جست از خواب گران ابر زمستانی
خواب سنگین کن ای لاله ی بستانی
زرد شد زرد همه باغ و همه صحرا
رفت گاه خوشی و روز تن آسانی
از دل میغ سر دیو سپید افتد
آن هم اینسان به فزونی و فراوانی
زاغ مشکین بنظر آید سیمین باز
چون کند لختی در چرخ پرافشانی
دشت در برف نهان گشت و به شهر آمد
آهوی گرسنه از غایت حیرانی
باد چون رو به درخت آرد غارتگر
برگ را بینی معنای پریشانی
شب چو برخیزد تاریک و گران از کوه
گویی از راه رسد غول بیابانی
دشت از غول سیاهی شده ناپیدا
دیو بر کوه زده خیمه ی کتانی
باد هر لحظه فرود آید از کهسار
شاخه ها نالند از سردی و عریانی
سرد شد سرد جهان تیره و شب تاریک
باد پرخشم و هوا سرکش و طوفانی
من از این سردی و سرسختی در رنجم
وه چه رنجی ست گران ابر زمستانی
ویژه آن را که در این پرده ی ظلمت زای
نیک پیداست بسی قصه ی پنهانی
ابر را بیند و در ابر نهان بیند
خشم اهریمنی و رحمت یزدانی
آنک آن ابر و در آن ابر یکی ایوان
نغز و آراسته چون قصر سلیمانی
تالی گنبد بهرام به دلخواهی
ثانی درگه پرویز به فتانی
گرم و دلخواه و دل انگیز و فریبنده
غرق در شادی و در نور و غزلخوانی
نیمه عریان تن حوران پری پیکر
تنگ و بفشرده در آن بازوی غلمانی
موی چون مشک تر از کشی و خوشبویی
لب چو برگ گل و چون لعل بدخشانی
ساق سیمین و فریبا و فریباتر
ویژه در دامن آن برچده دامانی
مست پاکوبی و دزدانه گهی بوسه
گرم جنبیدن و گه جنبش شیطانی
در چنین سردی کز سنگ خروش آید
برهنه ساق و عرق ریخته پیشانی
واینک این ابر و در این ابر یکی کلبه
کلبه ای بی بن و آماده ی ویرانی
سرد و تاریک و سیاه و عفن و ناخوش
آبریزان و گل آلوده و ظلمانی
کودکان سخت فشرده بهم از سردی
مادر آشفته از اینگونه نگهبانی
جای نان و خورش و روشنی و آتش
ریزد اندر برشان گوهر عمانی
لیک کودک چه نیازی به گهر دارد؟
او مکان خواهد و نان خواهد و بریانی
تا نمیرند در آغوش فشاردشان
گرمشان دارد با رنج و گرانجانی
هیچ دیدی که کند طفل به زندان کس؟
اینت زندان گران وینت زندانی
نیمه شب سرد شود مادر از سرما
طفل در خواب رود خوابی طولانی
طاق زین هول فروریزد و پوشاند
آنچه را باید کز خلق نپوشانی
ای عزیزان که همه شام زمستان را
گرم عشقید و نشاطید و هوسرانی
رحمتی پیشتر از آنکه به بار آید
زین شب شادی فردای پشیمانی
بخششی پیشتر از آنکه ز جا خیزد
کاوه ای خسته پی سلسله جنبانی
یاد آرید و بخوانید در این شب ها
پیش از آنی که گرایید به مهمانی
کای بسا کودک رنجور برهنه تن
که کنون هست و سپیده دم فردا نی
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drhamidi
Post #87
691