Post #6
1.47K
میخواست ز من باد صبا دوش پیامی
تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی
گفتم که چه گویم به تو ای قاصد محبوب؟
جز آن که بگویم که رسانیش سلامی
ور از من دلخسته بپرسد که نپرسد!
گویی که بر او میگذرد صبحی و شامی
حیرتزده از دام سپید و سیه عمر
چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی
افسوس هنوزش قفس تن نشکستهست
او نیز به تنگ است از اینگونه دوامی
چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان
چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی
وان بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخواند
اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی
هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهست
بر سرحد این هر دو گرفتهست مقامی
زندهست اگر زنده توان خواند و توان گفت
آن را که بود رنج قعودی و قیامی
مردهست اگر مرده توان گفت و توان خواند
آن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی
در دیدهی او کار جهان مسخره آید
گر مسخرهای باشد در بند نظامی
امروز بدین نکته رسیدهست که گیتی
نه عیش تمامیست نه اندوه تمامی
رویای فریبندهی لرزان دروغیست
چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی
نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر
با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی
تلخ است به هر حال همه کام و دهانها
چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی
تو خرم و خوش باش که گر هیچ خوشی هست
آن راست که نشناخت حلالی ز حرامی
ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد
کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی
گر من نه به شادی گذراندم همهی عمر
ای آنکه به شادی گذراندیش کدامی؟
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی
گفتم که چه گویم به تو ای قاصد محبوب؟
جز آن که بگویم که رسانیش سلامی
ور از من دلخسته بپرسد که نپرسد!
گویی که بر او میگذرد صبحی و شامی
حیرتزده از دام سپید و سیه عمر
چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی
افسوس هنوزش قفس تن نشکستهست
او نیز به تنگ است از اینگونه دوامی
چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان
چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی
وان بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخواند
اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی
هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهست
بر سرحد این هر دو گرفتهست مقامی
زندهست اگر زنده توان خواند و توان گفت
آن را که بود رنج قعودی و قیامی
مردهست اگر مرده توان گفت و توان خواند
آن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی
در دیدهی او کار جهان مسخره آید
گر مسخرهای باشد در بند نظامی
امروز بدین نکته رسیدهست که گیتی
نه عیش تمامیست نه اندوه تمامی
رویای فریبندهی لرزان دروغیست
چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی
نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر
با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی
تلخ است به هر حال همه کام و دهانها
چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی
تو خرم و خوش باش که گر هیچ خوشی هست
آن راست که نشناخت حلالی ز حرامی
ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد
کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی
گر من نه به شادی گذراندم همهی عمر
ای آنکه به شادی گذراندیش کدامی؟
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi