TGViewer
مرهمانه|فصل چهارم مرهمانه|فصل چهارم @marhamane · 3.63K subscribers
Post #5280 4.65K
داشتم با کد تخفیف خرید از سوپرمارکتی که منو به مصرف‌گرایی و خرید بیشتر تشویق میکرد، یه کمی خرت و پرت خوراکی‌جات می‌خریدم واسه صبحانه و تایمی که توی کشیک سیتی‌ها رو نوت می‌ذارم_ تایم مورد علاقه‌م توی کشیک، البته به شرطی که تعداد سیتی‌ها سر به آسمون نکشیده باشه_ و می‌خواستم خریدم رو نهایی کنم که توی لیست پیشنهادی واسم مارشمالو آورد و من، ناخودآگاه ردش کردم. چرا دیگه مارشمالو رو دوست ندارم؟ چون برام طعم استرس و خستگی میده. طعم دزدکی کاری کردن.

یه برهه‌ی زمانی که برای رزیدنتی درس می‌خوندم رو می‌رفتم کتابخونه ملی. اونجا ورود هرگونه مواد خوراکی به بخش‌های مطالعه ممنوعه. اون زمان یه آقای اخمو و جدی با قد متوسط و موهای کم پشت هم بود که به جدیت دم راهرو وایمیستاد کسی خوراکی نبره داخل. نمیدونم هنوزم هست یا نه، فکر کنم یکی از صد تا آدم تو این کشوره که انقدر واسه کارش جدیه. کارِ چک کردن نبردن خوراکی به داخل سالن مطالعه، توسط مطالعه‌کنندگان. کتابخونه ملی، علاوه بر اینکه این قانون رو داره، ساختمونش هم بزرگه و این یعنی هرسری که می‌خواستی یه خوراکی شیرین بخوری که از انسفالوپاتی هایپوگلایسمیک توی مغزت جلوگیری کنی، کلی پله باید بالا پایین می‌کردی و پاورچین پاورچین از جلوی مطالعه‌کنندگان رد می‌شدی، تا دو تا بیسکوئیت بخوری و دوباره برگردی سر درست، البته با تمرکزی که دیگه پاره پاره شده.

من برای این مهم، چاره‌ای اندیشیده بودم. یه کیسه فریزر برداشته بودم و داخلش رو هفت هشت ده‌تایی مارشمالو پر کرده بودم و جوریکه در کیسه باز باشه، میذاشتم داخل یه جامدادی ساده؛ و جامدادی ساده به راحتی از جلوی چشمان تیزبین اون آقا مسئوله رد میشد و من هرروز موفق میشدم یکی از صد نفر در این کشور که کارش رو به خوبی انجام میده رو دور بزنم. اینجوری که هروقت زیپ جامدادی رو باز میکردم، انگار که مثلا میخوام خودکارم رو بردارم تا کسی به خاطر صدای اضافه نچ‌نچ نکنه، تندکی یه مارشمالوی سفید صورتی رو میذاشتم گوشه لپم و از رسیدن گلوگوز قاچاقی به سلولهای مغزم، احساس رضایت شیرینی میکردم. مارشمالو از نظر پزشکی و علمی ارزش غذایی‌ش صفر بود، ولی برای من چاره‌ی هستی بود، خوارکیِ شیرین، بدون بو، بدون صدا و البته خوشمزه که وقتی از افت قند دستام می‌لرزید، به کمکم می‌اومد و نجاتم میداد. اما خب حالا، مارشمالو برام طعم استرس و دزدکی کار کردن رو میده.
ممنونم آقای اسنپ، فعلا نیازش ندارم. فعلا زندگیم روی مدارِ بیسکوییت‌های خرچ‌خرچی صدا کننده‌ایه که هروقت دلم خواست می‌تونم وسط کار گازشون بزنم.
More from @marhamane
  1. Sep 8, 2026در میانه‌ی شهریور سال هزار و چهارصد و پنج، رو به روی پنجره‌ی باز اتاق که بوی نم باران و خا…
  2. Sep 5, 2026من کشیکم این سر شهر، اون اون سر شهر. کشیک دو تا مونده به آخر سال دویی. دم غروب زنگ می‌زنه…
  3. Aug 30, 2026بعضی وقت‌ها علاوه بر مامان، به مامان دوست‌هایم فکر میکنم. به اینکه چقدر زن‌های خوشبختی هست…
  4. Aug 22, 2026این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام...
  5. Aug 21, 2026امروز یک دختر ناز بهم پیام داد واسه دوره مبتدی و گفت تازه امروز کنکور داده و میخاد بافتنی…
  6. Aug 19, 2026دارم آهنگ‌های دو سال قبل کانال این موقعا رو مجدد گوش میکنم و پرت شدم به گذشته‌ها و بله! بل…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →