امروز یکی از بچههای سال یکی گفت که برم یه سونوگرافی رو باهاش چک کنم، بیمار یه خانم جوان بود با درد شکم. پرسیدم آزمایش بارداری دادی؟ گفت آره، مشکوک بود!
یه دفعه رنگ سال یک پرید گفت خانم دکتر به خدا من چند بار پرسیدم نگفت آزمایش داده! نگران بود که من دعواش کنم چرا شرح حال مریض رو کامل نگرفتی یا نکته به این مهمی رو بهم نگفتی!
منم خندیدم گفتم عیب نداره یاد راندهای داخلی افتادم و همه خندیدیم.
از شش صبح میرفتیم بالاسر مریض از کودکیش شروع میکردیم به سوال پرسیدن، آخرش توی ریویو آف سیستم به مقدسات و هرچی میپرسته قسمش میدادیم هر مشکلی داره بهمون بگه و میگفت نه نه سالمِ سالم بودم فقط سرم گیج رفت اومدم بیمارستان! اونوقت راند که شروع میشد و استاد رو میدید کاشف به عمل میومد قلبش با باتری کار میکنه، دو بار تا حالا تو زندگیش cpr شده، یه دوره تو زندگیش هم زندگی نباتی داشته و شفا گرفته، سرشم گیج نرفته تو دعوای خانوادگی هلش دادن سرش خورده به جوب و خونریزی مغزی کرده!
و استاد بعدش یه جوری با تاسف نگاهمون میکرد که با خودمون میگفتیم ما تو پزشکی هیچی نمیشیم، یا تو راه برگشت به خونه غصه میخوردیم که چرا مهارتهای نرم کافی برای برقراری ارتباط با بیمار و شرححالگیری رو نداریم:))
Post #5288
5.13K