#ناصرخسرو
(481-394 هجری قمری)
ناصرخسرو قبادیانی بلخى یکى از شعرای نیمه دوم قرن پنجم است که زمان شهرتش مقارن با حکومت سلجوقیان بوده و بطوریکه نوشته اند در عنفوان جوانى سمت دبیری چغری بیگ پسر میکائیل بن سلجوق را داشته و در همان دوره هم بفضل و دانش و سخنوری معروف بوده.چنانکه خود مکرر اشاره می کند این دوره از عمر را بلهو و لعب عیش و نوش گذرانده و مثل همه شعرای عصر بمدح پادشاهان پرداخته اما از اشعاری که در این دوره گفته است چیزی در دیوان او پیدا نمیشود،؛شاید بعد از تحول معنوی که برای او پیش آمده آنها را قابل بقا ندانسته و از بین برده است.
این تحول معنوی برای او در چهل و سه سالگی بر اثر خوابی پیش آمده.پس از آن،دست از همه تعلقات شسته و بعزم حج بمسافرت پرداخته.مسافرت او هفت سال طول کشیده،در این هفت سال چهار بار به زیارت خانه خدا رفته.در ضمن این مدت به سیر آفاق و تحقیق ادیان مشغول بوه تا گذارش بمصر افتاده.در آنجا بمذهب اسمعیلی داخل شده.از مراحل مستجیب و مأذون و داعی گذشته و بمرتبهٔ حجتی رسیده.آنوقت از طرف المستنصربالله،هشتمین خلیفه فاطمی مصر،برای ترویج مذهب اسمعیلی در خراسان مأموریت یافته. بزادگاه خود آمده و بنای دعوت را گذاشته.علمای مذهب تسنن ویرا تکفیر کردہ و مردم را بر او شورانده اند،ناچار به یمگان گریخته و برای نشر عقاید و انجام مأموریت خود تا آخرین روزهای زندگی مجاهده کرده است.
ناصر خسرو در فن قصیده سرائی استادی مسلم است و در مثنوی هم دستی قوی دارد،اما بیشتر عظمت و شهرت او مبتنی بر قصائد پر طنطنه و باشکوهی است که از او باقی مانده است.بحقیقت باید گفت که وی به انبوهی از کلمات فارسی که در حول و حوش اقلیمی از معانی دلخواه و مفاهیم محبوب و مطلوب او یافت میشوند سلطنت میکند و در سراسر این خطه سرکش ترین اوزان و توسن ترین قوانی را چنان منکوب و مسخر میراند که خواننده پیوسته مصداق واقعی این بیت منوچهری را پیش چشم مجسم می بیند :
گر بجنبانی بجنبد ور بفرمائی رود
بر طراز عنکبوت و حلقهٔ ناخن ربای
سعی ناصرخسرو بر این است که حتی المقدور قصائد خود را،هم از جهت بحور و قوافی،و ھم از نظر مفاهیم و معانی،از قصائد دیگران متمایز نماید و در این کار تا آن حد توقیق یافته است که با آشنائی مختصری به ادبیات منظوم فارسی میتوان اشعار او را از دیگران جدا کرد.
اشعار او نه مولود احساسات و عواطف خالص است و نه متوجه بعواطف و احساسات خالص؛مبداء آنها تعقل و ادراك است و ناچار مقصد آنها هم ادراک و تعقل است.از این بابت تقریباً سیر آنها در جهتی مخالف مسیر معمولی شعر است یا دست کم منحرف از آن.بعبارت دیگر هیجانهائی که موجد این اشعارند هیجانهای طبیعی و غریزی نیستند و بهمین دلیل نمیتوانند موجب هیجانهای غریزی و طبیعی باشند.
قصائد ناصرخسرو غالباً خطبه های بلیغ و غرائی هستند که بدنبال یک ریاضت طولانی،بر زشت نمودن غالب زیبائیهای مادی و بمنظور جدا کردن آدمی از آنچه جدائی ناپذیر بنظر میآید ایراد شده اند. برای ناصر اگر زندگی هیچ اھمیتی دارد از جهت مرگ است.او همیشه میخواهد این معنی را تلقین کند که "این نقد مگیر و دست از آن نسیه مدار." --صحت و سقم این عقیده مورد بحث ما نیست--قالب بیان قالبی است که سخن شناس نمیتواند با اعجاب و حیرت بدان ننگرد.
در قصائد او تغزل و تشبیب نیست.از خلال اشعار او هرگز آفتاب دلفریب بهاری طلوع نمیکند.از پشت پردهٔ کلمات او هیچوقت چهرهٔ تابندهٔ معشوقی آشکار نمیشود.نگاه او بجهان نگاه محکوم بقتل بیگناه و با ایمانی است که در اعماق آن نقشی از بهشت تصویر شده.گفته های او تغنیات روح خسته از کالبدی است که در آرزوی پرواز است.تعصب شدید و اعتقاد مذهبی کامل،برای او --برخلاف خیام و پیروانش-- هیچ جای شبهه و تردیدی نسبت به "فردا" نگذاشته است.با آنکه حافظ قرآن و وارث جمیع معلومات پیشینیان خود بوده سعهٔ صدر و افق بینائیش زیاد و بیکران نیست.جز پیروان مذهب اسمعیلی--مگر بندرت و در چند شعر-- کسی را بندهٔ رستگار خداوند نمیداند،باینجهت با حدت و خشونت مردم را به پیروی از خود دعوت میکند و غالباً آنهارا بكلمات "خر" و "بقر" و امثال آنها میخواند.
در قصائد اوغث و سمین نیست.اصلا در دیوان او قصیدهٔ درجهٔ سوم پیدا نمیشود.قصائد او را فقط بدو دسته میتوان تقسیم کرد : خوب و خوب تر.
آثار او بقول خودش از ستارگان بیشتر بوده،اما همهٔ آنها بما نرسیده.معروفترین آثار منظوم او یکی دیوان قصائد اوست، دیگر مقطعات او،دیگر مثنوی روشنائی نامه،دیگر مثنوی سعادتنامه و از آثار منثور او مشهورتر از همه سفرنامهٔ اوست و دیگر رساله ای در جواب نودویک فقره اسئلهٔ فلسفی و منطقی و طبیعی و نحوی و دینی و تأویلی که در آخر دیوانش چاپ شده و دیگر زادالمسافرین.
سال وفاتش 481 و مدفنش یمگان است.
#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن
@drmhamidi
Post #119
874