Post #5275
3.94K
امروز تقریبا، چهار سال بعدِ همون لحظه است. چند روز دیگه بیست و هشت ساله میشم و دو تا جنگ و بمبارون رو به چشم دیدم و در چند قدمی مرگ راه رفتم. با بلاتکلیفی، سردرگمی، سوگهای جمعی متعدد و با غمهای زیادی خو گرفتم. من داشتم جواب سیتیاسکن مریض رو میزدم که به خاطر پرتابههای جنگی، برق بیمارستان به کل قطع شد و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. لحظات عجیبی بود. فکر میکردم چند ثانیه دیگه، بمب اصلی روی سرمون فرود میاد و من در تاریکی، در طبقه زیرزمین یک بیمارستان شش طبقه، زیر آوارها دفن میشم. صحنهی عجیبی بود. نمیترسیدم. میدونستم اگر وقتش رسیده باشه، هیچ فراری ممکن نیست و اصلا چه مرگی زیباتر از مرگ در جاییکه جوونیت رو به پاش گذاشتی و در حالیکه داشتی وظیفهات رو انجام میدادی. اما برق اضطراری بیمارستان فعال شد، چراغها روشن شد و بمبی روی سرمون نریخت و من یک بار دیگه، فرصت زندگی در دنیای عدمقطعیتها و تلاش در عین ناامیدیها رو به دست آوردم...