هرچه کردم از تو ای شرقی دل من وا نشد
خوب شد دیشب میان ما و دل دعوا نشد
کاغذ صلح ترا دادم بدو درهمدرید
گفت کو آنکسکه یار این شد و رسوا نشد
هرچه گشتم تا در آن مهر ترا جایی دهم
بود از قهر تو چندان پر که دیگر جا نشد
تا بر او نام تو بردم گشت سودایی چنان
کانچنان هرگز بعمری پر سر و سودا نشد
عزم کردم تا در او عشق ترا انشا کنم
داد چندان زد که دیگر فرصت انشا نشد
خواستم با دانهی مهر تواش آرم بدام
دانهی گنجشک دام کرکس و عنقا نشد
عهد و پیمان تو بر وی عرضه کردم نعره زد
گفت کاین پوسیدهکاغذ عروهالوثقا نشد
یادش آوردم بمستی خوشزبانیهای تو
کام او شیرین ز یاد آوردن حلوا نشد
نامهات چون حرز کوبیدم بویرانگاه عشق
تکیهگاه کاخ ویران هستهی خرما نشد
الغرض ایدوست کار دل ز کار من جداست
من شدم یار تو لیکن این دل دانا نشد
او ببند مهربانیهاست من در بند او
بند او از گردنم یکعمر دیدی وا نشد
خواستی تا سرخط مهر ترا امضا کنم
پای آن امضا کشیدم لیک این امضا نشد
هرچه با امضای من میبینی و بی مُهر دل
دل از آن برکن که حکمی درخور اجرا نشد
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #13
515