نمیدانم چه دیدستم که چون شمع
ز سر میسوزم امشب تا بپا من
#در_بستر_بیماری
گریبان را بدرم تابدامن
که اختر ها نمیسازند بامن
بکام من نگشت آبای علوی
ز آبا زین قبل دارم ابا من
ندیدم شادمانی ذره ای هیچ
از آن مه تا بدین نجم سها من
نمیخواهند تا یک لحظه گردم
بفرمان دل فرمانروا من
بگیرم کام دل از نور خورشید
بنوشم بوی معشوق از هوا من
کنم چنگال در چنگ قضا تیز
کنم از بیخ،بازوی قضا من
گریبان دوست را گیرم بانگشت
کنم پیراهن دشمن قبا من
گریزم همچو مرغان در گیاهان
بسازم چند با مردم گیا من
بخندم شاد با آن کبک سرمست
کنم بر خنده گردون را گوا من
نگیریدم خدا را آشنایان
که هستم با شما نا آشنا من
نه معنی من شما دانید هرگز
نه هرگز هیچ معنای شما من
بکیش من شماها ناروائید
به آئین شماها ناروا من
کیم من زندخوانی بال خونین
که میسوزم جهان را با صدا من
نخوانده هیچ از این عاشقیها
دویده در پی این کیمیا من
فرانگرفته اندر وادی عمر
جز این یک حرف را از اوستا من
نویدم داد این پتیاره گردون
ولی خوردم نوید او چرا من؟
کشیدم تیغ بر روی بلا سخت
شکستم سخت در زیر بلا من
چه خون کردم نمیدانم که هر بام
ز خون چشم دارم ناشتا من
چو پیران سر گرانم در جوانی
خداراشکر،زین پشت دوتا من
خدیو نرگسان فتنه زا او
اسیر خاطر اندیشه زا من
طبیب جانشکار جان نشان دوست
ز خجلت گشته پنهان در عبا من
نمیدانم چه دیدستم که چون شمع
ز سر میسوزم امشب تا بپا من
همه شب یا بدنبال تو گشتم
ویا دنبال درمان و دوا من
عصای دست من بی من نگردی!
که گشتم سخت محتاج عصا من
پس از مرگم ز خاکم گر تو خواهند
خروشی تند برخیزد که ها من!
منم این نغمه ی سوزنده یا تو؟!
تو هستی این نوا یا این نوا من؟!
بیا این نکته بر من فاش کن فاش
که آخر این تویی بیمار یا من؟!
اگر من،ای شباهنگان بنالید
دهم جان در میان ناله تا من
وگر او،ناکند هرگز خدا این
که او بر بسته دارد چشم و وا من
مرا سر سختی سنگ لحد نیست
که میسازم به فرش بوریا من
ورا از برگ گل رنج است بر تن
که کردم آزمایش بارها من
همه گویند عشقش را رها کن
رها کردم نمیگردم رها من
باندرزم چه میکوشید ای خلق
که میخندم باندرز شما من
میان پند بامن آشتی نیست
دریغا من!کجا هست او کجا من
چگونه برد باید آخر از یاد
جوانی را؟نمیدانم خدا من
چگونه عهدها نادیده خوانم
که بستم سخت با باد صبا من
چگونه از وفا سر باز پیچم
که مشهور جهانم در وفا من
چسان گویم که گل دیدم؟ندیدم؟
کزان گل دارم این برگ و نوا من
هنوزم پیش چشم آید هویدا
چو شب بینم به ماه دلربا من
مهی تابنده رخ برچیده گیسو
شبی گیسو فروهشته بدامن
***
چه دیر استاده ای شب! بمیری
که شب زینسان ندیدم دیرپا من
ندیده پرده ای زینگونه تاریک
درون پرده صد رنگ و ریا من
همه در خواب رفته مرغ و ماهی
شده بازیچه ی شام سیا من
ز سوز درد گشته لحظه لحظه
چو مار کوفته سر،جابجا من
جفا کردند بامن آسمانها
نکردم گرچه با موری جفا من
بدیدم خویشتن را تاکه دیدم
میان سختی رنج و عنا من
چگونه گشت خواهد آخر کار
ندارم آگهی زین ماجرا من
ولی دانم چنان میترسم از شب
که ناترسیده ام از اژدها من
چنان میلرزم از اندیشه ی خام
کزان اندیشه بر مرگم رضا من
همی نالم به یزدان روز،هر روز
که یا جای شب تاریک یا من
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #26
689