گاهی... ولی نه گاهی؛ پیوسته، دمبدم
هر لحظه، هر دقیقه، شب و روز، روز و شب
در تیرگی نماید چیزی که هیچ نیست
چیزی که نیست، یا همه چیز است، ای عجب!
پس از دو تن دو بانگ برآید به یک زمان
چون بانگ دو عسس به شب بیستارهای
از ترس جان خویش هراسان و خشمناک
نالیم هر دو تن که: سیاهی! چکارهای؟
از آن شبح -که نیست به چشم من آشنا-
این بانگ آشناست که آید به گوش من
در چشم و گوش او -که خطایی نمینمود-
ناآشناست هم شبح و هم خروش من!
دو دست مرگ از دو سیاهی شود دراز
دو پنجهی اجل بسوی دو گلو رود
دو خنجر برهنه درخشد در آسمان
چون دو کمان بسوزد و درهم فرو رود!
در سینهها بمیرد دشنامهای تلخ
آتش ز چشمها جهد و خون ز مشتها
پتياره روز و شب که ببلعد شرار و خون
در زیر جلد پنهان چون خارپشتها!
از درد و رنج پیچم و نالم به سوز دل
کای خالقی که صنعت تو خلقت غم است
نه از تو در عذابم نز شب نه زین حریف
زین رنجهام که او نه ز من بیش و نه کم است
گویی من است و با من پیکار میکند
ایکاشکی کنون که نه کم بود، بیش بود
تا جنگ ما چنین به درازا نمیکشید
یک تن نبود و آن دگری شاه خویش بود
خواندم به قصهها و بدیدم به چشمها
جنگ آن زمان شود که دو جان است و یک هوس
اما من و حریف مرا تا هوس دوتاست
از جنگ جاودانه امان نیست یک نفس!
بسیار سالهاست -ندانم که چند سال-
کز این دو سایه هرجا خونی چکیده است
وین صبح و شام، این سگ ابلق که عمر ماست
دنبال ما دویده و خونها مکیده است!
#چارپاره_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #4
634