TGViewer
Channel Public Channel
مرهمانه|فصل چهارم

مرهمانه|فصل چهارم

@marhamane

برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوم رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
فصل اول: دوران‌ پزشکی عمومی
فصل دوم: دوران مطالعه برای رزیدنتی
فصل سوم: دوران کوتاه طرح عمومی
فصل چهار: دوران رزیدنتی
فصل پنجم: is loading💫
.
.
Subscribers
3.63K
Photos
245
Videos
25
Links
140
Recent Posts 20 shown
Post #5314 2.63K
در میانه‌ی شهریور سال هزار و چهارصد و پنج، رو به روی پنجره‌ی باز اتاق که بوی نم باران و خاک خیس خورده را به داخل اتاق می‌رساند، نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که من، در نقطه‌ی عطف زندگیم هستم.
به اینکه سالیان طولانی، شاید از وقتی خودم را شناختم، تلاش کردم و رویا بافتم و دویدم برای رسیدن به این نقطه از زندگی؛ ابتدای بیست و هشت سالگی، اواخر تحصیل و میانه‌ی رزیدنتی، و ابتدای رابطه‌ی عاطفی.
فکر می‌کنم تمام اندوخته‌‌ها و تجربیات سال‌های گذشته، تمام لحظات سختکوشی و دویدن و از جا بلند شدن، تمام کتاب‌های خوانده شده در میانه‌ی راه، در مترو، در کتابخانه، در راهروهای بیمارستان، من را به این نقطه‌ی علمی رسانده. تمام شب‌‌های سخت، آدم‌ها و رفقای تاثیرگذار، اتفاقات بزرگ و کوچک، از لحظه‌ی لبخند زدن فردی غریبه تا بزرگترین اتفاقات زندگی‌ام و تمام کامیابی‌ها و ناکامی‌های زندگی، من را به این نقطه‌ی شخصیتی رسانده، با همه‌ی ضعف‌ها و نقطه‌های قوتم. جز به جز‌‌، قطعه به قطعه، مو به مو، تار به تار.
و حالا، فصل جدیدی برای ساختن فرارسیده. شب‌بیداری‌های پنج سال قبل، رویابافتن‌های دو سال قبل، گلچین‌کردن آدم‌های اطراف ده سال قبل، کتاب‌های خوانده شده‌ی هشت سال قبل، همه و همه نقطه‌ای از این تابلوی هزار رنگ امروز را تشکیل داده اند و این روزها، دوباره نقطه‌ی عطفی است در زندگی‌ام برای سالیان آتی. باید بیدار بمانم برای کامیابی‌های پنج سال بعد، رویا ببافم برای زندگی دو سال بعد، آدم‌های اطرافم را گلچین کنم برای ساختن شخصیت ده سال بعد و کتاب بخوانم برای خلق اثرهای ماندگار هشت سال بعد، تا سن بعدی که نمی‌دانم کِی است، اما دوباره قرار است رو به پنجره‌ای بنشینم و به این فکر کنم که چه کرده ام، کجای کارم، و باید در ادامه چه کار کنم.
Post #5313 4.12K
من کشیکم این سر شهر، اون اون سر شهر. کشیک دو تا مونده به آخر سال دویی. دم غروب زنگ می‌زنه و حرف می‌زنیم و محتوای صحبت‌ها بعد از حال و احوال‌پرسی، خلاصه میشه در مشکلات و چالش‌هامون و گره‌های وانشده‌ی زندگی و دو دو تا چهارتا کردن. یعنی تا چشم کار می‌کنه فعلا باید بدوییم و معلوم نیست برسیم یا نه، ولی یا اون یه چیزی میگه من می‌خندم یا من با گره‌هامون یه شوخی می‌سازم و اون رو می‌خندونم. و بین قهقهه‌ی خنده‌ها به این