترسم که گر عریان کنم
بند بندم را بسوزد تفّ نیران ای‌وزیر


گر بگویم بیمناکم ور نگویم شرمسار
پیش طعن مردمان و‌ قهر وجدان ای‌وزیر


نظم و نثر ما کنون فرسوده گشت و ناتوان
بایدش آرایشی درخورد امکان ای‌وزیر


می‌رود تا بازگیرد از گلستان ادب
آن فروغ و تازگی را باد خذلان ای‌وزیر


خود نکو بنگر که در این چندصدسال اخیر
چند اختر شد به هر ملکی نمایان ای‌وزیر


هر دیاری در ادب صد شمع تابان برفروخت
در دیار ما نشد شمعی فروزان ای‌وزیر


سر نپیچد هیچ‌کس از گفته‌های باستان
داند آن احکام را همتای قرآن ای‌وزیر


هر یک از گویندگان غرب را چون برد خواب
ماند از وی در جهان صد "تیره‌بختان" ای‌وزیر


هر کتابی از کتابی نوتر و شاداب‌تر
رهنمای شور و ذوق و عشق و عرفان ای‌وزیر


ما همه سرگرم نظم و نثر عهد باستان
خیره در تاریخ وصاف و سجستان ای‌وزیر


در قبال اینهمه گویندگان زیبنده نیست
ما فلان بودیم و ما بودیم بهمان ای‌وزیر


خود "قِفا نَبکِ" کهن شد چامه‌ای بایست نو
کِش توان آویختن در پیش ایوان ای‌وزیر


هر زمانی را سلاحی هر زمانی را دمی‌ست
طرح بستان را چنین زد بوستان‌بان ای‌وزیر


زندگانی مرگ بودی گر نبودی اندر آن
فرودین و بهمن و مرداد و آبان ای‌وزیر


پهلوی زیباست اما از زبان اردشیر
گرز شایان لیک بر دوش نریمان ای‌وزیر


بیهقی زیبنده بود اما بعصر خویشتن
رودکی گوینده لیکن گاه سامان ای‌وزیر


سبک گردیزی بدان تابندگی و دلبری
طفل قرن بیستم را نیست شایان ای‌وزیر


زین فزون گیریم گر دست تکدی پیش گل
عاقبت خاییم روزی لب به دندان ای‌وزیر


تا بکی بر گفته‌ی شیر و شتر داریم گوش؟
تا بکی بر جنگ بوم و زاغ حیران ای‌وزیر


چند از بوزینه اسرار نهان باید شنید
یا ز کبکنجیر نادان راز کیهان ای‌وزیر


دمنه را از خستگی ده‌قرن تن فرسوده‌گشت
رحم باید کرد بر این خسته‌حیوان ای‌وزیر


خود کلیله پیر شد بایست زآثار نوین
خیره‌اش داریم تا ناگفته هذیان ای‌وزیر


گرچه خاقانی‌ست خاقان دیار نظم و نثر
افتد از پیل جلالت گاه خاقان ای‌وزیر


در گلستان بلبلی گر جاودان گیرد مقام
خستگی آرد بر او روزی گلستان ای‌وزیر


تا نپنداری به نظم و نثر دیرین دشمنم
حاش‌لله هرچه دارم هست زایشان ای‌وزیر


شاید از دیگر کسانم بیشتر باشد بیاد
چامه‌ی خاقانی و مسعود سلمان ای‌وزیر


ای‌بسا شاما که مستم کرده تا هنگام صبح
سعدی و فردوسی و محبوس یمگان ای‌وزیر


وی‌بسا روزا که بر طرف چمن در دامنم
خفته تا شب رازگویان خراسان ای‌وزیر


هریکی را تا فراسنجم طریق گفتگوی
نرم کرده پنجه‌ها با اوستادان ای‌وزیر


گفته از کلک نظامی خود ندانم چند بار
نکته‌ها با شاهدان ارمنستان ای‌وزیر


بر مزار لیلی و مجنون گهرها ریخته
بارها در هفت‌گنبد گشته مهمان ای‌وزیر


وی‌بسا روزا که با آن دلربای دامغان
پسته‌ها بشکسته‌ام در صحن بستان ای‌وزیر


این گهرهای ثمین را داشت باید زیب فضل
وز گهرهای جوان پر کرد دامان ای‌وزیر


چاره‌ی این خستگی‌های کهن را این‌زمان
خود تواند بود از حکم تو عمران ای‌وزیر


دانی از آن دم که حافظ خفت دیگر کس نخاست
تا کند پیرایش این طاق و ایوان ای‌وزیر


اندر این دریا که ششصد‌سال آرام ایستاد
جنبشی باید ز طوفانی غریوان ای‌وزیر


جنبش دریا پدید آید اگر آید پدید
از شهنشه حکم و از دستور فرمان ای‌وزیر


چیست جنبش؟ آنکه بفرستی بسوی باختر
چند‌گاهی نکته‌سنجان را ز ایران ای‌وزیر


تا پس از چندی چو بازآیند باز‌آرند نیز
دُرّ و گوهرهای مغرب را به دامان ای‌وزیر


کوس دانایی زنند آنگاه بر بام جهان
کلک‌های نغز و طبع گوهر‌افشان ای‌وزیر


خود عروس پیر را بخشند زیب دختری
آنچنان کز غمزه‌اش گردند حیران ای‌وزیر


فکر شرق و غرب چون گردد بهم آمیخته
زان‌سپس آیند صد اعشی و حسان ای‌وزیر


بار دیگر دختر نازا شود فرزند‌زای
کشور از مرد قلم گردد دگر‌سان ای‌وزیر


نام نیکت ماند اندر دفتر گیتی مدام
تا بماند گردش بهرام و کیوان ای‌وزیر


این سخن را خود ندانم از کجا دارم بیاد
از حکیمی واقف اسرار پنهان ای‌وزیر


گر طبیعی‌دان نباشد کشوری را ننگ نیست
ور قلمزن نیست بر آن مملکت باید گریست




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #14 698
روباه را بگوی که من شیرم
من در نبرد آخته‌ شمشیرم



سرماچشیده‌گرگ بیابان‌گرد
سختی‌کشیده‌کودک آژیرم



آتش زند بخامه‌ی هستی‌سوز
آه شبان و ناله‌ی شبگیرم



دید آنکه دید کودک و برنایم
خواند آنکه خواند سخته‌دل و پیرم



نابخردان سفله گمان بردند
زنجیر می‌کشند بتدبیرم



گفتند کودکی‌ست بگیریمش
غافل از آنکه مرد جهانگیرم



جمعی ز داستان کهن فارغ
ترسانده از ملامت و تکفیرم



خواهند عذر شومی کردارش
از پیشگاه مسند تحریرم



گویند توبه کرد و بدین گفتار
آتش زنند بر زبر و زیرم



آمد پدر بپوزش دختر لیک
اکنون که یافت قدرت تقریرم



ای خلق روزگار نمی‌دانید
از من نمانده الا تصویرم




شیری که خورده‌بودم از مادر
از ناخنان برآمد آن شیرم



آنشب کسی نبود که می‌لرزید
بر من بخاکدان پدر پیرم



در خواب‌رفتگان چه‌خبر دارند
از بامداد و ناله‌ی تکبیرم



این قصه خود منیژه نکو داند
من بیژنم که در چه تزویرم



داند خدا که من نه گنهکارم
خلقی اگر شمارد تقصیرم



زینها گذشته نیز نه من تنها
در دام حیله مانده چو نخجیرم



بسیار دام‌ها که فروگسترد
این لعبت فسونگر کشمیرم



من در میانه تیر مکافاتی
بیرون‌شده ز پنجه‌ی تقدیرم



دزد بلارسیده‌ی نادان را
از آسمان نشانه‌ی تعزیرم



آه بسینه مانده‌ی مردم را
از نظم و نثر معنی و تفسیرم



گفتند رنجشش چه اثر دارد؟
دیدند آخر اینهمه تاثیرم



باور نداشتند که اخترها
تغییر می‌کنند بتغییرم



یزدان سپرده ملک سلیمانی
دیو و پری نهاده بتسخیرم



روزی اگر گرسنگی‌ام آزرد
سیرم کنون ز عشق بتان سیرم



نوزم ز بیست هفت بنگذشته
پرورده هشت لعبت کشمیرم



عشق بتم چگونه کند ویران؟
تا این بتان نشسته بتعمیرم





#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #13 515
هرچه کردم از تو ای شرقی دل من وا نشد
خوب شد دیشب میان ما و دل دعوا نشد



کاغذ صلح ترا دادم بدو درهم‌درید
گفت کو آنکس‌که یار این شد و رسوا نشد



هرچه گشتم تا در آن مهر ترا جایی دهم
بود از قهر تو چندان پر که دیگر جا نشد



تا بر او نام تو بردم گشت سودایی چنان
کانچنان هرگز بعمری پر سر و سودا نشد



عزم کردم تا در او عشق ترا انشا کنم
داد چندان زد که دیگر فرصت انشا نشد



خواستم با دانه‌ی مهر تواش آرم بدام
دانه‌ی گنجشک دام کرکس و عنقا نشد



عهد و پیمان تو بر وی عرضه کردم نعره زد
گفت کاین پوسیده‌کاغذ عروه‌الوثقا نشد



یادش آوردم بمستی خوشزبانی‌های تو
کام او شیرین ز یاد آوردن حلوا نشد



نامه‌ات چون حرز کوبیدم بویرانگاه عشق
تکیه‌گاه کاخ ویران هسته‌ی خرما نشد



الغرض ای‌دوست کار دل ز کار من جداست
من شدم یار تو لیکن این دل دانا نشد



او ببند مهربانی‌هاست من در بند او
بند او از گردنم یک‌عمر دیدی وا نشد



خواستی تا سرخط مهر ترا امضا کنم
پای آن امضا کشیدم لیک این امضا نشد



هرچه با امضای من می‌بینی و بی‌ مُهر دل
دل از آن برکن که حکمی درخور اجرا نشد



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #12 762
"قبر کوچک"



عمری؛ یک‌عمر که دو سال بود
درد کشید و سبب درد شد
هرچه ‌که خون در رگ جانش زدند
سرخ نشد زرد شد و زرد شد



هیچکسی خنده‌ی او را ندید
غنچه‌ی نشکفته خزان‌دیده بود
اینهمه دردی که بگیتی کشید
کاش که یک‌شب هم خندیده بود



از نگه خسته‌ی آواره‌اش
نفرت میریخت بر این زندگی
گفتی میپرسد با آن نگاه
قصد خدایی را زین بندگی



شمع فروزنده‌ی آرام‌سوز
روز و شب آهسته و آهسته سوخت
روز تبش در تن مادر گرفت
شام ز آهش پدر خسته سوخت





دوش بدیدار برادر شدم
تا که از او پرسم و بیمار او
بود پر از خون جگر چشم وی
خانه تهی بود ز تبدار او



نه سخنی گفتم نه هیچ گفت
من نگهی کردم او هم گریست
آه من از سینه برآمد که کو؟
اشک وی از دیده برآمد که نیست!





