#خاقانی (قسمت اول)
افضل الدین،بدیل بن علی،خاقانی شروانی یکی از شعرای بزرگ ایران است که زمان شهرتش بادوران سلطنت خاقان اکبر منوچهر بن فریدون شروانشاه (563-...) و خاقان کبیر اخستان بن منوچهر (563 تا 597) و سلاطین و حکمرانان معاصر آنها از قبیل علاءالدین اتسز خوارزمشاه (551-521) و قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز (587-581) فرمانروای آذربایجان و رکن الدین ارسلان بن طغرل (571-555) و سلطان محمدسلجوقی از سلاجقهٔ عراق عجم (554-547) و کیالواشیر فرمانروای طبرستان مقارن بوده است.
از آنچه دربارهٔ او نوشته اند و هم از اشعارش برمیآید مادرش یکی از اسرای عیسوی رومی بوده که پس از استقرار در ایران به دین اسلام در آمده و پدرش از اهالی شروان بوده و در همان شهر شغل نجاری داشته است. خاقانی در اشعار خود نسبت به مادر اظهار علاقه میکند و از پدر که او را به آموختن پیشهٔ خود مجبور میکرده است اظهار نفرت مینماید.
دوران کودکى وقسمت نخستین از جوانی را در پرتو تربیت عموی دانشمند و فاضلش، عمر بن عثمان،ملقب به کافی الدین که مردی حکیم و فیلسوف و ریاضیدان بوده است بسر میرساند و از خرمن دانش او خوشه ها میچیند و صرف ونحو و لغت و مقدمات هیئت و ریاضی و نجوم و فلسفه را تا سن 25 سالگی که وی حیات داشته است از او میآموزد و سپس با تأسف بیکران از مرگ او برای تکمیل تحصیلات خود بخدمت استادان دیگر میرود که از این جمله یکی ابوالعلاء گنجوی بوده است که فن شعر و ادب را با کمال میل و اشتیاق به او یاد میدهد و "زبان او را در شاعری برمیگشاید".و " چون شاعر میشود. او را بنزد خاقان(منوچهر بن فریدون شروانشاه)میبرد و لقب خاقانی را برای او میگیرد" و نیز دختر خود را بزنی به او میدهد.اما پس از مدتی ترقی و تقرب روز افزون او در دربار خاقان دیگ حسد همهٔ اقران و بخصوص ابوالعلاء را بجوش میآورد و او را بگفتن هجاهای تلخ و تند وامی دارد و خاقانی نیز حق استادی و خدمت و نسبت را بفراموشی میسپارد و از پاسخ های شدید و شنیع خودداری نمیکند.و با آنکه این نکته مصرح نیست،جسته جسته از اشعار خاقانی چنین برمیآید که با آن طبع وقاد و معلومات عمیق که از خود سراغ دارد،از شعرا و دانشمندان شروان کسى را بچیزی نمیگیرد.و چون پیوسته از فصاحت و بلاغت و فضل و کمال خود مینازد و فی المثل معزی و جاحظ را به پیشکاری و دوات داری خود میخواند و عنصری و رودکی را ریزه خور خوان معانی خود معرفی میکند،دشمنان و حسودان او هرروز بیشتر میشوند و با وسائلی که بدست میآورند خاقان را به او بدبین و شروان را بر او تنگ و تاریک مینمایند.وی ناچار بقصد خدمت سنجر از راه ری عازم خراسان میشود و از بخت بد آب هوای ری با مزاج او نمیسازد و اورا دردمند و بیمار میکند. و نیز در ضمن این احوال خبر شوم شکست سنجر از طایفهٔ غز و به حبس افتادن او بوسیلهٔ ایشان،و بدنبال آن قصهٔ خفه شدن امام محمد یحیی بدست آنان بگوش او میرسد و بفسخ عزیمت ناچار میشود و با اکراه و هراس به موطن بازمیگردد و با بیم و امید بخدمت شروانشاه میآید و باز بشغل سابق که مدح و ثنای او بوده است میپردازد و پس از مدتی ظاهراً بسال 551 عازم مکه میشود و در عراق عجم بخدمت سلطان محمد سلجوقی از سلجوقیان عراق میرسد و بهنگام مراجعت از مکه در شهر موصل جمال الدین محمدبن علی اصفهانی،وزیر قطب الدین صاحب موصل را ملاقات میکند و مدح میگوید و با معرفی او در بغداد به دربار خلیفهٔ عباسی الامقتفی لامرالله میرود و این خلیفه مقدم او را گرامی میشمارد و اورا بماندن در بغداد و پذیرفتن شغل دبیری دعوت میکند اما او نمیپذیرد و به موطن اصلی باز میگردد.باز حسودان دست از وی بر نمیدارند و پیوسته از او سعایت میکنند و با مدایحی که در طی این مسافرت دربارهٔ امرای معاصر و همجوار شروانشاه از او در دست داشته اند خشمگین کردن پادشاه کار دشواری نبوده است.بفکر کناره گیری از خدمت دیوانی میافتد؛ شاه قبول نمیکند و بقصد فرار از شروان خارج میشود،در راه مأموران او را میگیرند و نزدیک یکسال زندانی میشود و عاقبت بشفاعت عزالدوله خلاصی مییابد.پس از مدتی باز بقصد سفر حج ترک وطن میگوید وظاهراً بسال 569 از این مسافرت به شروان باز میگردد.ازحوادث مهمی که از این سال ببعد برای او پیش میآید، یکی مرگ فرزند عزیز بیست ساله اش، رشیدالدین و دیگر مرگ مادر او بر اثر همین داغ و پس از آن مرگ دختر و پسر خردسال دیگری که داشته است قابل ذکر است*...
*بیشتر مطالبی که تا اینجاست،از "سخن و سخنوران" اقتباس شده است.دکترحمیدی.
#دکتر_مهدی_حمیدی_شیرازی
#بهشت_سخن
@drmhamidi
Post #142
731