اگر جای منصور بر دار نیست
چرا عشق از او دستبردار نیست
وگر همچو منصور من عاشقم
چرا جای من بر سر دار نیست
اگر کیفر عاشقی کشتن است
کُشیدم کز این کیفرم عار نیست
نه کار جوانی اگر عاشقیست
به کار جوانی مرا کار نیست
بمیراد آن دل که در بند نیست
نماناد آن تن که بیمار نیست
کجا تندرستی شناسد کجا
به بیماری آنکو شبی یار نیست
چه داند که آزاد رفتن خوشیست
دو پایی که در بند مسمار نیستم
اگر زندگی سربسر شادی است
بدین زندگی بار من بار نیست
وگر یکسر اندوه و درد و بلاست
بدان شاد مرد هشیوار نیست
فروغ دل شادی از انده است
دل شادی از رنج بیزار نیست
که گوید که آن گلبن فرودین
گرانمایهدخت سپندار نیست
اگر غم تمام است و انده تمام
دگر زندگی کردن آزار نیست
وگر شادمانی تمام است و نغز
میان تن و مرگ دیوار نیست
خود این هر دو گون زندگی مردن است
کز این هر دو گون زنده آثار نیست
میان غم و شادمانی دریست
که آن را شناسنده دیار نیست
بر آن در مرا بلعجب خانهایست
که مرغ فلک را بدان بار نیست
فروزانتر از آن تن باز نیست
شبهگونتر از آن پر سار نیست
گلستان و گلخان و گلزار هست
گلستان و گلخان و گلزار نیست
سپید و سیاه و سیاه و سپید
بدینگونه کاخی پر اسرار نیست
از اینسوی شادی از آنسوی غم
غم و شادیاش خانهاوبار نیست
همهسال خرمتر از پار هست
همهسال خرمتر از پار نیست
نگردد پدیدار هرگز بر آن
که لبخند و اشکش پدیدار نیست
پس آنجا بجز اشک و لبخند نیست
پس آنجا بجز عیش و تیمار نیست
به فرخار ماند که آنمایه ناز
به چشمان مستان فرخار نیست
به گلزار ماند که آنمایه ناز
به گلزار از ابر آزار نیست
به عشاق ماند که آنمایه اشک
به دامان عشاق خونبار نیست
امیدی و بیمی ست آمیخته
چو ترکی فسونگر که دلدار نیست
بپیش من این خانهی بلعجب
کم از بارگاه سِنِمّار نیست
در آن خانه تاند کسی زیستن
که پروانهسان بیمش از نار نیست
به آهو در آن بیشه تنگ است جای
پس آن بیشه را گاو پروار نیست
سزاوار اشک است و لبخند عشقم
جز این هر دو او را سزاوار نیست
بدانخانه هرگز کسی ره نبرد
که چونان شباهنگ بیدار نیست
شباهنگ داند که با من کسی
در آنجا هماورد پیکار نیست
سخنسنج بیند که از عیش و غم
چو من هیچکس بهرهبردار نیست
چو این شد ز شادی دلم سیر نیست
چو این شد ز انده تنم زار نیست
به شادی و انده نهان لذتی ست
که جز درخور مرد پندار نیست
جهان گرچه با من ستیزهگر است
ستیز جهان هیچ دشوار نیست
به راهم اگر دشمنان چَه کَنند
ره زندگی نغز و هموار نیست
اگرچند گوهر گرانقیمت است
گهر را فراوان خریدار نیست
وگرچند بسیار کممشتریست
کم آن کم ز بسیار بسیار نیست
چو طبعی بهنجار دادم خدای
نترسم که کارم بهنجار نیست
غزل گر نه چون رودکی گفتهام
چو دیگرکسانم از آن عار نیست
چو زو رامتر شد مرا این غزال
"غزلهای من رودکیوار نیست"
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #9
659