گر احوالم بخواهی ای سخندان
همان احوال شوم دردمندان
نبینی گر مرا تا بنگری حال
بزیر پتک بنگر حال سندان
بگرید جان به زاری هر سحرگاه
که در تن ماند و سر زد صبح خندان
چو کرم پیله از تاری که رشتم
درون خانهی خویشم به زندان
به ببر استخوانبشکسته مانم
که بهراسد ز سمّ گوسفندان
تواناییست عین ناتوانی
چو پستی گیرد اقبال بلندان
به تار عنکبوت افتند در بند
بسا رویینتنان و دیوبندان
کَنند از بچهشیران مورکان پوست
بنالد شیر با آن چنگ و دندان
لگدمالم به پای گاوریشان
گرفتارم به دست ریشخندان
به سوز مبهمی در گرمی خواب
جهم از جای هر دم چون سپندان
نه شادم از دم سنگینضمیران
نه مستم از لب نازکپرندان
چه حاصل با سواران زمینگیر
سخن گفتن ز جولان سمندان
اگر زندان تن نشکستم از قهر
گمان بردم که باقی نیست چندان
بزرگا آنکه غمها کشت و دل بست
به سیمینساق این زرینکمندان
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #21
751