#به_چه_میاندیشم
رفت بر من بوالعجب سال و مهی
طرفه عمری با درازی کوتهی
پنجهی بگذاشتم کوته چو پنج
یا که پنجی ديرپا چون پنجهی
سال و ماهی درنوشتم ای شگفت
هر مهی سالی و هر سالی مهی
تاء تمت خواند بر من دور چرخ
من نگفته بائی از بسم اللهی
گاه جان را دلخوشی بخشم بمرگ
دلخوشی هائی که بخشد ابلهی :
قطره گردد جوی و جو دریا شود
هر هزاری نیست خالی از دهی
چون بمیرم زنده گردم،کز خدای
مرگ را آمد چنین بادافرهی
گاه گویم روبهی را شیر خورد
پس براز شیر گردد روبهی؟!
پشه ای،بر یال اسبی،روز جنگ
هست جزء لشکر شاهنشهی؟!
بحر دریا موج را پروا بود
گر بلغزد پاره ریگی در تهی؟!
موری از کوهی بکوهی لانه برد
کاست کوهی؟یافت افزایش کهی؟!
صد هزاران سال نوری مرد و رفت
برنیامد کاری از کار آگهی
صوفی بیچاره پندارد به زهد
اصل اول گشت،بر صوفی زهی!
ره نمی دادند در دہ مرد را
خانهٔ دهدار جستی هرگهی
من خدایم زیر جبهٔ من خداست
خواجه خوش لنگی و خوش دریاجهی
دیدی از پشت کسان کاین مهر و ماه
روز و شب بستند زرین خرگهی
از پی ما بس برآید،ای دریغ
صبحدم مهری،شبانگاهان مهی
جنبش افتد بر گیاهی،لاغری
چون بجنبد پاره ابری،فربهی
آسمان در پیش ابر و آفتاب
در کمان از رنگ ها تابد زهی
وز شکوفه برگ و برگ لاله ها
دشت ها پوشند رنگین دیبهی
مرگ ما را خورده،ماخورده شده
نه کهی چون خود،نه چون یزدان مهی
نه مهین فرماندهی فرمان بری
نه کهین فرمان بری فرمان دهی
این سؤال از قعر چاه عمر خاست
گاه خیزد بانگ از قعر چهی :
گرگ اگر یوسف خورد او یوسف است
یا که یوسف اوست؟پیدا کن رهی
کاش بالای سیاهی رنگ بود
کاش بود آنسوی عبادان دهی
43/4/23 تهران
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
Post #134
764