اگر به عهد توام نیست اعتماد درستی
گناه عهد شکستن به من نبندی و سستی
تو بوی عشق نهفتی، تو تار بسته گسستی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشتی
گریستی و از آن گریهام قرار نباشد
حدیث عشق نهفتن طریق یار نباشد
کنون بکار چه کوشم که جای کار نباشد
بنای مهر نهادی که پایدار نباشد
مرا ببند ببستی، خود از کمند بجستی
هزار بار ز عشقت بگفتم و بشنفتی
حکایتی که دلت گفته بود باز نگفتی
هر آنچه را که نهفتن سزا نبود نهفتی
خلاف شرط مودت دلم شکستی و رفتی
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
مرا بخواهی و راهی بسوی من نگشایی
بچشم خوانی و آنگاه پشت گوش بخایی
بکشتنی اگر ای مه ! چرا درنگ نمایی؟
گرم عذاب نمائی بدرد و داغ جدایی
شکنجه تاب ندارم بریز خونم و رستی
بریز خون دل ما،حلال باشد خونت
بکش،که ما نتوانیم سرکشی ز فنونت
مرو،که ما نرمیم از کشندگیّ و جنونت
بیا، که ما سر هستیّ و کبریا و رعونت
به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی
توانگرا! چه غمت گر گرسنهاند فقیران؟
جوان چگونه بداند شکسته حالی پیران؟
کجا کنی باسیران نظر ز سوی امیران؟
گرت بگوشه ی چشمی نظر بود باسیران
دوای درد من اول که بیگناه بخستی
گلی چو روی تو در صد هزار قرن نروید
مشام جان من آنکس که با تو هست ببوید
کسی که راه تو گیرد ره بهشت بپوید
هر آنکست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم براستی و درستی
بجز تو راه نپویم، بجز تو هیچ نپایم
کسی بجز تو نگیرم،دری به کس نگشایم
بجز ترا نپرستم، بجز ترا نستایم
گرت کسی بپرستد ملامتش ننمایم
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
دلم به یاد تو چون ابر نو بهار بنالد
خوش آنکه در هوس یار گلعذار بنالد
به اشک دوست بگرید،پی نگار بنالد
عجب مدار که سعدی ز هجر یار بنالد
که عشق موجب گریه است و خمر علت مستی
#حمیدی_شیرازی
#مخمسها (تضمین غزل سعدی)
@drhamidi
Post #82
627