TGViewer
مرهمانه|فصل چهارم مرهمانه|فصل چهارم @marhamane · 3.63K subscribers
Post #5293 3.26K
دلم میخواست الان برم سفر. البته نه اینکه الان مرداد باشه، مثلا اواسط مهرماه باشه و برم سفر. هوا خنک شده باشه، مدارس باز شده باشه و از شلوغی شهرهای گردشگری به خاطر تعطیلات تابستونی کم شده باشه. دلم میخواست با قطار بریم و منظره‌ی پشت پنجره، گاهی دشت بود و گاهی باغ و گاهی هم خونه‌های روستایی که پسربچه‌ها و دختربچه‌هاش کنار ریل راه آهن، قبل از غروب خورشید در حال بازی بودن. دلم می‌خواست تو هم باشی. من کنار پنجره نشسته باشم و دستم رو گذاشته باشم زیر چونه‌م و به منظره نگاه کنم. یک ساعت مونده باشه به غروب آفتاب و همینطور که قطار تند و تند داره میگذره، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. گه‌گاهی حرفی بزنی یا یه چیز بامزه بگی تا منو به خودم بیاری و غیر مستقیم بهم بفهمونی که چرا انقدر ساکتم و چیزی نمیگم. و منم رو کنم سمتت و بگم که دارم به تمامی این سال‌ها فکر می‌کنم. به هر لحظه‌ای که زندگی کردم و نکردم، به اینکه چقدر زود بیست و هشت ساله شدم، به اینکه چقدر دیر پیدات کردم، به اینکه چقدر گاهی خسته‌ام، به اینکه همزمان که فکر میکنم همه‌ی این سال‌ها خیلی زود گذشته، به این فکر میکنم که چقدر بار سال‌های سخت اخیر روی دوشم سنگینی میکنه و حس میکنم پیر شدم. اینجا شاید بغضم بگیره و اشک‌هام چشم‌هام رو پر کنه. تو مثل همیشه با دیدن اشک‌هام دست پاچه بشی و با آرامش مخصوص به خودت بگی ولی اون سختیا تموم شد، تو اینجایی، ما داریم میریم سفر، نگاه کن منظره‌ی بیرون رو که چه جذاب شده، وایسا اصلا ازت عکس بگیرم! و من به این فکر کنم که تو همیشه من رو از غم گذشته و ترس آینده، به لحظه‌ی حال برمی‌گردونی و یه دور دیگه به خاطر این ویژگیت بغض کنم و تو نگران بشی که چیزی شده عزیزم؟ و من بخندم و بگم نه نه، این یکی از سر شادی بود و از اینکه می‌بینم نفس راحتی کشیدی خوشحال بشم و البته عذاب وجدان بگیرم که چرا همیشه وسط لحظات خوبمون، با اشک‌هام تو رو نگران می‌کنم. پس برای اینکه نشون بدم واقعا حالم خوبه، ازت بخوام که لیوانت رو بهم بدی تا برات چای بریزم و با دست‌های خودم نباتت رو توش بچرخونم، و تو خوب میدونی که این یه مراسم سنتیه برای دعوت تو به حرف زدن با من. من یک عمر دنبال کسی بودم که بشه کنارش چای ریخت و حرف زد. بشه باهاش حرف زد، از رویاهات، از ترسهات، از زخم‌هات، از نگرانیات، از افکار مسخره‌ات، از اینکه سال بالایی امروز اذیتت کرده، از اینکه گاهی حس میکنی هیچی بلد نیستی، از اینکه فلان رفتارش اون روز ناراحتت کرده، از نحوه تربیت شفتالوها، از سوال‌هایی که توی ذهنت داری، از انتظاراتی که ازش داری، از آروزهایی که بهشون نرسیدی، از تمام راه‌هایی که دویدی و رسیدی و نرسیدی، از لایه‌های پنهان ازدواج، از ترکیب اعجاب انگیز قرمز و کرم برای فرش خونه‌تون، و بعد ببینی که اون، برای تک‌تک اینها، نه تنها کنارته بلکه مثل تو می‌تونه در لحظه هم دیوانه باشه هم عاقل، هم فیلسوف و هم عاشق، هم معشوق و هم مجنون و هم زاهد و هم رند و هم می‌فروش و هم عابد.
More from @marhamane
  1. Sep 8, 2026در میانه‌ی شهریور سال هزار و چهارصد و پنج، رو به روی پنجره‌ی باز اتاق که بوی نم باران و خا…
  2. Sep 5, 2026من کشیکم این سر شهر، اون اون سر شهر. کشیک دو تا مونده به آخر سال دویی. دم غروب زنگ می‌زنه…
  3. Aug 30, 2026بعضی وقت‌ها علاوه بر مامان، به مامان دوست‌هایم فکر میکنم. به اینکه چقدر زن‌های خوشبختی هست…
  4. Aug 22, 2026این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام...
  5. Aug 21, 2026امروز یک دختر ناز بهم پیام داد واسه دوره مبتدی و گفت تازه امروز کنکور داده و میخاد بافتنی…
  6. Aug 19, 2026دارم آهنگ‌های دو سال قبل کانال این موقعا رو مجدد گوش میکنم و پرت شدم به گذشته‌ها و بله! بل…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →