امشب به یاد او بگردم جای او
گویم سخن با منزل و ماوای او
مانند شاعرهای عهد بادیه
با یاد او از اشک شویم جای او
تحسین کنم بر چهرهی زیبای وی
نفرین کنم بر کینهی بابای او
روزی خدا گر تیغ من برّا کند
برّد اگر نایی ببرّد نای او
رسوای خلقی کرد جان پاک من
تا زندهام سوزم دل رسوای او
بازی گرفت این آتش سوزنده را
آتش زدم بر خرمن سودای او
چشم وی است و دوزخ جانکاه من
کلک من است و لرزش اعضای او
با خود نگفت ار آتشی بر وی زنم
افتد به جان دخترم الای او
آتش گرفت از کینهی او عمر من
عمر من و عمر مه رعنای او
گر عشق خود قربان آن مجنون کنم
چون بگذرم از محنت لیلای او؟
سیری ندارم هیچ زآشامیدنش
میمیرم از این رنج استسقای او
گر دست من از دامنش کوته شود
پیوسته گیرم دامن صحرای او
اینجاست آنجایی که دیشب ایستاد
این جای پای اوست اینهم پای او
میبینمش در پیش چشم و میبرم
از سنگ صحرا بوی روحافزای او
این روی او این موی او این بوی او
این چشم او این چشم گوهرزای او
این در سیاهیهای شب آهنگ او
این در سپیدیهای مه آوای او
اینجاست آنجایی که از لغزیدنی
خم شد بروی دست من بالای او
اینجاست آنجایی که از سرمای شب
لرزید روی شانهها موهای او
اینجاست آنجایی که تر شد عکس من
در اشک او در نرگس شهلای او
امشب میان جلگهها غوغا کنم
تا بشنوم از بادها غوغای او
آنکسکه بیدار است هرشب تا سحر
چشم من است و چشم شبپیمای او
گر روی او در چشم من پیدا نشد
پنهان نمیگردد ز من رویای او
ای اختر سوزان که از دامان شب
میتابی اکنون بر رخ زیبای او
با او بگو گر میتوانی حال من
با من بگو گر میتوانی رای او
نه تو کجا سودای من دانی کجا
کز عشق محرومی و از صفرای او
در عشق وی آنکو به من یاری دهد
مرغ شباهنگ است و بانگ وای او
یکتن جز این مرغک نمیگرید به من
هرجا که هستم در شب یلدای او
پیدا شود گر جفت من دیوانهای
این مرغک است و جسم ناپیدای او
میسوزم و میسازم از نادیدنش
گر شادمان باشد دل شیدای او
این امشب من بود و آن فردای من
کاینسان مبادا امشب و فردای او
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #18
660