Post #5313
4.13K
من کشیکم این سر شهر، اون اون سر شهر. کشیک دو تا مونده به آخر سال دویی. دم غروب زنگ میزنه و حرف میزنیم و محتوای صحبتها بعد از حال و احوالپرسی، خلاصه میشه در مشکلات و چالشهامون و گرههای وانشدهی زندگی و دو دو تا چهارتا کردن. یعنی تا چشم کار میکنه فعلا باید بدوییم و معلوم نیست برسیم یا نه، ولی یا اون یه چیزی میگه من میخندم یا من با گرههامون یه شوخی میسازم و اون رو میخندونم. و بین قهقههی خندهها به این فکر میکنم همینکه میتونم در عین اینکه گولهی اشکی از روی گونهم داره سر میخوره پایین، یه چیزی بگم که بخندونمت؛ یعنی کافیه. یعنی ما توی این دنیایی که مریضمون دیروز راست راست راه میرفته و امروز یک آن بیهوش شده و حالا فهمیدیم که تودهای در قلبش داره که به مغزش آمبولی میفرسته، یعنی در این دنیای "آمبولیِ غم فرستندهی بسیار به مغزها"، ما راه درست رو یاد گرفتیم. بیا بازم کنار هم بخندیم. به اون خانمه که زنگ زده ماشینمون رو بخره و میپرسه "ماشین لرزش که نداره؟" و تو اداشو واسم درمیاری بخندیم. بیا تا هستیم بخندیم. من از فردایی که توش دیگه نتونیم بخندیم، میترسم.