فکر میکنم همینکه میتونم در عین اینکه گوله‌ی اشکی از روی گونه‌م داره سر می‌خوره پایین، یه چیزی بگم که بخندونمت؛ یعنی کافیه. یعنی ما توی این دنیایی که مریض‌مون دیروز راست راست راه می‌رفته و امروز یک آن بی‌هوش شده و حالا فهمیدیم که توده‌ای در قلبش داره که به مغزش آمبولی می‌فرسته، یعنی در این دنیای "آمبولیِ غم فرستنده‌ی بسیار به مغزها"، ما راه درست رو یاد گرفتیم. بیا بازم کنار هم بخندیم. به اون خانمه که زنگ زده ماشین‌مون رو بخره و میپرسه "ماشین لرزش که نداره؟" و تو اداشو واسم درمیاری بخندیم. بیا تا هستیم بخندیم. من از فردایی که توش دیگه نتونیم بخندیم، می‌ترسم.
Post #5312 4.33K
بعضی وقت‌ها علاوه بر مامان، به مامان دوست‌هایم فکر میکنم. به اینکه چقدر زن‌های خوشبختی هستند و شاید خودشان نمی‌دانند. درسشان را خوانده‌اند و بعد در میانگین سنی زیر ۲۵ سالگی، باباهایمان که جز مدرک تحصیلی و کارت پایان خدمت سربازی چیز دیگری در بساط نداشتند، آمده‌اند به خواستگاری‌شان. این‌ها هم جلسه‌ی دوم به سوم نکشیده، چهار جمله با باباهایمان صحبت کرده یا نکرده، مهر باباها را در دل احساس کرده و بله را گفته اند و احتمالا برای اولین بار به آرایشگاه رفته اند و مراسم بله برون و بعد هم حنابندان مفصلی کنار خاله‌ها و دایی‌ها و عمو‌ها و عمه‌ها و بچه‌هاشان و همسایگان برایشان گرفته‌اند. برای عروسی‌شان، پیکان سفید عموی نسبتا پولدارشان را گل زده اند و اینها هم با لباس‌های سفید پف‌پفی‌شان، با تورهای بلند و درحالیکه خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایشان در عروسی‌شان سر از پا نمی‌شناختند و نمی‌دانستند از خوشی دیگر از کدام دیوار صاف بالا بروند و چگونه روی شاباش‌ها شیرجه بزنند که عایدی بیشتری نصیب‌شان شود، شروع زندگی‌ مشترک‌شان را جشن گرفته اند و روی موهای رنگ نچرالِ برای اولین بار شینیون شده‌شان، زن‌های فامیل از آن نقل‌های رنگی‌رنگی ریز ریز ریخته‌اند و باکشان نبوده که الان موها به هم‌ می‌خورند و یا نوچ می‌شوند. بعدشم که رفتند خانه‌ی بخت و با کم و زیاد باباها ساختند و شب‌ها با عشق کتلت پختند و با یک زیرانداز و یک فلاسک چای، به پارکی رفتند و بزرگترین تفریح‌شان را تجربه کردند و کم‌کم پول‌هایشان را جمع کردند و النگو خریدند و بعد بدون ترس و حتی آشنایی با تورم و گرانی و نوسانات بازار، النگوها را فروختند برای اولین خانه و اولین ماشین و هزینه‌ی تحصیل بچه‌ها و چه و چه تا الان که دیگر بچه‌هایشان برای خودشان خانمی شده اند و تحصیل کرده اند و سر کار می‌روند و آن‌ها باز هم در بالا پایین‌های زندگی، کنار باباهایمان وفادارانه و عاشقانه زندگی می‌کنند. حقا که مامان و مامان دوست‌هایم، زن‌های خوشبختی هستند...
Post #5311 6.03K
این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام...
Post #5309 4.51K

Forwarded from لیمو تلخ

امروز یک دختر ناز بهم پیام داد واسه دوره مبتدی و گفت تازه امروز کنکور داده و میخاد بافتنی شروع کنه🥲
تصمیم گرفتم برای همه ی کنکوری های نازم که امروز و فردا کنکور دارن تمام دوره هام رو نصف قیمت کنم.
کارت جلسه تون رو برام بفرستید هر دوره ای دوست داشتید شرکت کنید بشوره ببره.

لیست دوره های بافتنی اینجاست .
دوره شمع و سنگ مصنوعی و قالب سازی هم هست. دوره های زبان کره ای هم هستند که اگر درموردشون خواستید بدونید بهم بگید.

اینم که خودمم:
@leemoonart
Post #5308 4.32K
مرهمانه|فصل چهارم @TOPMUSICNEWW – Goldon - Mohsen Chavooshi
دارم آهنگ‌های دو سال قبل کانال این موقعا رو مجدد گوش میکنم و پرت شدم به گذشته‌ها و بله!
بله که
مطمئن باش کسی قادر نیست
منو از عشق تو برگردونه!
Post #5307 5.05K
ولی خدا جون چی میشه، چی از بزرگی تو کم میشه آخه قربونت برم که یه حرکتی هم توی زندگی ما بزنی که همه بفهمن کار، فقط کار خودت بوده و جهت به رخ کشیدن اراده و جبرت:)) اینجوری ما رو به چیزی که محال بوده رسوندی:")
Post #5306 4.6K
مرهمانه|فصل چهارم دیدین پایین فیش تسویه حساب بعضی رستوران‌ها می‌نویسه "فال امروز شما"، و بعدش مثلا یه بیت از حافظ می‌نویسه؟ همین الان درحالی‌که اگه بخوام جدی و منطقی باشم، چندمورد دغدغه جهت فکر کردن و رفع و رجوع دارم، دارم مصرانه به این فکر می‌کنم که پایین برگه‌ی ریپورت‌هام،…
یادتونه می‌گفتم می‌خوام برند خودم رو داشته باشم و پایین برگه‌های سونوگرافیم یه بیت از حافظ بنویسم؟:)

امروز خانم بارداری برگه‌ی سونوگرافی‌ قبلی‌شو بهم نشون داد و من موقع خوندنش سرتاسر لبخند بودم:))
داستان این خانم‌ هم این بود که به دلیل مشکلاتی که داشت، فرزند اولش رو با IVF باردار شده بود، و اینطور که خودش می‌گفت، دکترش اون موقع بهش گفته بوده که برای بچه دومت اگه بخوای طبیعی باردار بشی، باید عصای حضرت موسی رو داشته باشی:))
و این خانوم گویا عصای موسا رو داشته و الان طبیعی باردار شده:))
و پزشک رادیولوژیستش هم به این مناسبت وسط ریپورتش واسش نوشته:
"جالب است خالق جبار _ جهت به رخ کشیدن اراده و جبر خود_ بارداری دوم را بدون ای وی اف به ایشان عطا کرده"

یعنی درجه گوگولیت ۱۰ از ۱۰:)))

بعد اون بالا هم‌ سال ورودش به دانشکده پزشکی رو نوشته پیرمرد گوگولی:)) و در سال ۱۳۶۵ در حالی رادیولوژیست شده که من تازه ۳۰ سال بعدش:))‌ به عنوان یک‌جوجه وارد دانشکده پزشکی شدم:))
Post #5305 5.18K
Medlight 💡 اما خب، اگه بخوام از مسیر خودم بگم، باید بگم که پر از شک و ابهام و دو دلی بود. و من هی بین راه‌های مختلف گیر می‌افتادم و نمی‌دونستم کدوم رو انتخاب کنم. چرا؟ چون همه چیز رو با هم می‌خواستم. می‌خواستم همه چیز ایدئال باشه. ولی دنیا به این مدار نمی‌چرخه. همیشه…
امروز یکی از فلوهای زنان‌مون که خیلی هم دختر ناز و خوبیه، ازم خواست که واسش سونوگرافی و هیستروسالپنگوگرافی انجام بدم، به دومی اصطلاحا میگن عکس رنگی، برای بررسی چسبندگی‌ها تو افراد با مشکل نازایی به کار میره. بله فلوی زنان‌مون از نازایی رنج می‌برد... وقتی کاراش رو انجام دادم و سونو و عکسش خدا رو شکر نرمال بود، بهش با خوشحالی گفتم که خانم دکتر همه چیز خوبه خدا رو شکر! ولی اون با چشم‌هایی بی‌فروغ گفت ولی AMH ام ( آزمایشی که میزان ذخیره تخمک‌ها رو نشون میده) خیلی پایینه. گفتم عه چرا، برای چی خب؟ گفت توی رزیدنتی یه بار آزمایش دادم، خوب بود. ولی بعد بورد اومد پایین. انقدر که برای بورد استرس کشیدم و برای بورد شفاهی داشتم از استرس می‌مردم! بعد از اون اینجوری شد...
من داشتم با تعجب و ناراحتی نگاهش میکردم که ادامه داد
"ولی ارزششو نداشت..."

