TGViewer
Channel Public Channel
مرهمانه|فصل چهارم

مرهمانه|فصل چهارم

@marhamane

برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوم رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
فصل اول: دوران‌ پزشکی عمومی
فصل دوم: دوران مطالعه برای رزیدنتی
فصل سوم: دوران کوتاه طرح عمومی
فصل چهار: دوران رزیدنتی
فصل پنجم: is loading💫
.
.
Subscribers
3.63K
Photos
245
Videos
25
Links
140

Showing posts older than #5290 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5289 7.03K
میگما؛
من یه روز استاد میشم.. مگه نه؟
و همه‌ی این کیس‌هایی که الان و تو اوج خستگی، باز با دقت می‌بینم و می‌خونم‌شون، دستم رو می‌‌گیرن برای اینکه فردا روز لیبل "باسواد" کنار اسمم و پشت سرم باشه، مگه نه؟
و همه‌ی این مطالبی که الان به سختی خودم حفظ میکنم رو، فردا برای شاگردهام مثل بلبل میگم تا کیف کنن مگه نه؟
تو گفتی یه روزی همه‌ی این قدم‌های کوچیک کوچیک جواب میدن...

مگه نه؟
Post #5288 5.13K
امروز یکی از بچه‌های سال یکی گفت که برم یه سونوگرافی رو باهاش چک کنم، بیمار یه خانم جوان بود با درد شکم. پرسیدم آزمایش بارداری دادی؟ گفت آره، مشکوک بود!
یه دفعه رنگ سال یک پرید گفت خانم دکتر به خدا من چند بار پرسیدم نگفت آزمایش داده! نگران بود که من دعواش کنم چرا شرح حال مریض رو کامل نگرفتی یا نکته به این مهمی رو بهم نگفتی!
منم خندیدم گفتم عیب نداره یاد راندهای داخلی افتادم و همه خندیدیم.
از شش صبح می‌رفتیم بالاسر مریض از کودکیش شروع میکردیم به سوال پرسیدن، آخرش توی ریویو آف سیستم به مقدسات و هرچی می‌پرسته قسمش میدادیم هر مشکلی داره بهمون بگه و میگفت نه نه سالمِ سالم بودم فقط سرم گیج رفت اومدم بیمارستان! اونوقت راند که شروع میشد و استاد رو می‌دید کاشف به عمل میومد قلبش با باتری کار میکنه، دو بار تا حالا تو زندگیش cpr شده، یه دوره تو زندگیش هم زندگی نباتی داشته و شفا گرفته، سرشم گیج نرفته تو دعوای خانوادگی هلش دادن سرش خورده به جوب و خونریزی مغزی کرده!
و استاد بعدش یه جوری با تاسف نگاهمون می‌کرد که با خودمون می‌گفتیم ما تو پزشکی هیچی نمیشیم، یا تو راه برگشت به خونه غصه می‌خوردیم که چرا مهارت‌های نرم کافی برای برقراری ارتباط با بیمار و شرح‌حال‌گیری رو نداریم:))
Post #5287 4.6K
و من بیست و هشت ساله شدم!

و به رفیق قدیمی‌م _حافظ_ گفتم نظرت چی بود در مورد امسال؟ گفت:
"سلطان ازل، گنج غمِ عشق به ما داد"!
تو بهترین توصیف رو از بیست و هفت سالگی من انجام دادی رفیق. گنجِ غمِ عشق. و من یک سال دیگه هم زندگی کردم تا بفهمم گنج غم عشق یعنی چی. تا اون لبخند کم‌رنگ عمیقی که بعد خوندش روی لب‌هات می‌شینه و اون پرده‌ی اشکی که جلوی چشم‌هات میاد رو از عمق وجودم بفهمم. بچه بودم فکر می‌کردم توی بیست و هفت سالگی نصف دنیا رو کشف کردم لااقل، ولی الان می‌تونم صرفا ادعا کنم که این ترکیب سه‌کلمه‌ای رو زندگی کردم. و... خدا رو شکر:)
Post #5286 4.14K
نزدیک به هشت ساله که اینجا می‌نویسم!✨
و یادمه از یه جایی بعد با خودم می‌گفتم تو داری برای آیندگان می‌نویسی! برای اون خواننده‌ای که در آینده، خاطرات حالِ حاضرِ تو رو که الان چند سال ازشون گذشته، میخونه و باهات زندگی می‌کنه:) و این برام خیلی شگفت‌انگیز بود!

خوشحالم که دلیلِ نوشتن یکی از اون آیندگان شدم:")

https://t.me/foreverlearnergirl/5
Telegram کمی بهتر از دیروز اول از همه دوست دارم کانال‌هایی رو معرفی کنم که بهم انگیزه زدن این کانال رو دادن: مرهمانه خانم دکتر رادیولوژیستمون که خیلی قلم زیبایی داره و صد حیف که اخیرا کانالش فعال نبوده (اینو که من گفتم فردا پس‌فرداش پست جدید گذاشت😅) میم معلق خانم دکتر قوی و باابهت…
Post #5285 3.68K
درک میکنم گاهی چقدر امید، آرزو و رویای شخصی‌ داشتن توی مسیر پزشکی، سخت و گاهی غیرممکن میشه، مثل نفس کشیدن زیر اعماق دریا... و لذت می‌برم از اینکه می‌بینم در این بین، افرادی هستن که دارن تلاش میکنن جوونه‌ی رویای شخصی خودشون رو توی قلبشون ریشه‌دار کنن، خدا رو چه دیدی، شاید همونی شد که خواستیم:")

+حالا این جوونه، جوانه‌ی عشق به رادیولوژی باشه که چه بهتر^_^
+ حالا من خودم تو استاجری، از رادیو متنفر بودم:)) مال من جوونه‌م یه کم دیر ظاهر شد:))
Post #5284 3.58K

Forwarded from My Radiology Diaries 🩻

شعبه دوم کانال افتتاح شد، واسه‌ی علاقه‌ای که بالاخره بعد از بالا پایین‌های زیاد و گشتن توی دنیای پزشکی پیداش کردم، دنیای زیبا و سیاه و سفیدِ رادیولوژی :) 🩻🤍🖤
دوست دارم در حدی که وقتم اجازه می‌ده، آموخته‌ها و مطالبی از رادیولوژی که واسم جذاب و قشنگه رو اینجا به اشتراک بذارم

• وقتی که همه جا تاریکه، تو فقط یه شمع روشن کن...🕯🤍

@My_Radiology_Diaries
Telegram My Medical Diaries 🩺 •11/14• 🩺 • وقتی که همه جا تاریکه، تو فقط یه شمع روشن کن... 🕯️🤍 • کانال رادیولوژیمون: @My_Radiology_Diaries 🩻 مطالبی که دوست دارین تو کانال قرار بگیره، سوال، پیشنهاد، انتقاد و ...، همه رو اینجا میتونین برام بفرستین 👇🏻 • @My_Medical_Diaries_bot‌ •
Post #5283 3.29K
امروز یه خانم مسنی بعد از اینکه سونوگرافیش تموم شد بهم گفت: "دستت درد نکنه، خدا بچه‌هات رو واست حفظ کنه!"

آه شفتالوهای مامان! این اولین باری بود که یه غریبه براتون دعا کرد:")
Post #5282 4.18K
ای دل که بی‌گدار به آب‌ها نمی‌زدی
بی‌ قایقت میانه‌‌ی دریا چه می‌کنی؟
Post #5281 4.56K
مرهمانه|فصل چهارم می‌دونی چقدر لحظه‌های عجیب و غریب گذشته، از چندهزارتا موتاسیون ژنی قسر دررفتیم، چند بار تو بچگی بی‌هوا پریدیم توی خیابون و ماشین‌ها نزدن‌مون، اتفاقی کنار یه نفر روی یه نیمکت توی مدرسه نشستیم و شده دوست صمیمی‌مون، می‌دونی چند بار بی‌هوا از رادیو و خانم بغلی‌مون…
این هم عکس یکی از پنجره‌های کتابخونه است، جایی که تایم عصر معمولا رو به روش می‌نشستم و با خودم حرف می‌زدم:)
Post #5280 4.65K
داشتم با کد تخفیف خرید از سوپرمارکتی که منو به مصرف‌گرایی و خرید بیشتر تشویق میکرد، یه کمی خرت و پرت خوراکی‌جات می‌خریدم واسه صبحانه و تایمی که توی کشیک سیتی‌ها رو نوت می‌ذارم_ تایم مورد علاقه‌م توی کشیک، البته به شرطی که تعداد سیتی‌ها سر به آسمون نکشیده باشه_ و می‌خواستم خریدم رو نهایی کنم که توی لیست پیشنهادی واسم مارشمالو آورد و من، ناخودآگاه ردش کردم. چرا دیگه مارشمالو رو دوست ندارم؟ چون برام طعم استرس و خستگی میده. طعم دزدکی کاری کردن.

یه برهه‌ی زمانی که برای رزیدنتی درس می‌خوندم رو می‌رفتم کتابخونه ملی. اونجا ورود هرگونه مواد خوراکی به بخش‌های مطالعه ممنوعه. اون زمان یه آقای اخمو و جدی با قد متوسط و موهای کم پشت هم بود که به جدیت دم راهرو وایمیستاد کسی خوراکی نبره داخل. نمیدونم هنوزم هست یا نه، فکر کنم یکی از صد تا آدم تو این کشوره که انقدر واسه کارش جدیه. کارِ چک کردن نبردن خوراکی به داخل سالن مطالعه، توسط مطالعه‌کنندگان. کتابخونه ملی، علاوه بر اینکه این قانون رو داره، ساختمونش هم بزرگه و این یعنی هرسری که می‌خواستی یه خوراکی شیرین بخوری که از انسفالوپاتی هایپوگلایسمیک توی مغزت جلوگیری کنی، کلی پله باید بالا پایین می‌کردی و پاورچین پاورچین از جلوی مطالعه‌کنندگان رد می‌شدی، تا دو تا بیسکوئیت بخوری و دوباره برگردی سر درست، البته با تمرکزی که دیگه پاره پاره شده.

من برای این مهم، چاره‌ای اندیشیده بودم. یه کیسه فریزر برداشته بودم و داخلش رو هفت هشت ده‌تایی مارشمالو پر کرده بودم و جوریکه در کیسه باز باشه، میذاشتم داخل یه جامدادی ساده؛ و جامدادی ساده به راحتی از جلوی چشمان تیزبین اون آقا مسئوله رد میشد و من هرروز موفق میشدم یکی از صد نفر در این کشور که کارش رو به خوبی انجام میده رو دور بزنم. اینجوری که هروقت زیپ جامدادی رو باز میکردم، انگار که مثلا میخوام خودکارم رو بردارم تا کسی به خاطر صدای اضافه نچ‌نچ نکنه، تندکی یه مارشمالوی سفید صورتی رو میذاشتم گوشه لپم و از رسیدن گلوگوز قاچاقی به سلولهای مغزم، احساس رضایت شیرینی میکردم. مارشمالو از نظر پزشکی و علمی ارزش غذایی‌ش صفر بود، ولی برای من چاره‌ی هستی بود، خوارکیِ شیرین، بدون بو، بدون صدا و البته خوشمزه که وقتی از افت قند دستام می‌لرزید، به کمکم می‌اومد و نجاتم میداد. اما خب حالا، مارشمالو برام طعم استرس و دزدکی کار کردن رو میده.
ممنونم آقای اسنپ، فعلا نیازش ندارم. فعلا زندگیم روی مدارِ بیسکوییت‌های خرچ‌خرچی صدا کننده‌ایه که هروقت دلم خواست می‌تونم وسط کار گازشون بزنم.
Post #5279 2.93K
صبح زود قرار بود مامان بیاد بخش‌مون که یه سونوگرافی واسش انجام بدم و بعد با هم برگردیم خونه. حالا بماند که من از نیم ساعت زودتر رفتم بخش و روانداز تخت‌ها و سیم‌های دستگاه و وضعیت دستمال‌کاغدی و دستکش‌ها رو تمیز و مرتب کردم جوری که انگار تا چند دقیقه دیگه تیم اعتبارسنجی وزارت بهداشت قراره وارد اتاق بشه. اولش که وارد اتاق سونوگرافی شد گفت:" وای چقدر تاریکه اینجا!" و در ادامه با اکراه افزود "جاهای دیگه که می‌رفتم همه خوشگل‌تر بودن، بخش‌تون خیلی هم قشنگ نیست" و اولین ضربه رو به نازک‌آرای تن ساقه‌گل بخش قشنگم وارد کرد‌. به خودم گفتم عیبی نداره، بیا طبق روتین و چک‌لیست‌مون بریم جلو و قبل شروع سونوگرافی اومدم ازش شرح‌حال بگیرم، پرسیدم که خب مشکلتون چی بوده تشریف آوردین؟ گفت پهلوی راستم درد میکنه. گفتم چند وقته؟ یه فکری کرد و گفت از وقتی تو رو باردار بودم:)) یعنی قشنگ تیپیک شرح‌حال مریض‌هایی که صبح جمعه میان بیمارستان:)) بعد هم که سونو رو شروع کردم وسطاش گفت ببخشید خانم دکتر کی میان؟ گفتم من هستم دیگه، گفت "عه آخه شما خیلی کوچولویین که!" آخرشم که داشت می‌رفت، مثل مریض‌هایی که میخوان یه جوری به آدم بفهمونن که ما فهمیدیم تو رزیدنتی نه متخصص، گفت "ایشالا درس‌هات رو خوب بخونی و پزشک حاذقی بشی":))
Post #5278 3.44K
من زمانی فهمیدم خیلی دوستت دارم...
که مریض‌هایی که هم‌نام تو بودن رو با دقت بیشتری سونو کردم:")
Post #5277 4.31K
دفترم رو آوردم تا به رسم قدیم، روزهای پیش‌رو تا یه آزمون مهم(این‌سری آزمون ارتقای سال دو به سه‌ی رزیدنتی! خدایا کی باورش میشه؟) رو خونه‌خونه تقسیم کنم و تاریخ هرروز رو بالای هر خونه بنویسم و سهم مبحثی که باید اون روز بخونم رو یادداشت کنم. روزایی که کشیکم رو هایلایت قرمز میکشم و روزهای پست کشیک رو هایلایت زرد، که یعنی حواسم باشه مباحث زیادی برای این روزها نذارم... یه لحظه بعد از این هایلایت‌کردن‌ها احساس اضطراب زیرپوستی‌ای تمام وجودم رو می‌گیره جوریکه قلبم بعدش تند تند میزنه... اوه چی شده؟ ما که برای آزمون ارتقا اونقدری استرس نداریم؟ یادم میفته به اینکه این کار، روند درس‌خوندنم توی کل دوران عمومی بود و یادمه هرسری موقع برنامه‌ریزی کلی اضطراب می‌کشیدم که نکنه به برنامه نرسم؟ و بعد واقعا هم نمی‌رسیدم و مجبور می‌شدم یه سری مباحث رو هم بذارم برای روز کشیک! روزی که می‌دونستم تقریبا نمی‌شه خیلی درس خوند ولی چاره‌ای نداشتم... و این باعث میشد هرروزی که کشیک بودم با استرس اینکه آیا به این مبحث میرسم یا نه روزم رو شروع کنم و گاهی به بقیه بچه‌ها که پلن رزیدنتی نداشتن و آسوده کشیک‌ها رو می‌گذروندن تو دلم غبطه میخوردم حتی... آخ خدایا، چقدر برنامه‌ریزی و حرص خوردن و استرس و اضطراب پشت تک‌تک برگه‌های سررسید سال‌های قبلم خفته... چقدر هی خط زدم و دوباره از نو برنامه ریختم و هی گفتم عیبی نداره ولی شب با استرس و بغض خوابیدم... یا قبل‌تر از اون، زمانی که برای امتحان‌های استاجری با تمام وجود درس میخوندم و حتی یک صدم نمره هم مهم بود چون برنامه ریخته بودم که رنک بشم و با استعداد درخشان رزیدنتی بدم... چقدر سر هر سوال و هربار باز کردن سایت برای دیدن نمره استرس کشیدم، چقدر برای ناحقی‌هایی که تو نمره‌های عملی میشد حرص میخوردم... خدایا تو خودت نگهبان این رویایی باش که پشت اینهمه تلاش خوابیده، نذار رویام پژمرده بشه، نذار حیفِ نشدن‌ها و تنبلی‌ها بشم، من اینهمه روز و اینهمه تلاش و اینهمه خط‌خطی کردن رو به تو می‌سپارم و نتیجه‌ش رو از تو میخوام...
Post #5276 4.91K
امروز تقریبا، چهار سال بعد همون لحظه است. همیشه با خودم فکر می‌کردم یعنی اولین جام‌جهانی‌ای که یار زندگیم رو پیدا کردم چه شکلیه. لابد قراره دوتایی بازی‌ها رو ببینیم و کلی خاطره‌سازی کنیم. ولی واقعیت زندگی اینه که من یار فوتبالی‌م رو پیدا کردم، ولی شب‌ها از شدت خستگی، حتی پیش از اینکه بتونیم از روزمون بگیم، از خستگی بی‌‌هوش میشیم. خیلی از شب‌ها حرف‌هامون ناتموم می‌مونه، و انقدر باید برای آینده‌مون و ساختنش تلاش کنیم که فوتبال برامون تبدیل به معشوقه‌ای قدیمی و خاطرات سالهای دور شده. چون رابطه بیشتر از هر بُعد دیگه‌ای توی زندگی‌، نیاز به ساختن و ساختن و ساختن و یاد گرفتن داره. هر کاخ سفیدی و قلعه‌ی رویایی‌ ای که از زوج‌های خوشبخت اطرافمون می‌بینیم، یه روزی تک به تک آجرهاش بنا شده، دونه به دونه ستون‌هاش گذاشته شده، گاهی حتی با دعوا، گاهی با دلخوری، گاهی با شیرینی و گاهی با بخشیدن چیزی که بخشیدنش آسون نبوده.
فهمیدم رابطه، یکی از مهم‌ترین منابعیه که روحت ازش تغذیه میکنه، پس باید حواست بیشتر از هرچیزی به کیفیت و به ظرفیتش باشه، چرا که قراره وجود تو رو بازسازی بکنه، و در وقت مناسبش، تو هم باید از روی محبت و نه وظیفه، ظرف اون رو مثل یه یار واقعی، از محبت، عشق، همراهی و همیاری پر کنی و سیرابش کنی، چرا که اون آینه‌ی توعه و تو، آینه‌ی اون. هرچی در تو جاری بشه، انعکاسش یه جایی توی وجود او هم می‌شینه و هر نوری که بر تو بتابه، در او هم منعکس می‌شه و هر زخمی که در تو بمونه، ردش رو در او هم می‌شه دید و هر جوانه‌ای که در تو سبز بشه، تصویرش توی چشم‌های درخشان او هم منعکس میشه...
Post #5275 3.94K
امروز تقریبا، چهار سال بعدِ همون لحظه است. چند روز دیگه بیست و هشت ساله میشم و دو تا جنگ و بمبارون رو به چشم دیدم و در چند قدمی مرگ راه رفتم. با بلاتکلیفی، سردرگمی، سوگ‌های جمعی متعدد و با غم‌های زیادی خو گرفتم. من داشتم جواب سیتی‌اسکن مریض رو می‌زدم که به خاطر پرتابه‌های جنگی، برق بیمارستان به کل قطع شد و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. لحظات عجیبی بود. فکر می‌کردم چند ثانیه دیگه، بمب اصلی روی سرمون فرود میاد و من در تاریکی، در طبقه زیرزمین یک بیمارستان شش طبقه، زیر آوار‌ها دفن میشم. صحنه‌ی عجیبی بود. نمی‌ترسیدم. می‌دونستم اگر وقتش رسیده باشه، هیچ فراری ممکن نیست و اصلا چه مرگی زیباتر از مرگ در جاییکه جوونی‌ت رو به پاش گذاشتی و در حالیکه داشتی وظیفه‌ات رو انجام می‌دادی. اما برق اضطراری بیمارستان فعال شد، چراغ‌ها روشن شد و بمبی روی سرمون نریخت و من یک بار دیگه، فرصت زندگی در دنیای عدم‌قطعیت‌ها و تلاش در عین ناامیدی‌ها رو به دست آوردم...
Post #5274 3.5K
وارد بیمارستان میشم، تندکی روپوشم رو عوض میکنم، چون قرار بوده ساعت ۷ چک سیتی‌ها رو شروع کنیم ولی الان ۷ و پنج دقیقه شده، پس بدوبدو به سمت بخش میرم و نفس‌نفس‌زنان می‌رسم، در برقی شیشه‌ای بخش کنار میره و من وارد بخش‌مون میشم. بخش همیشه خنک و آروم و قشنگ‌مون که منِ گرمایی، دلم می‌خواد اسپیلت‌های همیشه روشنش رو ببوسم و البته امروز، یه جور دیگه‌ای دوستش دارم. تلویزیون بزرگ بخش روشنه، شبکه سه، بازی ایران و مصر، نتیجه یک یکه و همه کارشناس‌ها، منشی‌ها و بچه‌های پذیرش جمع شدن و دارن بازی رو می‌بینن. نگاهشون می‌کنم، این‌ها خانواده جدید منن که قراره با هم فوتبال ببینیم و جیغ بکشیم و حسرت بخوریم و شادی کنیم، خانواده‌ای که چهار سال پیش روحم از وجودشون خبر نداشت و حالا چند دقیقه‌ی اول بعد از گلِ شجاع، قراره در بی‌خبری و سرمستانه، همدیگه رو از شادی بغل کنیم... اوه اونور رو نگاه کن، یه سری روپوش سفید دیگه با دیدنت لبخند میزنن و از جا بلند میشن و میگن سلام خانم دکتر! با حس خجالتی که چرا اینها همیشه به پات بلند میشن بهشون سلام میکنی و با دست‌هات اشاره میکنی که بچه‌ها بشینین چرا بلند میشین، این گوگولی‌ها سال یکی‌هات هستن و تو یک رزیدنت رادیولوژی سال دوییِ در آستانه‌ی آزمون ارتقا هستی که یک ماه دیگه سال سه میشی!
آیا این برای تو که اونطور دل‌شکسته و بلاتکلیف گریه می‌کردی و فکر می‌کردی دنیا به آخر خودش رسیده، به حد کافی یک معجزه نیست عزیز من؟
Post #5273 3.25K
امروز تقریبا، چهار سال بعدِ همون لحظه است. بازیِ آخر ایران توی دور مقدماتی. اگه اون روزی که چهار سال پیش هق‌‌هق‌کنان داشتم خستگی‌هام رو بالا می‌آوردم و فکر می‌کردم هیچ چیز دیگه‌ای توی این دنیا وجود نداره که باعث شادی و حال خوبم بشه، یه فریم از امروز رو بهم نشون می‌دادن، از دیدن منِ چهار سال بعد و در آستانه‌ی بیست و هشت سالگی، همونقدر تعجب می‌کردم که فوتبالیا از صعود کیپ‌ورد به دور حذفی. تازه خیلی بیشتر. احتمالا با چشم‌هایی متعجب و حیران به خودم نگاه می‌کردم که چه طور صبح بیدار شدم، تندکی یه نیمرو درست کردم و توی نون همبرگر واسه خودم لقمه گرفتم، و در حالیکه با حسرت به مامان و بابا که دارن فوتبال رو تماشا میکنن نگاه میکنم، باهاشون خداحافظی میکنم و به سمت بیمارستان میرم. توی راه آیه‌الکرسی می‌خونم و صدقه‌ی هفته رو کنار میذارم و دعای خارج شدن از خونه رو سه بار زیر لب زمزمه میکنم: بسم الله و بالله، توکلت علی الله و لاحول و لا قوه الا بالله، خدایا به نام تو و با توکل بر تو، که هیچ نیرویی جز از سمت تو وجود نداره
تا اینجاش رو البته شبیه چهار سال قبلم، نقطه اوج قصه از اون جایی شروع میشه که وارد بیمارستان میشم...
Post #5272 3.51K
جام‌جهانی دوره‌ی قبل، من اینترن بودم. اینترن طب اورژانس، با بیست تا کشیک دوازده ساعته در ماه. یه اینترن بلاتکلیف، خسته و رنجور که دیگه از سر و صدای اورژانس، از ترکیب بوی خون و الکل شبانه توی اورژانس، از سیر عجیب و غریب و سریع اتفاقات اورژانس، از احساس بلد نبودن و رویارویی با حجم عظیمی از مطالب جدید، خسته و کلافه شده بود. آبان ۱۴۰۱ بود. آبانِ خونین ۱۴۰۱. سی‌‌ام آبان‌ماه، بازی آخر ایران توی جام بود با انگلیس. نمی‌دونم چه دل خوشی داشتم که فکر میکردم کسی اون تایم اورژانس نمیاد و با بچه‌ها می‌شینیم فوتبال رو تماشا می‌کنیم. ولی اون شب یکی از شلوغ‌ترین شب‌هامون بود. هنوزم وقتی‌ چشم‌هام رو می‌بندم، می‌تونم شلوغی جمعیتی که اون شب جلوی استیشن اورژانس بیمارستان ترومای شهر جمع شده بودن رو به خاطر بیارم. یادمه همون وسط‌های بازی‌ای که حتی یک دقیقه‌ش رو نتونستم ببینم، یه آقای جوونی به خاطر اینکه فکر می‌کرد دیر به خانومش رسیدگی شده، سرم داد زد و باهام بد حرف زد. با نگاه از بالا به پایین. با یه حالت پس شماها اینجا چه غلطی میکنین. خیلی دلم‌ شکست. خستگی کل کشیک‌های سنگین طب، بی‌خوابی‌ها، اعصاب خردی‌ها، بدوبدوهایی که کل اون ماه و ماه‌های قبل کرده بودم، حتی خستگی ندیدن بازی مورد‌علاقه‌م، گرومپی جمع شد و ریخت توی دلم و وقتی کشیک تموم شد، کل سنگینی‌ی که روی قلبم بود رو با اشک‌هام بالا آوردم. خسته بودم. دل‌شکسته. تنها. عصبانی. انقدر خسته بودم که حتی برام مهم نبود این صحنه رو ثبت کنم تا چهار سال بعد، در جایی که نمی‌دونستم کجاست و توی موقعیتی که نمی‌دونستم چیه، یادم بیارمش. برام دیگه مهم نبود انگار اون لحظه که جام‌جهانی بعدی کجام. ته دلم یه ندایی بود که می‌گفت اصلا چه دل خوشی داری دختر، تو فقط اینترنی رو زنده بمون، جام و این خاطره‌بازیا مال تو نیست!
Post #5271 4.75K
سلام:")


دلم برای کانال قشنگم، برای خودم، برای اینجا و برای همه چیز تنگ شده:")
Post #5270 9.31K
همون‌قدری که یک دختر جسور و بلندپرواز توی ذهنم پادشاهی می‌کنه و من رو هرروز صبح، به شوق یاد گرفتن و تاثیرگذاری و تعاملات اجتماعی راهی بیمارستان می‌کنه، یک دختر آروم و عمیق و مهربون توی قلبم فرمانروایی می‌کنه که رسالت خودش توی این دنیا رو مادری کردن می‌دونه! یک مامان باصفای کاربلد؛ که توی خونه پیرهن گل‌گلی بپوشه، چایی‌‌هاش همیشه با عطر زعفرون و هل و دارچین باشه، ظرف غذای بچه‌هاش واسه مهد و مدرسه، پر باشه از خوراکی‌های خوشمزه و مفید و خوشگل، و زنی که خونه‌ش بوی عشق بده...
من هرروز برای بیمارستان رفتن از دخترک توی قلبم عذرخواهی می‌کنم و هرشب موقع خوابیدن، از دخترک توی مغزم تشکر:)
ولی بعضی روزها هم مثل امروز و با دیدن این پست‌ها، صدای شکستن بغض دختر توی قلبم رو می‌شنوم که با مسیری هم که انتخاب کردم، حداقل تا چند سال دیگه، کاری از دستم واسش ساخته نیست...
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →