ولی من، باز هم به این روزها برگشتم:)
به روزهایی که در انکوباتور رو باز کنم، پتو رو از روی نینی بردارم و این سری، پروب دستم بگیرم و مغز کوچولوش رو سونو کنم که سالم باشه.
و از دوران جنینی تا یک لحظه مانده به مرگ مریض داشته باشم، از سیبیلوهای راننده کامیونی با سرفه و خلط مزمن، تا یک سالههای تپلیِ کبد چربی:) و بتونم انگشتم رو توی لپهای سفید بچهها هل بدم و از دیدن برق چشمهاشون موقع سونوگرافی، لبخند بزنم:)
Post #5290
3.84K
مرهمانه|فصل چهارم اگه برم تخصص بخونم، دلم برای این روزا تنگ میشه. برای روزایی که از مردای سیبیلوی هرکولی بزن بهادری مریض داشتم، تا فسقلیهای چروک هزار و پونصد گرمی. وقتی در انکوباتورش رو باز کردم تا پتو رو از روی صورتش بردارم، به این فکر کردم که من دیگه هیچوقت، توی هیچ کجای…


