پنجاه سال روز و شبم در تعب گذشت
تا اوستاد گشتم و مرد مجربی
امروز پای تا سر لرزم بخود چو بید
بینم چو کودکی بشتابد بمکتبی
دانم که بینوا چه زبر زیرها شود
با عامل زمانه چنان اسم معربی
گر وارهد ز جنگ و زآتشفشان و سیل
وز پنجه ی وبائی و سرطانی و تبی
وانهم خدا بخواهد و شیطان پرفریب
هر لحظه اش بحیله نخواند به مذهبی
روزیکه موی او همه چون پنبه شد سفید
یابد زمانه او را در خورد منصبی
وانگه اگر ز دیده ی او بنگری بر او
کبکی در آرزوی عقابّی و مخلبی
جانم بلب رسید و بدینجا رسیده ام
کز آسمان نخواهم جز جان بر لبی
یعنی ز هرچه هست جز این آرزوم نیست
کاندرمیان خواب ز گیتی روم شبی
چندان امان نیابم چون برق زود میر
کز سینه بر لب آرم فریاد یاربی
#حمیدی_شیرازی
#قطعه_ها
@drhamidi
Post #99
564