#چارپاره_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
Post #11 3K
"روز آخر سال"


نه خنده کرد و نه گریید بل به خنده گریست
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست



کسی شناسد حال مرا بآخر سال
که یار او ز سفر آمده‌ست و او سفریست



در این که سال نو آمد نشان زندگی است
در این که سال کهن شد نشان رهسپریست



پس این پیام نشان‌دار خنده‌ایست ز مرگ
پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست



از آن همیشه چو هنگام این پیام رسد
مرا دلیست پر از عیش و رنج و زین دو بریست



چگونه‌ام؟ نتوان گفت! وین کسی داند
که زارزار بخندید و قاه‌قاه گریست



بمرد دلبر و جان من است و من ماندم
ولیک گاهی خالی شدن بعینه پریست



چه بود اگر بمثل او بماند و من رفتم؟
گذشتن از غم دنیا نه عادت بشریست



دوام هستی مولود آرزوی بقاست
چو اصل این سپری شد اساس آن سپریست



بهانه‌هاست بر این زیستن که مسخره است
بنای عمر جهان بر پی بهانه‌گریست؛



هنوز خانه خراب است و کودکان خردند
هنوز بار به جای است و وقت باربریست



هنوز آن یک ناگفته‌است و این نشده
هنوز این یک ننوشته‌است و آن نظریست



طلاق گفتن عمر و فنای فکر بزرگ
بر این یتیم که دنیاست ظلم بی‌پدریست



کسیکه این همه بذر هنر نکِشته برفت
کُشنده‌ی هنر از چشم مردم هنریست



بلاست روشن تیره‌ست مهر منکسف است
گهی به پرده نشستن بتر ز پرده‌دریست



بهانه‌هاست به ماندن مرا چو خلق و از آن
یکی که مردن من مردن کلام دریست



بسا سخن که شناسم به لطف چون پریان
کزان ز فرط لطافت جهان به بی‌خبریست



هنوز مریم اندیشه را ز سحر سروش
به دلربائی بکری امید باروریست



طلوع جان من از پشت وزن و قافیه‌ها
طلوع صبح نشابور و بامداد هری‌ست



درین خیال کجم وان زمان به خویش‌ آیم
که گونه‌ام ز دو سو غرق بوسه‌ی دو پریست



زنم به شادی گوید بیا که سفره‌ی عید
چنانکه خواسته‌‌ای پربنفشه‌ی طبریست





#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
Post #10 699
"آخرین حرف"


شرق تا غرب جهان هر کشوری
داشت در هر دانشی دانشوری


هر کسی در هر فنی دانا نشد
زاد هر داننده‌ای از مادری


این طبیبی زاد آن‌یک کاشفی
وان‌یکی نجار و آن پالان‌گری


چون خردها ذرّه را ازهم شکافت
دید در وی عالمی؛ پهناوری


علم، اندک‌خور شد و باریک‌بین
زاد از هر فن فنون دیگری


"ذی‌فنی" معنای رسوایی گرفت
"ذوالفنونی" معنی رسواتری


دانشی، در هر فنی، هرچند خرد
موی مردان کرد چون خاکستری


علم هر حرفی ز هر دفتر گذشت
علم‌ها شد علمِ حرف از دفتری


رنجِ عمری، خواندنی، فهمیدنی
اوستادی، رهنمایی، رهبری


بس‌خردمندا که بر پشت زمین
بهر دانش بوسه زد بر هر دری


تا سری آرد برون درها بکوفت
عاقبت از در برون نآمد سری


در چنین قرنی که زرها قلب گشت
ساخت ملک من ز هر قلبی، زری


"دینوری" آورد و "رازی" پرورید
دید هرجا خرسکی بر منبری


مرد کشتی‌گیر شد نقّاد شعر
جانِ معنی گشت هر جاناوری


سِبلتی، ریشی، عصایی، عینکی
"بوعلی‌سینا" شد و "بومعشر"ی


گشت هر پیغمبری گوساله‌ای
زانکه هر گوساله شد پیغمبری


خائنی، دزدی، شریری، ناکسی
کرد برپا از فضیحت محشری


هرکجا خرمهره‌ای گوهر شود
بی‌گمان خرمهره گردد گوهری


در جهان گر علمِ‌مادرزاد مُرد
زاد اینجا هرکه زاید دختری


نکته بر من گیرد و بر شعر من
پیرهن از زانوان بالاتری


کوس نقّادی زند در پیش خلق
بانویی، بوزینه‌ای، خنیاگری


گرگ چوپان گشت و سگ قصاب شد
پیرهن‌ها دوخت پیراهن‌دری


وان خبرپردازک تزویرگر
زابلهی افروخت هرجا آذری


تا بیاراید پریشان‌های خویش
از زبان من بر آن زد زیوری


"لا اله"ی گفت و "الا"یی نگفت
"نقل‌عین"است ارچه کار مخبری


بانگ من، آوای من، تلفیق او
پیکر از دارا سر از اسکندری


شعر من، گفتار من، از حلق وی
نعره‌ی شیری و از نای خری


مخبری را شرط اول راستی‌ست
شرط دوم دوری از هر منکری


ویژه آن مخبر که با این دستگاه
پر تواند کرد هر گوش کری


آنکه این منصب بدین دیوانه داد
داد دست دیو برّان‌خنجری




شکر یزدان را که در این گیر و دار
هست دانایی، خبیری، داوری


نکته‌سنجی، نکته‌گویی، بخردی
شعردانی، شعرفهمی، شاعری


چون "فرامرزی" که گاه جرّ و بحث
بشکند یک‌مَرده پشت لشکری


کِلک او در دست او دانی که چیست؟
در کف موسی عصایی؛ اژدری


دیگران گویند و من چون دیگران
کای‌قلم! تو نیستی نی، شکّری




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #9 659
اگر جای منصور بر دار نیست
چرا عشق از او دست‌بردار نیست


وگر همچو منصور من عاشقم
چرا جای من بر سر دار نیست


اگر کیفر عاشقی کشتن است
کُشیدم کز این کیفرم عار نیست


نه کار جوانی اگر عاشقی‌ست
به کار جوانی مرا کار نیست


بمیراد آن دل که در بند نیست
نماناد آن تن که بیمار نیست


کجا تندرستی شناسد کجا
به بیماری آن‌کو شبی یار نیست


چه داند که آزاد رفتن خوشی‌ست
دو پایی که در بند مسمار نیستم


اگر زندگی سربسر شادی است
بدین زندگی بار من بار نیست


وگر یکسر اندوه و درد و بلاست
بدان شاد مرد هشیوار نیست


فروغ دل شادی از انده است
دل شادی از رنج بیزار نیست


که گوید که آن گلبن فرودین
گرانمایه‌دخت سپندار نیست


اگر غم تمام است و انده تمام
دگر زندگی کردن آزار نیست


وگر شادمانی تمام است و نغز
میان تن و مرگ دیوار نیست


خود این هر دو گون زندگی مردن است
کز این هر دو گون زنده آثار نیست


میان غم و شادمانی دری‌ست
که آن را شناسنده دیار نیست


بر آن در مرا بلعجب خانه‌ای‌ست
که مرغ فلک را بدان بار نیست


فروزان‌تر از آن تن باز نیست
شبه‌گون‌تر از آن پر سار نیست


گلستان و گلخان و گلزار هست
گلستان و گلخان و گلزار نیست


سپید و سیاه و سیاه و سپید
بدینگونه کاخی پر اسرار نیست


از این‌سوی شادی از آن‌سوی غم
غم و شادی‌اش خانه‌اوبار نیست


همه‌سال خرم‌تر از پار هست
همه‌سال خرم‌تر از پار نیست


نگردد پدیدار هرگز بر آن
که لبخند و اشکش پدیدار نیست


پس آنجا بجز اشک و لبخند نیست
پس آنجا بجز عیش و تیمار نیست


به فرخار ماند که آن‌مایه ناز
به چشمان مستان فرخار نیست


به گلزار ماند که آن‌مایه ناز
به گلزار از ابر آزار نیست


به عشاق ماند که آن‌مایه اشک
به دامان عشاق خونبار نیست


امیدی و بیمی ‌ست آمیخته
چو ترکی فسونگر که دلدار نیست


بپیش من این خانه‌ی بلعجب
کم از بارگاه سِنِمّار نیست


در آن خانه تاند کسی زیستن
که پروانه‌سان بیمش از نار نیست


به آهو در آن بیشه تنگ است جای
پس آن بیشه را گاو پروار نیست


سزاوار اشک است و لبخند عشقم
جز این هر دو او را سزاوار نیست


بدان‌خانه هرگز کسی ره نبرد
که چونان شباهنگ بیدار نیست


شباهنگ داند که با من کسی
در آنجا هماورد پیکار نیست


سخن‌سنج بیند که از عیش و غم
چو من هیچکس بهره‌بردار نیست


چو این شد ز شادی دلم سیر نیست
چو این شد ز انده تنم زار نیست


به شادی و انده نهان لذتی‌ ست
که جز درخور مرد پندار نیست


جهان گرچه با من ستیزه‌گر است
ستیز جهان هیچ دشوار نیست


به راهم اگر دشمنان چَه کَنند
ره زندگی نغز و هموار نیست


اگرچند گوهر گران‌قیمت است
گهر را فراوان خریدار نیست


وگرچند بسیار کم‌مشتری‌ست
کم آن کم ز بسیار بسیار نیست


چو طبعی بهنجار دادم خدای
نترسم که کارم بهنجار نیست


غزل گر نه چون رودکی گفته‌ام
چو دیگرکسانم از آن عار نیست


چو زو رام‌تر شد مرا این غزال
"غزل‌های من رودکی‌وار نیست"




#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #8 537
صبح است و گاه شادی و هنگام خرمی
شب از چمن گذشته و گلبرگ شبنمی


آوازخوان چکاو خوش آهنگ در هوا
گیسوکشان بنفشه ی سرمست بر زمی


ریزد نسیم گل ز دهان سپیده دم
برکوهسار شادی و بر دشت خرمی


گسترده مهر جامه ی زرین به تیغ کوه
فرخنده کرده باغ به فرخنده مقدمی


خرم کسی که شادی این صبح زآن اوست
وز تاب مهر نیست چو من خاطرش غمی


گامی زند به مستی و آزادی و امید
وز دیوبچگان نبرد رنج همدمی


دو مرگ بود آنچه مرا پیر کرد و کشت
بیداد عشق بود و بلای معلمی


گر بستمی به تربیت سگ میان خویش
به بود تا به تربیت نسل آدمی


سگ مردمی به سر برد و آشنا شود
وز آدمی نیاید جز نیش کژدمی


در کشوری که این ثمر دانش است و علم
پیداست کآن دیار کجایست و مردمی


نفرین بر آن کسی که در این ره چو من برد
زجری بدین گرانی و اجری بدین کمی



#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی


@drhamidi
Post #7 639
در این تاریخ بعضی از "دوستان" بعلت اختلاف مسلک سیاسی،عشق و شعر!!!مرا بهانه ی "تکفیر"و سرزنش قرار داده بودند و پی در پی در روزنامه های خود بمن حمله میکردند.دراین میان کارگردانان رشتی و دزد اداره فرهنگ هم که مرا مخل آسایش و مخالف اغراض خود میشناختند پیوسته بر آتش آنها دامن میزدند. مهدی حمیدی.

دوستان احمق و دشمنان ابله!