+ که یادت بمونه برای هر دستاوری، هزینه‌ای هست و یه وقت نشه اون هزینه‌ از دستاورده، خیلی بزرگتر باشه برات.
Post #5304 3.47K

Forwarded from Medlight 💡

اما خب، اگه بخوام از مسیر خودم بگم،
باید بگم که پر از شک و ابهام و دو دلی بود. و من هی بین راه‌های مختلف گیر می‌افتادم و نمی‌دونستم کدوم رو انتخاب کنم. چرا؟ چون همه چیز رو با هم می‌خواستم. می‌خواستم همه چیز ایدئال باشه. ولی دنیا به این مدار نمی‌چرخه. همیشه یک نقصانی هست و فارغ از اون، هر به دست آوردنی، یه از دست دادنی داره. هر دستاوردی یه هزینه‌ای داره که اگه تا قرون آخرش رو نپردازی، از اون دستاورد خبری نیست. دستاوردها رو که همه میخوان! تو باید از بین هزینه‌ها انتخاب کنی. انتخاب کنی حاضری برای این دستاورد، چه هزینه‌ای بپردازی.
Post #5302 5.29K
مرهمانه|فصل چهارم برای فهم هرچه بهتر گذر زمان: دختری که این کانال رو در حالی آغاز کرد که یک جوجه دانشجوی آزمون علوم‌پایه‌داده‌‌ای بود؛ امروز آزمون ارتقای رزیدنتی‌ش رو داد:)
یک سال بعد:)
اون روز چون کشیک بودم بعد از آزمون برگشتم بیمارستان و وقتی دفترچه رو تصحیح کردم و مطمئن شدم که پاس میشم، دفترچه رو گرفتم رو به سقف بیمارستان و عکس گرفتم و فرستادم اینجا. خوشحال بودم که دارم سال دو میشم:)
اما عجب سال دویی بود رئیس! پوستمون کنده شد تا یاد گرفتیم و فهمیدیم و جاافتادیم...
من حیث‌المجوع، شُکر که می‌چینی و می‌بُری و می‌دوزی و می‌سازی و عقب و جلو می‌اندزای و برنامه‌هامون رو بهم می‌ریزی و گاهی قشنگ توی ذوق‌مون می‌زنی و شکُر... که هرچه رخ داده خیر بوده و هرچی هم قراره رخ بده، قطعا خیره.
Post #5301 4.75K
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم
Post #5300 5.19K
موضوعی که طی چند وقت اخیر متوجهش شدم اینه که محتوایی که دنبال میکنم، خوشبختانه یا متاسفانه، تاثیر ملموسی روی رابطه عاطفی‌م میذاره؛ اینجور که هروقت محتواهای سازنده و در جهت رشد رابطه رو دنبال می‌کنم، ناخودآگاه نسبت به یارم* همدل‌تر و باگذشت‌تر و در خصوص مهرورزی بهش، خلاق‌تر میشم. ولی هروقت محتواهایی رو دنبال میکنم که دکمه‌ی مقایسه رو توی ذهنم روشن می‌کنه، ناخودآگاه کم‌طاقت‌تر، غرغروتر و لجبازتر و ایرادگیرتر میشم:)) و اون بنده‌ی خدا هم که خبر نداره از کجا داره می‌خوره، نمی‌دونه چه طور باید من رو به حالت بیسیکم برگردونه و این باز بیشتر ناراحتی و عصبی‌م می‌کنه که چرا نمی‌تونی حالم رو خوب کنی:))
پس تا ابد ننگ بر محتواهای مقایسه‌ای و لحظه‌ای،
و درود بر محتواهای سازنده و رشددهنده و بالابرنده‌ی سواد و هوش عاطفی!

* به اینجای متن که رسیدم دلم میخواست اسمش رو بگم، بعد دیدم شاید دوست نداشته باشه و هنوز ازش اجازه نگرفتم، پس از واژه‌ی عاریه‌ای "یار" واسش استفاده کردم، هرچند خیلی خودم به دلم نیست و هیچ واژه‌‌ی جز اسمش برام مفهومی که پشتش هست رو به همراه نداره:(
Post #5299 10.7K
ولی واقعا خودشناسی و توجه به شخصیت و میزان انطباق و تحمل آدم در مواجهه با سختی‌ها، چالش‌ها و استرس‌ها باید یکی از فاکتورهای مهمش در انتخاب رشته‌ش باشه!

اینجور که من به عنوان رزیدنت رادیولوژی از سونوگرافی و ریپورت مثلا مریض دکولمان دستم و دلم میلرزه و بهم استرسی وارد میشه که جنسش رو دوست ندارم و عملکردم رو میاره پایین و کشیکی که دکولمان داشته باشم برام فاجعه است، اون‌وقت می‌بینم رزیدنتهای زنان در مواجه با همین مریض اینجوری ان که هی گایز! یه کیس خفن داریم! و سر اتاق عمل بردنش دعواست و یه هیجان مثبتی رو تجربه میکنن و چنین کشیکی تازه خستگی هم از تن‌شون درمیکنه و حالشون رو جا میاره:))

یعنی تفاوت از زمین تا آسمون:)
Post #5297 5.51K
سلام، ظهر جمعه همگی به خیر باشه:)

چون این مدت یکسری پیام داشتم درمورد نحوه خوندن دروس مختلف و منابعی که استفاده کردم، خواستم یادآوری کنم که بنده دو تا کانال دارم، یکی بُعد احساسیِ پزشکی که در اینجا مشاهده می‌فرمایید:)
و یکی هم بُعد منطقیِ پزشکی که در اینجا https://t.me/medlights مشاهده خواهید کرد:)
اگرچه خیلی وقته که داره خاک میخوره، ولی خب یه سری کهنه‌راهکارهایی توش وجود دارن:) ضمن اینکه اگر چیزی به نظرم کاربردی بوده از منابع دیگه اونجا فرستادم و شما می‌تونین با ورود به اون منابع، درهای جدیدی از دنیای پزشکی رو به روی خودتون باز کنین:)

میدونم چقدر طی کردن دوران پزشکی عمومی با اینهمه ابهام و سردرگمی سخته:") خداقوت بهتون:") فقط میتونم بگم جلوتر اوضاع یکمی بهتر میشه:")❤️
Telegram Medlight 💡 اینجا از هفت سالِ دانشجویی پزشکی حرف می‌زنم. آپدیت: و چهار سالِ رزیدنتی:)) از طرف یک‌ رزیدنت سال دو رادیولوژی! اون روی سکه: @marhamane
Post #5296 4.71K
مرهمانه|فصل چهارم ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی، اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاش‌مون رو بهمون بده، بهش میگن جزا اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش‌ و لیاقت‌مون بهمون بده، بهش میگن فضل اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاش‌مون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم…
و من اگه یه روزی خدا بهم لطف کرد و بچه‌دار شدم، به محض اینکه حس کردم اونقدری به این عقل و درک رسیده که بشه باهاش درمورد سنت‌های جهان حرف زد، جلوی چشم‌های گیلاسی پرسوالش،
از این چرخ گردون فضل و جزا و حکمت و تاوان حرف میزنم و بهش حسابی توضیح میدم،
تا دیگه هیچوقت دخترک/ پسرکم، شبی با این غصه و فکر نخوابه که چرا برای من نشد؟ چرا خواستم و نشد؟ چرا واسه دوستم که کمتر تلاش کرد شد و برای من نشد؟ تا هیچوقت ذهن سفید قشنگ کوچولوش با این سوال‌ها پر نشن و فکر نکنه همیشه اونه که مقصره یا کمه...
Post #5295 8.79K
ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی،
اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاش‌مون رو بهمون بده، بهش میگن جزا
اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش‌ و لیاقت‌مون بهمون بده، بهش میگن فضل
اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاش‌مون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت
و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم نگیریم، بهش میگن تاوان

و یکی از سنت‌های الهی اینه که، توی زندگی همه‌مون "جزا و فضل و حکمت و تاوان" دارن چرخ می‌خورن و نوبتی نصیب‌ موقعیت‌های مختلف‌مون میشن، به خاطر اینه که بعضی وقتا میگی چرا اونقدرا که تلاش کردم نتیجه نگرفتم؟ ولی بعضی وقت‌ها هم نگفته قرعه به نام تو می‌شود.

بچه‌هایی که فردا آزمون دستیاری دارین،
می‌دونم... میدونم چقدر سختتون بود و گاهی در لب مرز فروپاشی روانی راه رفتین... ولی بیاین امشب فکر کنیم که شاید قراره فردا مشمول سنت فضل خدا بشین! هوم؟
پس آروم باشین،
ذهنتون رو از افکار منفی دور کنین و
با خدا معامله کنین که
اگر شما رو مشمول سنت فضل یا جزا کرد،
شما هم یه روزی، یه جایی، یه حالی به یه فرد دیگه‌ای بدین و دستی ازش بگیرین که با خودش بگه "این بیشتر از چیزی بود که از خدا می‌خواستم!"

و نهایتا
به یک سنت الهی دیگه باور داشته باشیم و امشب با آرامش بخوابیم
و اون هم اینکه:

"یقیناً کُلُّه خَیر".
کُلُّه یعنی همه‌ش و همیشه.

شبتون به خیر✨
Post #5294 4.15K
چند وقتیه که علاوه بر کشیک‌های بیمارستان، بعضی عصرها توی کلینیک سونوگرافی کار میکنم و مریض می‌بینم. درآمدش راستش خیلی شیرینه، هم از این جهت که بالاخره از سواد و درس و سختی‌هایی که کشیدی می‌تونی درآمدی داشته باشی و هم یه حالی به خودت بدی و هم یه جبران لطفی برای خانواده‌ات انجام بدی. ولی هرسری مستقل کار کردنم بهم یادآوری میکنه که چقدر باوجدان و منصف بودن و کم‌فروشی نکردن در طول زمان و مقید بودن بهش یک هنره! یک هنر یا یک چالش که تقریبا هرروز باهاش درگیر میشی، چون خیلی راحت میتونی به این فکر کنی که بذار تعداد مریض بیشتری ببینم تا پول بیشتری دربیارم! یا بذار تندتر ببینم و گیر ندم، مریض هم اومده یه درمانگاه دولتی دیگه! (انگار بنده‌خدا گناه کرده اومده درمانگاه دولتی.) و اوایلش به نظرت این دیدگاه‌ها خیلی غیرمنصفانه میان، ولی انقدر متاسفانه شایعه که هی باید به خودت یادآوری کنی که برای تو شرافت و وجدان کاری یک اصله، و تو اینهمه درس نخوندی که برده‌ی gain مالی قضیه بشی، تو درس خوندی که با چشم‌هات و دست‌هات و مغزت، کاری رو بکنی که کسی غیر از تو نمی‌تونست. اینه که باعث میشه حالت با رشته‌ و شغلت هم خوب باشه. چون هرکسی نهایتا تهِ تهِ دلش خیلی خوب میدونه که داره چی کار میکنه و چقدر دِین کسی که بهش پناه آورده رو ادا میکنه و این در نهایت اون حسی که به خودش و زندگیش داره رو می‌سازه.
Post #5293 3.26K
دلم میخواست الان برم سفر. البته نه اینکه الان مرداد باشه، مثلا اواسط مهرماه باشه و برم سفر. هوا خنک شده باشه، مدارس باز شده باشه و از شلوغی شهرهای گردشگری به خاطر تعطیلات تابستونی کم شده باشه. دلم میخواست با قطار بریم و منظره‌ی پشت پنجره، گاهی دشت بود و گاهی باغ و گاهی هم خونه‌های روستایی که پسربچه‌ها و دختربچه‌هاش کنار ریل راه آهن، قبل از غروب خورشید در حال بازی بودن. دلم می‌خواست تو هم باشی. من کنار پنجره نشسته باشم و دستم رو گذاشته باشم زیر چونه‌م و به منظره نگاه کنم. یک ساعت مونده باشه به غروب آفتاب و همینطور که قطار تند و تند داره میگذره، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. گه‌گاهی حرفی بزنی یا یه چیز بامزه بگی تا منو به خودم بیاری و غیر مستقیم بهم بفهمونی که چرا انقدر ساکتم و چیزی نمیگم. و منم رو کنم سمتت و بگم که دارم به تمامی این سال‌ها فکر می‌کنم. به هر لحظه‌ای که زندگی کردم و نکردم، به اینکه چقدر زود بیست و هشت ساله شدم، به اینکه چقدر دیر پیدات کردم، به اینکه چقدر گاهی خسته‌ام، به اینکه همزمان که فکر میکنم همه‌ی این سال‌ها خیلی زود گذشته، به این فکر میکنم که چقدر بار سال‌های سخت اخیر روی دوشم سنگینی میکنه و حس میکنم پیر شدم. اینجا شاید بغضم بگیره و اشک‌هام چشم‌هام رو پر کنه. تو مثل همیشه با دیدن اشک‌هام دست پاچه بشی و با آرامش مخصوص به خودت بگی ولی اون سختیا تموم شد، تو اینجایی، ما داریم میریم سفر، نگاه کن منظره‌ی بیرون رو که چه جذاب شده، وایسا اصلا ازت عکس بگیرم! و من به این فکر کنم که تو همیشه من رو از غم گذشته و ترس آینده، به لحظه‌ی حال برمی‌گردونی و یه دور دیگه به خاطر این ویژگیت بغض کنم و تو نگران بشی که چیزی شده عزیزم؟ و من بخندم و بگم نه نه، این یکی از سر شادی بود و از اینکه می‌بینم نفس راحتی کشیدی خوشحال بشم و البته عذاب وجدان بگیرم که چرا همیشه وسط لحظات خوبمون، با اشک‌هام تو رو نگران می‌کنم. پس برای اینکه نشون بدم واقعا حالم خوبه، ازت بخوام که لیوانت رو بهم بدی تا برات چای بریزم و با دست‌های خودم نباتت رو توش بچرخونم، و تو خوب میدونی که این یه مراسم سنتیه برای دعوت تو به حرف زدن با من. من یک عمر دنبال کسی بودم که بشه کنارش چای ریخت و حرف زد. بشه باهاش حرف زد، از رویاهات، از ترسهات، از زخم‌هات، از نگرانیات، از افکار مسخره‌ات، از اینکه سال بالایی امروز اذیتت کرده، از اینکه گاهی حس میکنی هیچی بلد نیستی، از اینکه فلان رفتارش اون روز ناراحتت کرده، از نحوه تربیت شفتالوها، از سوال‌هایی که توی ذهنت داری، از انتظاراتی که ازش داری، از آروزهایی که بهشون نرسیدی، از تمام راه‌هایی که دویدی و رسیدی و نرسیدی، از لایه‌های پنهان ازدواج، از ترکیب اعجاب انگیز قرمز و کرم برای فرش خونه‌تون، و بعد ببینی که اون، برای تک‌تک اینها، نه تنها کنارته بلکه مثل تو می‌تونه در لحظه هم دیوانه باشه هم عاقل، هم فیلسوف و هم عاشق، هم معشوق و هم مجنون و هم زاهد و هم رند و هم می‌فروش و هم عابد.
Post #5290 3.84K
مرهمانه|فصل چهارم اگه برم تخصص بخونم، دلم برای این روزا تنگ میشه. برای روزایی که از مردای سیبیلوی هرکولی بزن بهادری مریض داشتم، تا فسقلی‌های چروک هزار و پونصد گرمی. وقتی در انکوباتورش رو باز کردم تا پتو رو از روی صورتش بردارم، به این فکر کردم که من دیگه هیچوقت، توی هیچ کجای…
ولی من، باز هم به این روزها برگشتم:)
به روزهایی که در انکوباتور رو باز کنم، پتو رو از روی نینی بردارم و این سری، پروب دستم بگیرم و مغز کوچولوش رو سونو کنم که سالم باشه.
و از دوران جنینی تا یک لحظه مانده به مرگ مریض داشته باشم، از سیبیلوهای راننده کامیونی با سرفه و خلط مزمن، تا یک ساله‌های تپلیِ کبد چربی:) و بتونم انگشتم رو توی لپ‌های سفید بچه‌ها هل بدم و از دیدن برق چشم‌هاشون موقع سونوگرافی، لبخند بزنم:)
Older posts →

About this channel

How can I read @marhamane without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مرهمانه|فصل چهارم: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مرهمانه|فصل چهارم have?
مرهمانه|فصل چهارم (@marhamane) has 3.63K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مرهمانه|فصل چهارم know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →