برشهای کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوم رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمیدانی!*
.
.
فصل اول: دوران پزشکی عمومی
فصل دوم: دوران مطالعه برای رزیدنتی
فصل سوم: دوران کوتاه طرح عمومی
فصل چهار: دوران رزیدنتی
فصل پنجم: is loading💫
.
.
Post #5314
2.63K
در میانهی شهریور سال هزار و چهارصد و پنج، رو به روی پنجرهی باز اتاق که بوی نم باران و خاک خیس خورده را به داخل اتاق میرساند، نشستهام و به این فکر میکنم که من، در نقطهی عطف زندگیم هستم.
به اینکه سالیان طولانی، شاید از وقتی خودم را شناختم، تلاش کردم و رویا بافتم و دویدم برای رسیدن به این نقطه از زندگی؛ ابتدای بیست و هشت سالگی، اواخر تحصیل و میانهی رزیدنتی، و ابتدای رابطهی عاطفی.
فکر میکنم تمام اندوختهها و تجربیات سالهای گذشته، تمام لحظات سختکوشی و دویدن و از جا بلند شدن، تمام کتابهای خوانده شده در میانهی راه، در مترو، در کتابخانه، در راهروهای بیمارستان، من را به این نقطهی علمی رسانده. تمام شبهای سخت، آدمها و رفقای تاثیرگذار، اتفاقات بزرگ و کوچک، از لحظهی لبخند زدن فردی غریبه تا بزرگترین اتفاقات زندگیام و تمام کامیابیها و ناکامیهای زندگی، من را به این نقطهی شخصیتی رسانده، با همهی ضعفها و نقطههای قوتم. جز به جز، قطعه به قطعه، مو به مو، تار به تار.
و حالا، فصل جدیدی برای ساختن فرارسیده. شببیداریهای پنج سال قبل، رویابافتنهای دو سال قبل، گلچینکردن آدمهای اطراف ده سال قبل، کتابهای خوانده شدهی هشت سال قبل، همه و همه نقطهای از این تابلوی هزار رنگ امروز را تشکیل داده اند و این روزها، دوباره نقطهی عطفی است در زندگیام برای سالیان آتی. باید بیدار بمانم برای کامیابیهای پنج سال بعد، رویا ببافم برای زندگی دو سال بعد، آدمهای اطرافم را گلچین کنم برای ساختن شخصیت ده سال بعد و کتاب بخوانم برای خلق اثرهای ماندگار هشت سال بعد، تا سن بعدی که نمیدانم کِی است، اما دوباره قرار است رو به پنجرهای بنشینم و به این فکر کنم که چه کرده ام، کجای کارم، و باید در ادامه چه کار کنم.
به اینکه سالیان طولانی، شاید از وقتی خودم را شناختم، تلاش کردم و رویا بافتم و دویدم برای رسیدن به این نقطه از زندگی؛ ابتدای بیست و هشت سالگی، اواخر تحصیل و میانهی رزیدنتی، و ابتدای رابطهی عاطفی.
فکر میکنم تمام اندوختهها و تجربیات سالهای گذشته، تمام لحظات سختکوشی و دویدن و از جا بلند شدن، تمام کتابهای خوانده شده در میانهی راه، در مترو، در کتابخانه، در راهروهای بیمارستان، من را به این نقطهی علمی رسانده. تمام شبهای سخت، آدمها و رفقای تاثیرگذار، اتفاقات بزرگ و کوچک، از لحظهی لبخند زدن فردی غریبه تا بزرگترین اتفاقات زندگیام و تمام کامیابیها و ناکامیهای زندگی، من را به این نقطهی شخصیتی رسانده، با همهی ضعفها و نقطههای قوتم. جز به جز، قطعه به قطعه، مو به مو، تار به تار.
و حالا، فصل جدیدی برای ساختن فرارسیده. شببیداریهای پنج سال قبل، رویابافتنهای دو سال قبل، گلچینکردن آدمهای اطراف ده سال قبل، کتابهای خوانده شدهی هشت سال قبل، همه و همه نقطهای از این تابلوی هزار رنگ امروز را تشکیل داده اند و این روزها، دوباره نقطهی عطفی است در زندگیام برای سالیان آتی. باید بیدار بمانم برای کامیابیهای پنج سال بعد، رویا ببافم برای زندگی دو سال بعد، آدمهای اطرافم را گلچین کنم برای ساختن شخصیت ده سال بعد و کتاب بخوانم برای خلق اثرهای ماندگار هشت سال بعد، تا سن بعدی که نمیدانم کِی است، اما دوباره قرار است رو به پنجرهای بنشینم و به این فکر کنم که چه کرده ام، کجای کارم، و باید در ادامه چه کار کنم.