خسته کردند مرا این ز خدا بیخبران
خسته از زندگی و هرچه که پیوسته برآن

سیرم از دیدن رخسار شب و چهره ی روز
چون ز دیدار دم بازپسین محتضران

بر سر کلبه ی من روز وشبان میتازند
همچو بر کشور مغلوب که بیداد گران

نتوانند مرا دیدن و این نیست شگفت
پیش خورشید ز خفاش نیاید طیران

نه بمیرند که از دیدنم آسوده شوند
نه بمیرم که بیاسایم زین بد سیران

دربدر کردن من آرزویی دیرین است
که بود روز و شب اندیشه ی این دربدران

طعنه از دوست خورم دشمنی از دوست برم
که چرادشمن دزدان شدم و کیسه بران

دل ز یاران وفا پیشه قوی بود و کنون
دیدم آنها مگسانند و بگرد شکران

گاه در حلقه کشندم ز تعنت که شبی
عشق من داشته سر حلقه س سیمینه بران

عشق دیرینه ی من پیرهن عثمانی است
که ورا تیغ گمان برده همه بی بصران

غافل از اینکه ز پیرایه ی این پیرهن است
گر شدم شمع و گل مجمع صاحب نظران

عشق ورزیدم و زین پیش همین کار مرا
نامداران جهان کرده و پیغامبران

دامن آلوده نیم تا که شوم سخره ی خلق
یا به زشتیم بگیرند بزشتی سمران

کوری چشم شما عشق من آئین من است
کوری چشم شما و همه کوران و کران

گاه بر شعر ترم بی هنران طعنه زنند
تا بدین حیله گدازندم از شوروشران

غافل از اینکه بدین دعوی بیهوده کنند
خویشتن را بجهان سخره ی صاحب هنران

آخر ای مسخرگان این چه گناهی است مرا
گرا نباشم بسخن فی المثل از ناموران

روزگاری که زمن این هنرم سلب کنید
اندر آن روز یکی بیهنرم چون دگران

سخن من همه این است که دزدید شما
گفتگوهای شما اینکه نیم من ز سران

به به از این جدل و سفسطه و مغلطه ها
کاندرین کلک رواج است کران تا بکران

هرچه دادید ازین پیش از این پس ندهید
خود به پاداش سخنهایم از سیم و زران

وین همه آب وزمینها همه راپس گیرید
خاطر خود مگدازید از این رهگذران

بیهنر مردم این شیوه چه رسم جدل است
که براین شیوه بخندند دگر بوم و بران

هرچه از دشمنی و جور بمن باید کرد
گر نکردید نباشید ز پشت پدران

هرکه پاک است و خورد نانخورش از کد یمن
بشکند یکتنه پشت همه ی کینه وران

من که از بندگی پادشهم عار آید
کی کنم بندگی باده کشی چشم چران

رشتی ابله دیوانه جهان مسخره نیست
که ترا شاد و نکو دارد و مارا نگران

نیک پیداست که بار تو بمنزل نبرم
که نه از تاجوران بردم و زرین کمران

شیر هرچند به زنجیر گران خرد شود
نکند کرنش و تعظیم بر جانوران

تا دلی دارم و تا مهر خدایی در دل
نه بترسم زتو نه از تو گران جثه تران

سر خود سخت شناسی و شناسند چنین
پنجه در پنجه نیداخته با سخت سران

همه دانند که از دزدی و بد کاری تو
خون دل میچکد از دیده ی خونین جگران

توکجا و شرف و قیمت کار تو کجا
این شگفت است از آن صدر نشینان و خران!

گرخدا خواست ازین شهر نگیرم قدمی
تات آواره از این شهر کنم چون دگران

طبع خاموش مرا دیدی و دیوانه شدی
یا شنیدی که نمیجنبد از خواب گران

باش تا تیره کند روز تو آنسان که به روز
اختران بینی و تاریکی شام و سحران

نامه ی ملی ما نامه ی جان بخش سروش
ایکه پر گوهری و خصم همه بد گهران

ای سروش فلکی مرغ همایون سروش
ای بگسترده به روی سر ما شاه پران

بال گسترده بمانی که بزیر پر تو
نه هراسی ز سگان است و نه از لاشخوران

تو کنی مردمی و خلق دگر پارس کنند
زانکه تو مردی و این خلق سگ جامه دران


روزنامه ی سروش و روزنامه ی جامه دران دو روزنامه ی معروف شیرازند که اولی در طول این کش مکش ها همیشه با من موافقت کرد.خداعفیفی مدیر آن روزنامه را بیامرزد.حمیدی.


23/5/9شیراز
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی



@drhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →