"قبر کوچک"
عمری؛ یکعمر که دو سال بود
درد کشید و سبب درد شد
هرچه که خون در رگ جانش زدند
سرخ نشد زرد شد و زرد شد
هیچکسی خندهی او را ندید
غنچهی نشکفته خزاندیده بود
اینهمه دردی که بگیتی کشید
کاش که یکشب هم خندیده بود
از نگه خستهی آوارهاش
نفرت میریخت بر این زندگی
گفتی میپرسد با آن نگاه
قصد خدایی را زین بندگی
شمع فروزندهی آرامسوز
روز و شب آهسته و آهسته سوخت
روز تبش در تن مادر گرفت
شام ز آهش پدر خسته سوخت
دوش بدیدار برادر شدم
تا که از او پرسم و بیمار او
بود پر از خون جگر چشم وی
خانه تهی بود ز تبدار او
نه سخنی گفتم نه هیچ گفت
من نگهی کردم او هم گریست
آه من از سینه برآمد که کو؟
اشک وی از دیده برآمد که نیست!
#چارپاره_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #12
762